en
Feedback
تكرّر

تكرّر

Open in Telegram
2 990
Subscribers
-124 hours
-57 days
+2730 days
Posts Archive
ولی حتما به زودی طراحیش می‌کنم 🤙🏼

خیلی دوس دارم رو این آهنگه طراحی کنم و یه رقص درست از آب دربیاد و می‌دونم اگه بداهه‌شو کامل بذارم، دیگه وقت نمی‌ذارم برا طراحیش. برا همین امروز که آبان ازم فیلم گرفت و گفت خوب شد گفتم ولی همه‌شو نمی‌ذارم که حتما طراحیش کنم. ولی بعدش به رها و نرگس نشون دادم و گفتن اتفاقا از اینجا به بعدی که گذاشتی رو قشنگ‌تر رقصیدی :( حالا دیگه دلم می‌خواد کاملشو بذارم اینجا هم :(

ایشالا که منظورش همون یه دونه گوجهٔ رو سرمه :))

Repost from N/a
در ضمن البته که قشنگ می‌رقصی ولی گوجه هایی زیبایی داری دختر:)

تو روز جهانی رقص و روز کشوری (؟) روان‌شناسی، عرض کنم خدمتتون که هیچ‌وقت نمی‌تونم بفهمم بهتره حرفامو «بزنم» یا حرفامو «برقصم».

ایشالا دفعه بعد تو کوچه خیابون.

بچه‌م.
بچه‌م.

به عماد می‌گم دیروز داشتیم با رها و نرگس می‌گفتیم که آدم باید دوستاشو براساس بیماری‌های روانی‌ای که می‌تونه تحمل کنه انتخاب کنه، مثلا من وسواسو واقعا سختمه تحمل کنم ولی اضطرابو کاملا درک می‌کنم و می‌تونم کنار بیام. عماد گفت دوستای من خودکشی می‌کنن، من نمی‌تونم.

واقعا تنها راهی که دلمو راضی کنم، رقص و شادی کردنه. ممنون از داوود بهبودی عزیز.

چقد خاله‌زنکیه این پست :))

وقتی دوستای پسرم در مورد دختری که ازش خوششون میاد یا تو رابطه‌ن باهام مشورت می‌کنن، انقد توصیه‌های خوب و دخترپسندی بهشون می‌کنم که تهش همیشه مجبورم با عذاب این فکر کنار بیام: دوستای دختر طرف مقابل منم از این توصیه‌های قشنگ بهش می‌کنن؟ عمرا! فقط موش دووندن!

قطعه‌ای که مهدی رو توش دفن کردن از این قطعه جدیداست که هنوز خالیه و روزی چند نفرو توش خاک می‌کنن. قبل عید با بدبختی (یک ساعت و نیم تحمل کردن غرهای راننده اسنپ) رفتم که نیم ساعت بشینم پیش مهدی و دو تا سیگار باهاش بکشم. همون لحظه که رسیدم داشتن یه جنازه رو سُر می‌دادن تو قبر کناری مهدی و خب نشد که اونجوری که می‌خوام بشه. حالا منتظرم قطعه پر شه که بتونم با دل راحت برم بهش سر بزنم.

مدام سعی می‌کنم تجربیات بیشتری برای خودم جور کنم که مثلا از این دو روز زندگی بیشترین استفاده‌ای که می‌شد ببرم را ببرم، که مثلا از پوچی دامن‌گیری که هر لحظه همراهم شده فرار کنم؛ اما حالا باید با این فکر که نکند تجربیات بیشتر به معنی برداشت بیشتر از زندگی نباشد و خودش عینِ عین پوچی باشد کنار بیایم. گاهی حس می‌کنم صرفا چون چاره‌ای ندارم زندگی می‌کنم و این چاره‌ای نداشتن را ته همهٔ گفت‌وگوهای خودم با خودم می‌بینم.

وقتی بوی بارون و بهارنارنج با هم قاطی می‌شن و نمی‌تونم بفهمم بوی کدومشونو بیشتر می‌شنوم، آرزو می‌کنم که بتونم برا یک لحظه‌م شده دوباره به تموم نشدن زندگی با مرگ باور داشته باشم. این که یک روزی همهٔ این تجربه‌ها تموم می‌شن واقعا تحملش برام سخت شده. فقط با این فکر که که خب خودمم تموم می‌شم و نمی‌فهمم که تجربه‌ها تموم شدن، یکم آروم می‌شم که متاسفانه چند لحظه بیشتر دووم نداره.

به معلم رقصم گفتم تو خیلی قشنگ می‌رقصی و جاهای قشنگی‌ام می‌رقصی، چرا فیلم نمی‌گیری که ما ببینیم؟ گفت رقص همینه دیگه، با اون لحظه و اون محیط یه حسی تجربه می‌کنی که باید بقاپیش، وقت نداری دوربین کار بذاری. دوباره از اول ایمان آوردم به این آدم.

اومدیم برا جهیزیهٔ دخترعمه‌م لوستر بخریم، کل راستهٔ لوسترفروشا برقشون رفته :)) ایشالا که خیره :))

مامان بابا :)
+2
مامان بابا :)

پایان درآوردن عن داستان :))

اول وقتای کلاس رقص

تكرّر - Statistics & analytics of Telegram channel @sarepaa