en
Feedback
Çaroliռ

Çaroliռ

Open in Telegram

Show more
Iran83 257The category is not specified
3 657
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
من دیگه مغزم قبول کرده از این به بعد دلم مهم نیست.

واقعا چرا؟
واقعا چرا؟

تاوان چیو.

مبارکت باشه

وقتی تازه با ادیت و فتوشاپ اشنا شدی 😂🗿
وقتی تازه با ادیت و فتوشاپ اشنا شدی 😂🗿

@tatalopopo حال خاصی بیا (با هزینه)😉💦

ی نویسنده قوی میخوام‌ اگه هست ب این ایدی پیام بده @DJEXIT

ی نویسنده قوی میخوام‌ اگه هست ب این ایدی پیام بده @DjExir

saghi.mp35.01 MB

چنل رمان فروشی هر کی خواست ب ربات ناشناس پیام بده

.

چون چند روزی پارت نزاشته بودم براتون یه پارت طولانی اپلود کردم♥️

#پارت706 البته کسی که حمید رو کشت رو با دستام خفه کردم ... آرشام و میعاد زخمی شدند و وقتی پاشا اومد و راه رو برامون باز کرد که بریم بیرون، لحظه آخر که داشتیم از ساختمون خارج میشدیم از پشت گردنش تیر خورد ... مایا لبخند غمگینی زد : + منم خیلی آدم حرف گوش کنی نیستم ، منم جای پاشا بودم همین کار رو میکردم! بحدی عصبی شدم که نتونستم خونسردیم رو حفظ کنم و مشتمو کوبیدم رو میز که چنگال مایا افتاد رو زمین : - تو هیچ وقت از دستور من سرپیچی نمیکنی. گردنش رو برام کج کرد: + اگه بمیرم ناراحت میشی ؟ هیچ وقت به این قضیه فکر نکرده بودم ولی همین الان حتی با حرفش هم داشتم روانی میشدم . حق داشت اگه اتفاقی برامون میوفتاد پشیمون میشدم که تا وقت داشتم نداشتمش و این همه وقت رو از هم فرار کردیم ولی ولی.. -هر کدوم از اعضا آلفا اتفاقی براشون بیوفته برام سخته! -طفره نرو ارسلان مرد باش اگه من بمیرم پشیمون نمیشی. نفس عمیقی کشیدم و مشتمو محکم فشردم میخواستم داد بکشم سرش ولی تصوراتم از آینده داشت بهم دهن کجی میکرد و مغزم درحال انفجار بود: - میخوای به کجا برسی با این حرفات؟ - میخوام بدونم اگه بلایی سر من بیاد پشیمون نمیشی که باهام نبودی و تا وقت داشتیم از بودن باهام لذت نبردیم؟ -نمیخوام در مورد چیزی که اتفاق نیوفتاده حرف بزنم... تو کارت حتی از پاشا هم بهتره اتفاقی برات نمیوفته یهو دستش رو دراز کرد سمت صورتم و ته ریشم رو لمس کرد. - عصبی نشو... میدونم برات سخت میشه ولی جوابمو بده تا بتونیم یه راهی برا خودمون پیدا کنیم؟ داشتم خودم رو کنترل میکردم که همین الان نندازمش روشونم و نبرمش هتل و تا وقتی که فردا صبح بشه تمام فکرهای کثیفی که در موردش داشتم رو سرش نیارم ... میخواستم حسش کنم گرمای تنش و بوی بینظیر و ملایمش رو با تمام وجود حس کنم ولی.. . -خودمونی وجود نداره مایا اینو بفهم... باشه؟ سرش رو به علامت نه تکون داد: - میدونی من الان دارم پا روی غرورم میذارم و این حرفها رو بهت میزنم؟ پوزخندی بهش زدم باید دورش میکردم بخاطر خودش هم شده باید از خودم دورش میکردم ولی حرفاش آتیشم زد اگه یه روز دیگه نبود واقعا بیشتر عذاب میکشیدم که نداشتمش نه؟ یعنی یدونه پشیمونی دیگه به پشیمونی هام اضافه میشد؟ پشیمونی در مورد مرگ صفورا در مورد امیر اردلان در مورد بابام کم بود یعنی اینبار اگه مایا رو هم از دست میدادم درگیر پشیمونی میشدم؟ سرم رو برای از بین بردن افکارم تکون دادم و بهش توپیدم - توخیلی احمقی خرگوش کوچولو تو انگار واقعا عاشقم شدی ولی برات متاسفم که... لبخند ناز و پر از افسوسی زد و سرش رو با تاسف تکون داد: -شایدم شدم نمیدونم... شایدم فقط یه هوسی برام .. . از شنیدن حرفش حرف زدن یادم رفت و ناباور نگاش کردم به چیزی وسط سینم حس کردم یه حس توخالی بودن چرا امشب انقدر جسور شده بود؟ چرا تمام افکارش رو بی پرده داشت میگفت و داشت منو به مرز جنون میبرد؟

#پارت705 دهنم رو باز کردم تا جوابی بهش بدم که بیخیال این افکار بشه ولی وقتی سرش رو آورد بالا با دیدن چشمای قرمز شدش حرفمو خوردم که خودش ادامه داد: + لطفا ارسلان اجازه بده بدونم ،حس خوبی داشتی از این دوری؟ باید اجازه میدادم که اینو بدونه... این حداقل کاری بود باید میکردم براش مخصوصا وقتی اینجوری نگام میکرد... اون لیاقتش رو داشت که از غرور و تکبرم بگذرم و اجازه بدم بدونه که از این شرایط حالم بهم میخورد... حتی اگه قرار بود فردا از این کارم پشیمون بشم پس سرم رو به نشونه‌ی "نه" براش تکون دادم و جدی گفتم نه حس خوبی نداشتم ! آهی کشید و به سرش رو بالا گرفت و به سقف نگاه کرد . همون لحظه شام رو آوردند و گذاشتند... با رفتن پیش خدمت ها کارد و چنگالم رو برداشتم و اجازه دادم سکوت بینمون سنگین بشه.. متوجه بودم به سختی داشت میجوید ولی هنوز میخواست حرف بزنه زیر زیرکی نگام میکرد ولی من توجهی بهش نمیکردم... همینکه اعتراف کرده بودم که این یک ماه اصلا حس خوبی نداشتم برام سخت بود . + اگه تو یکی از عملیات ها مثل پاشا بمیرم پشیمون نمیشی که تا وقت داشتیم به اندازه‌ی کافی پیشت نبودم ؟ با شنیدن این حرفش یک لحظه بدترین حس دنیا کل بدنم روگرفت حتى غذایی که تو دهنم بود رو نتونستم قورت بدم چنگال و چاقوم رو گذاشتم و ته مونده ی شرابم رو دادم بالا. تا لقمه رو بتونم بدم پایین حرفش با تک تک اعصاب وجودم بازی کرد ... یک لحظه تصور نبودن مایا باعث شد سرم تیر بکشه دستم رو روی میز چوبی گذاشتم و انگشت اشارم رو گذاشتم روی شقیقم که نبض گرفته بود به سردی نگاش کردم تا نفهمه چه حس مزخرفی بهم دست داده : - تو اگه از دستورات من پیروی کنی هیچ اتفاقی برات نمیوفته پاشا تا آخرین لحظه سرپا بود ولی آخرین روز از دستورم سرپیچی کرد بخاطر همین الان نیست! مایا هم از غذا خوردن دست کشید دستاش رو توی هم گره کرد و آرنج هردو دستش رو گذاشت رو میز و چونش رو گذاشت رو دستاش و عمیق نگام کرد : + چرا از دستورت سرپیچی کرد؟ خواستم با تعریف قضیه پاشا از شرایط فرار کنم پس جدی گفتم : - تو یه برج جلسه داشتم ولی اونا تله گذاشته بودند تا بتونند یک سری از اطلاعات خیلی مخفی رو ازم بگیرند که من زیر بار دادن اون اطلاعات نمیرفتم ، برای اینکه راضیم کنن حمید رو گرفتند ولی قبل از اینکه پاشا بتونه از دور تیراندازی کنه یا پسرا بتونن عکس العملی نشون بدن جلو تمام پنجره ها گارد تمام آهنی کشیده شد بعد جلو چشم همه مون بدون لحظه ای تردید حمید رو کشتن همه چیز در صدم ثانیه اتفاق افتاد و ما غافلگیر شدیم، وقتی پاشا نتونست از دور تحت نظرمون بگیره بدون توجه به دستورم که بهش گفته بودم موقعیتش رو حفظ کنه ولی اومد دنبالمون که ما رو از اونجا بکشه بیرون... یه جورایی ما محاصره شده بودیم... حتی اون روز منم دست به اسلحه ام بردم و ده ها نفر رو کشتم و البته کسی که حمید رو کشت رو با دستام خفه کردم ...

#پارت704 باید باهاش خیلی تند رفتار میکردم . . . بهم گفت ترسو و جوری بترسونمش که بفهمه ترس یعنی چی ولی حرفاش تک تکش درست بود البته قرار نبود بدونه که درست بودن. سکوت کردم و برای کنترل خودم یک سره شرابم رو سر کشیدم و به پیش خدمتی که اونجا بود اشاره زدم مجدد بریزه و رو بدون اینکه به مایا نگاه کنم جدی گفتم : - چی میخوری؟ پوزخندی بهم زد و درحالیکه نگاه خیرش روی صورتم بود گفت : + لابستر! آره این گرون ترین غذای این رستوران بود ، خودش گفته بود باید یه غذای گرون مهمونش کنم ولی عکس العملی نشون ندادم فقط درحالیکه برای دور دوم گیلاسم پرمیشد، منم مثل مایا اونم با وجود اینکه تقریبا آخر شب بود و توی ایتالیا کسی ده شب شام نمیخوره دوتا لابستر سفارش دادم یکم خودم رو جمع و جور کردم تا از شوک حرفاش بیام بیرون و به چشمای طلبکارش که شجاعانه بهم زل زده بود نگاه کردم ، ابروهام رو کشیدم تو هم و سعی کردم این جو رو از بین ببرم پس گفتم : - تو حق نداری با من اینجوری حرف بزنی مایا تا الان هم اگه بعضی وقتها باهات ملایم برخورد کردم فقط بخاطر لطفیه که خواسته یا ناخواسته چندین سال پیش بهم کردی، از این خوب بودنم سو استفاده نکن درضمن تک تک حرفهایی که آخرین بار بهم زدی درست بود من آخرین بازمانده‌ی خونوادم هستم و باید ازدواج کنم و وارث داشته باشم پس برای تو مخصوصا بخاطر وجهه تو بین پسرا زیاد جالب نمیشه اگه باهام چیزهایی رو تجربه کنی پوزخندی زد و نگاهش غمگین شد و لبخند پراز افسوسی زد و بدون توجه به من، گیلاس شرابم رو گرفت و چند قلپ خورد شاید اونم واقعا نیاز داشت پس چیزی نگفتم . حس میکردم میخواد چیزی بگه ولی سکوت کرد و سرش رو به دید زدن اطراف گرم کرد متوجه مردمک لرزون چشماش بودم ... چه مرگش بود؟ چی تو سرش میگذشت؟ باید باهام حرف میزد از این بیقراریش متنفر بودم: - چی تو سرته مایا؟ حرف بزن! با این حرفم بالاخره بعد از سکوتی که چند دقیقه ب ینمون بود نگاهش رو داد به من و زبونش رو رو ی لبای کوچ یکش که رژ لب خوش رنگی که زده بود از سر شب به نسبت محو شده بود ولی هنوز هم رنگش لباش رو دیدنی تر کرده بود، کشید : + هیچی بیخیال! - مایا؟! گوشه ی لبش رو با تشری که بهش انداختم گاز گرفت و سرشرو انداخت پایین و آروم گفت : + تو خیلی مغروری میدونم ولی فقط بهم بگو اینکه این یک ماه با وجود اینکه هر روز همدیگرو میدیدیم ولی نمیتونستیم همدیگرو لمس کنیم حس خوبی داشتی ؟

#پارت703 - بهشون میگم برات شیر کاکائو بیارن تا شب خوب بخوابی! اخماش رو کشید تو هم و هر لحظه منتظر عکس العمل خاصی ازش بودم ولی در کمال تعجب با اون نگاه خبیثش که همیشه زیرش یه شیطنت خاص پنهون بود نگام کرد و نون مخصوصی که روی میز بود رو برداشت و یه تیکه ی خیلی ریز درحدی که به رژیمش آسیب نزنه رو برداشت و داخل روغن زیتونی که با کلی رزماری داخل به عنوان خوش آمد روی میز گذاشته بودند زد و توی دهانش گذاشت و خیلی آروم و با احتیاط جوید و حرکتاش خیلی هات بود که باعث میشد نتونم برای ثانیه ای چشمام رو ازش بردارم... خیلی آروم قورتش داد با زبونش رو روی لبای رژیش کشید و لبخند خاصش رو زد و آروم گفت : + باشه مهم نیست یه وقت دیگه با پسرا شراب میخورم ، اشکال نداره تو میتونی بخوری به هر حال بعد یک ماه من روبرت نشستم احتمالا استرس گرفتی نیاز داری کنترلش کنی! یک لحظه جوری از حرفش شوکه شدم که شرابی که تو دهنم بود پرید تو گلوم و به شدت به سرفه افتادم گیلاس شراب رو گذاشتم روی میز و با دستمال سفره جلوی دهنم رو گرفتم.. به صورت خندون و شیطون مایا نگاهی انداختم و بهش اخم کردم که آروم لباش رو تکون داد و گفت: + اشکال نداره ارسلان میدونم تو از من خوشت میاد و کلی ذوق کردی که گفتم دلم برات تنگ شده ! این دفعه جای اینکه اخم کنم بهش چشمام از تعجب باز شد : - این حرفا رو از کجات در میاری؟ من رئیستم مایا و باز اخم و جدیتم برگشت و اهم اهمی کردم تا گلوم صاف بشه و ادامه دادم: - حد خودت رو بدون تو فقط زیر دستمی واینکه آوردمت اینجا برات سو تفاهم نشه فقط نخواستم پیش پسرا خسیس جلوه کنم و فکر کنن از بودن با تو دارم فرار میکنم من بارها با تک تک پسرا تنها نهار یا شام خوردم پس چیز خاصی برای تو نیست ! یکی از ابروهاش رو برد بالا و با حالت خاص خودش گفت : -+ انقدر نزن تو ذوقم تو هم دلت برای من تنگ شده و عاشق اینی سر به سرم بذاری و بهم نزدیک باشی فقط انقدر ترسو و مغروری نمیتونی اعتراف کنی؟

#پارت703 اول تعجب کرد ولی بعد لبخند شیطونی روی لباش اومد که با محکم فشار دادن لباش روی هم میخواست مهارش کنه . خدایا خودت بهم رحم کن... من با این دختر و این حس های عجیب غریب باید چیکار کنم؟ وقتی به میزمون رسیدیم دستامو شل کردم که مایا هم آروم دستش رو از دستم بیرون کشید و روی صندلی که پیش خدمت یونیفرم پوش براش کشیده بود عقب ، نشست. پیش خدمت منو غذا و مشروبات رو جلومون گذاشت که من قبل از همه چیز به شراب مرلوت 15 ساله سفارش دادم. شدیدا به الکل نیاز داشتم این یک ماه دور بودن و لمس نکردنش نه تنها منو بی خیالتر نکرده بود بلکه مشتاقتر بودم ولی این یک هوس بود... شاید اگه یکبار باهاش میخوابیدم بعدش برام عادی میشد! شاید بخاطر ممنوعه بودنش انقدر برام شیرین بود... ولی مایا مثل زنهای دیگه نبود که فقط بخوام بخاطر هوسم بکشمش به رخت و خوابم اون واقعا قابل احترام بود نباید قربانی هوس من بشه . مایا سرش توی منو غرق شده بود از بالای جلد چرمی منو فقط چشمای درشتش مشخص بود که با دقت داشت منو رو نگاه میکرد؟ همون لحظه شرابی که سفارش داده بودم رو آوردند که اول برای تست یکم ریختن تو گیلاس بزرگ شیشه ای . مایا بدقت داشت کارام رو نگاه میکرد... وقتی بوش کردم و مزش کردم، گسی و شیرینی شراب دهنم رو پر کرد. با سر به پیش خدمت اشاره زدم که خوبه لبخند مایا از چشمم دور نموند... هیچ وقت کسی اینجوری حرکاتم رو تحت نظر نگرفته... یه جورایی هم خوشم میومد هم معذب میشدم آروم و جدی گفتم : - میخوری؟ یکی از ابروهاش رو داد بالا و گفت : + پ ن پ فقط تو میخوری؟ هرچند من دوتا بلاد مری نوش جان کردم ولی خب به یه شراب مرلوت هم نه نمیگم! عاشق این حس ماجراجوییش و اطلاعات بالاش بودم... انقدر دختر کنجکاوی بود که همه چیز رو میدونست و از هر چیزی سعی میکرد سر دربیاره و خیلی وقتها من و پسرها رو متحیر میکرد... میدونستم علاقه ی زیادی به کتاب خوندن و فیلم دیدن داره و مطمئنا همه ی اطلاعاتش از اونا بود و الان که تو شرایطش قرار گرفته بود از دانسته هاش نهایت استفاده رو میکرد .. هیچ وقت خودشو به ندونستن نمیزد و پیش پسرا کم نمیاورد و تا جایی که میتونست سعی میکرد روی پسرا رو کم کنه حتی باعث شد زرد هم کم بیاره این دختر خاص بود و لیاقت زندگی خوبی رو داشت . اهم اهمی کردم و به ایتالیایی در حالیکه مایا متوجه نمیشد گفتم که برای مایا نریزه! اون دوتا بلاد مری خورده بود و به اندازه‌ی کافی الکل وارد بدنش شده بود بس بود قرار نبود امشب مست کنه! پیش خدمت مستاصل مونده بود که اشاره زدم لیوان منو پر کنه و بره و دقیقا هم همینکار رو کرد. مایا وقتی دید برای اون شراب نریخت اول با تعجب به رفتن پیش خدمت نگاه کرد و بعد اخماش رو کشید تو هم : + چرا برای من نریخت؟ شونه هام رو انداختم بالا، یکم سربه سرش گذاشتنش خوب بود : - گفت برای زیر 20 سال مشروب سرو نمیکنند ! چشماش رو تا آخرین حد باز کرد: + الکی نگو تو ایتالیا اصلا محدودیت سن برای مصرف الکل نیست! در ضمن این هزار بار من 26 سالمه!! خندم گرفته بود ولی شدیدا خودمو کنترل میکردم که نخندم.. گیلاس خودم رو گرفتم و شراب قرمز داخلش رو تابی دادم و به لبام نزدیک کردم و در حالیکه لبخندم رو پشت گیلاس قایم میکردم آروم گفتم : - بهشون میگم برات شیر کاکائو بیارن تا شب خوب بخوابی!

#پارت702 زنای خیلی جذاب تر و زیباتر از مایا رو دیدم وداشتم ولی هیچ کدوم مایا نبودند ، هیچ کدوم به وقتش بیرحم و بیباک نبودند، هیچ کدوم نصف قدرت این خرگوش کوچولو رو نداشتند، هیچ کدوم جرات و اعتماد به نفس این نیم وجبی رو نداشتند و تو یک کلمه هیچ کدوم مایا نبودند و نخواهند بود...! هزار بار حرف های اون شبش تو مغزم چرخیده بود و حق داشت من باید ازدواج میکردم... باید وارث دار میشدم و نمیتونم به خودم دروغ بگم اگه اعتراف نکرده باشم که اگه یه بچه از مایا داشتن چقدر میتونه فوق العاده میشه... ژن های ما دوتا میتونه چه چیزی بسازه! مایا روز به روز با هر عملیات و تحویل بیشتر و بیشتر منو به خودش و شخصیت قویش جذب میکرد! وقتی از جوابش نا امید شدم پوفی کشیدم که مایا برگشت سمتم و چندبار دهنش رو باز و بسته کرد تا حرفی بزنه ولی هربار ناموفق بود و منم اصرار کردم البته فعلا اصرار نکردم ولی بالاخره باید حرف میزد! چراغ سبز شد و حرکت کردم و بعد عبور از یک خیابون جلوی vستوران مورد نظرم نگه داشتم و وقتی پیاده شدم سوویچ رو به دربان دادم و منتظر شدم مایا پیاده بشه که همینکه پیاده شد باز شاکی گفت : + حداقل زحمت بکش بگو پیاده بشم! بخدا حرف زدن راحته! یک ماه بود حتی اسمم رو صدا نزده بود... هرچند من وقتی امیر صدام lیزد هم خیلی خوشم میومد با غرغر کردن خودشو بهم رسوند... غرغرهاش برام خنده دار و بانمک بود، وقتی وارد رستوران شدیم از دیدن نمای داخلی رستوران چشماش برق زد... لوستر های بزرگ که به سبک لوستر های شمعی قرون وسطایی بود و فضای تاریک و روشن و سقف گنبدی شکل و چوبی رستوران واقعا دیدنی بود. پیش خدمت اومدسمتمون و سرش رو به احترام خم کرد که در حالیکه یه چشمم به مایا و ذوق بچگونش بود به پیش خدمت گفتم یکی از قسمتهای خصوصی رو بهمون بده، پیش خدمت راه رو نشون داد ولی وقتی متوجه شدم مایا تو دنیای خودشه دستم رو از جیب شلوارم در آوردم و مچ ظریفش رو برای دومین بار امشب گرفتم و کشیدم . که با حرص از بین دندونای کلید شدش درحالی که سعی میکرد آروم حرف بزنه گفت : + عین آدم صدام بزن یا دستمو بگیر چرا اینجوری رفتار میکنی؟ دستشو از مچم کشید بیرون ولی خیلی غیر منتظره دستشو گذاشت تو دستم و آروم زمزمه کرد: + ببین اینجوری... دستمو بگیر! میخواستم پسش بزنم ... یا من خیلی غیر طبیعی بودم که تاحالا دست زنی رو بغیر از مادرم نگرفته بودم یا این کار طبیعی بود که یه مرد دست یه زن رو بگیره ! حس دست ظریفش بین دستام خوب بود پس پسش نزدم ولی وقتی دید نمیگیرمش پشت چشمی برام نازک کرد و پوفی کشید و خواست دستشو بکشه عقب که محکم گرفتمش.

#پارت701 با حرص گفت : + چرا میخندی؟ جک نمیگم که... بخدا تو روانپریشی... هرچه سریع تر باید تحت نظر روانپزشک قرار بگیری! خندم رفت و بخاطر حرفاش چپ چپ بهش نگاه کردم که همون لحظه گوشیم زنگ خورد که سریع زدم روی اسپیکر و جواب دادم: - بله سبز. - سفید کاپتان میگه سرویس موتور جت به تاخیر افتاده ... فردا اگه بریم مشکلی پیش نمیاد ؟ - خیلی خب به زرد بگو با هتل هماهنگ کنه امشب هم اونجا بمونیم . فربد : - چشم سفید فقط یک سوال بنفش اذیتت نمیکنه؟ بیاییم دنبالش؟ مایا چشماش رو بزرگ کرد و قبل از اینکه من حرفی بزنم خودش به فربد تو پید : + برید دنبال عمت ، بچه ۷ سالم که اذیتش کنم... سفید منو اذیت نکنه بقیش پیشکشتون، خسیس تا یه کفش برام خرید کلی حرف خوردم ازش الانم من گشنمه تا برام یه شام گرون نخره برنمیگردم الان هم برو گورتو گم کن.. قبل از اینکه من دخالتی کنم خودش دکمه قرمز رو زد و تماس رو قطع کرد ،اخمی بهش کردم که خودش تعیین تکلیف کرد وحق اینو نداشت به گوشیم دست بزنه ولی مظلومانه نگام کرد و شونه هاش رو انداخت بالا و مژه هاش رو مثل بادبزن تکون داد . و سرش رو کج کرد و ملوس گفت: + میشه لطفا ؟ نگاهم به مسیری بود که میخواستم برم... من این شهر رو خوب بلد بودم... زیاد اومده بودم فلورانس و جزو معدود شهرهایی بود که عاشقش بودم... جای اینکه جواب سوالش رو بدم پوزخندی بهش زدم و گفتم : -چرا دلت برام تنگ شده ما هر روز همدیگرو دیدیم؟ لباش رو جمع کرد ولی چیزی نگفت ... وقتی اینجوری رفتار میکرد واقعا از اون بنفش بیرحم که یدونه از فشنگاش هم هدر نمیرفت و حتما به هدف میخورد دنیاها فاصله میگرفت. تو زندگیم زنای زیادی برام عشوه اومده بودند ولی معمولا با پوزخند من و بی توجهی من همراه بود ولی با مایا همه چیز فرق داشت. اوایل از این قضیه متنفر بودم که برام فرق داره ولی الان یه جورایی از اینکه همونجوری که اون با من مثل یه دختر بچه میشد منم از اینکه از سفید همیشگی باهاش فاصله میگرفتم خوشم میومد... انگار بودن با مایا یه زنگ تفریح برام بود. پیچیدم توی یکی از محله های قدیمی که باز به چراغ قرمز خوردم وقتی ایستادم صورتم رو برگردوندم سمتش وجدی صداش زدم تا متوجه بشه هنوز منتظر جواب سوالمم: - مایا؟ سرش رو برگردوند سمتم که باهام چشم تو چشم شد ... بدون آرایش خیلی شیرین بود ولی وقتی یک ذره آرایش میکرد عجیب جذاب میشد... زنای خیلی جذاب تر و زیباتر از مایا رو دیدم و....