محمدرضا سرشار (رضا رهگذر)
Open in Telegram
نویسنده داستان و گوینده اسبق قصه ظهر جمعه در توئیتر: mr_sarshar@ در بله: https://ble.ir/mrsarshar_rahgozar
Show more425
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
مهمتریم شاخۀ این فعالیتها، فرهنگی بود. در میان مجموعه فعالیتهای فرهنگی نیز، ابتدا آموزش و پرورش –خاصه در بخش تالیف کتابهای درسی و گزینش و تربیت معلم- و سپس ادبیات کودکان و نوجوانان و کتابهای این عرصه، مورد توجه بود.
توران میرهادی و همفکران سکولار، مارکسیست، غربگرا، بهایی، طرفدار سلطنت و ناسیونالیست او، با درکِ درست و دقیقِ این موضوع، فعالیتهای خود را روی همین دو مقولۀ فرهنگی و ادبی متمرکز کردند؛ و تا آ
Sarshar: خرین نفس، از تلاش در این راه بازنماندند و نخواهند ماند.
آنان از یک سو، با انتشار نشریات، مقالات، کتابهای ترجمهای و تالیفی، نقدها و مصاحبههای متعدد، در تمام بالغ بر یکصد سالِ اخیر، خاصه از سال 1300 به این سو، پیوسته در تلاش برای تغییر افکار و نظرات مردم، به ویژه دستاندرکاران و مسئولان امور فرهنگی، نویسندگان، شاعران، کتابداران، مربیان و معلمان کودکان و نوجوانان و پدران و مادران بودهاند.
تاسیس مدارس و مجتمعهای آموزشیِ خصوصی (غیر انتفاعی) مانند «فرهاد»، تربیت معلمان و کتابداران و مربیان کودک، دادن سمتوسوی مورد نظر به داستانها و شعرهای خاص کودکان و نوجوانان، از طریق انتشار سالانۀ فهرست کتابهای مناسب (!) برای این سنین، انتخاب کتابهای برگزیده سال، معرفی نویسندگان همسو با این اهداف، به جشنوارههای جهانی کتاب
Sarshar: کودک و نوجوان (مانند «جایزه هانس کریستین آندرسن» و «ج
Sarshar: ایزه آسترید لنیگرن») و تلاش برای تخصیص یافتن این جوایز به این نویسندگان، و انتشار «فرهنگنامۀ کودکان و نوجوانان»، از جمله مهمترین و مؤثرترین تلاشهای این افراد، تشکلها و جریانها در این راستا بوده است.
توران میرهادی و دیگر بنیانگذاران شورای کتاب کودک، در طول پنجاهوشش سالی که از تأسیس این مجموعه میگذرد، بیاستثنا، در همۀ این عرصهها وارد شده، دخالت کرده، موسس بوده و تأثیرهای قابل توجه گذاشتهاند؛ و در اثر غفلتها یا دیگر مشکلات سیاسی و فرهنگی بروز کرده در میان طیفی از کارگزاران نظام، هم اکنون نیز، مستقیم یا غیر مستقیم در اکثر این عرصهها فعالاند؛ و در سالهای اخیر، با بهرهگیری از نیروهای جوان دستپروردۀ خود، به تاسیس برخی موسسات «در سایه» دیگر، اقدام کردهاند.
یک نمونۀ از این فعالیتها، تاسیس مجتمع آموزشی فرهاد بود؛ که تا حدود دو سال پس از پیروزی انقلاب نیز –جمعاً به مدت بیستوپنج سال تمام- دوام آورد و فعال بود. این مجتمع ابتدا به عنوان مجتمع آموزشی «تجربیِ آزاد» فعالیت میکرد؛ که چیزی فراتر از یک مجموعه آموزشی معمولیِ غیرِ دولتی بود.
«مدرسۀ تجربی آزاد، واحدی است آموزشی، گاه وابسته به موسسات تحقیقی دانشگاهی؛ که در تنظیم و اجرای برنامههای درسی و غیر درسی، روشها و انتخاب وسایل و کلیۀ امور مربوط به پیشرفت تحصیلی، از آزادی بیشتری برخوردار است. این مدرسه در رشتههای مختلف، دست به کار تجربیات آموزشی و پرورشی میزند، که نتایج آن پس از بررسی و تأیید، در متحول کردن نظامهای آموزشی، مؤثر است.» (جستجو؛ ص 32)
اما در سه سال آخر، به «مدرسۀ تجربی مقید» تبدیل شد:
«سعی کردیم نتایج کار و یافتههایمان را در زمینۀ اصلی آموزش و پرورش ابتدایی در ایران، به مدارس و نهادهای دیگر منتقل کنیم. این روش کار سبب شد که «مدرسۀ تجربی آزاد» ما به مدرسۀ تجربی مقید» تغییر شکل پیدا کند.» (ص 32)
«ما مجتمعی شدیم که همراه هشت مجتمع دیگر، مسائل آموزش و پرورش ایران را به کار تجربه و تحقیق میگذاشتیم. ما مقید شدیم که روی مسائلی که در آموزش و پرورش ایران مطرح بود، کار تجربی و عملی انجام دهیم و ارزشیابی کار را به صورت گزارش، در اختیار آموزش و پرورش بگذاریم.
[...] ما به شرکت در کار برنامهریزی آموزش ابتدایی و کمک به تدوین کتابهای درسی، تجربیات مفید و سازندۀ خود را به نظام آموزش و پرورش انتقال دادیم. تا آنجا که توانستیم تجربیات مفید و سازندۀ خود را به نظام آموزش و پرورش انتقال دادیم. تا آنجا که توانستیم تجربیاتمان را در مجلات گوناگون، از جمله «ماهنامۀ آموزش و پرورش» و نشریۀ «معلم و خانواده» [هر دو مربوط به وزارت آموزش و پرورش] منتشر کنیم.» (جستجو؛ ص 32)
«مدرسۀ تجربی مقید، واحدی است آموزشی، وابسته به موسسات تربیت معلم، یا مراکز برنامهریزی درسی موسسات پژوهشی وزارت آموزش و پرورش. این مدرسه، تنها در زمینۀ برنامههای مدون و شرایط تعیین شده، با روشهای مشخص کار میکند و به سنجش میزان موافقت برنامهها و روشها و کتابهای درسی میپردازد و شرایط لازم برای اجرای صحیح آنها را مییابد و ارائه میدهد.» (جستجو؛ ص 32)
«ما بزرگ و بزرگتر میشدیم و رشد میکردیم و به سن و سالی میرسیدیم که نوعی علاقهمندی خاص برایمان معنی پیدا میکرد. با هر که دوست میشدیم، مطابق قاعدۀ کلی او را به خانه دعوت میکردیم. مادرم احساس میکر
Sarshar: د که در خواهرم و برادرم و بعد در برادر دومم احساساتی نسبت به جنس مخالف پیدا شده است. مادر در این مورد چه کرد؟ او یک نظریه داشت «بگذار زمان بگذرد».
به برادرم توصیه کرد که با دوست دخترش به گردش برود، معاشرت کند؛ ولی اگر خواست قدمی جلوتر بگذارد [؟] سه ماه صبر کند تا در طول این مدت با خودش بهتر کنار بیاید و احساسش را بهتر بشناسد؛ واقعیت احساسش را بهتر درک کند. بعد ببیند آیا دلش میخواهد قدمی جلوتر بگذارد؟» (ص 107)
در کلاس یازدهم نیز خودِ توران میرهادی عاشق معلم انگلیسیاش –در شورای فرهنگی بریتانیا- شد. موضوع را به مادرش گفت. مادر به او کمک کرد تا توجه آن معلم را به خود جلب کند. بعد از این ماجرا، او متوجه شد که آن احساس، عشق نبوده است. (ص 119)
سرانجام نیز، در مدت سیزده ماهی که پدر در بازداشت متفقین اشغالگر به سر می
Sarshar: بُرد، خودِ مادر، به دام عشق مرد دیگری افتاد:
Sarshar: «مادر در غیاب پدر دچار یک بحران عاطفی شده بود و فکر میکرد دلبستۀ مرد دیگری شده است. میخواست این دلبستگی را مهار کند. مادر، با خودش جانانه جنگید.» (ص 123)
سالها بعد، همین اتفاق برای عدهای از شاگردان مدرسه راهنمایی مختلط فرهاد افتاد:
«سالها بعد با شاگردان مدرسه فرهاد هم چنین تجربهای را کردیم. بعضی از آنها که به هم علاقهمند شده بودند، علاقهشان را به کار ثمربخش دستهجمعی تبدیل کردند و همۀ آنها به همان نتیجهای رسیدند که من در نوجوانی رسیده بودم.» (ص 124)
نحوۀ برخورد با مشروبخواری فرزندان
«برادرم یک شب خیلی دیر به خانه آمد. وقتی که آمد متوجه شدیم فراوان آبجو خورده است! [مست است.] پدرم هیچ نگفت. مادرم هم هیچ نگفت. ولی فردای آن روز پدرم به برادرم گفت که اگر میخواهی آبجو بخوری در خانه بخور. من هم با تو میخورم! بیرون نخور! پدرم آبجو نمیخورد! فکر کرد که جوانش را باید از بیرون خانه به درون خانه بیاورد. برادرم دیگر بیرون خانه آبجو نخورد. پدر رفت و آبجو خرید و به خانه آورد و به برادرم گفت که هروقت دلت خواست بخور! او هم خورد! ولی در خانه خورد! بعد از مدتی هم دیگر نخورد.» (ص 112)
«پدرم به برادرم گفت که تو جوانی. شاید بخواهی خیلی چیزها [؟] را امتحان کنی. عیبی ندارد. ولی هرچه میکنی در خانه بکن!» (ص 113)
فعالیتهای #مجتمع_آموزشی_فرهاد:
شاکلۀ کلی فکری و منظومۀ تربیتی مورد قبول توران میرهادی و دیگر بنیانگذارن و اعضای اصلی شورای کتاب کودک، چه در پیش و چه در دوران پس از انقلاب، در همین مواردی که به آنها اشاره شد، خلاصه میشود. آنان کمترین باوری به تعلیم و تربیت اسلامی –و حتی «الهی» به مفهوم عام آن- نداشتند و ندارند. به عکس، بر سرِ آن بودهاند و هستند، که تا حد ممکن و تا آنجا که در یک نظام و جامعۀ دینی مانند کشور ایران اسلامی میشود، نسل آیندهساز این کشور را، از این تعالیم و تربیت دور، و نسبت به آن، بیگانه نگاه دارند. مدل و نمونۀ مطلوب و هدف آنان از جوان آیندۀ ایرانی، فردی سکولار –اگر کاملاً غیر یا ضد مذهبی هم شد، که چه بهتر- غرق در بُعد حیوانی (غریزی و مادی)، فاقد هویت اسلامی و ایرانی، بیگانه با فرهنگ خودی، و بیغیرت و تعصب و دلبستگی نسبت به آن، و در یک کلام، «یک انسان غربزدۀ تمام عیار» بود. این، همان مدل مورد نظرِ دنیای استکبار و در رأس آنْ آمریکا و اروپا بود؛ که طی پنجاهوهفتسال –و حتی پیشتر از آن: از مشروطیت به این سو- با تمام قوا، در صدد پیاده کردن آن در ایران –و دیگر جوامع مشابه اسلامی- بودند. در واقع، اولین و مهمترین مانع سرِ راه تحقق این هدف نیز، اسلام بود؛ که میبایست تا حد ممکن تضعیف و به حاشیه رانده میشد. هدف اصلی از روی کار آمدن حکومت پهلوی و حفظ آن به مدت پنجاهوهفتسال نیز، همین بود. در این راستا، همۀ جریان شبه روشنفکری –اعم از مارکسیست و طرفدار سرمایهداری و غیر آن- نیز، به رغم داشتن برخی اختلافهای روبنایی، با رژیم، همفکر و همنظر و همکار بودند. به عبارت دیگر، امپریالیسم غرب و شرق و رژیم پهلوی و جریانهای شبه روشنفکری داخلی و مذاهب و فِرق و مسالک جعلی غیر اسلامی –مانند بهائیت و صوفیگری و زرتشتیگری و...-، در یک توافق نانوشته، برای تحقق این امر، متحد شده بودند؛ و با تمام قوا، و بهرهگیری از همۀ امکانات رسانهای و تبلیغی و مادی و معنوی (!) موجود، در این راه میکوشیدند و از یکدیگر پشتیبانی میکردند.
یا استثناهای دیگری –از جمله در ارتباط با «باور اسلا
Sarshar: می»- بپذیرد؟!
اما، از این سخنان که بگذریم، این شیوه تفکر، که اصلاً از رنسانس به این سو در غرب مطرح شده و توسط شبهروشنفکرانِ غربزدۀ سکولارِ وطنی به داخل کشور آمده است و ترویج میشود، منظور اصلی و واقعی و بیپردهپوشیاش این است که دین –و در کشورهایی مانند ما، بهطور خاص «اسلام»- حق ندارد محتوای آثار ادبی و هنری قرار بگیرد، یا واردِ مباحث زیباییشناسی ادبی و هنری شود! که پُر واضح است، سخن، ادعا و خواستِ کاملاً بیاساسی است؛ و گوش هیچ هنرمند و نویسنده و شاعرِ غیر سکولاری، بدهکار آن نبوده است و نیست و نخواهد بود!
*موسیقی*
آموزش و اجرای رقص و موسیقی
در زمانهای که هنوز هیچیک از مراجع دینی، به حلیت
Sarshar: انواع سادهای از موسیقی فتوا نداده بو
Sarshar: دند، و درحالیکه هنوز نیز با گذشت حدود هشتاد سال از آن زمان، هیچ یک از مراجع –حتی غیر مخالف با این نوع موسیقی- آموزش موسیقی به کودکان و نوجوانان را مجاز نشمردهاند، و همگی نیز، رقص –جز استثنائاً رقصیدن زن برای شوهر خود –را «حرام» میدانند، خانوادۀ میرهادی به شدت پیگیر آموزش و اجرای موسیقی و رقص کودکان و نوجوانان، آن هم به شکل مختلط آن بود:
«مادر پیانو را خیلی دوست داشت و خودش هم پیانو مینواخت. نخستین سازی که به خانۀ ما وارد شد یک پیانوی بزرگ بود. برادری که دو سال از من بزرگتر است نواختن ویلن را آموخت. در آن زمان او خردسال بود. من نواختن پیانو را آغاز کردم. به این ترتیب برای هر کدام از ما نواختن یک ساز مسئلهای بسیار جدی شد. پدرم معتقد بود که توانایی نواختن یک ساز در زندگی برای آدم نوعی استحکام [؟] به وجود میآورد. [...] کسی که ساز میزند هرگز افسرده نمیشود [!].» (مادر و پنجاهسال زندگی در ایران؛ ص 79)
«برادرم مثل همۀ پسربچهها بازیگوش بود. از زیر بار تمرین ویلن شانه خالی میکرد. پدرم دور اتاق دنبال او میدوید که وادارش کند تا بنشیند و به تمرینهایش برسد! کمابیش مادرم همین سختگیری را به من میکرد؛ و من از این بابت مدیون او هستم [!]. و به این ترتیب موسیقی در زندگی برای ما جایگاه خودش را پیدا کرد. موسیقی هم جزئی از زندگی ما شد، همانطور که نفس کشیدن و آب خوردن جزئی از زندگی است.» (همان؛ ص 79)
«نقش موسیقی در خانۀ ما مثل نقش غذا بود. [...] هرقدر بزرگتر میشدیم به موسیقی علاقهمندتر می شدیم.» (ص80)
«برای مهمانیهای بزرگ مادر ناهارخوری و مهمانخانه را به هم وصل میکرد. این مجموعه به سالنی بسیار مناسب برای کنسرت دادن بدل میشد. در آنجا گهگاه کنسرت پیانو، کنسرت ویلن و کوارتت [: کنسرت با چهار ساز مختلف] برگزار میشد. مادر فرهنگ اروپایی را که در بیرون خانه نداشت، داخل خانه آورده بود.« (ص 49)
«هر سال در خانۀ بزرگ در پاییز و زمستان حدود ده کنسرت برگزار میشد. [...] معمولاً پنجشنبه بعدازظهرها کنسرت داشتیم. [...] کنسرتها، ما خواهر و برادرها را در درک موسیقی تواناتر کرد. شوق استفاده از هر موقعیتی برای رفتن به کنسرت و لذت بردن از موسیقی یکی از اجزاء زندگی ما شد و تا امروز با ما مانده است.» (ص 80)
«وقتی خواهر بزرگم به سن هفدهسالگی و برادر بزرگم به سن شانزدهسالگی رسیدند مادرم برایشان معلم رقص گرفت. خانم معلم رقص پنجشنبه عصرها به خانۀ ما میآمد و رقصهای آن زمان را به خواهر و برادرم و دوستانشان یاد میداد.
به این ترتیب یک دوره مهمانی درست شد که در آن معلمی به میزبانان و مهمانان، حرکات موزون و حرکتهای رقص آن دوره را یاد میداد. [...]
خانوادههای دیگر هم خانم معلم را دعوت کردند. عملاً شبهای جمعه [احتمالاً در کنار مراسم دعای کمیل!] همه در مجلسی که رقص تعلیم داده میشد دعوت داشتند. در آن دوره این نوع کارها مرسوم نبود ولی ما رقص یاد گرفتیم. [طوبی لکم!] [...] و عملاً معاشرتها [ی مختلط] با موسیقی، رقص، بحث و گفتگو، کتابخوانی، سینما، تئاتر و آنچه که در آن دوره میشد مورد توجه قرار داد پر شد؛ و از بُعدِ تنها ورزش درآمد. این مجموعه کارها سبب همبستگی جمع دوستانۀ ما شد.» (ص 108)
«بعدها دوستان دانشگاهی هم به جمع ما اضافه شدند.» (ص 108)
میرهادی بعدها همین تجربۀ خانوادگی را، در مجتمع آموزشی فرهاد تکرار کرد:
«تهیه دیدن برنامههای شعر و رقص و شادی در برگزاری مراسم چهارشنبهسوری، [...].» (جستجو؛ ص 44)
*عشق به جنس مخالف*
«مادرم اعتقاد داشت که عواطف و بهخصوص عاطفهای به نام عشق باید از بچگی در بچهها پرورش داده شود.» (ص 117)
مادرِ با پشتکار، برای آنکه به همین اندازه نیز در کارِ آموزشِ آزادِ فرزندش وقفه نیفتد، او را به موسسۀ آموزشیای فرستاد، که راهبههای ایتالیایی
Sarshar: آن را اداره میکردند؛ و در آنجا، فرانسه هم درس میدادند:
«این خانمها مبلّغ دین مسیحی بودند. به شکل غیر مستقیم و ماهرانه، منِ نوجوان دوازدهساله را میخواستند تحت تأثیر قرار دهند.» (ص 114)
(که البته، وقتی این راهبهها وارد بحث مستقیم اثبات برتری مسحیت بر اسلام با میرهادی نوجوان شدند، مادرش او را از آنجا بیرون آورد.)
«در تابستان کلاس یازدهم، زمان جنگ جهانی دوم، به کلاس [آزاد آموزش زبان] انگلیسی میرفتم. این کلاس را شورای فرهنگی بریتانیا در محلی که در تجریش واقع شده بود برگزار میکرد.» (ص 119)
ز
Sarshar: ندگی در خانوادهای با آن با
Sarshar: ورها و اعتقادات و فرهنگ، و تحصیل در مدارس و آموزشگاههایی با چنان خط مشی و آموزگارانی، آنقدر تأثیر خود را گذاشت، که میرهادی جوان، وقتی در پاریس، خبر فوت برادرش –فرهاد- را شنید، به کلیسای نتردام رفت؛ و دوساعتی آنجا نشست تا آرام شود. (ص 145)
کمترین محصولِ چنان پدر و مادر و تربیت خانوادگی و اجتماعیای، زنی کاملاً سکولار به نام «توران میرهادی» شد؛ که همکاریِ تمامعیار با رژیم پهلوی و همراهیِ تماموقت با اهداف فرهنگیِ ضد اسلامیِ آن و افرادی با هرگونه اعتقاد –از کافر و مارکسیست و تودهای گرفته، تا بهایی و سکولار غربگرا و طرفدار شاه و سلطنت- برایش نهتنها امری کاملاً عادی، بلکه ضروری بود. بهطور طبیعی، ادبیات کودکی هم که او طرفدار و مُبلّغ آن بود و نزدیک به هفتادسال، بهطور خستگیناپذیری، برای تبلیغ و ترویج آن تلاش میکرد، ادبیاتی با همین سمت و سو و محتوا بود:
«ادبیات کودکان هیچ محدودهای را نمیپذیرد؛ نه اعتقادات [دقت شود!]، نه مکان، نه زمان، نه سیاست ...، باید فراتر از زمان برود، فراتر از مکان برود، فراتر از اعتقادات برود؛ باید به مرحلهای برسد که هیچ نوع اعتقاداتی نتواند آن را در خود محصور کند [دقت شود!]... اگر چنین شود دیگر ادبیات نیست؛ و این شامل ادبیات بزرگسال هم میشود. »
بیهیچ تردید، منظور میرهادی از «اعتقادات» در این بحث، باورهای دینی و به طور خاص اسلامی و شیعی بود. منتها به اقتضای زمان (1363) و مکان ایراد این سخنرانی (جمهوری اسلامی ایران) او جرئت بیانِ واضحتر مقصود خود را پیدا نکرد.
«شاید این گره اصلی سیر تحول ادبیات کودکان و نوجوانان در کشور ما در حال حاضر باشد؛ انحرافهایی چون [...]، ماندن در محدودۀ قالبهای فکری معین [دقت شود!].» (جستجو؛ ص 15)
این سنخ سخنان البته، حرفهای تازهای نبودند؛ و مختص او هم نبودند. حرفهای نخنمایی بود که پیش و پس از او، بارها از زبان و قلم همفکرانش بیان و تکرار شده بود؛ همانگونه که بارها نیز از زبان و قلم مخالفان این نظر، به آنها پاسخهای دقیق و مستدل داده شده بود. (از جمله صاحب همین قلم، به ویژه در یک مقالۀ مفصل، در صفحههای شخصیام در فضای مجازی (اینستاگرام و تلگرام) به این مطالب پاسخ گفتهام؛ و این مقاله، در کتابی نیز، در دست چاپ و انتشار است.)
اما بهطور مختصر و مفید میتوان پاسخ داد: هر انسان طبیعی و دارای عقل سلیم، چه خود بخواهد و چه نخواهد، و چه بداند و چه نداند، دارای اعتقاداتی است. این اعتقادات میتوانند الهی، مادی، التقاطی، کفر یا شرکآمیز، درست، غلط، خرافی، متعالی، پست و مانند اینها باشند. باورهای مذکور، وقتی از زبان و ذهن فراتر میروند، و به قلب او را رسوخ میکنند، به یک «ایمان» تبدیل میشوند. از آن پس، تکتکِ اعمالِ او –در جزئیات- و مجموعۀ کارها و شیوۀ زندگیاش، ناشی و در راه تحقق همان اعتقادات شکل میپذیرد. بنابراین، او اصولاً کار غیرِ اعتقادی انجام نمیدهد. ادبیات و هنر نیز، که از جمله فعالیتهای مهم انسانیاند، چه در شکل و چه در محتوا، بدون استثنا، همه عقیدتیاند. منتها نوع اعتقاداتِ جهت و شکلدهنده به آنها ممکن است متفاوت باشد.
اما، صرف نظر از این موضوع، هر اظهار نظرِ مبنایی، که چیزی را رد میکند و بر چیز دیگری صحه میگذارد (شامل «باید» و «نباید» و «اثبات و نفی» است) –از جمله همین توصیفها و احکام قطعیِ صادرشده در بارۀ ادبیات در این سخنان- صددرصد عقیدهای (ایدئولوژیک) است. بنابر این، اگر طبقِ محتوای همین سخنان، قرار باشد هر نوع سمتگیری عقیدتی را در ادبیات نفی کنیم، همین حکم نیز، خودبهخود، نقض و رد است. مگر اینکه گویندۀ این سخنان مدعی باشد که «سکولاریسم» یک «ایدئولوژی» و «اعتقاد» نیست! (که طبعاً نمیتواند چنین ادعایی کند.» یا از آن بدتر، مدعی شود که منظور او، «هر نوع اعتقادی، غیر از سکولاریسم» است! که در آن صورت، میتوان پرسید: این استثنا و حصر، بر چه مبنایی است، و از کجا آمده است؟! و وقتی حکمی قطعی، یک استثنا میپذیرد، چرا نتواند استثنا
Sarshar: ص، با پوشیدن روسری سبز یا بستن نوار سبز به مچ خود –خاصه در زمان حضور در یک برنامۀ زندۀ شبکۀ جام جم به مناسبت روز کودک– همراهی خود را با این جریان علنی میساخت.
بعد هم در سالهای آخر عمر، کشف حجاب کرد و به انتشار عکسهای بیحجاب خود در فضای مجازی، توسط بلاگرها و دیگر واسطهها پرداخت.
هنگامی هم که در 18 آبان 1395 چشم از جهان فروبست، بیبیسی فارسی اعلام کرد: «مادر آموزش و پرورش مدرن ایران درگذشت.»
*سپردن آموزش فرزندان به افراد غیر مسلمان*
اولین مورد، خودِ سپردن دربست، بیقیدوشرط و بدون هرگونه راهنمای
Sarshar: ی و دخالتِ فرزندا
Sarshar: ن به مادر آلمانیشان، یعنی زنی است که نه باور و شناخت درست و عمیقی از مسیحیت دارد و نه کمترین شناخت یا باورِ واقعی به اسلام؛ و از نظر فرهنگی نیز، تا مغر استخوان، غربی (فرنگی)، سکولار و دارای بینش مادی است. (پیش از این، نمونههایی از بنیانها و ساختارهای فکری این خانم آلمانی را دیدید. در صفحات آتی نیز نمونههای دیگری از آنها را خواهید دید.)
«اختیار کار تربیتی دست مادرم بود. [...] ]پدرم به مادرم اعتماد کامل داشت و شیوۀ تربیتی او را درست میدانست.» (ص 201)
اگر برخی اشارات دیگرِ دال بر مسلمانی صرفاً اسمی و موروثی پدر این خانواده نیز نبود، همین یک اشاره کافی بود تا متوجه شویم که این آقا هم، یا از مبانی و حتی مشهورات دستورات و توصیههای تربیتی اسلام هیچ نمیداند، یا دست کم هیچ باوری به آنها ندارد.
«مادر، فرهنگ اروپایی را که در بیرون از خانه نداشت، داخل خانه آورده بود.» (ص 49)
پدر زبانهای آلمانی، فرانسه، انگلیسی، روسی و عربی، و مادر، زبانهای فرانسه، و انگلیسی را خیلی خوب میدانستند. مادر خانواده، اصرار داشت که فرزندانشان نیز، مانند خودشان، بر سه زبان آلمانی، انگلیسی و فرانسوی، مسلط شوند. بچهها در خانه، از همان سنین بسیار پایین، میان زبان فارسی پدر و آلمانیِ مادر، مدام در رفت و آمد بودند.
آنان، در ارتباطات روزمره، با پدرشان به زبان فارسی و با مادر خود، به زبان آلمانی صحبت میکردند:
«وقتی بچه بودیم مادر برای ما به زبان آلمانی لالایی میخواند و ما را با ترانههای کودکان آشنا کرده بود. این شعرها در حافظۀ تکتک ما ضبط شده است.» (ص64)
مادر میرهادی، بیتوجه به ملاحظات روانشناختیِ مطرح در این ارتباط –که البته بعدها کشف و مطرح شد_ در این امر آنقدر عجله داشت که توران میرهادی را از همان کلاس اول دبستان به مدرسه انگلیسی زبان –و طبعاً با معلمان غیر مسلمان- آلیانس، واقع در خیابان ژاله (مجاهدین اسلام) ثبت نام کرد. اما با گذشت ششماه، در عملْ متوجه شد که آموزشِ همزمانِ سه زبان، برای یک کودک هفتساله، باعث وارد آوردن فشار روانی بر او میشود. لذا، او را از این مدرسه بیرون آورد و در یک دبستان معمولی ثبت نام کرد.
«ما بعد از کلاس سوم ابتدایی شروع به یادگیریِ خواندن و نوشتن زبان آلمانی کردیم. ولی ماجرا به همینجا ختم نشد. هرکس به کلاس پنجم ابتدایی میرسید آموختن زبان فرانسه را شروع میکرد! درس فرانسه را در سال تحصیلی [؟] یاد گرفتم.» (ص 65)
«معلم فرانسۀ ما خانم مامِن، یک خانم آلمانیِ بزرگشده در فرانسه و با روحیۀ فرانسوی بود. [...] من تا کلاس نهم متوسطه آنقدر به زبان فرانسه مسلط شده بودم که بتوانم در سیکل دوم دبیرستان بهجای زبان انگلیسی زبان فرانسه را بردارم.» (ص 66)
«در دورۀ دبیرستان مادر ما را به مدرسههایی گذاشت که زبان دومشان انگلیسی بود. من و خواهرم به مدرسۀ آمریکایی رفتیم.» (ص 68)
معلمان مدرسۀ آمریکاییای که میرهادیِ نوجوان در آن تحصیل میکند نیز، اروپایی، و طبعاً غیر مسلمان بودند؛ و برخی از آنها، علاوه بر تأثیرهای عمیق تربیتیِ غیر مستقیمی که بر شاگردانِ کمسن و سال و کمتجربۀ ایرانیِ خود میگذاشتند –بیآنکه وظیفۀ اداریشان ایجاب کند-، جداگانه، از نظر فکری نیز، برایشان وقت مفصل میگذاشتند؛ و –فی سبیل الله (!)- رویشان کار میکردند:
«زمان جنگ جهانی دوم بود. بعضی از خانوادههای انگلیسی برای رهایی از بمباران و ناامنی انگلستان به ایران آمدند. از جمله معلم انگلیسی من خانم فارجن که با مادرش به ایران آمده بود.» (ص 68)
«بعد خانم فارجن پیشنهاد کرد که یک دورۀ فلسفه [غرب] را به انگلیسی با هم کار کنیم. مطلب را با مادرم در میان گذاشتم. بسیار تایید کرد [!]. یک دوره هم با هم فلسفه کار کردیم. این دوره تا پایان دورۀ دبیرستان طول کشید.» (ص 68-69)
پیش از آموزش زبان فرانسه در مقطع دومِ دبیرستان، از همان دوران دبستان، مادر، میرهادی را به کلاس آزاد آموزش این زبان، نزد یک معلم فرانسوی میفرستاد. در این حین، معلم مذکور، سه-چهار ماهی به سفر رفت.
مدرسۀ راهنمایی فرهاد، یک مدرسه مختلط (دخترانه_ پسرانه) بود. پس از پیروزی انقلاب، بلافاصله مدارس مختلط به سبب تبدیل شدن آنها به کانون های فساد برچیده شد. در زمانی هم که #محمدعلی_رجایی، وزیری آموزش و پرورش را بر عهده داشت، طرح دولتی کردن کلیۀ مدارس م
Sarshar: لی (غیر
Sarshar: انتفاعی) را به تصویب رساند و اعلام کرد.
به گفته رئیس آموزش و پرورش همان ناحیهای که مجتمع آموزشی فرهاد در آن قرار داشت، دانشآموزان مقطع راهنمایی همین مجتمع –ظاهراً به تحریک اولیاء مدرسه- جلو اداره آموزش و پرورش منطق (۷) تجمع و علیه این مصوبه تظاهرات میکردند. همچنین در آن سال (1358) که اوج نفوذ گروهکها در مدارس، و تحرک دانشآموزان به نافرمانی و تظاهرات علیه نظام بود، ناحیه مذکور، یکی از پرآشوبترین مناطق آموزش و پرورش بود. که پس از تحقیقات مفصل و گسترده، معلوم شد، یکی از کانونهای اصلی انتشار فتنه –به خصوص چپ- همین مجتمع آموزشی بوده است. به علاوه، دست داشتن حداقل یک خدمتکار (فراش) این مجتمع و یکی از منسوبان درجه اول مدیر مجتمع –که پیوسته به این مجتمع رفت و آمد داشت- در تحریک دانشآموزان، محرز شد. مجتمع آموزشی فرهاد در سال مذکور با هزار و صد دانشآموزش منحل، و دولتی، و توران میرهادی نیز در سال 1359 بازنشسته شد.
حاصل ازدواج دوم توران میرهادی، سه فرزند به اسامی کاوه (1336 – 1342)، پندار (1340) و داور (1345) بود. محسن خمارلو نیز در سال 1358 به علت ابتلا به بیماری سرطان غدد لنفاوی درگذشت.
از مهمترین اقدامات توران میرهادی در این سالها، تاسیس «شورای کتاب کودک»، به اتفاق چند نفر دیگر، در زمستان 1341 بود. قاعدتاً میبایست این تشکل، به سبب سوابق بسیار سوئ اعتقادی و سیاسی برخی از بنیانگذاران و اعضای اصلی خود، و فعالیتهای فراوانِ همسو یا همراه با اهداف ضد فرهنگی رژیم پهلوی آن، در دوران پس از انقلاب منحل میشد و حتی بعضی از اعضایِ اصلی آن محاکمه و محکوم میشدند. اما به علت شلوغی اوضاع کشور در آن زمان و گرفتاری مسئولان در مسائل فوتی تر، وساطت یا پشتیبانی و اعمال نفوذ تنی چند از منسوبانِ بعضی از گردانندگان آن، یا دوستان و مرتبطان با آنها، که با برخی از افراد رده بالای نظام ارتباط داشتند، بیاطلاعی مراجع قضایی و تصمیمگیر در این باره، استحاله و لیبرال مسلکی عدهای از مسئولان ذیربط و اهالی فرهنگ و قلم، و عواملی از این دست، سبب شد که این تشکل، تا امروز، به مدت پنجاهوپنج سال دوام بیاورد؛ و حتی برخی از اعضای اصلی آن –مانند همین توران میرهادی –پس از مرگ، در مکانهایی مانند تالار وحدت (1396) و کتابخانۀ ملی (1397) نیز مورد تجلیل قرار بگیرند و از سوی رئیس #فرهنگستان_علوم #دکتر_رضا_داوری_ نیز در تقدیر از خدمات فرهنگی آنان بیانیه صادر شود!
تعداد آثار قلمی توران میرهادی، به صورت کتاب، در مجموع چهار عنوان به اسامی «گذری در ادبیات کودکان» (به همراه #لیلا_ایمن (آهی) (1357) و #مهدخت_دولتآبادی)؛ دو گفتار در بارۀ کتاب و کتابخوانی (مجلد اول، تجربههای مدرسۀ فرهاد) (1358)، کتاب کار مربی کودک (مجلدهای 2 و 3 تجربههای مدرسۀ فرهاد: جستجو در راهها و روشهای تربیت) و «آنکه رفت، آنکه آمد» (کتاب کودک) است.
اما میرهادی، با مشارکت در تالیف برخی کتب درسی دورۀ دبستان –حتی تعلیمات دینی (!)- نیز در اشاعۀ تفکرات غیر و ضد دینی خود در میان کودکان سراسر کشور، نقش قابل توجهی ایفا کرد. که از آن جمله میتوان به تالیف کتابهای درسی ذیل اشاره کرد:
- تعلیمات اجتماعی، تاریخ، جغرافی و تعلیمات دینی چهارم دبستان (با همکاری لیلی ایمن (آهی) (عنصر #بهائی مشهور)، ثمینۀ باغچهبان و علیاصغر مهاجر) (1343)
- فارسی اول و تعلیمات اجتماعی سوم دبستان (1342-1344)
- تعلیمات اجتماعی و دینی برای کلاس چهارم دبستان (با همکاری لیلا ایمن (آهی) (بهائی)، ثمینۀ باغچهبان و اصغر مهاجر) (1347).
پس از پیروزی انقلاب و استقرار نظام جمهوری اسلامی، و فرار برخی از سران نشاندار شورای کتاب کودک از جمله لیلا ایمن (آهی) -عنصر پیرو فرقۀ گمراه بهائیت؛ و از کارگزاران مهم فرهنگی رژیم پهلوی، خاصه در عرصۀ آموزش و پرورش- از کشور، توران میرهادی، درحالیکه با حسرت از او با عنوان «آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست» یاد میکرد، با عنوان مغز متفکر و پیشکسوت شورا، در پشت صحنه، در واقع سکان مدیریت این تشکل را در دست گرفت؛ و به مدت سیوهفت سال تمام (تا زمان مرگ) همین جایگاه را داشت.
نامبرده، از فتنه 1388 به این سو، در برخی شرایط خا
چهرهسازی و تجلیل از همکاران خود و ترویج افکار و نظرات غلط آنان در جامعه –حتی در مقطعی, در مراکزی مانند حوزۀ هنری سازمان تبلیغات اسلامی، و به کراّت در صدا و سیما-، نمونههایی از این جریان خزندۀ هفت سرِ خطرن
Sarshar: اکِ خستگیناپذیر است.
*چارچوبهای فکری و تربیتیِ مورد قبول، ترویج و تبلیغ #توران_میرهادی و همفکرانش*
هر چند ممکن است در این قسمت، بحث قدری طولانی شود، اما از این نظر که برای دیرباورترین افراد نیز، در این زمینه، کوچکترین تردیدی باقی نماند، ناگزیریم حتیالمقدور، استنادات لازم در این زمینه را عرضه کنیم:
مهمترین کتابی که با وجود برخی خودسانسوریهای نویسندگان آن –توران میرهادی و سیمین ضرابی- حاوی اقرارها و نکات فوقالعاده روشنگری است –کتاب «#مادر_و_پنجاه_سال_زندگی_در_ایران» (1383) و در مراتب پایینتر، کتاب سه مجلدی «#کتاب_کار_مربی_و_کودک: #تجربههای_مدرسۀ_فرهاد» است؛ که از قضا، اولی به قلم میرهادی مشترک با یک نفر دیگر، و دومی به قلم خود میرهادی تألیف و منتشر شده است. لذا، در صحت و استناد و مغرضانه نبودن مطالب آن نسبت به میرهادی، بلکه چه بسا جانبدارانه بودن آنها نسبت به وی، به آنها هیچ خدشهای نمیتوان وارد کرد.
*الف) زندگینامۀ اجمالی*
توران میرهادی، سومین فرزندِ خانوادۀ خود، در سال 1306، از پدری ایرانی و مادری آلمانی، به دنیا آمد. پدر و مادرش، هر دو، به زبانهای آلمانی، انگلیسی و فرانسوی و بهعلاوه، پدرش به زبان روسی، مسلط بودند. به ویژه، مادر، اصرار داشت که فرزندانش نیز، از همان سنین پایین، بر زبانهای آلمانی، فرانسوی و انگلیسی مسلط شوند. به همین سبب، علاوه بر اینکه، توران میرهادی را ابتدا (1311) به دبستان آلیانس تهران، واقع در خیابان ژاله –که زبان رسمیاش انگلیسی بود- گذاشت. اما پس از شش ماه، چون احساس کرد که آموزش همزمان سه زبان خارجی برای کودکی در این سن، ممکن است دشواریهایی به بار آورد، او را به دبستان شمسالمدارس -واقع در نزدیکیهای سرچشمه- که بعدها به «آذر» تغییر نام داد، فرستاد.
میرهادی در سال 1317 به دبیرستان نوربخش، واقع در خیابان قوامالسلطنۀ تهران رفت؛ و در سال 1324 دورۀ متوسطه را، در این مدرسه به پایان رساند. در همین سال، در رشتۀ علوم طبیعی (زیست شناسی) دانشگاه تهران پذیرفته شد. اما پس از چندی، از ادامۀ تحصیل در این رشته انصراف داد؛ و در سال 1325 برای ادامۀ تحصیل، عازم فرانسه شد. اما پس از حدود پنج سال اقامت (1330) در آنجا، بیآنکه مدرک تحصیلی خاصی بگیرد به ایران برگشت. (در زندگینامههای معتبر منقول از خودِ میرهادی، که دربارۀ وی منتشر شده است، اشارۀ روشنی به اینکه او در این مدت، در فرانسه، در کدام دانشگاه و چه رشتهای تحصیل میکرده، نشده است. مطالبی هم که در منابعی مثل ویکیپدیا در این باره نقل شده است، فاقد سندیت و اعتبار است. تنها اشارۀ قابل استناد در این زمینه، گفتۀ خود او مبنی بر این است که در مقطعی، همراه با دختران جوانی از کشورهای دیگر، یک دورۀ دو سالۀ کارآموزی در زمینۀ تعلیم و تربیت را در فرانسه طی کرده است. اما خاصه، با توجه به «کاربردی» بودن و در واقع غیر رسمی بودن این دوره، و نیز اینکه هیچ مدرک رسمی تحصیلی در این ارتباط به آنان داده نشده است، میتوان گفت: آخرین مدرک تحصیلی رسمی توران میرهادی، همان دیپلم متوسطهای است که در سال 1324 از دبیرستان نوربخش تهران گرفته است.)
«دو سال کارآموزی کردیم تا از جهات مختلف برای کار آماده شدیم و همین دو سال بود که از ما جستجوگر ساخت. ما بیستوهشت دختر از کشورهای مختلف بودیم... »
توران میرهادی، در بیستوپنج سالگی (1331) با یک سرگرد عضو #سازمان_افسران_حزب_توده، به نام #جعفر_وکیلی ازدواج کرد. اما پس از #کودتای_28_مرداد سال 1332 و لو رفتن سازمان مخفی مذکور در ارتش، جعفر وکیلی دستگیر، و همراه با جمعی دیگر از این افسران، تیرباران شد. حاصل این زندگی مشترک کوتاه، پسری به نام «پیروز» بود.
در سال 1334 مادر میرهادی، امتیاز تاسیس «#کودکستان_فرهاد» را گرفت؛ تا دخترش بتواند در آن، به فعالیت بپردازد. (خودِ این امر نیز میتواند نشانۀ دیگری برای آن باشد که میرهادی، خود، شرایط تحصیلی و آموزشی لازم را برای گرفتن چنین مجوزی نداشته است.)
میرهادی، در سال 1335 با یکی از دوستان صمیمیِ شوهرِ سابقش به نام #محسن_خمارلو –که به نظر میرسد او نیز تودهای بوده باشد- ازدواج کرد. خمارلو، هم از نظر مالی و هم به شخصه، از میرهادی، در اداره و
توسعۀ فعالیت فرهنگی و آموزشیاش پشتیبانی کرد. نتیجۀ این همکاری و پشتیبانی، افزوده شدن مقطع دبستان (1340) و چندی بعد نیز دورۀ راهنمایی تحصیلی (1350) به کودکستان فرهاد، و تبدیل آن به «#مجتمع_آموزشی_فرهاد»؛ و انتقال ساختمان این مجتمع، به خیابان فرح (سهروردی) (1356) بود.
Sarshar: دانشگاهی به اروپا رفتند؛ سه تن از آنان و برخی از نوههایش همسر غربی گرفتند؛ و عدهای از آنها، برای همیشه، در اروپا و کانادا و آمریکا، ماندگار شدند.
مادر توران میرهادی (1276 – 1349)، با به دنی
Sarshar: ا آوردن پنج فرزند؛ و سپس نیز، نگهداری از برخی از نوههایش –از جمله شش فرزند دختر بزرگ خویش- عملاً خود را وقف خانوادهاش کرده بود. اما در مقطعی از عمر –که تاریخ و مدت دقیق آن در جایی قید نشده است- به پیشنهاد تقی ارانی -رهبر گروه مارکسیستی پنجاه و سه نفر- در هنرستان تازهتأسیس «کمالالملک»، به آموزش مجسمهسازی به هنرجویان این هنرستان پرداخت. در همین زمان نیز، طبق سفارش، مجسمۀ بسیار بزرگِ نیمتنۀ رضاخان را ساخت؛ که فقط ساختن سر آن، حدود شش ماه طول کشید؛ و در اثر سرمای کارگاه و استنشاق مداوم ذرات گچ، به ذاتالریه مبتلا شد؛ و این بیماریاش، حدود چهارماه به طول انجامید.
او همچنین تحت تأثیر تبلیغات دفتر نمایندگی حزب نازی آلمان در خیابان سعدی تهران، تا مدتها به این حزب و شخص هیتلر متمایل شده بود؛ و ماهها مشغول ساختنِ نقشبرجستۀ چهرۀ هیتلر روی چوب و موم بود. اما بعدها، در اثر دیدن فجایع جنگ، خصوصاً ستمی که هیتلر بر یهودیان روا میداشت، علاقۀ خود را به او از دست داد؛ و این اثر را، خراب کرد.
در دوران سیزده ماهۀ بازداشت فضلالله میرهادی توسط متفقین، گرتا دیتریش، کارگاه او را اداره میکرد. او در این مدت به مرد دیگری دل بست. اما به سختی کوشید خود را از این دلبستگی آزاد کند. (دربارۀ این مرد، نحوۀ آشنایی مادر میرهادی با وی و مدت این دلبستگی، توضیحی داده نشده است.)
پس از آزادی شوهرش از بازداشت متفقین نیز، او به سختی –با مقاومت- حاضر شد ادارۀ کارگاه او را به خودش بازگرداند.
این زن, که در آلمانی که اکثریت مردم آن پیرو فرقۀ پروتستان بودند در یک خانواده از طرف مادر کاتولیک به دنیا آمده بود، باورِ چندانی به این مذهب نداشت. پدر و مادرش، آگاه از این سست اعتقادیِ وی، او را به یک مدرسۀ شبانهروزی مذهبی گذاشتند؛ تا شاید از این طریق، اعتقاداتش اصلاح شود. اما این کار نیز نتیجه نداد؛ و پس از چندی، مجبور شدند او را از آن مدرسه بیرون بیاورند.
گرتا، پس از ازدواج با شوهر ایرانیاش نیز، اگر چه به ضرورت قانون اسلام, اسماً مسلمان شد، اما هرگز به باورها و احکام و شریعت اسلامی –حتی مسلمات آن- گردن نگذاشت و عمل نکرد؛ و فرزندان خود، از جمله توران میرهادی را نیز، با همین باور و سلوک غیرِ اسلامی تربیت و بزرگ کرد.
او سرانجام، در سال 1349، در اثر سرطان غدد لنفاوی یا تخمدان، درگذشت.
شیوه غیر الهی و کاملا غربی و غلطِ تربیتی این زن و شوهر، که دقیقاً همسو با مشی آموزشی و پرورشی رژیم پهلوی –پدر و پسر- و جامعۀ غربزدۀ شبه روشنفکری آن روز ایران بود، بعدها عیناً –و بلکه در مواردی بدتر- مورد پیروی اکثر فرزندانشان –و در رأس آنها توران میرهادی- قرار گرفت. توران میرهادی نیز، در تمام سالهای فعالیتش در عرصۀ آموزش و پرورش –در قالب مجتمع آموزشی فرهاد-, همکاری در تألیف کتابهای درسی, تلاش در عرصۀ ادبیات کودک و نوجوان –در قالب تشکل «شورای کتاب کودک»-, تعلیم و تدریس این مقوله و کتابداری، و سخنرانیها و تألیف دیگر کتب و مقالات یا انتخاب کتابها و نویسندگان برگزیدۀ سال کودک و نوجوان، با همکاری دیگر افراد همفکر و هممسلک خود و پشتیبانی کامل اشخاص ذینفوذی همچون فرح پهلوی، نهادها، موسسات رسمی دولتی، وزارتخانهها، رادیو و تلوزیون رژیم پهلویِ پسر، و مددگیری از پشتیبانیهای خارجی –و در رأس آنها، «دفتر بینالمللی کتاب برای جوانان» (IBBY) و ...، به جد و با تمام قوا، در ترویج این تفکر و مشی کوشیدند. به گونهای که، خاصه از سال تاسیس شورای کتاب کودک (1341) تا پیروزی انقلاب اسلامی در ایران (22 بهمن 1357)، یکهتاز سیاستگذاری و اقدام در این عرصهها بودند. پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز، با فراز و نشیبهایی، پیوسته در تلاش برای بازیابی موقعیت پیشین خود در این حیطه بودهاند و هستند؛ و در این راه، به موفقیتهای چشمگیری نیز رسیدهاند.
از جمله، فعالیتهای انحرافی گذشتهشان که –بدون وقفه- تا امروز ادامه یافته است، میتوان به انتخاب کتابهای برگزیدۀ سال کودک و نوجوان؛ نفوذ در مراکز آموزشیِ مرتبط، خاصه رشتۀ کتابداری دانشگاه تهران، جذب و هدایت دانشجویان این رشته و پایاننامههایشان به سمت و سوی نادرستِ مورد نظر خود؛ تألیف فرهنگنامه کاملاً جهتدار کودکان و نوجوانان و فرستادنِ آنها به کتابخانههای مدارس، جذب عده قابل توجهی از شاعران، نویسندگان، منتقدان و پژوهشگران عرصه ادبیات کودک و نوجوان, و سمتدهی آثار و فعالیتهای آنان در جهت مورد نظر خود؛ ارائۀ چهرهای غیر واقعی از فرهنگ و ادبیات کودک و نوجوان امروز ایران به مجامع فرهنگیِ جهانیِ مرتبط؛ استفاده از امکاناتِ نظام، برای
Sarshar: *#توران_میرهادی (۱۳۰۶- ۱۳۹۵) کیست؟*
«ما خواهرها و برادرها همه موهای طلایی داشتیم. چشمان هیچ کداممان مثل چشمان مادر آبی نشد، ولی رنگ موی او را به ارث بردیم. وقتی به خیابان میرفتیم، بچههای ناشناس کوچههای اطراف دنبال ما میدویدند و به ما میگفتند: ارمنی، سگ ارمنی! جاروکش جهنمی!» (توران میرهادی)
او از نخستین و اصلیترین بنیانگذاران «شورای کتاب کودک» و دبیر این شورا از سال 1359 تا 1395 بود.
*پدر و مادر*
فضلالله میرهادی (1276 – 1355)، پدر توران میرهادی اصلا اهل تفرش بود. پدربررگ توران میرهادی، از مقطعی، از تفرش به مازندران –گفته نشده کجایش- کوچ کرد؛ و در آنجا به کشاورزی مشغول شد. در نتیجه، فرزندانش در مازندران به دنیا آمدند. پدر توران میرهادی، که تا چهارده سالگی، به مدرسه نرفته بود، در این هنگام، پیاده، از راه هراز، مازندران را به قصد تهران ترک کرد. در آنجا، با تلاش شخصی، خواندن و نوشتن و ریاضی آموخت؛ و سپس به دارالفنون راه یافت. پس از مدتی تحصیل در مقطع متوسطه در این مدرسه، در سال 1288، به عنوان دانشجوی بورسیه دولت ایران، راهی سوئیس شد. مقطع متوسطه را در آن کشور به پایان رساند. سپس به آلمان رفت تا تحصیلات دانشگاهی خود را، در رشتۀ ماشین آلات، ادامه دهد. دوران تحصیل او با جنگ جهانی اول مصادف شد.
در آنجا با دختری آلمانی به نام گرتا دیتریش, که خانواده مادریاش پیرو مذهب کاتولیک بودند، آشنا شد. او دانشجوی رشتۀ هنر در دانشگاه لودویک ماکسیمیلیان مونیخ بود. آن دو، پس از چندی، در سال 1298 به سفارت ایران در برلین رفتند و بدون حضور هیچ عضوی از خانوادههایشان، و درحالیکه خانوادۀ گرتا نیز به شدت با این ازدواج مخالف بودند، ازدواج خود را به ثبت رساندند. سپس در اسفند همان سال، فضلالله میرهادی، بعد از ده سال اقامت در غرب، از راه زمین و دریا, در اسفند ماه 1298 با همسرش عازم ایران شد. در این هنگام، مادر توران میرهادی، بیست و دوساله، و هفت ماهه، حامله بود. -
نخستین فرزند این دو، که یک دختر به نام ایراندخت بود، در فروردین 1299، در تهران به دنیا آمد. بعدها آنان صاحب چهار فرزند دیگر به نامهای فریدون، رستم، توران و فرهاد شدند.
پدر، پس از مدتی –در دوران سلطنت رضاخان- به استخدام قورخانه (اسلحهسازی) در آمد، و در قسمت ریختهگری لولههای توپ –در میدان توپخانه- مشغول به کار شد. سپس به کار در ضرابخانه (کارخانه ساخت سکههای پول) پرداخت.
آنگاه به مدت ده سال (1307 – 1317) به کار در ساختن راهآهن سراسری کشور – که با مشارکت مهندسان آلمانی در حال انجام بود_ اشتغال ورزید. سپس به «ریاست بنادر شمال» منصوب شد. اما در این کار، شش ماه بیشتر دوام نیاورد. او در طی این سالها، از سوی دولت، به چند مأموریت خارج از کشور –از جمله خرید هواپیما از شوروی- نیز اعزام شد؛ و در زمان کار در طرح راهآهن، مورد اعتماد ویژه رضاخان بود:
«پدر برای ما تعریف میکرد که هر وقت رضاشاه در جمع بازدید میکرد، یکمرتبه از جمع جدا میشد و راهش را کج میکرد؛ و منظورش از این کار این بود که من برای گزارش دادن به نزدش بروم! من هم میرفتم و گزارش میدادم. هم محاسن کار را میگفتم و هم معایب کار را میگفتم.»
Sarshar: حوالی جنگ جهانی دوم (1318 یا 1319)، پدر از مشاغل دولتی کناره گرفت و با کمک گرفتن از دو مهندس دیگر، به تأسیس یک کارگاه ریختهگری در چهارراه سرچشمۀ تهران اقدام کرد. بعد، این کارگاه را به میدان توحید فعلی منتقل کرد و توسعه داد. او در دوران اشغال ایران توسط ارتشهای متفقین، به این سبب که در آلمان تحصیل کرده بود، همسر آلمانی داشت و نیز زنش دارای گرایشهایی به هیتلر و حزب نازی آلمان بود، توسط متفقین دستگیر شد و سیزده ماه را در بازداشت به سر برد. در این مدت، کارگاهش توسط همسر او اداره میشد.
در سال 1338، پس از حدود بیست سال دوری، دوباره به کارِ دولتی برگشت.
این بار، او مأمور ساختن سیلو شد. تا آنکه یازده سال بعد (1349)، در همین شغل بازنشسته شد. وی در سالهای آخر عمر، دو بار سکته کرد؛ و سرانجام در سال 1355، در نود و یک سالگی، در آمریکا، جان سپرد.
این روستازادۀ سختکوش، اگرچه از نظر شجرهنامهای سید بود، اما فقط به صورت مورثی و اسمی مسلمان بود؛ و در طول زندگی درازش، هرگز باور درست و عمیقی به اسلام و تشیع نداشت؛ و به آداب و احکام شریعت عمل نمیکرد. او فرزندانش –از جمله توران میرهادی- را بر همین نهج و روش تربیت و بزرگ کرد. غربی بودن همسر و گرایش خودِ او به غرب و فرهنگ آن، سبب شد که همۀ فرزندانش –جز پنجمی که در هفده سالگی مرد- برای تحصیلات
*#آقای_زاکانی
اعضای #شورای_اسلامی_شهر_تهران!
#مرکز_ارتباطات_و_امور_بینالملل_شهرداری_تهران، تحت سلطه نفوذیهاست.
تا دیرتر نشده، آن را دریابید!*
بعد از دسته گل اخیر شهرداری در نصب بیلبوردهای عظیم و متعدد از برخی چهرههای مساله و زاویهدار نسبت به اسلام یا نظام (از جمله توران میرهادی)، تحت عنوان "تهران دوستداشتنی"، بنا به گزارش منا نشر، بهتازگی مجموعه کتاب "متولد تهران" اثر احسان ناظمبکایی از سوی نشر قدیانی با حمایت مرکز ارتباطات و امور بینالملل شهرداری تهران منتشر شد، و چه در نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران امسال و چه در برخی ایستگاههای مترو، با تبلیغات وسیعی در حال ترویج است.
گفته شده است: "مجموعه کتاب متولد تهران، با هدف معرفی مشاهیر تهران معاصر نوشته شده است. ملاک انتخاب افراد تهرانی بودن و کنشگری شهروندی آنها بوده و سعی شده ضمن معرفی آنها، برای شناساندن مکانها و بازگویی تاریخ در دل قصهها به بخشهایی از نمادهای هویتی تهران پرداخته شود. و از سوی دیگر از هر صنف نمایندهای نامدار انتخاب شده و برای هر شخص ۵ داستان کوتاه در نظر گرفته شده است که بر مبنای اتفاقات و مستندات واقعی اما با فضاسازی جزئیات و دراماتیزه شدن داستانها بر اساس تخیل نویسنده روایت شده است.
این مجموعه ۲۵ جلد میباشد که تا کنون ۸ جلد آن با عناوین غلامرضا تختی، شهید منصور ستاری، منصور پورحیدری، علی پروین، محمدرضا طالقانی، منوچهر ستوده، *توران میرهادی* و مهلقا ملاح در قطع رقعی از سوی نشر قدیانی منتشر و در سیو ششمین دورهی نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران عرضه خواهد شد."
من برخی از این بهاصطلاح مشاهیر را نمیشناسم. اما به طور خاص در مورد یکی از آنها، به نام #توران_میرهادی مطلبی را که چند سال پیش، در دوران حاکمیت جریان دومخردادی بر شورا اسلامی شهر و شهرداری تهران در صفحه شخصیام در فجازی منتشر کرده بودم، ذیلا، برای شماها هم، که به جریان ولایی منتسب هستید و با این عنوان در انتخابات شورای اسلامی شهر تهران رای آوردید و مقدرات این بهاصطلاح امالقری جهان اسلام را درست گرفتید، بازنشر میدهم.
باشد که در روز حساب، نتوانید عذر بیاورید که نمیدانستهاید!
+1
سیر تطور داستان در طول تاریخ (بخوانید: درخت یا نمودار سیر تطور داستان سرشار)
(از سلسله آموزشهای دوره تربیت مدرس داستاننویسی (مدرسه مدرسان) در انجمن قلم ایران)
@mrsarshar_rahgozar
همراه با حضرت آقا در بازدید ایشان از زندان موسوم به کمیته مشترک ضد خرابکاری
باسمه تعالی
اخیر به همت انجمن قلم ایران، با حضور حدود ۲۲ هنرجو، دوره آموزشی تربیت مدرس داستاننویسی، تحت عنوان #مدرسه_مدرسان، در مرکز فرهنگی-آموزشی شهدای سرچشمه آغاز شد.
اولین جلسه این دوره، پس از ارائه طرح درس کلی آن توسط اینجانب، با ارائه درس #سیر_تطور_قالب_داستان_در_طول_تاریخ ادامه یافت.
در این جلسه، همچنین تعریفی کلی از قالب (Form) "داستان" - صرف نظر از گونه یا نوع (Genre) آن- ارائه دادم و تاکید کردم که لازم است به دقت آن را به خاطر بسپارند و در کلاسهایشان -در آینده- به کار ببرند. آن تعریف، این بود:
*"داستان -در لفظ عام آن- یک قالب رواییِ منثور یا منظومِ نسبتا خلاقه است، که به صورت مستقیم یا غیرمستقیم اما به شکلی پذیرفتنی، به زندگی انسانها میپردازد؛ و در آن، در چارچوب یک ساختار اندیشیده منسجم و هدفمند، همراه با شرح جزئیات لازم، اشخاص یا موجوداتی (انسانی یا غیرانسانی)، درگیر در یک سلسله ماجراها به نمایش درمیآیند؛ و مطالعه یا شنیدن آن، علاوه بر ایجاد لذت برای مخاطب، میتواند عبرتها یا آموزشهایی نیز به همراه داشته باشد."*
نکته کلیدیای که همراه این تعریف گفته شد، و اهمیت آن از خود این تعریف نیز کمتر نیست نیز این بود که در کلاسهای آموزش داستاننویسی، مطلقا وارد بحثهای پژوهشی و علمایی، مبنی بر ارائه تعاریف مختلفی که دیگران از داستان کردهاند نشوید؛ و بیدلیل و ضرورت، ذهن هنرجو را شلوغ و پراکنده و مشوب نکنید.
نکته مهم دیگر در این مورد اینکه، تعاریف، همچون متون حقوقیاند. لذا اغلب باید دقیق، بیکموکاست و جابهجایی اجزاء - حتی حروف اضافه - به خاطر سپرده شده، بازگو شوند.
@mrsarshar_rahgozar
❌ تغییر و تحریف شعارهای مذهبی و عاشورایی به شعارهای فوتبالی و قومیتی در تبریز
تبدیل شعارهای معروف مذهبی و عاشورایی به شعارهای فوتبالی و قومیتی که در پیوند با تیم پرحاشیۀ تراکتور رخ میدهد، اتفاق نفرتانگیزی است که با مجوز یا با اقدام شهرداری تبریز در تابلوهای تبلیغاتی این شهر خودنمایی میکند.
🔸تبدیل شعر معروف «یئل یاتار، طوفان یاتار، یاتماز حسینین پرچمی» به شعار سخیف « یئل یاتار...یاتماز تراختور پرچمی!»
و تبدیل شعار حسینی معروف
«حسین حسین شعاریمیز، شهادت افتخاریمیز»
به « آذربایجان دیاریمیز، تراختور افتخاریمیز!»
به روشنی نشانگر تلاش برای تغییر و تحریف پیامها و نمادهای ادبی و عمومی مذهبی و عاشورایی و تبدیل آنها به شعارهای زرد و قومیتی است که به فرهنگ اصیل تبریز و آذربایجان که فرهنگ غنی شیعی است، آسیب وارد میکند.
متاسفانه شهرداری تبریز اقداماتی را مرتکب میشود که در تعارض با فرهنگ مذهبی و ملی است.
🔸چندی پیش نیز نماد حروف مربوط به اقوام خارجی و بیگانه با فرهنگ آذربایجان توسط یک نقاش مؤنث بر روی تخممرغهایی همقد با انسان ترسیم و در تبریز نصب شده بود، که با بروز مخالفتها برچیده شدند. نقاش این تخممرغها، دختری با افکار پانترکی و ضدایرانی بود که در صفحۀ شخصی خود نیز این افکار را به صراحت بیان کرده بود.
🔸قبلا نیز اتفاقاتی مانند رنگ زدن قایقهای تفریحی به رنگ پرچم کشور خارجی، تقطیع سخنان رهبر معظم انقلاب به نفع کشور خارجی در جنگ باکو و ایروان و...رخ داده بود.
🔻این کارهای ضد فرهنگ و وحدت ملی در کجا وچه کسی ریشه دارد؟
⭕️ از مدینه النبی تا مدینهالاسلام تبریز
گزارش جشنوارۀ موسیقی شهرداری تبریز
سرگذشت مدینهالاسلام تبریز از جهتی شبیه مدینهالنبی است. مدینهالنبی با چنان قداست، و وجود مرقد مقدس پیامبر در آن، در دورۀ اموی و عباسی به شهر موسیقی و رقص تبدیل شد. در «الاغانی» آمده که در مدینه زنان و مردان خواننده و رقاص بسیار شدند. زن آوازخوان و رقاصی به نام جمیله و مشهور به فحشا، خواست از مدینه به مکه برود. در مسیر سفر چنان استقبالی از او شد که از هیچ دانشمند و عالمی نشده بود!..
اکنون، تبریز نیز به تدریج در مسیر تغییر هویت از مدینهالاسلام به شهر موسیقی و رقص است.
♦️تبدیل عید دینی و معنوی (فطر)، به روز رقص و موسیقی از جمله هنجارشکنیهایی است که شهرداری تبریز رقم زد! در مقبرهالشعرای تبریز که در جوار امامزاده سیدحمزه علیهالسلام است و مدفن صدها عالم و شاعر و شهید ثقهالاسلام است، در روز عید فطر، رقاصان و خوانندگان به هنرنمایی پرداختند!
🔸فتوای ولی فقیه: «ترویج موسیقی جایز نیست...هر چیزی که پدیدۀ موسیقی را در جامعه رایج، و آن را عادیسازی کند، ترویج محسوب میشود.»
♦️ استقبال تجزیه طلبان از جشنواره شهرداری تبریز/شبکۀ تجزیهطلبی که سالهاست برای اشاعۀ افکار و احساسات قومی و تجزیهطلبی پیرامون آذربایجان، از آمریکا پخش میشود، جشنواره را پوشش خبری داد!؟
Azarbaydgan65122981149748505634104.pdf
https://www.pishkhan.com/Archive/1404/02/14040208/Azarbaydgan65122981149748505634104.pdf
🔻روزنامه آذربایجان، ۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
@mrsarshar_rahgozar
یکی از دو کتاب مهمی که من، در کلاسهای آموزش نقد ادبی و داستاننویسی، از مرحوم دکتر محمد مددپور معرفی، و مطالعه مکرر در مکرر آنها را به هنرجویان توصیه میکنم، #حکمت_معنوی_و_ساحت_هنر، از انتشارات حوزه هنری (سوره مهر) است.
این اثر، البته قدری دشوارخوان و دشوارفهم است. اما کتابی است با مطالب بسیار بدیع در زمینه موضوع مورد بحث خود، فوقالعاده پرمطلب؛ و از آن کارهایی است که نگاه مخاطب را به هنر و ادبیات، و حتی در مورد عدهای، به فلسفه و عرفان، بهکل دگرگون میکند؛ و این افراد، پس از مطالعه آن، به احتمال زیاد، افسوس خواهند خورد که چرا خیلی زودتر، آن را نخواندهاند.
#کتاب_خوب_بخوانیم
@mrsarshar_rahgozar
