en
Feedback
تكرّر

تكرّر

Open in Telegram
2 990
Subscribers
-124 hours
-57 days
+2730 days
Posts Archive
Repost from دو در یک
امیدوارم منو ببخشی و ناراحت نشی؛ مغزم یاد این موزیک افتاد و تصمیم گرفتم بسازمش. :)))

دامنم؟ anonymous poll قشنگه ▫️ 0% شبیه دامن جادوگراست ▫️ 0% هیچ‌کدوم ▫️ 0% 👥 Nobody voted so far.

با دلی سرشار از ناتوانی، از نزدیکی‌ها.

جملهٔ امشب: من نمی‌تونم انقدر فداکار باشم.

اثر هنری امشب: خمیر ریش برای تمیز کردن گاز.
اثر هنری امشب: خمیر ریش برای تمیز کردن گاز.

بیاین نترسیم از گفتن: دیروز، وسط تهران، با ساز یه نوازندهٔ خیابونی، رقصیدم.

البته این «متعهدیم» رو در مورد روان‌درمان‌گرها گفت. بقیه‌مون در واقع «محکومیم».

ما متعهدیم به معلق بودن. ما متعهدیم که همه چیز رو جدی بگیریم و خیلی جدی نگیریم. •دکتر سرگلزایی

سه صبح چشممو رو به این قاب باز کردم.
سه صبح چشممو رو به این قاب باز کردم.

هوسِ قمارِ دیگر.

برای همه چیز قانون نذارید. یکم به آدما فضا بدید زندگی کنن.

Living kills
Living kills

حالا که باز چند روز پشت هم می‌شود که روزی یک فصل از کتاب امین را سر میز صبحانه می‌خوانم و دوباره حال و هوایش به سرم افتاده می‌توانم درباره‌اش بنویسم. الان که داشتم فصل سی‌ودوم را می‌خواندم فهمیدم که این کتاب را باید با سرعت درونی پایینی خواند. اگر تند بخوانی‌اش هیچ کیف ندارم و هیچ تفاوتی بین اول و وسط و آخرش حس نمی‌کنی. اما اگر کند بخوانی و حس شخصیت‌ اصلی را درک کنی، هر بار که می‌گوید «در را باز کردم، در را بستم.» انگار یک جور دیگر است که با بار قبلی فرق دارد و اینجوری روح خود امین و بالاو‌پایین شدن احساساتش را خوب می‌فهمی. برای کسی که می‌خواهد امین را بشناسد، خواندنِ کندِ این کتاب مثل دکمهٔ توربو است.

حالا مجبور بودی نصف شبی استعداداتو شکوفا کنی که نبریشون زیر خاک؟

خلاصه که به قول شایع «نیستمتون، نه همه‌تون، بیشترتون.» نه که باهاتون نیستم، براتون نیستم!

این روزها مدام به این فکر می‌کنم. به اینکه چقدر در تصمیمات ریز و درشتم به خانواده و دوست اولویت می‌دهم نه خودم. به اینکه چندبار مکالمه‌ای که در اوج یا فرودش انگیزه‌ام را برایش از دست دادم، ادامه دادم چون دیگری می‌خواست که ادامه پیدا کند. به اینکه چندبار فلان کاری که می‌خواستم را نکردم چون بابا یا مامان را -اگر مطلع می‌شدند- ناراحت می‌کرد. به اینکه اصلا چقدر از ابراز خودم ممانعت کردم چون جمع توان پذیرش چیزی که هستم را نداشت. به اینکه چندبار نگفتم نمی‌آیم، نمی‌مانم، نمی‌خواهم چون دوستی یا مادری می‌خواسته بروم، بمانم، بخواهم. به اینکه چندبار بحث کردم تا دیگری را قانع کنم که رأی و نظرم درست است در حالی که می‌توانستم آن لحظات را صرف خودم و علاقه‌ام و استعدادم کنم. مگر نه اینکه غم عالم روی دلم سوار می‌شود وقتی به این فکر می‌کنم که تمام آنچه درونم داشتم را بی‌ابراز به این دنیا و اصلا بی‌‌به‌جایی‌رساندنشان بردم زیر خاک؟

خوبی انعطاف کمر اینه که می‌تونی وقتی جلوی یکی وایسادی از عقب خودتو پرت کنی و اون پنیک کنه که داری میفتی و از دیدن صورت ترسیدش کیف کنی :)

با بقیه زندگی کنیم ولی برای بقیه، نه.

«تراپی؟ نه مرسی، من ...» توییت‌ها و پست‌هایی که با این جمله شروع می‌شوند و به چیزی که گوینده به آن علاقه دارد و حالش را خوب می‌کند ختم می‌شوند، غصهٔ سنگینی روی دلم می‌گذارند. غصه برای گوینده و شنونده‌ها و پلتفرم‌هایی که دستمان عادت کرده و نیم ساعت یک بار به هر کدام نوکی می‌زنیم و جملاتی مثل این می‌خوانیم و غصهٔ جامعهٔ تراپیست‌ها و تراپیست‌بروها و تراپیست‌نروها. منی که مدت‌ها برای پیدا کردن تراپیست تلاش کردم و مدت‌ها سختی‌ روبه‌رو شدن با خودم و دنیایم را تحمل کردم به صراحت می‌گویم که زندگی‌ام به قبل و بعد از آن تقسیم شده و هیچ‌چیز دیگری در بهتر کردن حال من حتی ذره‌ای به این تجربه نزدیک نیست و حتی یک جلسه از درمانم را با جمله‌ای که جای سه‌نقطه در این جوک‌ها را می‌گیرد عوض نمی‌کنم. اما می‌دانم این ذهنیت عدهٔ زیادی از جامعهٔ من است که دارد ذهنیت جوان‌ترهای جامعه‌ام را هم می‌سازد. می‌گوید: ببین نمی‌خواهد بروی تراپی، به جای‌اش یک غذای خوبی بخور یا با یک فرد مورد علاقه حرف بزن یا فلان و بهمان. قطعا که شوق برای یک غذا یا فرد یا موقعیت در زندگی حال آدم را خوب می‌کند اما روان‌درمانی خوب کاری می‌کند که در همهٔ تجربیات زندگی آن شوق خودش را نشان دهد.

اتفاقات یک ساعت‌ونیم اخیر من: -دوستم زنگ زد و گفت چون رابطه‌ش با دوس‌پسرش مورد پسند افسر مسئول رسیدگی به تصادفشون نبوده، از کلانتری بیرونش کردن و از شدت خشم نمی‌دونسته چی کار کنه. در حالی که برای ورود به کلانتری مجبورش کردن چادر سرش کنه. -یه عکس دیدم تو اینستا از تجمع خانمای محجبه جلوی فرمان‌داری شهرمون که رو پلاکارداشون نوشته بودن خواهان آتش به اختیاری در مواجهه با بی‌حجاب‌ها و کسبه‌ای هستن که بی‌حجاب‌ها رو تو مغازه‌شون راه می‌دن. -اسنپ گرفتم و راننده گفت یه چیزی سرت کن چون ماشینمو می‌خوابونن، لغو کردم و یه اسنپ دیگه گرفتم و آرزو کردم که این یکی همچین حرفی نزنه. -اتفاقی دوست دبیرستانمو تو خیابون دیدم و تعریف کرد که دیشب چون شال سرش نبوده و یه پلیس لباس‌سبز‌پوش ترسناک دیده دوییده تو یه خونه که اصلا نمی‌دونسته کجاست و بعدم تعریف کرد که چندبار جریمه‌ش کردن به خاطر حجاب.