en
Feedback
هفت اقلیمای هنر

هفت اقلیمای هنر

Open in Telegram
423
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-130 days
Posts Archive
HUMAN TARGET در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان، و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را زیرا که مرد
HUMAN TARGET در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان، و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را زیرا که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بودند. #شاملو

آرینا شیلو: با پانتومییم جهان را لرزاند! این نابغه ۱۶ ساله اوکراینی-بلغاری، پناهنده‌ای که در بورگاس زندگی می‌کند و دانش‌آموز مدرسه هنرهای نمایشی است، با اجراهای بدون کلامش میلیون‌ها نفر را  مبهوت کرد! آرینا، قدرت هنر واقعی، را نشان میدهد. چقدر زیبا نشون میده که باورها چطور دست های ما رو برای آزادی بسته اند با داشتن و دانستن راه آزادی نمیتوانیم خود را از این باور ها رها کنیم  با اینکه در چمدان خودش قیچی داشت ولی نتونست رهایی رو باور کند حتی بعد از بدست آوردن راه حل همچنان باور های غلط دست و پایش رو بسته بودند.

Symphony No.6 Tchaikovsky Adagio lamentoso چایکوفسکی درست چند روز بعد از اولین اجرای سمفونی شماره ۶ در سی مینور (Pathétique) درگذشت. به همین خاطر خیلی‌ها این سمفونی رو وصیت‌نامه‌ی موسیقایی یا وداع او با زندگی می‌دانند‌. به‌خصوص موومان آخر (Adagio lamentoso) که حال‌وهوای عجیبی دارد به‌جای پایان پرشکوه، آهسته و محزون خاموش می‌شود.

بهزاد دماوند تصادفی داستانِ ضحاک را می‌خواندم… نه برای سیاست، نَه برای امروز، نه حتی با نیتِ مقایسه. فقط یک ورق از شاهنامه، برای دل خودم. اما هرچه جلوتر رفتم، حس عجیبی افتاد به جانم؛ انگار این قصه را نَه هزار سال پیش، که همین دیروز نوشته‌اند. ضحاک، پادشاهی است بیگانه؛ نه از تبار این خاک، نه از جنس این فرهنگ. می‌گویند عرب است و پایتختش بیت‌المقدس؛ شهری که خودش در طول تاریخ، همیشه بوی نزاع و سلطه و خون داده. او با شمشیر نمی‌آید، با فریب می‌آید. با «ترفند». و عجبا که ایرانِ اسطوره‌ای، دقیقاً از همین‌جا زمین می‌خورد. ضحاک در آغاز، پرهیزگار است. نمازخوان است. زاهد است. اما درست همان‌جا که باید، شیطان وارد می‌شود؛ نه با شاخ و دم، بلکه در هیأت یک آشپز خوش‌ذوق. برای اولین بار، گوشت را وارد سفره‌ی شاه می‌کند. پرندگان بریان، خوش‌بو و وسوسه‌انگیز. و ضحاک، طعم را که می‌چشد، دیگر همان آدم سابق نیست. قدرت هم همین‌طور است؛ اول فقط «طعمش» را می‌چشانی، بعد دیگر نمی‌شود نگهش داشت. ضحاک ذوق‌زده، آشپز را صدا می‌زند: «چه می‌خواهی در برابر این هنر؟ زر؟ مقام؟» و آشپز—که حالا می‌دانیم شیطان است—لبخند می‌زند و می‌گوید: «فقط اجازه بده شانه‌هایت را ببوسم.» چه پاداش ارزانی… و چه بهای گرانی. فردای آن روز، شانه‌ها زخم می‌شوند. زخم‌ها دهان باز می‌کنند و از دلِ بدنِ شاه، دو مار سیاه بیرون می‌خزند. تاریک، گرسنه، بی‌رحم. نماد ارتجاع، ظلم، و سیری‌ناپذیری. مارها آرام نمی‌گیرند. میل دارند به مغز. نه هر گوشتی؛ مغز. جای فکر. جای فهم. جای اعتراض. باز هم شیطان می‌آید، این‌بار در لباس «حکیم»: «نگران نباش شاه! راهش ساده است. هر روز، دو جوان ایرانی. مغزشان را بده به مارها، تا مغز خودت سالم بماند.» و از همان روز، عدالتِ ضحاک برقرار می‌شود: قرعه می‌کشند. بی‌طرفانه. منصفانه. امروز نوبتِ کیست؟ هر خانواده خوشحال است که «فعلاً» نوبتِ ما نشد. همه می‌گویند: «از این ستون به آن ستون فرج است…» اما ستون‌ها زیاد نیستند. و زمان، بی‌رحمانه سریع می‌گذرد. سالانه بیش از هفتصد مغز جوان خرجِ حفظِ مغز شاه می‌شود. در آشپزخانه‌ی دربار، دو نفر به نام ارمایل و گرمایل وجدان‌شان قلقلک می‌گیرد. نه آن‌قدر که همه‌چیز را به‌هم بزنند، نه آن‌قدر که ساکت بمانند. تصمیمی «میان‌دارانه» می‌گیرند: هر روز، فقط یک جوان قربانی شود. مغزش را با مغز گوسفند قاطی کنند. مارها متوجه نشوند. و سالی ۳۶۵ جوان نجات پیدا کنند. اصلاحات موفق است! مارها راضی‌اند. آشپزها خوشحال‌اند. و کسی نمی‌پرسد آن ۳۶۵ نفر دیگر چه شدند… جوان‌های نجات‌یافته را شبانه روانه‌ی بیابان می‌کنند: «فرار کن. برنگرد. آفتابی نشو.» و این‌گونه است که فرارِ مغزها در شاهنامه ثبت می‌شود. تا اینکه نوبت می‌رسد به کاوه. کاوه آهنگر. مردی که هفده پسرش خوراکِ همان مارها شده‌اند. دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. ضحاک تصمیم می‌گیرد از مردم امضا بگیرد که «من پادشاهی دادگرم». صف‌ها تشکیل می‌شود. امضا پشت امضا. سال‌ها تکرار. اما کاوه نه صف می‌ایستد نه امضا می‌کند. طومار را پاره می‌کند. فریاد می‌زند: «تو بیدادگری!» و همین فریاد، حکومت را می‌لرزاند. کاوه پیشبند چرمی‌اش را بر سر نیزه می‌کند. درفشی از دل کار و رنج. درفش کاویانی. جوان‌ها یکی‌یکی می‌پیوندند. قیام آغاز می‌شود. و من، کتاب را می‌بندم و با خودم می‌گویم: فردوسی فقط شاعر نبود. او حافظه‌ی تاریخی ما بود. و اسطوره، وقتی زنده است که هنوز «جواب بدهد»: نداریم چاره مگر کاوگی نخواهیم جان جز به آزادگی

عنوان: مرگ گرگ آهنگساز: ونجلیس

آفتابِ درختِ به/ مستندی در وصف آنتونیو لوپز گارسیا (نقاش اسپانیایی)/ ساخته‌ی ویکتور اِریس/ ۱۹۹۲/ ۲ ساعت و ۱۳ دقیقه/ ترجمه‌ی پ
آفتابِ درختِ به/ مستندی در وصف آنتونیو لوپز گارسیا (نقاش اسپانیایی)/ ساخته‌ی ویکتور اِریس/ ۱۹۹۲/ ۲ ساعت و ۱۳ دقیقه/ ترجمه‌ی پیمان چهرازی

آفتابِ درختِ به/ مستندی در وصف آنتونیو لوپز گارسیا (نقاش اسپانیایی)/ ساخته‌ی ویکتور اِریس/ ۱۹۹۲/ ۲ ساعت و ۱۳ دقیقه/ ترجمه‌ی پیمان چهرازی/ ۴۰۰p

South Korea 🇰🇷 / 2021
:Post_Rock :Shoegaze :Instrumental_Rock

🎞 سینمای عدالت اجتماعی و تاریخچه آن 🎥 عدالت مفهومی است که اگرچه در طول تاریخ دستخوش تحریف شده، اما همواره دغدغه‌ی اندیشمندان و روشنفکران جوامع بوده است. سینمای عدالت اجتماعی به بررسی موضوعاتی از قبیل اختلاف طبقاتی می‌پردازد؛ از این منظر فیلم‌هایی نظیر «شاهزاده و گدا (1977)» به بیان برخی وجوه عدم عدالت اجتماعی می‌پردازند. ازطرفی فیلم‌های «رابین هود (2018)» و «بانی و کلاید (1967)» در همین چهارچوب، درصدد بیان اختلاف طبقاتی جوامع هستند اما با این زاویه که کسانی هستند که برای مساوات اجتماعی، دست به راهزنی از مرفهین و رساندن آن به فقرا می‌زنند. آثار متعددی در این زمینه منتشر شده که یکی از جدیدترین آن موارد، اثر «Andrew Niccol» با نام «In Time» به سال 2011 می‌باشد که در آن با به تصویر کشیدن شهری متفاوت که در آن پول رایج شهر، عمر انسان‌هاست، به همان دیرین‌گونه‌ی «رابین‌هودی» و «بانی‌وکلایدی» می‌پردازد. البته داستان رابین‌هود به زمان جنگ‌های صلیبی،‌ و داستان بانی‌وکلاید به زمان رکود بزرگ اقتصادی آمریکا برمی‌گردد اما آن دیرین‌گونه در دهه‌های مختلف به شکل‌های گوناگونی به تصویر کشیده شده‌ است. 🎥 در دهه‌ی هفتاد میلادی، ظهور جنبش‌های مارکسیستی، موجب شد که در سینما، طبقات اجتماعی سرمایه‌دار به صورت بدی جلوه داده شوند و طبقات اجتماعی پایین حق داشتند با این سرمایه‌داران مقابله کنند. فیلم «اعترافات یک کمیسر پلیس»، ساخته‌ی «فرانکو نرو» این موضوع را نشان می‌داد که قاضی فاسد است، نه قانون. از سوی دیگر، فورد کاپولا در اثر «باران‌ساز» به سال 1997 به این می‌پردازد که وکلا فاسدند. 🎥 فیلم‌هایی که در دهه‌ی هفتاد، «آلن دلون» فرانسوی در آن‌ها بازی می‌کرد، به این می‌پرداختند که جوانی بلند می‌شد و با فساد نهادهای مختلف اقتصادی-سیاسی مواجه می‌شد و در انتهای فیلم‌ها نیز کشته می‌شد. همین‌ها موجب شد که در 1968 در فرانسه، یک جنبش دانشجویی راه افتاد و هم در فرانسه و هم در آمریکا، سیستم‌های مختلف اقتصادی-اجتماعی را تکان داد. در آمریکا این امر به شکل متفاوتی نشان داده شد، به نحوی که در آن‌ها پلیس‌ها یا قاضی‌های سرخود کشته می‌شدند. یعنی فرض بر این بود که قانون خوب است و مدیران جامعه نباید سرخود عمل کنند. حدوداً بین 1972 تا 1982 چندین اثر در این زمینه ساخته شد. اساساً آل‌پاچینو نیز با این سینما مشهور شد.

🎼 Song Title: Empty Sky Composer: Adam Hurst Album: From Silence Genre: Neoclassical, Instrumental,Cello/2010 تفسیر زیبایی از سکوت با ویولنسل رازآلود و حزن‌انگیز Adam Hurst

Woman with Dead Child(1903) Käthe Kollwitz (1867–1945) @hafteghlimayhonar آثارِ کلویتس از جمله زنی با کودکِ مُرده با تراکمِ ف
Woman with Dead Child(1903) Käthe Kollwitz (1867–1945) @hafteghlimayhonar آثارِ کلویتس از جمله زنی با کودکِ مُرده با تراکمِ فرم، تماسِ بدنیِ مادر و کودک و سایه های سنگین، مخاطب را از نقشِ ناظر خارج می‌کند. جزئیاتِ غیر ضروری حذف شده تا تجربهٔ سوگ و اضطراب به سطحِ بصری منتقل شود، فرم و ماده به زبانِ مشترکی میانِ تجربهٔ شخصیِ هنرمند و اضطرابِ جمعی مخاطب تبدیل می‌شوند. رنج نه صرفا موضوعِ تصویر، بلکه در خودِ ساختارِ تصویر دمیده شده و جسمیت یافته است. این آثار فیگوراتیو، اگر چه تمرکز اصلی شان بر بدنِ انسانی ست،تحتِ فشارِ تاریخی و اجتماعی از منطقِ بازنماییِ صرف فراتر رفته اند و به وضعیتی اکسپرسیو رسیده اند، بدین معنی که فرم ها و بدن ها، برای بیان اضطراب، خشم، سوگ و تجربهٔ زیستهٔ انسانی، تحریف و فشرده شده اند. خطوطِ زمخت و فضا محدود و درهم تنیده است تا فشارِ روانی و اجتماعی از درونِ ماده بیرون بزند. این تراکمِ بصری و فرمِ فشرده تجربهٔ رنجِ جمعی را بطورِ ملموس منتقل می‌کند و مخاطبان هنگامِ مواجه با آن، همذات پنداری مستقیم با فقدان، سوگ و اضطرابِ خود را تجربه می‌کنند.

War (Krieg) 1922/1923 Käthe Kollwitz سوگ رسوب شده و تراکمِ اندوه، رنجِ جمعی در خطوط و فرمِ کلویتس.
War (Krieg) 1922/1923 Käthe Kollwitz سوگ رسوب شده و تراکمِ اندوه، رنجِ جمعی در خطوط و فرمِ کلویتس.

Elegie Johann Kaspar Mertz Classical Guitar: Gloria Elgamal به خاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله می‌کنی به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته‌ای به خاطر یک لبخند، هنگامی که مرا در کنار ِ خود ببینی. به خاطر سنگفرشی که مرا به تو می‌رساند نه به خاطر شاهراه‌های دوردست به خاطر ناودان، هنگامی که می‌بارد ... به خاطر جار بلند ابر در آسمانِ بزرگ آرام به خاطر هر چیز کوچک، هر چیز پاک بر خاک افتادند. نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان می گذرد  -متبرک باد نام تو!-   و ما همچنان  دوره می کنیم  شب را و روز را   هنوز را...   #احمد_شاملو

آهنگ فرانسوی پدر کجایی – papaoutai

Savonarola Being Burnt at the Stake, Piazza della Signoria, Florence (oil on panel)) اعدام و سوزاندن دیکتاتور مذهبی فلورانس،
Savonarola Being Burnt at the Stake, Piazza della Signoria, Florence (oil on panel)) اعدام و سوزاندن دیکتاتور مذهبی فلورانس، جیرولامو ساونارولا در میدان دلا سینوریا در فلورانس، در سال 1498.اثری از هنرمندی ناشناس،در سال 1650.در موزه ملی سن مارکو، فلورانس. با سقوط مدیچی‌ها در فلورانس، سال 1494، یک واعظ مذهبی به نام جیرولامو ساوونارولا با سخنرانی‌های افراطی خود در فلورانس پیروانی پیدا کرد و به حاکم مستبد این شهر تبدیل شد. این دیکتاتور مذهبی در سال 1498 به دستور پاپ الکساندر ششم اعدام شد. او را به همراه دو واعظ متحدش، در میدان دلا سینیورا در فلورانس در مقابل جمعیت زیادی از مردم شهر، به دار آویختند و در آتش سوزاندند.

آهنگ Me and the Devil از Soap&Skin بازخوانی تاریک و عمیق از قطعه‌ی کلاسیک Robert Johnson است که با فضایی دارک، مینیمال و بسیار احساسی اجرا شده. این نسخه با پیانوی سرد، وکال لرزان و اتمسفر سنگین، مفاهیمی چون درگیری درونی، تاریکی، گناه و تنهایی را به شکلی هنری و تاثیرگذار منتقل می‌کند.این اثر یکی از شاخص‌ترین آثار Soap&Skin است که شنونده را به دنیایی عمیق، سینمایی و متفاوت می‌برد.

دینی که دیگر نجات نمی‌دهد میرچا الیاده، دین‌پژوه نامدار، معتقد بود که انسان سنتی (یا آنچه او homo religiosus، یعنی انسان دینی می‌نامد) دنیا را تنها از طریق نمادها، اسطوره‌ها، و الگوهای مقدس می‌فهمید. در نگاه او، این نمادها نوعی ارتباط میان انسان و امر متعالی بودند، و تکرار آن‌ها نوعی «بازآفرینی زمان و مکان مقدس» محسوب می‌شد. اما با گذر زمان و افول معنویت، این نمادها از محتوا تهی شده و تنها قالب‌ها و اشکال بیرونی آن‌ها باقی مانده‌اند. مفهوم «بازسازی نمادها برای حفظ توهم قداست» الیاده می‌گوید: وقتی معنای اصلی نمادهای دینی فراموش می‌شود، حکومت‌ها یا گروه‌های قدرت‌طلب آن نمادها را بازسازی می‌کنند؛ اما نه برای اتصال به امر متعالی، بلکه برای حفظ مشروعیت سیاسی و سلطه‌گری. مثلاً: در زمان بحران، آتشکده‌ها بزرگ‌تر می‌شوند، ولی معنای آتش مقدس (که پیوستگی با راستی و عدالت بود) گم می‌شود. حکومت مذهبی، مراسم عاشورا را پرزرق‌وبرق‌تر می‌کند، اما پیام عدالت‌خواهی و ضد ظلم آن را سانسور می‌نماید. حاکمان، مکان‌های مقدس را بازسازی یا توسعه می‌دهند، اما تنها برای القای قدرت، نه‌ برای بازسازی معنویت یا عدالت. الیاده به این روند می‌گوید: "نمادها بازتولید می‌شوند تا قداست ظاهری حفظ شود، حتی وقتی معنای روحانی آن‌ها مرده است." این فرآیند را در ادیان در حال زوال، امپراتوری‌های در حال سقوط، یا رژیم‌های ایدئولوژیک می‌بینیم. نتیجه: چرا این برای ما مهم است؟ در عصر ما، جمهوری اسلامی نیز با همین مشکل مواجه است. وقتی مشروعیت از دست می‌رود، به جای اصلاح ساختارها و احیای عدالت (که پیام اصیل دین است)، شروع می‌کنند به بازتولید شعائر مذهبی با شکوه بیشتر: از مراسم پرهزینه اربعین تا بازسازی نمادین مساجد و حرم‌ها، بدون آنکه از درد گرسنگی، بیکاری یا ظلم حکومتی کاسته شود. این یعنی: دین به ابزار قدرت تبدیل شده، نه راهی برای رهایی انسان. و این دقیقاً همان چیزی‌ست که الیاده به ما هشدار می‌دهد: اگر فقط پوسته‌ی دین بماند، آن پوسته در نهایت فرو می‌پاشد، چون دیگر ربطی به معنای آسمانی و عادلانه ندارد.

کتاب : آیشمن در اورشلیم ،گزارشی درباب ابتذال شر  (متن کامل) نویسنده : هانا آرنت مترجم :زهرا شمس نشر : برج هانا آرنت در نظریهٔ ابتذال شر نگاهِ ما به مفهومِ شر را دگرگون می کند. او می‌گوید شر همیشه از افرادِ سادیست، هیولاها یا انسان های ذاتا پلید سرچشمه نمی گیرد، بلکه گاهی از آدم های کاملا عادی، منظم، قانون مدار و حتی"محترم" زاده می شود_ کسانی که فقط فکر نمی کنند. آرنت این ایده را هنگامِ بررسی محاکمهٔ آدولف آیشمن مطرح کرد، فردی که بدونِ نفرت شخصی،بدونِ انگیزهٔ شیطانی، و صرفا با تکیه بر"اطاعت از دستور" در جنایاتِ گسترده مشارکت داشت. از نگاه آرنت خطرناکترین شکل شر زمانی رخ می‌دهد که انسان مسئولیتِ اخلاقیِ خود را کنار می گذارد و به یک مجریِ بی تفکر تبدیل می‌شود. شرِ مبتذل شری است که فریاد نمی زند، تهدید نمی کند و چهرهٔ ترسناک ندارد، شری است که پشتِ میز اداری می نشیند ، فرم پُر می‌کند، قانون اجرا می کند و می گوید: "من فقط وظیفه ام را انجام می‌دادم." این نظریه به ما هشدار می دهد که بزرگترین فجایع تاریخی، اغلب نه بدستِ افراد خارق العاده، بلکه به وسیلهٔ انسان های معمولیِ خاموش، مطیع و بی سئوال رقم خورده اند.

🎼 پایان پریشانی خواننده: محمد عبدالحسینی شعر: قیصر امین پور دکلمه: وحید جلیلوند موسیقی: عباس ابوحمزه #با_هم_بشنویم