en
Feedback
حلمان

حلمان

Open in Telegram

حلم (حُ) [ ع . ] (اِ.) آن چه در خواب بینند. https://telegram.me/harfbemanbot?start=MzIwNDAzOTMz

Show more
284
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
Feyyaz Yigit - Allahım Nasıl Bir Varlık Yarattın.mp39.13 MB

«چرا خوشبختی‌ام از گیاهان کمتر است؟ چرا از تکه سنگی، پست‌تر و از ماری تنها، تنهاترم؟»

هرامسا - عباس نعلبندیان
هرامسا - عباس نعلبندیان

و إن جاه صوتك، صوتك بيونسني و هواك في البعد، في البعد بيحرسني و الشوق يناديلك جوايا و أنا و أنا و أنا و أنا و أنا بتمر ساعات بعد لقانا و الروح لوجودك عطشانة بتوحشني عينيك و بلاقي الدنيا بقت فاضية مع إن الناس رايحة وجاية و أنا بحلم بيك

Peter Fox - Toscana Fanboys.mp35.34 MB

Lights are on But nobody's home

02 Tom Rosenthal - Lights Are On.mp37.56 MB

José González - Line of Fire.mp37.33 MB

و راز می‌شوم و به انگشت تو می‌پيچم، وقتی اشاره به ويرانی دارد انگشت تو كه با نگاه تو برمی‌خيزد و در صدای خزنده صورت من را می‌پيچاند.‌ یدالله رؤیایی

siyasiyabend - siyasiyabend kopruden gecti gelin.mp36.28 MB

Manduka - Naranjita.mp312.22 MB

Matt Maltese - Misery.mp35.94 MB

Repost from حلمان
درختانی را از خواب بیرون می آورم درختانی را در آگاهی كامل از روز در چشمان تو گم می كنم توكه با همه ی فقر و سفره بی نان در كنارم نشسته ای لبخند برلب داری در چهار جهت اصلی چهار گل رازقی كاشته ای عطر رازقی ما را درخشان مملو از قضاوتی زودگذر به شب می سپارد همه چیز را دیده ایم تجربه های سنگین ما ما را پاداش می دهد كه آرام گریه كنیم مردم گریز نشانی خانه خویش را گم كرده ایم لطف بنفشه را می دانیم اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی كنیم ما نمی دانیم شاید در كنار بنفشه دشنه ای را به خاك سپرد باشند باید گریست باید خاموش و تار به پایان هفته خیره شد شاید باران باشد ما من و تو چتر را در یك روز بارانی در یك مغازه كه به تماشای گلهای مصنوعی رفته بودیم گم كردیم احمدرضا احمدی

Martik Cheshmaye Tou.mp33.30 MB

گاوِ دوازده، در بارش شبانه هزار گاو برفی از آسمان، من‌را به زیر سنگینی پیکر خود کشید.

گاو دوازده، در بارش شبانه هزار گاو برفی از آسمان، من‌را به زیر سنگینی پیکر خود کشید.

در من چیزی هست که هستی چیز‌ها را آلوده می‌کند. مرگ انگار از چشم‌های بی‌جهت من آغاز و منتشر می‌شود و نشاط موجودات را می‌گیرد. پاهای من روی زمین آدم‌های زنده نیست. نمی‌توانم جای قدم‌های خود را اینجا پیدا کنم. می‌خواهم این بار را روی زمین بگذارم.

«منفک، مثل یه سلول عصبی که هیچ نورونی ازش نمی‌گذره و به شبکه وصل نیست.» بهمن گفت.