en
Feedback
شاخسار

شاخسار

Open in Telegram

عمری‌ست که ما گمشدگان گرم سراغیم... @mohsenoo_panahi

Show more
869
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+430 days
Posts Archive
#علی_باباچاهی جایی نوشته: تاریکی چه شکلی‌ست در تاریکی؟ @shakhsaar

می‌گویند علی باباچاهی از دنیا رفته است. در تاریخی این خبر را می‌خوانم، که از بس نام‌های از دنیا رفتگان را با عنوان جاویدنام خوانده‌ام، دائم فکر میکنم رسم مرگ تنها به یک شکل است: کشته شدن. اولین واکنشم به محمد این بود که: چه وقت مردن بود؟ او هم همین را گفت. این را به هم گفتیم چون در این شرایط، انگار به خود اجازه نمی‌دهیم برای چیز دیگری عزادار بشویم. این اجازه ندادن در ذهن من به عنوان یک مسئله اخلاقی مطرح نمی‌شود، صرفا دیگر فضایی در ذهنم ندارم. بنابراین، چه وقت مردن بود پیرمرد؟ شعری که REPLY کرده‌ام را مرداد یا شهریور 98 خوانده‌ام. تاریخی با حسِ اوجی از تنهایی و کنده شدن و تعلیق. کتاب باباچاهی را ورق می‌زدم و سعی میکردم با صدای بلند بخوانم. با صدای بلند چیزی را برای کسی خواندن، آرامم می‌کند. انگار مرا بازگرداند به والدی که برای کودکش چیزی می‌گوید که به خوابش فرو ببرد. الان که صدایم را بعد بیشتر از 6 سال میشنوم، آن اندوه را دوباره حس میکنم. منتها این بار، تعلیقی که فهم میکنم، متعلق به خودم تنها نیست، در تمامیت تاریخی است که به هم ریخته و برای یک جامعه. حیف شد مردی آقای باباچاهی. واقعا حیف شد. 🖤

فرمانروایانی که آزادی انسان‌ها را نابود می‌کنند معمولا کارشان را با حفظ صورت‌های آزادی آغاز می‌کنند. آن‌ها این توهم را می‌پرورانند که می‌توانند مزایای قدرت مطلقه را با اقتدار اخلاقی ناشی از توافق همگانی در هم آمیزند. تقریبا همه‌ی این افراد در اقدامشان شکست خوردند و به هزینه خودشان این درس را فراگرفتند که چنین ظواهری را نمی‌توان در درازمدت حفظ کرد، زیرا که واقعیتی در پشت این ظواهر وجود ندارد. انقلاب فرانسه و رژیم پیش از آن الکسی دو توکویل ترجمه محسن ثلاثی صفحه 90 @shakhsaar

فیشته: پیروزی، پیروزی نزدیک، در گرو آن است که ظلمت ناگزیر از وارد شدن در نبردی آشکار شود. ظلمت اختفا را دوست دارد. از این رو، ظاهر شدن او در روشنایی همان و نابود شدن او همان.

فایل صوتیِ دیدارِ ناشنیده‌های فردوسی برای ایران فاجعه‌دیده موضوع این دیدار شش پیشنهادِ شنیده‌نشده‌ی فردوسی و نسبت آن‌ها با فاجعه‌ی دی ماه و ایرانِ پسادیماهی است. این دیدار را به امیدواران و ناامیدان تقدیم می‌کنم. @mzeyghami

Vassilis Tsabropoulos - Song Of Prosperity I.mp32.37 MB

Repost from شاخسار
وطن @shakhsaar بر بافه‌های نخلم بیاویزید و مرا دار زنید... من به نخل خیانت نخواهم کرد! این سرزمین من است و من پار و پیرار خرسند و شیدا از‌ شترها شیر می‌دوشیدم وطنم انبانی از داستان‌ها نیست خاطره نیست، باغ هلال‌ها نیست. وطنم قصه‌ای یا سرودی نیست پرتوی بر گلبرگ‌های رازقی نیست. وطنم خشم گرفتنِ غریب است بر اندوه و کودکی‌ است که عید و بوسه می‌خواهد بادهایی‌ست که از اتاقک زندان به تنگ آمده پیرِ زالی‌ است که بر فرزندان... و بر مزرع خود می‌گرید. این زمینْ پوستِ استخوانِ من است و قلبم همچو زنبور بر فراز علفزارش پرواز می‌کند. بر بافه‌های نخلم بیاویزید و مرا دار زنید... من به نخل خیانت نخواهم کرد #محمود_درویش ترجمه #موسی_اسوار اگر باران نیستی نازنین، درخت باش

میانِ بیشه‌ی پر رمز و رازِ اندیشه گرفته در کفِ لرزان خویشتن تیشه به کام خویشتن نخواهد رسید بی‌خردی، که از فکندنِ انبوهِ شاخه‌های جوان، ره گریز بجوید شبانه در بیشه. #محمدرضا_شفیعی_کدکنی @shakhsaar

Repost from آن؛
«مرگ بیش از آن در اطرافم هست، که بتوانم از زندگی بنویسم.» - کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتّی خندیدیم؛ اسلاوانکا دراکولیچ، فارسیِ رویا رضوانی. @monadchannel

Repost from شاخسار
دهخدا می‌گوید: شبی مرحوم میرزا جهانگیرخان را به خواب دیدم. در جامه سپید (که عادتاً در تهران دربرداشت) و به من گفت: «چرا نگفتی او جوان افتاد؟». من از این عبارت چنین فهمیدم که می‌گوید: «چرا مرگ مرا در جایی نگفته یا ننوشته‌ای؟» زیرا خون وقتی بر خاک می‌ریزد به چیز دیگری بدل می‌شود "چرا نگفتی او جوان افتاد؟" جسمِ کشته سنگین و فرّار است جوان بودم نمی‌دانستم تَن چگونه دریده می‌شود در خواب و بیداری نمی‌دانستم تَن باری است بر دوش خودش سنگین بودم از ایستادنم صدای برخورد موج و صخره می‌آمد و پاهایم وقت راه رفتن تا زانو در ماسه فرو می‌رفت همچنان که به سختی گام برمی‌داشتم از حافظه‌ها می‌پریدم . "چرا نگفتی او جوان افتاد؟" ما به ناچار بر بلندی‌ها ایستاده بودیم به ناچار گفتیم خدا بزرگتر از آن است که وصف شود گفتیم و کلمات در هم فرو رفتند گفتیم و همهمه چون نیزه‌ای ما را به هم دوخت اکنون ساکنان ذرات غباریم مالکان خیابان‌ها... به یاد بیاور آن دست‌های فرزانه را که از لمس اصواتِ خون‌ریز برگشته بودند و بگو بگو از رودخانه‌ها چه می‌دانی؟ از پل‌هایی که بر دوش می‌کشند؟ و از آنچه در حافظه‌ی گل‌آلودشان دفن کرده‌اند؟ رودخانه می‌گذرد و انکار می‌کند خودش را نباید دست در رودخانه می‌شستم نمی‌دانستم رودخانه کلمات را از زیر پوست انگشت‌هایم بیرون می‌کشد نمی‌دانستم فراموش می‌شوی جانا و روح وحشیت در دره‌های عقیم آواره خواهد شد بنویس علیه فراموشی علیه رفتن بوی باروت از جان پیراهن علیه دل کندن کفش‌های دونده‌مان از خیابان‌ها علیه تردید... "چرا نگفتی او جوان افتاد؟" دست در خون خودم شسته بودم بر پاهای فراموشکار خودم ایستاده بودم می‌لرزیدم و چنگ بر حافظه‌ی تهی می‌زدم می‌لرزیدم و اخبار وطن تکه تکه‌ام می‌کرد می‌لرزیدم و میخ صلح در استخوانم فرو می‌رفت "چرا نگفتی او جوان افتاد؟" طوفان آتش است اینکه از شش جهت می‌وزد گندم است اینکه در دشت بریان می‌کنند آیا رودخانه روزی از بوی خون تهی خواهد شد؟ چیزی به حافظه‌ام اضافه کن جانا چیزی شبیه شعور نور وقتی که بر نقش‌های پیچیده می‌تابد @shakhsaar #آیدا_عمیدی

نگران کسانی هستم که هنوز آنلاین نشدن.

دستم به نوشتن چیزی نمی‌رود. این را نادرپور دور از وطن گفته اما برای شنونده‌ای که در وطن خودش از وطن خود تبعید شده باشد کاملا آشناست: شعری که سرزمین ما را به یاد آورد @shakhsaar من در شبی که زنجره‌ها نیز خفته‌اند تنهاترین صدای جهانم که هیچ‌گاه از هیچ سو، به هیچ صدایی نمی‌رسم ... آه ای خموشِ پاک ای چهره‌ی عبوس زمستانی ای شیر خشمگین آیا من از دریچه‌ی این غربت شگفت بار دگر برآمدن آفتاب را از گُرده‌ی فراخ تو خواهم دید؟ آیا تو را دوباره توانم دید؟

دوستان عزیز امروز شعرخوانی نخواهیم داشت. 🩵

Repost from شاخسار
بیدل آزادی گر استقبالِ آغوشت کند آنقدر واشو که نتوان بست مضمون تو را #بیدل_دهلوی @shakhsaar

باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد، که مادرانِ سیاه‌پوش داغدارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد هنوز از سجاده‌ها سر برنگرفته‌اند! شعر و صدای #احمد_شاملو موسیقی حسام اینانلو @shakhsaar

Time CD 1 TRACK 11 (320).mp314.36 MB

هرچند دخمه را بسیار خاموش و کور می‌بینم در انتهای دالانش یک نقطه نور می‌بینم. هرچند پیش رو دیوار بسته‌ست راه بر دیدار در جایجای ویرانش راه عبور می‌بینم. هرچند شب درازآهنگ نالین زمین و بالین سنگ در انتظار روزی خوش دل را صبور می‌بینم. تن ناتوان و سر پردرد پایم شکسته دستم سرد دل را ولی چو دریایی پر عشق و شور می‌بینم من کاجِ آهنین ریشه هرگز مبادم اندیشه بر خاکِ خود اگر موجی از مار و مور می‌بینم توفان چو در من آویزد ناکام و خسته بگریزد از من هراس و پروایی در این شرور می‌بینم هر جا خلافی افتاده‌ست جای حضور فریاد است من رمزِ کامیابی را در این حضور می‌بینم هشتاد و اَندِ من با من گوید:«خروش بس کن، زن!» گویم:«خموش بودن را تنها به گور می‌بینم.» #سیمین_بهبهانی @shakhsaar

Mighty Sam McClain - I m Tired of These Blues.mp316.07 MB

همیشه همین‌طور است: کمی به سحر مانده که دلهره می‌ریزد درین دل درمانده! چگونه؟ چه می‌دانم! یکی مثلا این که «از آن‌چه که باید کرد هزارِ دگر مانده.» یکی مثلا این که «چگونه نگه‌دارم امانت یاران را به چنگ خطر مانده؟» یکی مثلا این که «به خاک فرو خفتند و خون قلم‌هاشان به کوی و گذر مانده.» چه سرخ و چه عطرآگین -شکفته ولی خونین- گُلی که جدا از بُن کنار تبر مانده یقین که برآرد سر قیامت از این مجمر که در دلِ خاکستر هنوز شرر مانده خشونتِ این آزار -اگر کم اگر بسیار- چو خنجر و چون سوزن میان جگر مانده. دریچه که روشن شد، امیدِ کَرَم دارم ز کتریِ جوشانی که زمزمه‌گر مانده. ز چای که می‌ریزم نصیب نمی‌یابم خیال پریشانم به جای دگر مانده پر از شِکَرش کردم، حواس کجا دارم دقایق معدودی به وقت خبر مانده. خبر همه وحشت بود؛ سیاهیِ موّاجش فشرده چو کابوسی به پیش نظر مانده. هجومِ خبر در سر، هراسِ خطر در دل چنان که به فنجانم رسوبِ شکر مانده. دی 77 #سیمین_بهبهانی

منتظریم