مجله استعاره ، روانشناسی وهنر
Open in Telegram
این همه تقلاها و جدالهای فکریِ ما چه بهایی خواهد داشت ، اگر محبت در دلهایمان نقصان گیرد؟ (کانت)
Show more2 391
Subscribers
+424 hours
+27 days
+4230 days
Posts Archive
از کدامیک از مهارتهای جدول فوق(مهمترینش) میفهمید که کسی سر سفرهی پدر و مادرش بزرگ شده؟
(سفره یکی از موثرترین رواندرمانیهای فرهنگ ایرانیست)
داستایوفسکی:
«انسان موجود عجیبی است؛ دردِ فقدان را عمیقتر از نعمتِ حضور میفهمد.»
شاید مسئله این نیست که حضور را نمیبینیم؛ مسئله این است که حضور، آنقدر با زندگی روزمره درهم میآمیزد که دیگر به چشم نمیآید. آدمی تا وقتی کسی هست، به «بودن» او عادت میکند؛ اما وقتی میرود، ناگهان جای خالیاش شروع میکند به حرف زدن. آنوقت میفهمیم فقدان فقط نبودنِ یک آدم نیست؛ گاهی نبودنِ یک صداست، یک امکان، یک عادت، یک آیندهای که فکر میکردیم هنوز فرصت ساختنش را داریم. فقدان، چیزهایی را که حضور پنهان کرده بود، آشکار میکند. شاید بلوغ یعنی پیش از آنکه چیزی به خاطره تبدیل شود، بتوانیم ارزشِ بودنش را بفهمیم. نه از ترسِ فقدان؛ بلکه از فهمِ حضور.
صمیمیت یعنی جرأتِ دیدنِ بخشهای پنهانِ دیگری، بدون تلاش برای تغییر دادنِ او.
در واقع، تغییردادنِ دیگری، پوششیست بر عدم تابآوری در نزدیکی و صمیمیت…
ملاحظهای به نام انسان
در «خوشههای خشم»، در میانهی رکود بزرگ و فقر گسترده، پدری برای خرید نان چند سنت کم دارد. بِرت، آشپزِ غذاخوری، از مِی میخواهد نان را با همان پول به او بدهد. کمی بعد، مِی قیمت آبنباتها را برای کودکان کمتر حساب میکند؛ و دو رانندهی کامیون که شاهد این رفتارند، هنگام پرداخت، پول بیشتری میگذارند و باقیپولشان را نمیگیرند.
جان فورد، در جهان اشتاینبک، از دل این موقعیت ساده، تأملی در نسبت انسان با انسان میآفریند؛ نسبتی که در یک ملاحظهی کوچک آغاز میشود و در رفتار دیگری ادامه پیدا میکند.
این سکانس، اخلاق را در قالب یک زنجیرهی عینی نشان میدهد؛ یکی راه را برای دیگری هموار میکند، دیگری این ملاحظه را ادامه میدهد و شاهدان نیز پاسخ آن را در کنشی متقابل نشان میدهند.
یک رفتار کوچک، از فردی به فرد دیگر منتقل میشود و در نهایت به نوعی همدلیِ جمعی میرسد.
در نگاه اشتاینبک، کرامت انسان در همین کیفیتِ مواجهه با دیگری معنا پیدا میکند؛ در دیدنِ نیازِ انسان، بیآنکه او را تحقیر کنیم.
انسان، پیش از موقعیت و فقرش، به اعتبارِ انسان بودنش شایستهی احترام است.
@Tafakkor
شرایط اقتصادی همه چیز را تغییر میدهد. هنر را تغییر میدهد، فلسفه را تغییر می دهد، عشق را تغییر میدهد، مفهوم مزیت و دانش را تغییر می دهد،
حتی خود حقیقت را هم تغییر می دهد.
این روزها با هر کس برخورد میکنم بیشتر متوجه میشوم
که چرا اینقدر توصیه شده
به دوری از خلق
البته :
خلوت از اغیار باید نی ز یار
روزگار عجیبی ست
به طور معنا داری همه چیز و همه کس
مرا به درون دعوت می کند تا بیرون
یک بیت با عبدالجبار کاکایی :
در خویش میسازم تو را، در خویش ویران میکنم میترسم از حرفی که باید گفت و پنهان میکنم.@metaphortherapy🌲 شبتون آرام ❤️
چه در دل من
چه در سر تو
من از تو رسیدم به باور تو
تو بودی و من
به گریه نشستم برابر تو
بخاطر تو به گریه نشستم
بگو چه کنم..؟!
هیچکس به اندازه زمانی که دیگری را توصیف میکند، شخصیت خود را فاش نمیسازد.@metaphortherapy❄️
مولانا از شمس پرسید: چگونه دوست شفیق بیابم؟ شمس پاسخ داد: با خود چنان باش که وقتی آیینه را مقابلت گرفتی، نیازی به دوست نبینی...!!!@metaphortherapy🍁
شب، فرصت خوبیست
برای اینکه بفهمیم
کدام بخش از زندگیمان واقعاً انتخابِ ما بوده؛
و کدام بخش را
فقط از ترسِ از دست دادن، ادامه دادهایم.
آدم گاهی آنقدر به چیزی عادت میکند
که
عادت را با خواستن اشتباه میگیرد.
به ماندن،
به توضیح دادن،
به منتظر ماندن،
به راضی نگه داشتن دیگران...
اما یک جایی باید از خودمان بپرسیم:
اگر ترس نبود،
باز هم همین زندگی را انتخاب میکردم؟
شاید آزادی، همیشه در رفتن نباشد؛
گاهی در لحظهایست
که دیگر نمیخواهی برخلاف خودت زندگی کنی.
شرح سرایش ترانه «ارمغان تاریکی» از زبان #عبدالجبار_کاکایی:
بگو چه کنم!؟ سؤال یک نسل است
@metaphortherapy🌺
حالِ آدمهای اطرافمان، بیشتر از چیزی که فکر میکنیم روی ما اثر میگذارد.
اگر هر روز کنار کسی باشیم که از همهچیز ناراضی است، کمکم خودمان هم دنیا را تیرهتر میبینیم.
در روانشناسی به این اتفاق «سرایت هیجانی» میگویند؛
احساسات میتوانند بین آدمها منتقل شوند.
یعنی حتی اگر آدم مثبتی باشی، شنیدن مداوم غرزدن، ناامیدی و بدبینی، بیاثر نمیماند.
برای همین انتخاب آدمهایی که زیاد با آنها وقت میگذرانیم، فقط یک انتخاب اجتماعی نیست؛ روی کیفیت زندگیمان اثر دارد.
قرار نیست همه را از زندگی حذف کنیم، اما میتوانیم برای منفیبافی دائمی مرز بگذاریم.
گاهی مراقبت از حال خودمان، از مراقبت در انتخاب آدمهای اطرافمان شروع میشود.
«بحران امروز ما، فراتر از فقرِ معیشت، فقرِ مطلقِ شفقت است. امروز از بیمهریهای جهان گریستم و این رنجِ شخصی را عمومی کردم تا بگویم غم، قصهی من نیست؛ داستانِ همهی ماست. در روزگاری که شفقت در حالِ مرگ است، به یاد داشته باشیم که آدمیزاد، حتی وقتی قوی به نظر میرسد، اغلب فقط بهتر از دیگران بلد است که دردهایش را پشت نقابِ قدرت پنهان کند.»
هیچ ایرادی ندارد که گاهی اوقات گریه کنیم، بترسیم یا عصبانی شویم. کار ما قضاوت کردن خودمان به عنوان انسان نیست، بلکه آغوش گشودن به این جنبههای انسانی است.@metaphortherapy🌲
محمدحسین مظفریان:
زندگی فهم محدودیت های اختیار و قدرت ماست.ولی متاسفانه پذیرش ناتوانی و رهایی از دایره توهم قدرت مطلق چالش بزرگی است.
باید بپذیریم که هر گره ایی به مدد عقل و عمل گشوده نمی شود و تجربه ناتوانی بارها و بارها تکرار می شود.به نظرم زندگی شهامت می خواهد تا باگسترش مرزهای وجودخویش بتوان ناملایمات را در سیالی روان خود صیقل داده و رشد کرد که این از عهده هرکسی بر نمی اید.
@metaphortherapy🌲
یک بیت با محمدعلی بهمنی:
پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست از بس که گره زد به گره حوصله ها را@metaphortherapy🌲
