3 657
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
3 657
#پارت701
با حرص گفت :
+ چرا میخندی؟ جک نمیگم که... بخدا تو روانپریشی... هرچه سریع تر باید تحت نظر روانپزشک قرار بگیری!
خندم رفت و بخاطر حرفاش چپ چپ بهش نگاه کردم که همون لحظه گوشیم زنگ خورد که سریع زدم روی اسپیکر و جواب دادم:
- بله سبز.
- سفید کاپتان میگه سرویس موتور جت به تاخیر افتاده ... فردا اگه بریم مشکلی پیش نمیاد ؟
- خیلی خب به زرد بگو با هتل هماهنگ کنه امشب هم اونجا بمونیم .
فربد :
- چشم سفید فقط یک سوال بنفش اذیتت نمیکنه؟ بیاییم دنبالش؟
مایا چشماش رو بزرگ کرد و قبل از اینکه من حرفی بزنم خودش به فربد تو پید :
+ برید دنبال عمت ، بچه ۷ سالم که اذیتش کنم... سفید منو اذیت نکنه بقیش پیشکشتون، خسیس تا یه کفش برام خرید کلی حرف خوردم ازش الانم من گشنمه تا برام یه شام گرون نخره برنمیگردم
الان هم برو گورتو گم کن..
قبل از اینکه من دخالتی کنم خودش دکمه قرمز رو زد و تماس رو قطع کرد ،اخمی بهش کردم که خودش تعیین تکلیف کرد وحق
اینو نداشت به گوشیم دست بزنه ولی مظلومانه نگام کرد و شونه هاش رو انداخت بالا و مژه هاش رو مثل بادبزن تکون داد .
و سرش رو کج کرد و ملوس گفت:
+ میشه لطفا ؟
نگاهم به مسیری بود که میخواستم برم... من این شهر رو خوب بلد بودم... زیاد اومده بودم فلورانس و جزو معدود شهرهایی بود که
عاشقش بودم... جای اینکه جواب سوالش رو بدم پوزخندی بهش زدم و گفتم :
-چرا دلت برام تنگ شده ما هر روز همدیگرو دیدیم؟
لباش رو جمع کرد ولی چیزی نگفت ... وقتی اینجوری رفتار میکرد
واقعا از اون بنفش بیرحم که یدونه از فشنگاش هم هدر نمیرفت و حتما به هدف میخورد دنیاها فاصله میگرفت.
تو زندگیم زنای زیادی برام عشوه اومده بودند ولی معمولا با پوزخند من و بی توجهی من همراه بود ولی با مایا همه چیز فرق داشت.
اوایل از این قضیه متنفر بودم که برام فرق داره
ولی الان یه جورایی از اینکه همونجوری که اون با من مثل یه دختر بچه میشد منم از اینکه از سفید همیشگی باهاش فاصله میگرفتم خوشم میومد...
انگار بودن با مایا یه زنگ تفریح برام بود.
پیچیدم توی یکی از محله های قدیمی که باز به چراغ قرمز خوردم
وقتی ایستادم صورتم رو برگردوندم سمتش وجدی صداش زدم تا متوجه بشه هنوز منتظر جواب سوالمم:
- مایا؟
سرش رو برگردوند سمتم که باهام چشم تو چشم شد ... بدون آرایش خیلی شیرین بود ولی وقتی یک ذره آرایش میکرد عجیب جذاب میشد... زنای خیلی جذاب تر و زیباتر از مایا رو دیدم و....
3 657
#پارت700
یهو دادی زد سرم :
- مایا!
از دادش خفه شدم و دستام رو روی سینم قفل کردم و به روبرو زل زدم که بعد چراغ قرمز یه جوری گاز داد من نفسم برید یه جوری از حرص من روی پدال گاز فشار میاورد که هر لحظه حس
میکردم الان تصادف میکنیم مشتام و چشمامو بسته بودم و زیر لب دعا میخوندم که یهو ارسلان با عصبانیت گفت :
- حرفتو نزنی سرعتمو از اینم بالاتر میبرم .
وقتی دید جوابی بهش ندادم بیشتر گاز داد... مجبور بودم بگم نه؟
آی خدا جون من چه غلطی کردم خواستم ببینمش، آخه چرا دلم
برای این روان پریش تنگ شده بود..
به قلب خودم توپیدم
"مرگ بگیری چرا مغزمو مختل میکنی؟ الان اگه جواب توی ابله رو نمیدادم با پسرا رفته بودم شام هم خورده بودم "
فکر کنم تاثیر اون دوتا کوکتل بلادی مری بود... کلا امشب کلم رو داغ کرده...
شاید الکل زیادی یارو توش ریخته بود.
سرعتش انقدر رفته بود بالا و توی اتوبان لایی میکشید که کم مونده بود گریه کنم ، دادی
کشیدم :
+ ارسلان دارم بالا میارم.
انگار اصلا صدام رو نشنید و باز سرعتش بیشتر شد و جوری از بغل یه ماشین رد شد که حس کردم با ماشین بغلی اندازه ی یه مو فاصله داشت که رد شد .
نه دیگه نمیتونستم تحمل کنم بدرک بذار بفهمه... !
چشمام رو باز کردم و برگشتم سمتش و به نیمرخ جدیش نگاه کردم و داد زدم:
+ دلم برات تنگ شده بود... باشه؟ دلم برای توی روانی تنگ شده بود.. .
"ارسلان"
آروم آروم سرعتم رو کم کردم و با گوشه ی چشم به صورت پر از حرصش نگاه کردم و لبخندی که نشونه ی پیروزیم بود رو روی لبم نشوندم که مشتی به بازوم زد.
+ ازت متنفرم! اصلا اون کلیه ی منو پس بده... قطعا راضی نیست تو بدن تو باشه .
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بلند بلند زدم زیر خنده... این اوج حرص خوردن مایا بود...نمیدونم دلتنگی چه حسی داره ولی شنیدن این حرف از مایا شدیدا سرحالم آورده بود، اینکه به بودن
کسی پیشت نیاز داشته باشی ولی نداشته باشیش اگر دلتنگیه پس یعنی منم دلتنگ این خرگوش کوچولو شده بودم؟
هرچند آخرین باری که رفتیم خونه تنهاییام .خونه ای که حتی مادرم هم به عنوان یه زن توش پا نذاشته بود ولی اون نصف شب گذاشت و رفت
تصمیمم رو قطعی کرده بودم که دیگه بهش فکر نکنم.
ولی امشب با وجود اعصاب خوردی که با اون رئیس مافیا داشتم
با رقصش و اون قطره اشکی که با دیدن من روی گونه نرمش سرخورد همه چیز رو شست و تمام فکرهایی که با غرق شدن توی کار پسش میزدم باز اومده بود تو مغزم...
3 657
#پارت609
یکی از ابروهاش رو برد بالا و با حالت خاصی نگام کرد ولی باز لال شد!
باز نمیدونم چی تو مغزش بود که بدون اینکه کلمه ای حرف fزنه رفت سمت صندوق واقعا هیچ وقت دعا نکردم که توانایی های خارق العاده داشته باشم ولی برای اولین بار تو زندگیم دلم
میخواستم توانایی ذهن خوانی رو داشته باشم .
تا بفهمم این روان پریش به چی فکر میکنه !
تو آیینه ی قدی یه بار دیگه به خودم نگاه کردم ...خط چشم گربه ای که کشیده بودم باعث شده بود چشمام کشیده تر دیده بشه و
ریملی که زده بودم مژه هام رو پر تر و تیره تر نشون میداد وسایه ی مسی و قهوه ای کم رنگی که زده بودم و رژ لب تقریبا ملایم و
ماتی که زده بودم حس شیک بودن بهم میداد...
خدایی هم اونقدرا بی عرضه نبودم کم و بیش بلد بودم آرایش کنم
ولی آرایش امشبم رو خیلی بیشتر از همیشه دوست داشتم .
برگشتم سمت همون اتاق اصلی که کلی کفش مجلسی و شیک و پاشنه بلند بود ولی ارسلان اونجا نبود از پشت ویترین نگاش کردم
که داشت میرفت سمت ماشین حتما حساب کرده بود که پشت سرش رفتم کسی جلومو نگرفت، رفتم و سوار ماشین شدم و با لب
و لوچه ی آویزون گفتم :
+ چرا تنهام گذاشتی؟
- کمربندت رو ببند مایا!
با حرص کمربندم رو بستم که باز ماشین پرواز کرد که آهی کشیدم و نفسمو با صدا دادم بیرون و آروم گفتم :
- واقعا تو مشکل روانی داری دو دقیقه میخندی نیم ساعت اخم میکنی و من نمیفهمم چیکار کردم یا چی گفتم که باز جنی شدی!
متوجه شدم که با گوشه ی چشم نگام کرد و گفت :
- خب کفشتم برات خریدم الان بگو چرا اینو بهونه کردی؟ وای اینو یادش نرفته... منم مثل خودش سکوت کردم که با عصبانیت و تشر گفت :
- مایا حرف بزن... آخرین باری که باهم بودیم گفتی دیگه سمتم نمیای پس الان تو ماشین من چیکار میکنی؟ و اگه باز مزخرف ببافی کل برنامه کنسرتی که براش ذوق کردی رو بهم میزنم!
از این حرفش استفاده کردم و خواستم بحث رو بپیچونم پس با ذوق گفتم :
+ تو هم میای؟
پشت چراغ قرمز نگه داشت و اخم کرد و برگشت سمتم و بهم توپید :
- مایا!!!
زیر لب غر زدم:
+ آقاجان من غلط کردم اصلا اومدم تو چرا همه چیز رو به خودت...
3 657
#پارت608
ولی نمیتونستم چشمام رو باز کنم پس با خنده گفتم:
+ اونجوری نگام نکن وگرنه الان قهقهه میزنم .
جوابی ازش نگرفتم که بالاخره خانمه دست کشید از تمیز کردن پاهام و جوراب سفید ساق کوتاه و تمیزی رو به پام کرد که چشمام رو باز کردم و با شیطنت گفتم :
+ از وقتی ۷سالم بود و برای مدرسه مامانم جوراب روبه زورتو پام میکرد و با مقنعه کج رو سرم و خوابالو منو میفرستاد مدرسه دیگه
کسی لباس تنم نکرده یه حس یه جوریه.
یکی از ابروهاش رو برده بود بالا و با لبخند ریزی نگام کرد و خیلی رک گفت :
- باید مایا کوچولوی خوابالو با مقنه کج دیدنی باشه!
از ذوق حرفش نیشم تا بنا گوشم باز شد، انگار نه انگار توی ماشین کلی از من عصبانی شده بود !
کاش همیشه اینجوری بودیم بی دغدغه باهم خوب بودیم وقتی کفش ها رو پام کردند و بندهاشو بستند کلی ذوق کردم...
من عاشق کتونی یک دست سفید بودم و کاملا هم اندازم بود از
جام بلند شدم و توی آیینه ی قدی نگاهی به سر تاپام انداختم دامن کوتاه مشکی چین دارم با تاپ بندی بژ رنگ و جذبم که روی یقش یک ردیف نگین سواروسکی ظریف کار شده بود با کفش
اسپرت سفیدم زیاد هم بد نشده بود... حتی کلی هم دوستش داشتم!
ارسلان پشت سرم با کت و شلوار رسمی نوک مدادیش درحالی که دستاش رو تو جیبش گذاشته بود و مثل همیشه با شونه های عقب رفته و استوار ایستاد و به سرتاپام نگاهی انداخت که لبخندی زدم...
واقعا از نظر جثه من خیلی از اون کوچیکتر و ظریف تر بودم.
+ خب ... نظرت؟
سرش رو تکونی داد:
-غافلگیرم میکنی... همیشه!
برگشتم سمتش و برای اینکه به صورتش نگاه کنم گفتم :
-خب این خوب یا بده.
یکی از ابروهاش رو برد بالا و جوابی بهم نداد و باز بحث رو عوض
کرد.
-همینو برمیداری؟ چیز دیگه ای امتحان نمیکنی؟
شیطون گفتم :
- من همیشه روی انتخاب هام مطمئنم سفید جون!
3 657
#پارت607
ما توی فلورانس بودیم و این شهر واقعا زیبا بود و من عاشق ساختمونهای سنتی ایتالیایی این شهر بودم،..
ارسلان خودش از ماشین پیاده شد و اومد در منو باز کرد و در حالیکه میخواستم پیاده بشم
خم شد و من و کشید تو بغلش و روی دستاش بلندم کرد.
انقدر غافلگیر شدم حتى جیغ هم نزدم، با پاش در ماشین رو بست که زیر لب گفتم :
+ چیکار میکنی؟
اخم کرد و گفت:
_ احیانا با پای لخت میخوای بری؟
بی تعارف دستمو دور گردنش حلقه کردم و بوی خوبش رو عمیق نفس کشیدم، قول میدم یه کوچولو دل تنگیم کم بشه دیگه از این غلطا نمیکنم فقط همین چند دقیقه، آخیش بوی محشرش چقدر خوب بود که کفش نداشتم !
وقتی وارد مغازه شدیم دوتا خانم که لباس فرم پوشیده بودند
اومدند جلو و با سر تعظیم کردند و به ایتالیایی چیزی گفتند که خیلی شیک و مجلسی ارسلان به ایتالیایی جوابشون رو داد...
به حدی لحن صحبت کردنش به ایتالیایی روون و قشنگ بود که با دهن باز نگاش کردم و ناخوداگاه گفتم :
+ واو ایتالیایی بلدی؟
لبخند کج با اعتماد به نفسی که من دلم براش تنگ شده بود رو زد،
یاخدا مایا احمق از دست رفتی بیچاره قلب احمقم اروم باش نتپ هوی چه مرگته !
امیدوار بودم ارسلان متوجه تپش قلبم نشه!
در حالیکه خانمی ما رو راهنمایی میکرد رفتیم به قسمت دیگه از مغازه که پر کفش اسپرت و بابت و کالج بود...
باذوق به دورتادور ویترین مجلل نگاه میکردم که ارسلان منو روی مبل زرشکی رنگی گذاشت و خودشم پیشم نشست و گفت :
- خب کدومو میخوای؟
سعی کردم هیجانم از نزدیک بودن بهش رو کنترل کنم ، بین اون همه تنوع رنگ و مدل چشمم فقط یه جفت کتونی سفید ساده رو گرفت ...یاد کفش های عزیز خودم افتادم که فکر کنم هنوز هم
توی پایگاه آموزشیم مونده بود با ذوق انگشتمو گرفتم سمت کتونی ساده :
+ اینو میخوام سایز ۳۷ البته سایز ایرانم 37 نمیدونم اینجا چند میشه ولی کفش هایی که همیشه برام گذاشته میشه بطور عجیبی
سایز پامه!
ارسلان باز لباش یکم کش اومد ولی حرفی نزد به ایتالیایی چیزی گفت و پشت بندش یکی از فروشنده ها برام کفش رو آورد پاهای
کثیف شدم رو گذاشتن روی یه پاف که ست مبل زرشکی مدل سلطنتی با چوب طلایی بود و با دستمال مرطوب شروع کردند به پاک کردن کف پاهام، متنفر بودم از لمس شدن کف پام چون
شدیدا قلقلکم میومد!
ناخوداگاه انگشتای پام رو تو هم جمع کردم و چشمام رو محکم فشار دادم و صورتم رو جمع کردم که زیاد پاهامو تکون تکون ندم
که گرمای نگاه ارسلان رو متوجه شدم
ولی نمیتونستم چشمام رو باز کنم پس با خنده گفتم :
....
3 657
#پارت606
بالاخره سرش رو به نشونه ی اینکه سوار شو برام تکون داد که با ذوق دستی برای قیافه مشکوک پسرا تکون دادم و گفتم :
+ تو هواپیما میبینمتون!
درحالی که لمس آسفالت زیر پاهام خیلی
حس بدی داشت ولی پشت سر ارسلان سریع خودمو به فراری قرمزش رسوندم...
همینکه سوار شدیم جوری گاز داد و از پسرا جلو زد که نفسم بند اومد و ناخوداگاه جیغ خفیفی کشیدم
+ آی... ارسلان آروم!
با گوشه ی چشم نگام کرد و مثل همیشه سکوت کرد و بدون توجه به حرف من توی خیابونهای شلوغ شروع کرد به لایی کشیدن...
قلبم تند تند میزد ولی به روی خودم نمیاوردم که از سرعت بالا بدم میاد ولی ناخداگاه نفسهام تند و کشیده شده بود که بالاخره باز صداش رو شنیدم
ـــ نترس!
برگشتم سمتش و به نیمرخش که اخماش رو کشیده بود تو هم
نگاه کردم و خیلی بیهوا گفتم :
+ اذیت میشی که پیشتم؟
فکش رو محکم روی هم فشار داد
- چرا خواستی بیای؟ خودت ویزا کارت خودت رو داری که حقوقت رو برات واریز کردم و هرجا بخوای میتونی خرجش کنی!
سرم رو به صندلی چرم تکیه دادم ، نمیخواستم بهش بگم که دلم براش تنگ شده پس حرف خودشو بهونه کردم :
+ خودت گفتی یه جفت دیگه برات میخرم !
یک لحظه سرش رو چرخوند و نگام کرد ولی خیلی سریع باز تمرکز کرد روی رانندگیش و سرعتش رو برد بالاتر عصبی گفت :
- یکبار دیگه منو احمق فرض کنی مطمئن باش به همین سادگی ازت نمیگذرم مایا، الان بگو چرا خواستی با من بیای؟
قلبم روی دور هزار بود،لعنتی فکر نمیکردم به اینجا برسه..
من یک ماه ازش دوری کرده بودم ولی خواستم حرفش رو بهونه کنم و چند دقیقه ای هم شده همراهش میبودم... داشتم از فضولی میمردم تا بفهمم چطوری مموری کارت رو دو دره کردند و اون مموری کارت به چه دردی میخوره ولی ترجیح دادم بیام پیش ارسلان و باز یادم رفت
اون خوب میتونه مچ منو بگیره،اون مغز گروه بود...
هرجا گیر میکردیم ارسلان راهنماییمون میکرد... هرجا به مشکل میخوردیم ارسلان حلش میکرد پس طبیعی بود بهونه مو قبول نکنه!
و راست میگفت میتونستم خودم سر راه کفش بخرم چون هزاران یورو توی ویزاکارتم بود و مثل بقیه پسرا منم حقوق میگرفتم و کلی پول داشتم ولی از این بهونه استفاده کرده بودم که
پیشش باشم.. .
با ترمز محکمی که زد اگه کمربند نبسته بودم پرت میشدم توی شیشه ولی وقتی به سمت راستم نگاه کردم متوجه مغازه ی بزرگ
کفش فروشی شدم که با وجود اینکه ساعت 10 شب بود ولی باز بود ...
3 657
#پارت605
یهو همشون دوباره ادای رقصیدن منو در آوردند و وسط کوچه شروع کردند به خوندن:
" بهترینی... بهترینی... بهترینی!"
بلند بلند زدم زیر خنده ، واقعا کار زرد بینظیر بود، هرچند من منتظر یه دیوونه بازی بدتر مثل اجاره کردن یه پسری چیزی بودم
ولی واقعا غافلگیرم کرد و من عاشق کادوش شدم، نمیدونم چند سال بود که طرفدار کامران و هومن بودم وای عاشقشون بودم.
هنوز هم آهنگاشون اول لیست آهنگهای گوشیم بود
میعاد دستشو روی شونم گذاشت و گفت:
- صد سال سیاه فکر نمیکردم نتیجه ی دعوا و کل کل تو و ساسان به کنسرت کامران و هومن ختم بشه!
ساسان شونه هاش رو انداخت بالا و گفت :
- والا یه جوری با آهنگهای کامران و هومن قر میداد فکر کردم این کنسرت رو به پسر اجاره کردن براش ترجیح بده مخصوصا که دیگه به منم راضی نیست هانی!
داشتم به حرف پسرا میخندیدم ولی با گرمای نگاهی ناخداگاه دیگه نفهمیدم پسرا دارند چی میگن چون از بین پسرا نگاهم به ارسلان افتاد که عمیق داشت ما رو نگاه میکرد که وقتی دید نگاش
میکنم مثل قبل روش رو برنگردوند یا فرار نکرد حتی بیشتر روی من تمرکز کرد ، پسرا داشتند کل کل میکردند ولی من تنها فکرم
درگیر حرف ارسلان بود که گفت دیگه هیچ وقت این کار رو نکن!
میخواستم بدون چه کاری رو نکنم ، بین حرفامون پسرا داشتند میرفتند سمت دوتا مازراتی جیگری که این یک هفته دستمون بود
ولی من از جام تکون نخوردم که میعاد برگشت گفت :
- هی نمیای.
سرم روبه نشونه ی نه تکون دادم و در حالی که داشتم میرفتم سمت فراری قرمزی که اونور بود ، بلند بلند گفتم :
+ خیلی دلم میخواد بدونم وقتی من داشتم میرقصیدم شما چجوری اون مموری رو دو دره کردید که هنوز هم از کسی صدایی در نمیاد
و بعد به پاهای بدون کفشم اشاره کردم و گفتم :
+ ولی سفید نذاشت کفشامو بپوشم و تا برسیم دبی من بدون کفش نمیتونم و کفش اضافی هم برنداشتم پس قبل از رسیدن به فرودگاه
سفید قول داد برام کفش بخره!
ارسلان با جدیت همیشگیش درحالیکه داشت میرفت سمت ماشینش ایستاد و برگشت سمتم و چپ چپی نگام کرد که شونه هام رو براش بردم بالا و با مظلومیت گفتم :
+ خودت گفتی!
همه پسرا منتظر بودند ببینند ارسلان عکس العملش چی میشه ،
آخه هیچ وقت پیش نیومده بود کسی همراه ارسلان سوار ماشین اون بشه اون همه چیزش تکی و خاص خودش بود... همیشه ماشینهای اون با مال ما فرق داشت و اون تنهایی میومد بالاخره....
3 657
#پارت604
با دیدن کاغذهای روغنی که تو دستم بود و عکس دوتا مردی که
روشون چاپ شده بود دهنم باز موند... از شدت خوشحالی
میخواستم بپرم و زرد زو محکم بغل کنم که باز صداش رو شنیدم :
- هرچند هنوز هم فکر میکنم زشتی ولی واقعا کارت خوبه دختر ایرونی فسقلی... راستش بعد دیدن دخترای خارجی توی این چند
سال همیشه فکر میکردم دخترای ایرونی خیلی بی عرضه اند ولی تو باعث شدی نظرم عوض بشه!
چپ چپی نگاش کردم که بلند خندید و برای اولین بار اونم مثل بقیه پسرا جلوی موهامو بهم ریخت که سریع یدونه زدم رو دستش و غرغر کردم:
+ اه صدبار گفتم از این کار بدم میاد اینا کم بودند تو هم به جمعشون اضافه شدی؟
دماغش رو چینی داد و دستش رو سمتم گرفت :
- خیلی خب حالا بگو ببینم با هم دوستیم؟ آتش بس اعلام میکنی؟
نگاهی به بلیط هایی که تو دستم بود انداختم و موهامو با ناز دادم عقب و لبامو غنچه کردم و گفتم :
+ فقط بخاطر کادوی متفاوتت میبخشمت و خوشحالم جای اجاره کردن خودت عقلت به این کار رسید واقعا عالیه مرسی و اینکه بله
دوستیم از اول هم دوست بودیم فقط شروع دوستیمون متفاوت بود!
یهو با خنده محکم بغلم کرد که یدونه زدم به پشتش :
+ خب حالا زرتی پسرخاله نشو...
- من همیشه دلم میخواست بغلت کنم تو یه جوجه اردک زشتی!
بلند بلند بهش خندیدم که پسرای دیگه هم اومدند جلو تر که
مسیح به زور ساسان رو ازم دور کرد و گفت :
- درضمن رقصت بینظیر بود هر کسی حرفی بزنه از طرف من یه مشت نوش جان میکنه.
یهو آریا کاغذا رو از دستم کشید و گفت :
- بذار ببینم ساسان برا ی ما هم بلیط خریده یا فقط برای خودش و مایا؟
ساسان بلیط های دیگه رو از جیب پشتی شلوار جینش در آورد:
- البته که برای همه گرفتم فکر نکنم کسی خاطره جیغ های مایا
رو یادش رفته باشه! با اون صدای نکرش!
3 657
#پارت603
من منتظر یه کلمه از اون بودم که همه ی قوانین و آینده ی دردناکی که ممکن بود در انتظار مون باشه رو نادیده بگیرم ولی اون سفید بود... تنها ترین و مغرور ترین و البته قدرتمند ترین
مردی که تا حالا دیده بودم!
وقتی به در آهنی انتهای کلوب رسیدیم صدای دی جی رو شنیدم که انگار باز برق ها برگشته بود که ارسلان در آهنی رو باز کرد و مچم رو ول کرد...
و ما باز از هم فاصله گرفتیم!
وقتی چراغ توی کوچه پشتی دور و برم رو روشن کرد تازه متوجه عینکی که روی چشمای ارسلان بود
شدم ... پس به همین دلیل همه جا رو خوب میدید، یه عینک مادون قرمز روی چشماش بود که با خارج شدنمون از در از روی چشماش برش داشت و دستش رو لغزوند لای موهاش و کت و
شلوارش رو مرتب کرد...
با چرخوندن سرم تازه متوجه پسرا و نگاه خاصشون شدم که همه یه لبخند که معنیشو نمیفهمیدم رو لباشون بود...
چشمام رو براشون ریز کردم و با پاهای برهنه و بدون کفش روی آسفالت کوچه قدم گذاشتم و بهشون نزدیک شدم یکی از دستامو گذاشتم
رو کمرم و انگشت اون یکی دستمو توی هوا براشون تکون دادم و تهدیدوار گفتم :
+ اگه باز بخواید بخاطر رقصم مسخرم کنید عملیات بعدی جای اینکه بزنم دشمنا رو ناکار کنم میزنم پیشونی شما ها رو سوراخ
میکنم ، با هیچ کدومتون هم شوخی ندارم!
همه نگاهشون پر از محبت بود که فربد دوتا زد پشت ساسان و ساسان با خنده و خوشرویی اومد روبروم ایستاد و چندتا کاغذ که دستش بود رو سمتم گرفت و لحنی که کاملا متفاوت بود با تمام
لحن هایی که تا این لحظه باهام حرف زده بود گفت :
- من امشب بهت باختم نه تنها حواس همه افراد کلوپ رو پرت کردی کم مونده بود حواس ما هم پرت بشه کارت عالی بود ولی میدونی...
إم...راستش پسرا میدونند مدتی میشه که میخوام رابطم رو باهات درست کنم چون از اول در موردت به ناحق پیش داوری کردم و بخاطر جنسیتت دست کم گرفتمت...
امیدوارم از کادوی
معذرت خواهیم خوشت بیاد!
3 657
#پارت601
نفس آسوده ای کشیدم و توی تاریکی مطلق از میز پریدم پایین حتى دی جی رو هم ندیدم تا ازش تشکر کنم !
دنبال کفشام میگشتم که یهو دستی دور کمرم پیچید ولی قبل از اینکه بفهمم کیه مشتم حرکت کرد تا به جایی از کسی که منو گرفته بزنم ولی دستم توی هوا موند و بعد بوی خیلی آشنایی توی
ریه هام پیچید و یه صدای آشناتر زیر گوشم زمزمه کرد:
- دیگه هیچ وقت این کار رو نکن و یاد بگیر من از تو فرز ترم!
نفسم از این نزدیکیش حبس شد و ضربان قلبم بالا رفت... ولی متوجه معنی حرفش نشدم ، چه کاری رو دیگه هیچ وقت نکنم!
چقدر دلم برای نزدیک بودن بهش تنگ شده بود :..
دلم میخواست محکم محکم بغلش کنم ولی فقط آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم خودمو ازش دور کنم ولی خودش ازم دور شد و دست بزرگش دور مچم حلقه شد و منو دنبال خودش کشید
و گفت:
- زود باش باید بریم قبل از اینکه برقا رو دوباره وصل کنند باید بریم .
مچ دستم بین دستای داغش گیر افتاده بود و دنبالش کشیده
میشدم... انگار که همه جا رو حفظ بود خیلی راحت حرکت میکرد
انگار واقعا جلوش رو میدید.....
آخ کفشای عزیزم که مارک لوبوتین بود و طی این 4 هفته بین تمام لباسهایی که هر سری توی اتاق هتل ها یا خونه های اجازه
ای برام گذاشته میشد فقط عاشق این کفش شده بودم درحالیکه به در خروجی میرسیدیم با نا امیدی گفتم :
+ ارسلان کفشام!
تازه متوجه شدم یک ماهه حتی اسمشم صدا نزدم که با شصتش مچمو آروم نوازش کرد و با جدیت گفت:
- یه جفت دیگه برات میخرم.
تضاد بین نوازشش و جدیت صداش باعث شد لبخند بزنم... نوک زبونم بود که بهش بگم دلم براش تنگ شده ولی میترسیدم از اینکه
دستم بندازه.. .
3 657
#پارت600
میدونست نسبت بهش ضعیفم ولی قوانین و آینده ممکن بود بهمون صدمه بزنه.باید میگفتم گور بابای قوانین و آینده؟ نه؟!
اگه قبل از اینکه اصلا اون ازدواج میکرد یا بچه دار میشد من میمردم چی؟ مثل پاشا... پشیمون نمیشدم که با وجود حسی که بهش داشتم .
ازش دوری کردم ؟ ارزشش رو داشت؟ چرا الان بغض کرده بودم؟
چرا چشمام خیس شده بود؟ یک لحظه که چشمام رو باز کردم توی تاریکی تو گوشه ای از سالن که با نور قرمز روشن شده بود بین اونهمه تاریکی نگاه خاص و ترسناکش رو دیدم که بهم زل زده بود ناخوداگاه یک قطره ی جمع شده توی چشمام آزاد شد و رویگونم آروم سر خورد که گردنم رو تاب دادم و دستام رو باز کردم و دور خودم چرخیدم و وقتی از چرخیدن ایستادم یکی از پاهام رو
روی ساق اون یکی پام خیلی داغ کشیدم و با دستام خودمو بغل کردم و باز نگاش کردم!
چقدر دلم برای نفس های داغش تنگ شده بود ... چقدر دلم برای لباش که ذهنمو شب ها درگیر میکرد تنگ شده بود... دلم برای کل کل باهاش برای بوی تنش حتی برای اینکه سرزنشم کنه تنگ شده بود دلم برای اینکه جدی نگام میکرد ولی آروم بود و برای محبت های خیلی ریزش و وقتهایی که چونم رو میگرفت و خودشو
خم میکرد تا باهام هم قد بشه ومجبورم میکرد به چشماش نگاه کنم هم تنگ شده بود...
دور خودم چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم و آهنگ اوج گرفت و من ناخداگاه به خاطر اینکه میدونستم داره نگام میکنه خواستم ببینه چقدر عالیم پس بهترین رقصی که میتونستم انجامش بدم رو انجام دادم و به سوت هایی که برام میزدند توجهی نکردم و یکبار دیگه به چشمای قرمز شدش نگاه کردم و دور آخرم رو زدم و با تموم شدن آهنگ یهو همه جا تاریکی مطلق شد صدای جیغ و دست مردم رو میشنیدم ولی تازه متوجه شدم که از پسرا چیزی نمیشنوم با نگرانی ساعتم رو جلوی لبام گرفتم :
+ پسرا چرا خبری ازتون نیست؟ انجامش دادید؟
صدای خنده ی ریزی رو شنیدم و بعد صدای زرد تو گوشم پیچید :
- من بهت باختم بنفش آره انجامش دادیم بیا در پشتی منتظرتیم !
3 657
#پارت509
روی میز، کفش های پاشنه بلندم رو از پام در آوردم و خودمو کشیدم روی میز شیشه ای و پاهای لختم رو روی سردی میز گذاشتم، زانوهام میلرزید ولی همیشه وقتی استرس میگرفتم حرف
های دنیز توی مغزم مرور میشد و باز الان انگار پیشم بود و من صداش رو توی ذهنم میشنیدم !
"وقتی توی شرایطی بودی که خوشت نیومد از ذهنت کمک بگیر
چشمات رو ببند و خودت رو توی شرایطی که میخواستی باشی تصور کن و خودت رو به ذهنت بسپار تا شرایط رو برات تصویر سازی کنه و بعد تو آماده ای"
منم اتاقمو و آیینهی قدیم رو تصور کردم وقتی هندسفری رو میذارم تو گوشم و وارد دنیا ی خودم میشم و میرقصم... نور همه جا در حد تاریکی کم شد .
و فقط چراغ های قرمز بغل دیوارها دیده میشد و بعد نور مستقیم سفیدی که روی من افتاد و آهنگ شروع شد نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم انگشتای پام رو روی شیشه ی میز کشیدم و خودمو به دست آهنگ سپردم... روی انگشتای پام بلند میشدم و مثل یک قو ظریف حرکت میکردم باید الان از مامانم ممنون باشم
که به زور من رو میفرستاد کلاس باله...هرچند این رقص من زیاد به باله ربط نداشت ولی از حرکاتی که از اون رقص یاد گرفته بودم استفاده میکردم...
روی میز حرکت میکردم و دامن کوتاهم با چرخش های نرم کمرم روی رون های لختم حرکت میکرد که حس خوبی بهم میداد...
عاشق معنی این آهنگ بودم و با هر جمله ای که میگفت بیشتر این روزهایی که گذرونده بودم جلو چشمم شکل میگرفت!
هر باری که ماشه رو میکشیدم و قلبم روی دور هزار میزد...
این زندگی من بود و من عاشقش بودم ولی یواش یواش یه چیزایی ته دلم به وجود اومد و این حسی بود که توی دلم فقط اسم ارسلان رو صدا میزد آروم زیر لب همراه آهنگ خوندم
"And you can see my heart beating"
لعنت بهش من گرفتارش شده بودم و همین الان که برای یه حواس پرتی داشتم میرقصیدم تنها چیزی که بهش فکر میکردم اون بود
آره اون میدونست که من نسبت بهش بی تفاوت نیستم..
3 657
#پارت508
همون لحظه نیلی و سبز تو گوشم گفتند :
_ انجامش بده بنفش !
کوکتلم رو تا آخر دادم بالا و طعم گس و ترشش توی دهنم پخش شد ... دستمو بین موهام بردم با کفشای پاشنه بلندم با قدرت قدم برداشتم...
دامن کوتاهم روی باسنم تاب میخورد که رفتم سمت دی جی که دوتا دختر دورش بودند... میدونم شاید زیاد زیبایی خیره کننده ای
ندارم ولی بلدم چجوری شبیه گربه ی شرک با چشمای درشتم دل کسی رو بلرزونم!
دی جی درحالیکه یکی از گوش های هدفنش رو آورده بود پایین
زیر گوشش گفتم :
" do u understand english"
( انگلیسی میفهمید.)
وقتی فهمید ایتالیایی نیستم لبخند کجی زد و بیشتر مشتاق شدو بلند بلند گفت :
" what you whant"
(چی میخوایی)
یکم خودمو مظلوم کردم و سعی کردم توی ذهنم با انگلیسی که خیلی هم روون نبودم جمله هامو سرهم کنم پس دروغکی گفتم :
دوست پسرم بهم خیانت کرده ، میشه بهم کمک کنی؟
لبخندی زد و شروع کرد به لاس زدن باهام ، اونم انگلیسیش زیاد روون نبود ولی تونستم بهش بگم که دوست پسرم بهم خیانت کرده و میخوام ازش انتقام بگیرم، بهش گفتم میخوام ببینه چی رو از
دست داده که با دروغام دی جی بالاخره راضی شد.
آهنگ رولت روسی از ریحانا رو خواستم... وقتی موزیک گوشخراش و ریتمیک قطع شد دی جی با میکروفون به زبون ایتالیایی چیزی گفت که من ابدا نفهمیدم چی گفت!!!
وقتی سرم رو برگردوندم آریا با دختری که داشت نور پردازی میکرد تیک میزد و همینکه دید من نگاشون میکنم با علامت سر نشون داد که همه چیز حله..
یهو همه شروع کردند به جیغ و دست و سوت زدن که فهمیدم همش بخاطر منه ، آب دهنمو به سختی قورت دادم
3 657
#پارت507
درحالیکه پسرا داشتند با هم بحث میکردند چجوری برن دنبال اون رئیس مافیا، به متصدی بار گفتم یدونه کوکتل دیگه برام بیاره.
توی میکروفون ساعتم گفتم :
+ پسرا من میتونم کمکتون کنم!
فربد :
_ میشنوم... بگو چطور؟
+ یادتونه اون روزی که من داشتم میرقصیدم؟ درسته رقص اولم خیلی مسخره و خنده دار بود ولی نظرتون با رقص دومم چی بود؟
قبل از همه مسیح جواب داد :
- بینظیر بود.
خندهی آرومی کردم و گفتم :
+ممنون!
خیلی خب توی این بار همه دارند مثل احمقا بپر بپرمیکنند یه رقصندهی خارج از برنامه برای همه جلب توجه میکنه..
من میرم پیش دیجی و راضیش میکنم که آهنگ مورد نظرم رو پخش کنه و من روی میز دیجی میرقصم، آریا تو هم برو سمتاون کسی که نور پردازی رو کنترل میکنه، نورهمه جا رو به کمترین
حد برسون و یه نور سفید بنداز روی من و بقیش با من، باشه ؟
وقتی دیدید بادیگاردها نگاشون برگشت سمت من ، شما توی تاریکی که به بهونه برنامه ی ویژه به پا کردیم برید دنبال چیزی که سفید میخواد.
زرد با گستاخی گفت :
- همچین آش دهن سوزی نیستی که نگات کنند.
پوزخندی زدم:
+ اگه نگام کردند چی؟
اونوقت منم برات خودمو اجاره میکنم!
- دیگه تورو نمیخوام توقعاتم رفته بالا هانی! یه چیز بهتربگو که ارزش شرط بندی رو داشته باشه!
ساسان تا خواست جواب بده سفید بهمون توپید :
- هرغلطی میخواید انجام بدید فقط قبل اینکه اون یارو از این ساختمون خارج بشه میخوامش!
صدای هممون توی گوشی پیچید :
"چشم سفید.
3 657
#پارت506
یه صمیمیت خیلی ناب بینمون ایجاد شده بود و بامزه ترین بخشش وقتی بود میخواستند منو اذیت کنند آهنگ میذاشتند و روی مبلها
بپر بپر میکردند و ادای رقص های منو در میاوردند بیشعورها!
ولی من در حد مرگ از دستشون میخندیدم! صبحونه هایی که فربد درست میکرد، ورزش هایی که آرشام رهبریمون میکرد، آهنگهایی که مسیح برامون میخوند و حتی الودگی های ساسان
که ب وجود میونهی بدمون باعث میشد از ته دل بخندم و دست به یکی کردن ما سه تا فسقلی ها واقعا عالی بود!
از ته دل احساس خوشبختی میکردم ولی همش یه چیزی کم بود!!
بعضی وقتها متوجه نگاه های ارسلان میشدم ولی تا متوجه میشد که من متوجه اون شدم سریع فرار میکرد که اون لحظه حسمیکردم قلبم تیکه تیکه میشه .
دلم برای تنها موندنش میگرفت ارسلان همیشه تنها بود و من با هزاران سختی جلوی خودمو میگرفتم که نرم سمتش... دلم برای لبخند های قشنگش تنگ شده بود... هر روز انگار دور تر و دور تر میشدیم !
نوشیدنی که سفارش داده بودم رو پسره جلوم گذاشت که با ژست خفنی به لبام نزدیکش کردم و مزش کردم که همون لحظه میکروفون آرشام روشن شد و صداش رو شنیدیم :
- اصلا خوب پیش نرفت .
پوفی کشیدم که اینبار صدای ارسلان تو گوشم پیچید :
- فکر کنم وقتش رسیده اون روی منو ببینند... زرد، سبز، نیلی ما میریم بیرون و اون مموری کارت رو برام بیارید، تو جیب رئیسشونه یه کت وشلوار خاکستری تنشه، باهاش که دست دادم روی ساعتش یه ردیاب چسبوندم، ردشو بگیرید اون مموری کارت رو بیارید!
با حرص گفتم :
+ پس من و آبی چی؟
سفید با بیتفاوتی گفت :
- شما پوششون بدید!!!
دندون قروچه ای کردم! متنفر بودم از اینکه نادیدم میگرفت!
پسرا داشتند با هم دیگه مبادله میکردند که چطوری برن بالا ولی جلوی تک تک اتاقها بادیگارد بود که نمیتونستند بدون کشتن یا بیهوش کردنشون برن داخل و در ضمن بیهوش کردن یا کشتنشون هم اونقدر راحت نبود، طبقه ی بالا دورتا دور بود و تک تک بادیگاردها توی دید همدیگه بودند به یه حواس پرتی بزرگ نیاز
داشتیم !
3 657
#پارت505
هنوز با خودم کنار نیومده بودم و هر روز و شب به ارسلان و لحظه هایی که باهاش گذروندم فکر میکردم ، وقتی توی هواپیما اینور و اونور میرفتیم بعضی وقتها دزدکی نگاش میکردم...حتی وقتهایی
که دچار بیخوابی میشدم مثل دخترهای عاشق و احمق تیشرتی که آخرین بار بهم داده بود رو میپوشیدم و بعد آروم میشدم و میخوابیدم!
کنجکاوی نمیکردم ببینم با زنی بوده یا نه البته مطمئن هم بودم بوده ولی سعی میکردم برام مهم نباشه، آخرین شبی که بهش قول دادم دیگه بهش نزدیک نشم افتضاح ترین شب بود و
بعد که رفتیم یونان تو مهمونی که دعوت بودیم از حرص ارسلان جوری مست کردم که تو بغل مسیح برگشتم اتاقم و بخاطرش روزها خجالت زده بودم!
ایتالیا مقصد چهارممون بود و بعد از یونان و روسیه و پرتغال بالاخره رسیده بودیم ایتالیا و الان ارسلان با یکی از مافیاهای کله گندهی ایتالیا قرار داشت و این تاخیر در حالی که خودم حواسم بهشون نیست برام دلهره آور بود!
ما هر روز صبح زود جلسه داشتیم... آرشام برامون توضیح میداد با کی قرار داریم و در چه مورد قراره باهاش معامله کنیم... البته تک تک این اطلاعات از جاسوس هایی بود که به آریا منتقل میکردند
و آریا با ما به اشتراک میذاشت!
ما هر شب ساعتها کار میکردیم و آمار تک تک افرادی که قرار بود باهاشون برخورد داشته باشیم رو در میاوردیم نقطه قوت ها و نقطه ضعف هاشون رو بررسی میکردیم..
و بعد از قتل عامی که تو ایران تجربه کردم سر جمع 10 نفر رو کشته بودم که اونم مجبور بودم ولی هنوز هم عذاب وجدان نداشتم... ارسلان تنهایی کار میکرد و زیاد با ما خودشو قاطی
نمیکرد.
ولی ما انقدر صمیمی شده بودیم که حتی به پوشش هم توجه نمیکردیم!!
هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم پیش 6 تا پسر شلوارک کوتاه و تاپ بندی بپوشم و اونا با یه شلوارک بدون هیچ تیشرتی دور و بر من بچرخند ، وقتی میریم مهمونی ها یا عملیات های
خاصی مثل الان لباسهای کوتاه و باز میپوشیدم لباسهایی که مسئول لباسامون برامون آماده میکرد که من حتی اسمش رو هم
نمیدونستم ولی سلیقش عالی بود!
همه چیز برند و خیلی گرون بود! و من عاشقشون بودم و وقتی خوشگل میکردم و میومدم بیرون به تیکه ها و سوت و جون های پسرا توجه نمیکردم چون میدونستم باهام شوخی میکنند البته اگه
شوخی هم نمیکردند برام مهم نبود اگه خوششون میومد یا نظری بهم داش تند این مشکل اونا بودنه من، من اومدم اینجا آزاد باشم و
نظرشون ذره ای مهم نبود !
3 657
#پارت504
صدای خنده ی پسرها رو تو گوشم شنیدم همه فهمیده بودند از پسرهای بلوند خوشم نمیاد علل خصوص زرد خودمون ، با حرص گفتم :
+ سفید برفی عمته ، من مریدام... اوکی؟
آریا:
- تو قرار بود این انیمیشن رو بالاخره برای ما بذاری ببینیم این مریدا کیه !
توجهی به آریا نکردم چون متوجه زمان شدم هنوز خبری از ارسلان و آرشام و مسیح نبود... هنوز توی جلسه بودند و این جلسه از همه ی جلسه های معمولی طولانی تر شده بود..
من به عنوان بنفش باید سر پستم میبودم ولی براساس اینکه اونا توی یه اتاق بدون هیچ پنجره ای به جلسه داشتند من نمیتونستم مداخله کنم!
جلسه توی طبقه ی بالای یکی از اتاق های خصوصی این کلوپ شلوغ بود و ما برای اینکه کسی متوجه نشه با همیم هر کدوم جایی
پخش شده بودیم تا در صورت نیاز به کمک سفید بریم!
این دقیقا اون زندگی بود من میخواستم... راحت مشروب بخورم... راحت لباس بپوشم هرجا خواستم برقصم هر هفته یه کشور باشم و برم
بیرون و تمام جاذبه های گردشگری رو از نزدیک ببینم...
چه شبهایی که پسرها رو تا دیروقت بیرون نگه داشتم تا بریم بگردیم یک ماه از اتفاقات بین من و ارسلان گذشته بود و به طور مسخره ای شده بودیم جن و بسم الله ، وقتی اونا میرفتند خوش
گذرونی سعی میکردم
با بهونه توی هتل یا توی اتاق خونه های اجاره ای بمونم و خودمو بین کتاب و فیلم و سریال هام غرق کنم یا وقتهایی که باهاشون میرفتم اکثرا خودمو به ندیدن میزدم البته دیگه برام عادی شده
بود این سبک خوشگذرونی پسرها...
با دخترهای خیلی خوشگل و جذابی وقت میگذروندند و من اصلا اهمیت نمیدادم ولی وقتی
کسی میرفت سمت سفید ناخداگاه از اونجا میرفتم!
بعضی وقتها آریا و بعضی وقتها میعاد همراهیم میکردند و بعضی وقتها هم تنها میموندم ولی هنوز نتونسته بودم با پسر خاصی ارتباط برقرار کنم!
با پسرا عجیب و غریب صمیمی شده بودم ولی هنوز با زرد شکراب بودیم، البته نه من تلاش میکردم اوضاع بینمون رو عوض کنم نه اون دوست داشت با من ارتباط برقرار کنه !
