528
Subscribers
-424 hours
-277 days
-5330 days
Posts Archive
528
دوستان عزیزم
مجبورم کانالم رو از دسترس خارج کنم، راستش این روزها به حریم شخصی و تنها بودن بیش از هرچیزی احتیاج دارم.
ممنون برای همهچیز 💚
528
شما خاطرتون نیست، سال ۸۸ این موقعها احمدینژاد با کسب ۶۳٪ آرا برنده انتخابات معرفی شد، بعدش حوزههای رأی گیری شروع به شمارش آرا کردند.
528
بگذار سقوط کنی؛ اگر قرار است سقوط کنی، آن که خواهی شد، تو را خواهد گرفت.
کارل گوستاو یونگ
528
در کوی ما شکسته دلی میخرند و بس!
بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است.
شیخ بهایی، کشکول، دفتر پنجم، قسمت اول
528
دستهای او آنقدر کوچک و ظریف است که من هیچگاه نگران یک نبرد به طول یک تئاتر دراماتیک یا یک پرواز از تهران به مقصدی متغیر بر سر تصاحب دسته مشترک صندلی نبودهام.
دسته مشترک صندلی برای من نمونه کوچک و در دسترس آن خانهای است که میتوانستم کتابم را بخوانم و با تماشای او یک چرخش سی درجه گردن فاصله داشته باشم، میتوانستم صدای موسیقی را کم کنم تا صدای پایش را بشنوم و شاید میتوانستم در آغوش او بیدار و در آغوش او خواب شوم؛ خانهای که هنوز آن را نساختهام.
دستانمان گره در یکدیگر روی این دستههای مشترک حال مرا خوب میکند، حالی خوب شبیه طعم یک چای دارچینی در کافه نادری وقتی شعری از شاملو را با صدای خسرو شکیبایی گوش میکنم.
راستی، آن لحظه که دستت را کشیدی تا تلفنت را که زنگ میخورد را از کیفت بیرون بیاوری؛ آنجا هوا سرد شد، لرز کردم و تمام نفسهایم مزه شربت سرما خوردگی گرفت.
آنجا دهانم مزه بستنی گرفت، بستنی پس از اینکه مسواک زدهام، بستنی با طعم خمیردندان و دندانهایی که خونریزی میکنند.
آنجا نور رفت، احساس کردم تنها و دور افتاده در انتهای اتوبوس در سفری جادهای هستم، شب بود، بوی گند میآمد و البته غربت بود.
آنجا کلاس اول راهنمایی بود، امتحان ادبیات داشتم، معلم برگهام را پاره کرد، مرا از کلاس بیرون کرد و قبل از اینکه چیزی بگویم یک سیلی در گوشم خواباند؛ صورتم سوخت و تمام شعرها از یادم رفت.
آنجا به گذشته بازگشتم، به یک ساعت پیش از دیدارت، به روزهایی که کلماتم برای انسانها شبیه به نمودارهای فاینمن بود وقتی آنها هنوز قانون دوم نیوتن را نمیدانستند.
روزهای پیش از تو من یک معادله درک نشدنی و مجهول بودم.
دستانم را رها نکن.
528
دوست عزیز من!
در حال حاضر در افسردگی و غم به سر میبرم؛ متوجه پیام و تماستان شدم.
حالم که خوب شد، پاسخ خواهم داد.
528
علی میگه: سیاهی رو تحمل کن.
کمی بعد از آخرین سایههای سیاهی، روشنایی انتظارت رو میکشه تا در آغوشت بگیره!
راستش نمیتونم امیدوار باشم، تلفن رو قطع میکنم و به ادامه قرمه سبزی درست کردنم میپردازم، شنبلیلهاش زیاد بوده انگار؛ تلخ میشه ...
ناصر میگه: تو هنرمندی، هنر تبدیل کردن چیزی که وجود نداره به یک مشکل خیلی بزرگ توی ذهنت! بذار کنار این تفکر بیش از اندازه رو ...
دلم نمیخواد براش تعریف کنم که چی میکشم؛ دلم میخواد همون رفیق احمق و سرخوشش بمونم.
تلفن که قطع میشه رمز ارزهایی که دیشب خریدم رو چک میکنم، قیمتش نصف شده ...
بهار تعریف میکنه که برای کلاسهای فرداش سناریو نچیده، فکر میکنه اهمال کار شده، میخوام حامی باشم اما در حال حاضر در شرایطی نیستم که به کسی راه و چاه رو نشون بدم.
وسط حرفاش کاپوت ماشین رو میزنم بالا، هرکاری میکنم استارتش رد میکنه، روشن نمیشه، به کارام نمیرسم.
باران برنامه فردا رو باهام فیکس میکنه، چهارساله همو ندیدیم، فکر میکنه هنوز شاد و دیوونهام، نمیدونه چقدر پیر و رنجور شدم.
تصمیم میگیرم مونوپلی بازی کنم، پول دارم اما تاس نمیاد، میرم رو خونه آدمای دیگه، فرصت خرید ندارم، فرصت ابراز ندارم، همه یادشون میره منم تو بازیام.
تلفنم دوباره زنگ میخوره، خاموشش میکنم، قدم میزنم و دم یه مسجد لابه لای یه سری آدم مشکی پوش که عزادار شخصی که من نمیشناسم هستند میایستم، یک دل سیر گریه میکنم.
