en
Feedback
لاجوردی‌ترین کُودِلی

لاجوردی‌ترین کُودِلی

Open in Telegram

از روزمره‌هام می‌نویسم چون می‌دونم یه روز از خوندنشون لذت می‌برم. همین‌طور راننده ماشین زمان شما برای سفر به دنیای باستانم. Woman life freedom

Show more
Iran210 448The category is not specified
282
Subscribers
-124 hours
-17 days
-430 days
Posts Archive
من از مدرسه متنفر بودم. چرا باید از یادآوری دوران مدرسه خوشحال بشم و بگم یادش بخیر؟ وقتی مجبورمون می‌کردن تا روپوشای رنگ تیره بپوشیم و مقنعه زوری بزنیم؟ هر بار عین بازجوها می‌ریختن تو کلاسامون و کیفامون رو می‌گشتن و اگه آینه یا عطر داشتیم مثل مجرم می‌بردنمون دفتر. صورتامون رو توی نور می‌گرفتن که دونه دونه موهاش رو چک کنن. جدا از اون همه چرت و پرتی که بهمون درس می‌دادن و معلمای عجیب و گاهی بی‌سوادی که داشتیم. خیلی خوشحالم که نه خودم دیگه محصلم و نه بچه‌ای دارم که بفرستم مدرسه خزعبل بهش درس بدن.

من هنوز اینو دارم و این ویدیو رو امروز گرفتم. 💔

دو سال گذشت. هنوزم همون. ذره‌ای از خشمم کم نشده.

کلاس خصوصی زبانم رو تبدیل کردم به کلاس نیمه خصوصی که هزینه‌هام کمتر بشه بتونم ماهی یه بار برم ناخن‌هام رو ژلیش کنم. چون باید یه تغییر در زمینه زیبایی تو زندگیم ایجاد کنم که انگیزه بده زندگی کنم. زن بودن این شکلیه دوستان.

یکی از اساتید انسان‌شناسی پیش از تاریخ، یه چیزی درباره رفتار امروز بشر می‌گفت که من حقیقتا برای یه میلیونیم بار ایمان آوردم که راه شناخت رفتارهای امروز بشر از آگاهی داشتن از دنیای باستان می‌گذره. حرفش هم این بود که می‌گفت اگه ما امروزه برای ایجاد فضای عاشقانه و رومانتیک نور محیط رو کم می‌کنیم، یه جای خلوت رو انتخاب می‌کنیم، شمع روشن می‌کنیم، همه به اون عادت‌های رفتاری باستانی اجداد ما برمی‌گرده که تو غار‌ِ کم نوری که تنها سرپناهشون بوده و با آتیشی که همیشه روشن بوده با هم خلوت می‌کردن. یعنی اینکه ما انجام این کارا در مکان عمومی رو تابو می‌دونیم به این حافظه تاریخی ما مربوط میشه و اغلبمون هم دلیلش رو نمی‌دونستیم.

من این برادر دوستم و خانمش رو قبلا دیده بودم و این ماجرا رو هم می‌دونستم. داشتیم همه ناهار می‌خوردیم و چون ناهار زرشک پلو با مرغ بود این دو تا برنج خالی و سالاد خوردن. بیچاره‌ها با افتخار میگفتن هشت ساله که لب به گوشت نزدن. اما خبر نداشتن اون شب سوپ با آب گوشت خوردن. 🥲

برادر و همسر برادر یکی از دوستام گیاه‌خوارن. یه روز اینا دعوت میشن خونه خواهر بزرگشون که زن خیلی مذهبی ‌و سختگیریه. موقع درست کردن غذا دوستم متوجه میشه خواهرش داره توی سوپ آب گوشت می‌ریزه. بهش میگه: «چه کار داری می‌کنی؟ مگه نمی‌دونی اینا گیاهخوارن؟» خواهره هم میگه: «ولش کن بابا. آخه سوپ بدون آب گوشت خوشمزه نمیشه.» خلاصه دوستم حریف نمیشه و از این حرکت خواهرش خیلی ناراحت میشه. اون بیچاره‌های بی‌خبر از همه جا سوپ رو می‌خورن. حالا دوستم می‌خواد تلافی کنه. یعنی خواهرش اینا رو دعوت کنه خونشون و یواشکی توی غذاشون گوشت خوک بریزه. :))) انتقام سخت :))

آقای ح، یکی دیگه از فرش‌فروشای اینجا ۹۰ سالشه. همونه که هر موقع نباشم سراغم رو می‌گیره. بعد از یه مدت مریضی و برگشتن به حجره، صدام کرد. رفتم حجرش. به شوخی گفت: «نبودی. فکر رفتی کربلا برام سجاده بیاری.» :))) دیگه گرم صحبت شدیم. رشته تحصیلیم رو پرسید گفت: «فلان خونه تاریخی رو دیدی؟» یه لحظه بغضم گرفت گفتم: «بله. با پدرم قبلا رفته بودیم اونجا.» گفت: «خدا پدرت رو رحمت کنه. اون خونه پدری منه. روزای خیلی خوبی رو تو اون خونه داشتم. پدرم مرد بزرگی بود.» بعد اونم بغضش گرفت و یهو هر دو گریمون گرفت و چند ثانیه هر دومون برای پدرامون گریه کردیم. آدم باورش نمیشه با یه پیرمرد ۹۰ ساله هم حس و حرف مشترک داشته باشه. خیلی عجیب بود. من فهمیدم ۹۰ ساله هم بشی باز این دلتنگی لعنتی تموم شدنی نیست. #قصه_های_حجره

تا صحبت تخت جمشیده بگم اسم اصلی تخت جمشید همونیه که یونانی‌های باستان می‌گفتن یعنی Persepolis. پرس یعنی پارس و پولیس در زبان یونانی یعنی شهر. پس اسم اصلی و فارسی تخت جمشید در واقع «شهر پارسه» ست. #زنگ_تاریخ

از اونجایی که علاقمند به تاریخ اینجا داریم بیاید یه سایت خیلی باحال نشونتون بدم که برید حسابی توی تخت جمشید به شکل مجازی بچرخید و سازه‌ها رو به شکل واقعی و قبل از تخریبش ببینید. https://persepolis.getty.edu/

گلدوزیش کردم. 🥹 هم در قالب قاب، هم کوسن
+2
گلدوزیش کردم. 🥹 هم در قالب قاب، هم کوسن

این گوشواره هخامنشی که الان تو موزه لووره یادتونه که چقدر ازش خوشم اومده بود؟ 👇

خودم خیلی دیر اقدام کردم ولی شما اشتباه منو نکنید.
خودم خیلی دیر اقدام کردم ولی شما اشتباه منو نکنید.

از من به شما نصیحت و وصیت اگه در ابتدای مسیر زبان خوندنید و قصد دارید در آینده توی آزمون‌های زبان شرکت کنید یه دفتر کلاسوری (دفتری که بشه برگه‌هاش رو جا به جا کرد) بردارید و بخش بندیش کنید و لیبل بزنید. هر بخش رو به یه موضوع یا تاپیک اختصاص بدید. دیگه توی مسیر زبان خوندن توی هر کتابی، منبعی، ویدیویی یا هر فایلِ آموزشی لغت جدید دیدید، جمله خوبی دیدید، کالوکیشن دیدید و... زیر موضوع خودش بنویسید. اینجوری هر موضوع رو منظم و دسته بندی شده می‌خونید و گم نمی‌کنید. و وقتی هم بهتون موضوع دادن واسه اسپکینگ سریع مراجعه کنید بخش مربوطه و ازشون استفاده کنید.

انقدر حالم بده که جون فحش دادن هم ندارم!

خوشحال بودم pms و پریودی سخت این دوره رو پشت سر گذاشتم و انرژی‌ام برای انجام کارام برگشته اما حالا درگیر مریضی شدم. منِ بد مریض هم کلی روز طول می‌کشه تا خوب بشم و بعد از خوب شدن چی؟ بله عزیزانم بازم pms. :(

از الان تا ابد قابلیت اینو دارم به کسایی که از کربلا ویروس آوردن فحش بدم!

بعد هم برم یه تنظیم وقت کنم ببینم کائنات (!) اجازه میده یه مطلب باستانی مربوط به چگونگی رمزگشایی خط میخی براتون بذارم؟ گفتم شاید جالب باشه قصه‌اش رو بدونید.

یادم باشه قصه این ننه طوبی رو بعدا براتون بگم. خیلی زن جالبی بوده. ننه طوبی باعث شد تا من حجره رو پیدا کنم.

داشتم کمد حجره رو تمیز می‌کردم که از تهِ ته کمد یه قاب خیلی قدیمی پیدا کردم. یه پروانه کسب دست‌نویس بود. با مهرها و امضاهای زمان خودش. با دقت که خوندمش دیدم مال پدر حاج آقاست. خیلی روش خاک نشسته بود. خوشحال شدم. تمیزش کردم و گذاشتم توی نایلون که بدم به خودش. خلاصه حاج آقا اومد و با خوشحالی آوردمش گفتم اینو پیدا کردم. گفت: «پرتش کن بره. آشغاله!» گفتم: «مال پدرتونه. چرا؟!» گفت: «پدرم رو هیچوقت دوست نداشتم. از سن خیلی کم کتکم می‌زد. وقتی مادرم مرد سه سالم بود. ازدواج کرد. زنش هم منو کتک می‌زد و پدرم هیچی نمی‌گفت. منو ننه طوبی (زن همسایه) بزرگ کرد. هیچ وقت برام پدری نکرده. نه محبت پدر دیدم، نه مادر. چرا پروانه کسبش رو نگه دارم؟» قاب رو دوباره برگردوندم ته کمد و با خودم فکر کردم ما گاهی چه رنج‌هایی رو سال‌های سال توی زندگی با خودمون حمل می‌کنیم. #قصه_های_حجره