323
Subscribers
-124 hours
+27 days
+4030 days
Posts Archive
شمس
شعر : #موسی_عصمتی 🇮🇷
باصدای : #عزیزه_خوشنصیب 🇦🇫
لینک کانال اشعار موسی عصمتی 👇
@bicheshmdasht2
این روباه بازیگوش به گمان اینکه همه خوابیده اند نیمه های شب مهمان ناخوانده ی حیاط ما در شوریجه بود .
غافل از اینکه یکی دارد تفرج های شبانه ی او را ثبت می کند 😁
@bicheshmdasht2
داستان عشق و زندگی محمد حسین مهریار شاعر نابینا.
لطفاً ویدیو را تا آخر بیننده باشید.
🎤🎤🎹🛰📷📷📷📹🎙
@mhmehryar
تهیه شده در آموزشگاه امید نابینایان مشهد
لینک کانال اشعار #موسی_عصمتی 👇
@bicheshmdasht2
خیام نادره ی دوران
سخنرانی کوتاهی در همایش مجازی بزرگداشت خیام در پژوهشسرای ثابت ناحیه۳ مشهد
۴۰۰/۲/۲۸
#علیرضا_دلارامی
#مهریار
https://t.me/Mehreyar400
🎥 #شعر_و_تماشا
🔸شعرخوانی #حامد_فلاحی_راد
از کتاب #بی_چشمداشت سرودهٔ #موسی_عصمتی
🔹باز هم نیلبک و زمزمۀ چوپانها
برّهها، بوی علف، همهمۀ چوپانها
مثل یک مزرعۀ جاری پنبه، آرام
میرود تا دل صحرا رمۀ چوپانها
مثل یک تشنه که از راه رسیدهست به آب
چشمه سیراب شد از قمقمۀ چوپانها
ردّ پای گِلهای تلخ همیشه باقیست
در افقهای نگاه همۀ چوپانها
گرگ اندوه بزرگیست به اندازۀ کوه
پشت تبدارترین واهمۀ چوپانها
باز انگار همین گرگ اجل برگشته
میخورد خون دل از جمجمۀ چوپانها
گوش کن آینه را، میشنوی از آن سو
از غم نیلبک و زمزمۀ چوپانها
💠 این اثر را از فروشگاه اینترنتی #ادب_بوک تهیه نمایید.
☑️ @ShahrestanAdab
🔹برای شهدای مکتب سیدالشهدا
♦️سیدحکیم بینش
چشمش به در که گلپریاش را بغل کند
با اشتیاق دلبریاش را بغل کند
با موج اضطراب تکان خورد و بعد رفت
در کوچه مهر مادریاش را بغل کند
اینبار زنگ آخر مکتب غریب بود
میخواست سوز آخریاش را بغل کند
مادر رسیده بود ولی میوهی دلش
میرفت سهم نوبریاش را بغل کند
مادر رسیده بود ولی قطعه پارهها
هی میدوید دیگریاش را بغل کند
هر یک درخت و جوی خیابان دویده بود
کیف و کتاب و روسری اش را بغل کند
«مادر بلند شو» نتوانست دخترش
اینبار حرف مادریاش را بغل کند
دریای سرخ پر تپش و پر تلاطم است
در بستری که شناوریاش را بغل کند
یک میز و یک دقیقه سکوت و فقط همین
دنیا نشسته داوریاش را بغل کند
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۰
@sachak
📻
#موسی_عصمتی
رادیو دری 🇦🇫
برای فرشته های مکتب سیدالشهدا
لینک اشعار موسی عصمتی 👇
@bicheshmdasht2
🇦🇫🖤 در سوگ فرشته های شهید مکتب سید الشهدا 🖤
کوچه ، پر از کتاب و پر از کیف و دفتر است
کوچه ، میان خون فرشته شناور است
کوچه ، مزار زینب و تهمینه های شهر
کوچه ، مزار دختر بابا ، صنوبر است
گردآفرید های جهان را خبر کنید
خنجر ، شکست خورده ی گل های پرپر است
دستی که خون پاک ِ وطن را دوباره ریخت
در آستینِ کهنه ی ملّا برادر است
****
ملّا گمان مبر که نمازت قبول شد
هرکس که خون به جام وطن کرد ، کافر است
ملّا ، قسم به خون شهیدان این دیار
کافر به پیشگاه خدا از تو بهتر است
مردان به جنگ سرو و صنوبر نمی روند
جنگی که با شقایق و گل های دیگر است
روزی به دار سرخ مکافات می رسی
روزی که گفته اند همان روز آخر است
۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰
#موسی_عصمتی
لینک کانال اشعار موسی عصمتی 👇
@bicheshmdasht2
🌸نوروز با کتاب
📚معرفی کتاب مرور پنجره ها سروده سید وحید سمنانی از سوی مصطفی محدثی خراسانی؛ شاعر
اثر شایسته تقدیر پانزدهمین جشنواره بین المللی شعر فجر در بخش شعر بزرگسال(کلاسیک)
@avayeqalam
🌸برای معلمان نجیب وطنم 🌸
شاعر : #موسی_عصمتی
با صدای : #مریم_رفیعی
لینک کانال اشعار موسی عصمتی👇
@bicheshmdasht2
من تشنه ام
برای معلمان نجیب وطنم
از زنگ اولي كه نشستم در اين كلاس
گل بود و سبزه بود و خدا با کمی سپاس
در دفترم هنوز، مدادي نمي دويد
در شاخ وبرگ باغچه بادي نمي دويد
من بودم وشكسته ترين مدادها
خطی سفیدو خسته ترین مدادها
وقتي كه گرگ ها همگی هم قسم شدند
همدست روز های پر از درد و غم شدند
دهقان چشم هاي توآمد به دادمن
آخر صداي پاي توآمد به داد من
من مولوی ترین غزل ماجرا شدم
در بلخ چشم های تو آخر رها شدم
اي كاش باز رودكي ام راغزل كني
دوران پاك كودكي ام را غزل كني
من تشنه ام كه فصل بهاري بياوري
سارا تر از هميشه اناري بياوري
از تخته هاي سبز وسياهي كه روبه روست
باران وبرف وپنجره ، باري بياوري
حتي برای ریز علی های خسته مان
از ریل های دور قطاری بیاوری
بر تك درخت تشنه ي اين دشت ناگزير
يك استكان صداي قناري بياوري
ازدود و از روايت آهن دلم گرفت
اي كاش باز اسب و سواري بياوري
از جام واز هزار اساطير اين ديار
من تشنه ام كه چنگ و دو تاري بياوري
چيزي شبيه كودكي ام در كلاس ها
از اين قبيل باز نداري بياوري؟
اي شمس حال مولوي ام را غزل بده
تك بيت هاي مثنوي ام را غزل بده
من تشنه ام كه فصل بهاري بياوري
سارا تر از هميشه اناري بياوري
#موسی_عصمتی
لینک کانال اشعار موسی عصمتی 👇
@bicheshmdasht2
شناسنامه تاریخ
(غزلی برای خلیج فارس)
کشتی شکستگان جهان گفتند ، ازبیکران نام تو آن سوها
ازموج های آبی چشمانت ، ازبغض عاشقانه ی جاشوها
ازمرز لاله خیز تو می گفتند ، درگوش گوش ماهی دریاها
امواج کوه پیکر اقیانوس ، درقیل وقال خسته ی هندوها
توسرزمین مادری باران ، توهم کلام روشن خورشیدی
این را به آب و آینه می گفتند ، آنسوتر از بهار پرستوها
تا کوزه کوزه آینه بردارند، ازروشنای آبی چشمانت
ازچین چین دامن صحراها ، برگشته اند سوی تو آهوها
درتو حماسه های فراوانی ، گل کرده باحضور شقایق ها
درتو هزارماهیِ دریادل ، رقصیده اند با دفِ پاروها
نامت شناسنامه ی تاریخ است ! بااحترام، عشق، خلیج فارس
هر چند تا همیشه نمی فهمند ، این نام پاک را، همه زالوها
#موسی_عصمتی
لینک کانال اشعار موسی عصمتی 👇
@bicheshmdasht2
🇦🇫 همدلی و همزبانی دوستان نابینا در افغانستان 🇮🇷
#موسی_عصمتی
تهیه و تنظیم : #محمدحسین_مهریار
دانشجوی خبرنگاری دانشگاه کابل
لینک اشعار موسی عصمتی 👇
@bicheshmdasht2
رادیو 📻
پزشکان به قول معروف مرا جواب کرده بودند و از پیش اطبّای محلی و دعا نویسان هم دست خالی برگشته بودیم . خانواده ام این واقعیت را پذیرفته بودند که دیگر قرار نیست از پنجره دیدگانم به تماشای جهان بنشینم .کم کم زمزمه هایی از طرف آن ها به ویژه مادرم به گوش می رسید که بهتر است در مدارس نابینایان ادامه تحصیل بدهم . ولی من به شکل عجیبی لجوجانه حاضر به پذیرفتن این تاریکی مدام نبودم . احساس می کردم حتما اتفاقی خواهد افتاد ولو به صورت یک معجزه و من دوباره بینایی ام را به دست خواهم آورد و در سر کلاس با دیگر دوستانم حاضر خواهم شد و دوباره تپه ها و کوه های اطراف روستا را زیر پا خواهم گذاشت . شاید تنها وسیله ای که مرا از اندوه ندیدن دور می کرد رادیو بود که به جرات می توانم بگویم تمام برنامه هایش را چه آن هایی را که می فهمیدم و چه آن هایی که تخصصی بود و از درک و دریافتم دور بودند همه را گوش می کردم . عصر یکی از روزهای اوایل مهر بود . طبق معمول رادیو روشن ! من بودم و مادرم ... هر دوی مان در حین خوردن چای به رادیو گوش سپرده بودیم . برنامه جُنگ جوان درحال پخش بود. کارشناس برنامه دکتر محمود گلزاری دانشجوی موفق نابینایی را به برنامه دعوت کرده بود . آن دانشجو در مقطع دکتری رشته جامعه شناسی تحصیل می کرد . از سختی های راه و امید هایش به آینده می گفت . مادرم رو به من کرد و گفت :(ببین این هم مثل تو نابیناست ! درس خوانده و به اینجا رسیده است . خدا بزرگ است تو هم اگر درس بخوانی می توانی مثل او موفق بشوی) . دلم برای مادرم سوخت . نمی دانم چه شد که از دهنم در رفت گفتم :( باشد درس می خوانم) مادرم بسیار خوشحال شد. آنقدر که از خانه بیرون زد تا به همسایه ی رو به رویی مان اطلاع دهد که من پذیرفته ام تا درس بخوانم. حقیقتاً بعد از اینکه او از خانه خارج شد ، به شدت از گفته ام پشیمان شدم . با خودم گفتم کاش قبول نمیکردم ! در واقع بله ای گفتم که از صد غلط کردم بدتر بود. ولی کار از کار گذشته بود لحظاتی بعد مادرم با خوشحالی به خانه آمد و پدرم را در جریان قرار داد و قرار شد فردای آن روز به مشهد برویم تا در مدرسه ویژه نابینایان ثبت نام کنیم. صبح با مینی بوس روستا به راه افتادیم . نشانی مدرسه را از یکی از ادارات آموزش و پرورش گرفتیم . در مدرسه نابینایان متوجه شدیم که خوابگاه برای نابینایان شهرستانی ندارند . در واقع این مدرسه مخصوص نابینایانی بود که در مشهد منزل داشتند و ما شهرستانی ها باید به تهران می رفتیم یا به مشهد نقل مکان می کردیم . با توجه به اینکه پدرم در روستا کارگر معدن بود و تا بازنشسته شدن راه زیادی داشت ، سکونت خانواده در مشهد غیر ممکن به نظر می رسید! از مدرسه نابینایان مشهد نشانیِ آموزشگاه شبانه روزی نابینایان تهران را گرفتیم . روز هشتم مهر همراه با مادر و دایی ام با قطار به طرف تهران به راه افتادیم ! صبح روز بعد به تهران رسیدیم. بسیار نگران بودم ! با خودم می گفتم با توجه به این که ۹ روز از سال تحصیلی گذشته است خدا کند که مرا بپذیرند . خوشبختانه مسئولان مدرسه با آغوش باز با ما برخورد کردند و به این ترتیب در مدرسه نابینایان شهید محبی در کلاس پنجم ثبت نام شدم !
*۱۴ سال بعد ....
سال ۸۲ به عنوان شاعر برتر در همایش دانشآموختگان و دانشجویان نابینا از طرف دانشگاه شیراز دعوت شدم . مراسم اختتامیه بود و من در ردیف اول نشسته بودم . بعد از لحظاتی نابینای دیگری در کنارم جای گرفت با هم خوش و بش کردیم . اسمش را پرسیدم ، گفت : گلچین هستم ! پرسیدم :(آقای دکتر مسعود گلچین؟)
با متانت گفت بله خودم هستم
بسیار هیجان زده شدم ! باور نمی کردم که بعد از این همه سال کسی را که حضورش در برنامه رادیویی زندگی ام را دگرگون کرد یافته باشم !
خودم را معرفی کردم
او از شعری که دیروز در همین سالن خوانده بودم بسیار تمجید کرد و در آخر
جریان رادیو و برنامه جُنگ جوان و حضور او را در برنامه و تاثیری که بر سرنوشت من داشت ، برایش تعریف کردم ! بسیار خوشحال شد و از من خواست این ماجرای جالب را بعد از دریافت تقدیرنامه برای حاضران در سالن تعریف کنم ...
موسی عصمتی ۲ آبان ۱۳۹۸
لینک کانال اشعار موسی عصمتی 👇
@bicheshmdasht2
رادیو 📻
پزشکان به قول معروف مرا جواب کرده بودند و از پیش اطبّای محلی و دعا نویسان هم دست خالی برگشته بودیم . خانواده ام این واقعیت را پذیرفته بودند که دیگر قرار نیست از پنجره دیدگانم به تماشای جهان بنشینم .کم کم زمزمه هایی از طرف آن ها به ویژه مادرم به گوش می رسید که بهتر است در مدارس نابینایان ادامه تحصیل بدهم . ولی من به شکلی عجیبی لجوجانه حاضر به پذیرفتن این تاریکی مدام نبودم . احساس می کردم حتما اتفاقی خواهد افتاد ولو به صورت یک معجزه و من دوباره بینایی ام را بدست خواهم آورد و در سر کلاس با دیگر دوستانم حاضر خواهم شد و دوباره تپه ها و کوه های اطراف روستا را زیر پا خواهم گذاشت . شاید تنها وسیله ای که مرا از اندوه ندیدن دور می کرد رادیو بود که به جرات می توانم بگویم تمام برنامه هایش را چه آن هایی را که می فهمیدم و چه آن هایی که تخصصی بود و از درک و دریافتم دور بودند همه را گوش می کردم . عصر یکی از روزهای اوایل مهر بود . طبق معمول رادیو روشن ! من بودم و مادرم ... هر دوی مان در حین خوردن چای به رادیو گوش سپرده بودیم . برنامه جُنگ جوان درحال پخش بود. کارشناس برنامه دکتر محمود گلزاری دانشجوی موفق نابینایی را به برنامه دعوت کرده بود . آن دانشجو در مقطع دکتری رشته جامع شناسی تحصیل می کرد . از سختی های راه و امید هایش به آینده می گفت . مادرم رو به من کرد و گفت :(ببین این هم مثل تو نابیناست ! درس خوانده و به اینجا رسیده است . خدا بزرگ است تو هم اگر درس بخوانی می توانی مثل او موفق بشوی) . دلم برای مادرم سوخت . نمی دانم چه شد که از دهنم در رفت گفتم :( باشد درس می خوانم) مادرم بسیار خوشحال شد. آنقدر که از خانه بیرون زد تا به همسایه ی رو به رویی مان اطلاع دهد که من پذیرفته ام تا درس بخوانم. حقیقتاً بعد از اینکه او از خانه خارج شد ، به شدت از گفته ام پشیمان شدم . با خودم گفتم کاش قبول نمیکردم ! در واقع بله ای گفتم که از صد غلط کردم بدتر بود. ولی کار از کار گذشته بود لحظاتی بعد مادرم با خوشحالی به خانه آمد و پدرم را در جریان قرار داد و قرار شد فردای آن روز به مشهد برویم تا در مدرسه ویژه نابینایان ثبت نام کنیم. صبح با مینی بوس روستا به راه افتادیم . نشانی مدرسه را از یکی از ادارات آموزش و پرورش گرفتیم . در مدرسه نابینایان متوجه شدیم که خوابگاه برای نابینایان شهرستانی ندارند . در واقع این مدرسه مخصوص نابینایانی بود که در مشهد منزل داشتند و ما شهرستانی ها باید به تهران می رفتیم یا به مشهد نقل مکان می کردیم . با توجه به اینکه پدرم در روستا کارگر معدن بود و تا بازنشسته شدن راه زیادی داشت ، سکونت خانواده در مشهد غیر ممکن به نظر می رسید! از مدرسه نابینایان مشهد نشانیِ آموزشگاه شبانه روزی نابینایان تهران را گرفتیم . روز هشتم مهر همراه با مادر و دایی ام با قطار به طرف تهران به راه افتادیم ! صبح روز بعد به تهران رسیدیم. بسیار نگران بودم ! با خودم می گفتم با توجه به این که ۹ روز از سال تحصیلی گذشته است خدا کند که مرا بپذیرند . خوشبختانه مسئولان مدرسه با آغوش باز با ما برخورد کردند و به این ترتیب در مدرسه نابینایان شهید محبی در کلاس پنجم ثبت نام شدم !
*۱۴ سال بعد ....
سال ۸۲ به عنوان شاعر برتر در همایش دانشآموختگان و دانشجویان نابینا از طرف دانشگاه شیراز دعوت شدم . مراسم اختتامیه بود و من در ردیف اول نشسته بودم . بعد از لحظاتی نابینای دیگری در کنارم جای گرفت با هم خوش و بش کردیم . اسمش را پرسیدم ، گفت : گلچین هستم ! پرسیدم :(آقای دکتر مسعود گلچین؟)
با متانت گفت بله خودم هستم
بسیار هیجان زده شدم ! باور نمی کردم که بعد از این همه سال کسی را که حضورش در برنامه رادیویی زندگی ام را دگرگون کرد یافته باشم !
خودم را معرفی کردم
او از شعری که دیروز در همین سالن خوانده بودم بسیار تمجید کرد و در آخر
جریان رادیو و برنامه جُنگ جوان و حضور او را در برنامه و تاثیری که بر سرنوشت من داشت را برایش تعریف کردم ! بسیار خوشحال شد و از من خواست این ماجرای جالب را بعد از دریافت تقدیرنامه برای حاضران در سالن تعریف کنم ...
موسی عصمتی ۲ آبان ۱۳۹۸
@bicheshmdasht2
✳️ سؤالات پرورش ماشین
🔹 کدام گزینه برای بیت زیر درست نیست؟
خندید بر او شعله که از دست که نالی؟
ناچیزی تو کرد بدین گونه تو را خوار
۱. بیت دارای دو کلمۀ ربط است.
۲. بیت دارای سه جمله است.
۳. زمان فعل دوم، «مضارع» و زمان فعلهای دیگر «ماضی» است.
۴. بیت دو فعل ناگذر و یک فعل گذرا دارد.
🔻 این سؤال آزمون کنکور ارشد ادبیات است؟ نه، کمی پایینتر بیایید. سؤال کنکور دانشگاه است؟ نه باز هم کمی پایینتر بیایید. یعنی خیلی پایینتر بیایید. این سؤال یکی از آزمونهای کلاس ششم مدرسه است. بله، اینها را نرگس کاظمی باید حل کند و حالا بابای نرگس کاظمی در حل کردنشان درمانده است.
🔻 این نظام آموزشیای که چنین توقعی از یک دانشآموز کلاس ششم دارد، در واقع دانشآموز شیفتۀ ادبیات تربیت نمیکند. ماشین تستزنی تربیت میکند. ذوق، هنر و خلاقیت را میکشد تا قواعد خشک دستور زبان و قواعد وزن و قافیه و آرایههای ادبی را جایگزین آن سازد.
🔻 نرگس حق دارد از این درسها بیزار باشد. من که چهل سال است با ادبیات سر و کار داشتهام و شاعر و سی سال تمام کتاب آموزشی و نقد شعر نوشتهام و مدرس کارگاه شعر و داور مسابقات شعر بودهام به این چیزها نیازمند نشدهام. این نوجوانی که سن رشد و فعالیت ذهنی اوست و در پی خلاقیت و پرورش ذوق و شخصیت خود است، چه نیازی به اینها دارد؟ هیچ نیازی ندارد مگر تجهیز شدن برای گذشتن از سدّ کنکور و به دست آوردن یک مدرک تحصیلی که بر پایۀ همین آموزهها در دانشگاه باشد و سرانجام وارد شدن به عرصۀ کار و زندگی و پاکسازی ناگزیر ذهن خویش از این همه اطلاعات خشک و ناکارآمد که در سالهای تحصیل روی هم انباشته شده است.
🔻 به راستی این نظام آموزشی کی میخواهد به خود بیاید و مانع ترویج این شیوه از آموزش در این مملکت شود؟
#نظام_آموزشی
#آموزش_ادبیات
#محمدکاظم_کاظمی
@mkazemikazemi
دوستی ازنگاه سعدی و دیگران:قسمت اول
گر از دوست چشمت بر احسان اوست
تو دربند خویشی نه در بند دوست
🍀🍀🍀
دوستی و دوست داشتن مقوله ای است بسیار در خورتوجه.در این مقال از دیدگاه سعدی شروع می کنیم و با دیدگاه حافظ و مولانا ادامه می دهیم.
سعدی از آنجا که یک معلم اخلاق است،به این موارد توجه بیشتری داشته و با نگاه دقیق جامعه شناسی و روان شناختی به آن پرداخته است.
در باب سوم بوستان در داستان علاقه ی متقابل سلطان محمود و ایاز به نکته ی بسیار ظریفی اشاره می کند،آنجا که دیگران به سلطان خرده می گیرند که چرا اینقدر به ایاز می پردازی؟او که نه رنگ و بویی دارد و نه شکل و قیافه ای:
یکی خرده بر شاه غزنین گرفت
که حسنی ندارد ایاز ای شگفت
گلی را که نه رنگ باشد نه بوی
غریب است سودای بلبل براوی
شاه درپاسخ می گوید:
که عشق من ای خواجه بر خوی اوست
نه بر قد وبالای و ابروی اوست
سلطان برای اینکه ثابت کند به خرده گیران،نقشه ای می کشد و با کاروانی راه می افتد،صندوق جواهری باخود حمل می کند و به عمد شتر را بر زمین می زند تا صندوق جواهر بر زمین بریزد،سپس به راهش ادامه می دهد،خرده گیران به سمت جواهر یورش می برند و تنها ایاز است که پشت سر شاه بدون توجه به دُر و جواهر به راهش ادامه می دهد:
نماند از وُشاقان گردن فراز
کسی در قفای ملک جز ایاز
پس ازمدتی سلطان بر می گردد به پشت سر :
نگه کرد کای دلبر پیچ پیچ
زیغما چه آورده ای؟گفت هیچ
ایاز ادامه می دهد:
من اندر قفای تو می تاختم
زخدمت،به نعمت نپرداختم
ازاینجا به بعد سعدی وارد نتیجه گیری می شود:
خلاف طریقت بود کاولیا
تمنا کنند ازخدا،جز خدا
گر از دوست چشمت بر احسان اوست
تو در بند خویشی نه در بند دوست
اگر دوست را جز برای دوست می خواهیم،وارد معامله وتجارت شده ایم.
دوستی این نیست که هر وقت نیازی بیابیم،هوای دوستی کنیم و لاف دوستی بزنیم.
دوست را فقط برای خودش اگر بخواهیم و همانطور که هست اگر بپذیریم و با کوچکترین اشتباه و کوتاهی از جانب دوست،رهایش نکنیم و چشم از خدمات و مهرهایش نپوشیم آن موقع می توانیم ادعای دوستی کنیم درغیر اینصورت فقط لاف دوستی زده ایم.
در دوستی آسمانی و عرفانی هم قضیه همین است.
عارفان و واصلان درگاه الهی جز خدا نمی طلبند.آن می خواهند که هیچ نخواهند...
پایان قسمت اول
ادامه دارد...
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
پژوهنده و نویسنده:
#علیرضا_دلارامی
#مهریار
https://t.me/joinchat/eQWhbitYyM8zYTBk
شاعر :#موسی_عصمتی
با صدای : #سعید_ویسی_پور
لینک اشعار موسی عصمتی 👇
@bicheshmdasht2
