AvenueDream
Open in Telegram
ما در جادههای نرسیدن تمام دیوارها را پیاده شنیدهایم یا اینا همه یه خوابه...
Show more388
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
388
خم شدم تا با پارچه خاک نوک کفشم را پاک کنم ولی پاک نشد چون خاک نبود. ساییدگی بود. احتمالا مثل تمامی کفشهایی که داشتم، موقع بالا و پایین رفتن از پله ها به تیزی پله خورد و بگا رفته. پاهای بزرگی دارم. قد بلندی دارم. دستهای لاغر و کشیدهای دارم. اما کیرم آنقدری که بعد از دیدن ارتفاعم به ذهن بقیه میرسد، بزرگ نیست. اندازهاش معقول است. هرچند کمی کج است ولی زیبایی در نقصان است. حالا دیگر خم نیستم. کمرم صاف است و سرم گیج میرود. از آن گیج رفتنهای کسشر نه. حسی شبیه به گیجی بعد از سه کام علف. احساس گیجی میکنم و برای لحظات کوتاه و منقطعی اینطور به نظر میرسد که محیط اطرافم واقعی نیست. برای چند ثانیه آگاهانه وهم را تجربه میکنم. چون سعی کردهام قوز نکنم و صاف باشم حالا کمرم هم درد میکند. و برمیگردم به واقعیت. باید بند کفشهایم را هم عوض کنم. دو ماه پیش یک جفت بند بنفش خریدم ولی هنوز وارد سوراخ کفشم نکرده ام. از همان ابتدای متن منظورم از کفش، پوتین بود. سالهاست پوتین می پوشم و در تابستانها گاهی پاهایم بوی عن میگیرد ولی تا به حال کسی بهم نگفته که پاهایت بوی عن میدهد چون همیشه پاهایم را می شورم. دولار هم پیش آمده که جورابم را در سطل آشغال کنار خیابان انداخته ام. که البته ربطی به بوی عن ندارد. سوراخ بودند. جورابهایم اغلب زود سوراخ میشوند. مثل شورتهایم و زیرپیراهنهایم. احتمالا بخاطر خاصیت اسیدی من باشد (هه هه کسنمک). دیگر کسشری به ذهنم نمیرسد. خدافظ.
388
هاتلاینهای بحران در ایران
📌سامانه نوشتاری بحران (irancrisisline.org): اگر افکار خودکشی دارید یا در بحران عاطفی هستید.
📌اورژانس اجتماعی (۱۲۳): اگر در بحران هستید و نیاز به کمک فوری دارید.
📌صدای مشاور بهزیستی (۱۴۸۰): مشاوره تخصصی تلفنی رایگان در حوزههای مختلف از جمله مشاورههای روانشناختی و حقوقی.
📌۴۰۳۰: مشاوره تخصصی تلفنی رایگان در حوزههای مختلف.
📌خط ملی اعتیاد (۰۹۶۲۸): از ساعت ۸ صبح تا ۱۸ به افراد و خانوادههایی که درگیر اعتیاد هستند خدماترسانی میکند.
📌موسسه آتنا (atena-ngo.com و ۰۲۱۶۶۹۲۱۰۶۳، ۰۲۱۶۶۹۲۱۰۶۳ و ۰۲۱۶۶۹۲۶۶۳۰): از زنان تحت خشونت خانگی حمایت میکند.
📌 سامانه مشاوره حقوقی رایگان قوه قضاییه (۱۲۹ و ۰۹۱۲۱۹۰۰۵۰۰): از ساعت ۸ صبح تا ۲ بعد از ظهر آماده پاسخگویی به سوالات هموطنان میباشد.
📌 خدمات حقوقی رایگان به کودکان و نوجوانان تا ۱۸ سال (۰۹۰۱۶۰۰۲۰۶): در موارد کودکآزاری، استثمار کودکان، تعارض با قانون و بازداشت.
📌مداخله در بحران خودکشی «رهآوا» (۰۲۱۵۴۴۶۷۰۰۰): کارشناسان بیمارستان روزبه همه روزه و بدون تعطیلی از ساعت ۱۴ تا ۲۴ پاسخگوی افرادی هستند که در شرایط بحران خودکشی با این خط تماس میگیرند.
📌فوریتهای روانپزشکی ایران (۰۲۱۴۴۵۰۸۲۰۰): همه روزه از ساعت ۱۴ تا ۱۹ و در روزهای تعطیل از ساعت ۸ تا ۱۹ آماده پاسخگویی به مشکلات روانپزشکی فوری و ضروری میباشد.
📌خط فوریت دانشآموزی (۱۵۷۰): هماهنگی و مداخله بهنگام تخصصی در فوریتهای روانی-اجتماعی مانند خودکشی و بدسرپرستی، ارائه خدمات تلفنی مشاورهای به دانشآموزان، خانوادهها و فرهنگیان از ساعت ۸ صبح تا ۲۰ و در اکثر استانها تا ساعت ۲۴.
📌خط تلفنی برای افراد مبتلا به ایدز (۰۲۱۵۳۸۶۵ و ۰۲۱۶۶۹۰۱۰۱۰): در زمینه پیشگیری و اطلاعرسانی بیماری ایدز، توانمندسازی و حرفهآموزی زنان سرپرست خانوار مبتلا به بیماری ایدز فعالیت میکند و از شنبه تا چهارشنبه از ساعت ۸ صبح تا ۱۷:۳۰ به طور رایگان به شهروندان خدمات مشاوره ارائه میدهد.
📌صدای یارا: کودکان، نوجوانان، والدین، سرپرستان یا اولیای مدرسه میتوانند برای حل چالشها و مسائل خود با آن تماس بگیرند. واحد مددکاری صدای یارا شنبه تا چهارشنبه از ساعت ۹ تا ۱۷ و پنجشنبهها از ساعت ۹ تا ۱۲ با شماره ۴۲۱۵۲ و ۸۸۵۳۱۱۰۹ (با کد شهری ۰۲۱) پاسخگوی افراد است. تماس با این خط نیز رایگان است.
🆔Psychology_ATU
388
یه دوستی دارم که سه سالشه. من قدیمیترین دوستشم و اون مهربونترین دوستمه. اولین بار که همدیگه رو دیدیم اون دوماهه بود و من بیست و هشت ساله. واسش زبون درآوردم و اون خندید و اومد بغلم و با هم دوست شدیم. یه مدت با یه بسته خلال دندون با هم بازی میکردیم. اون ظرفو تکون میداد و من سرمو. بعضی وقتا هم برعکس. یک کم که بزرگتر شد اون کاغذا رو خطخطی میکرد و من دایره میکشیدم. اون دایره میکشید و من مربع. اون مربع می کشید و من آدمک. اون آدمک میکشید و من هنوزم آدمک. چیز بیشتری بلد نیستم. دروغ چرا. چندباری درخت سیب کشیدم و اون فکر کرد گوسفنده. از اون به بعد دیگه درخت سیبا رو بدون تنه می کشم که بیشتر شبیه گوسفند باشه. یه بار هم گفت شبیه ابره. بعضی وقتا هم میگه گوسفنده چرا چشم نداره. منم میگم موهاش اونقدر بلند شده که چشماش معلوم نیست. یه بار با هم یه گنجشک کوچولو پیدا کردیم که مامانشو گم کرده بود. چندبار تو خونه دور خودمون چرخیدیم و مامانشو پیدا کردیم. بعد اون گفت مامان کلاغ کوچولو هم گم شده. مامان اونو هم پیدا کردیم. بعد به ترتیب مامان اردک کوچولو، مرغ کوچولو، بالشت کوچولو، شونه کوچولو، کتاب کوچولو، سشوار بزرگ، موبایل کوچولو رو هم پیدا کردیم و دیگه چیزی نمونده بود که مامانشو گم کرده باشه .دوستم ناراحت شد. دلش می خواست بازم بگردیم دنبال مامان یکی. پس من مجبور شدم مامانمو گم کنم. همه جای خونه رو گشتیم. تو پارکینگو گشتیم. تو خیابونای شهرو گشتیم. مغازه های شهرو زیر و رو کردیم. به استان های مجاور سر زدیم. سازمان هواپیمایی رو هک کردیم و لیست همه مسافرا رو بالا و پایین کردیم. ولی مامانمو پیدا نکردیم. رسیدیم لب مرز که کشورهای همسایه رو هم بگردیم اما تفنگ گرفتن جلومون گفتن کجا؟ مگه کشکه؟ دوستم گفت حتی کوچولوها رو هم راه نمیدین؟ اونام یک کم فکر کردن گفتن چرا چرا کوچولوها میتونن بیان ولی باید زود برگردیا. ولی من به دوستم گفتم تنهات نمیذارم حالا بیا یه بار دیگه خونه رو بگردیم. این دفعه مامانمو پیدا کردیم. تو آشپزخونه بود. گفتم دیگه این بازی بسه خیلی خسته شدم. اونم گفت پس بیا کلاه قرمزی ببینیم. نشستیم کلاه قرمزی دیدیم و اون به پسر عمه زا خیلی خندید. منم به خنده هاش میخندیدم. یه بار بهم گفت تو داداش منی. منم گفتم آره. بعد گفت منم مامان توام. گفتم منطقی نیست. گفت پس منم داداش تو ام. گفتم تو دختری. دخترا که داداش نمیشن. گفت پس تو هم دختری. گفتم باشه منم دخترم. الان دیگه چند وقته که منم دخترم. یه بار مریم واسم خط چشم کشید و خیلی خوشم اومد. اینو یهو یادم اومد. اره اره می دونم پسرا هم می تونن خط چشم بکشن و نباید این چیزها رو جنسیتی کرد پ اینا. ولم کنید. داشتم می گفتم. چی داشتم می گفتم؟ اها آره من یه دوست سه ساله دارم که دوستم داره و با اینکه عاشق شکلاته اما همیشه یه شکلات واسه من کنار میذاره. البته اگه زود نبینمش اون یه دونه شکلاتو هم خودش میخوره. همین دیگه.
388
نمیدونم چرا هیچ وقت بین «پذیرفتن» و «ناامیدی» فرق زیادی نمیبینم. با اینکه رسیدن به اولی غالبا سخته و معمولا نتیجه مثبتی داره و دومی کاملا برعکسشه، اما وقتی به اولی میرسم هم میبینم محتواش به جای واقعنگری یه ناامیدیه. و فرقش با بقیه ناامیدیها اینه که صرفا با چالش بیشتری بهش رسیدی. ممکنه بگید این اصلا «پذیرفتن» نیست و الگوی فکری مخربت باعث میشه نتیجه افکارت ناامیدی باشه. که خب به نوعی حق با شماست ولی کسشر میگید. یکی از جالبترین رفتارهای انسان همینه. با وجود اینکه از نظر منطقی یک استدلال رو قبول داره اما تجربه زیستهش وادارش میکنه که در جواب اون استدلال بگه «کسشر میگید». نمیدونم. خیلی وقتا دلم میخواد یه بیماری لاعلاج داشته باشم و مشغول اون باشم بعد میبینم وضعیت فعلیم تقریبا همونه (از همه مبتلایان به بیماریهای کیری و سرطان های بدخیم معذرت میخوام که وضعیت فعلیم رو با وضعیت اونا مشابه در نظر گرفتم. هههه ) و فقط هزینه مادی کمتری تو کونم میره. آها راستی اگه میشناسید منو نیاید در مورد این متن چیزی بگید. چسنالهای بود و گذشت. یه بار #اکبر ازم پرسید فکر می کنی حرف زدن بهت کمکی نمیکنه؟ گفتم نه. کمک چه کسشریه اصلا. دارم کسشر میگم. گاهی کمک بگیرید و به کسشرای دوستاتون گوش بدید . مسواک هم یادتون نره.
388
خیلی خوبه که دردهای فیزیکی هم وجود دارن چون باعث میشن لااقل برای مدتی دردهای روانی رو فراموش کنیم. وقتی اسهال شدی خیلی بعیده بگی «از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود؟» و میگی «خدایا گاییدمت بسه کونم جر خورد». البته ممکنه برخورد شما با اسهال متفاوت باشه و بهتره تجربه شخصیم در مواجهه با این پدیده رو اینطور بسط ندم. ولی با این وجود فکر می کنم باز هم جمله اول این متن درست باشه.
پ.ن: خدایا گاییدمت بسه کونم جر خورد.
388
آه عباس آقا. عباس آقای مهربان. آه ای عباس آقای پهن و گنده. عباس آقای شجاع. عباس ٱقای لبنیاتی که همیشه من را یاد پستان گاو و گوسفند می انداختی چون بوی شیر در قضا پخش بود و تو چاق بودی و ممه هایت مثل خودت افتاده بودند. عباس آقایی که ماست گوسفندی برایمان کنار میگذاشتی و روی ظرفش با ماژیک مینوشتی مخصوص. آه ای عباس آقای خوشقلب. عباس آقای بامعرفت. عباس آقا که تا زمان مرگت هیچ کس نمیدانست به لاکتوز حساسیت داری و لب به لبنیات نمیزنی. حتی همسر و فرزندانت نیز نمیدانستند چون تو به تخمشان بودی. ای عباس آقای سیبیلوی خوشخنده. عباس آقای گرد و قلنبه. عباس آقای لطف چون پنبه. بعد از تو تف بر همه لبنیات ها. تف بر کاله و دامداران. تف بر گاوان و گوسفندان.
388
اغلب روزها دلم میخواهد گاو نری باشم که در هوایی معتدل و مرتع سبزی پُر از گاو ماده و اندکی گاو نر میچرد. اما روزهای سرد زمستان که میرسد، خوشحال میشوم زندگی آنطور که دلم میخواهد پیش نمیرود.
388
یک بار از آن بالا داشتم زمین را تماشا میکردم و موجوداتی را طی بازهای صد ساله میدیدم که دلم نمیخواست جایشان باشم و آنقدر برایشان غصه خوردم که دیگر آن بالا راهم ندادند و گفتند برای تماشا کردن اینها زیادی اوب داری و من بدون اینکه جوابشان را بدهم از آنجا رفتم. زنی روستایی را دیدم که بچهی یازدهمش را زاییده بود و با داس بند نافش را قطع کرد. مردی را دیدم که تریاک میکشید تا از خودش سوال نپرسد. دختر زیبایی را دیدم که موهای کوتاهی داشت و دلش میخواست کیر داشته باشد تا تمام مردهایی که مثل پدرش بودند را بکند. زن جوانی را دیدم که با ماشین از روی گربهای رد شده بود و بدون اینکه متوجه شود به راهش ادامه داد چون دلش چیزهایی میخواست که نمیدانست چیست. مرد میانسالی را دیدم که در بانک کار مردم را راه میانداخت و بخاطر خدمت به خلق حال خوبی داشت و نمیدانست پروستاتش آنقدر متورم شده که به زودی کونش پاره میشود. پیرمردی را دیدم که روی ایوان خانه ییلاقیاش مینشست و سمعکش را عمدا پنهان میکرد تا صدای پیرزن که مدام در حال ریدم به او بود را نشنود و با اینکه خاطراتش یک به یک محو میشدند میدانست لایق توهینهای پیرزن است. مگسی را دیدم که دور دماغ گاوی می چرخید و با خودش فکر میکرد که این دو سوراخ چقدر میتوانند عمیق باشند اما به داخر آن سوراخها شیرجه نمیزد. پسر جوانی را دیدم که در نزدیکی قلهای در حال مرگ بود و به بخاری خانه پدربزرگش فکر میکرد که در کودکی پاهایش را به آن میچسباند هرچند این فکر خاطرهای غیرواقعی بود که مغزش در لحظات آخر زندگی سر هم کرده بود. یک وال بسیار بزرگ هم دیدم ولی نتوانستم صدای فکرش را بشنوم. سکوت مطلق بود. طوری که انگار فهمیده بود کسی دارد جاسوسیاش را میکند. آن بالا چیزهای زیادی دیدم که اغلب آنها را به یاد ندارم و از این بابت خوشحالم. ولی دلم میخواهد یک بار دیگر به آنجا اجازه ورود پیدا کنم و لااقل بگویم اوبی پدرته. لعنتی همیشه جوابها دیر به ذهنم میرسد.
388
شش ساله بودم. خواهرم یک دوچرخه قدیمی کوچکی داشت که جنس چرخهایش از چیز خاصی بود. سفت بود مثل سیمان. اصلا یادم نمیآید سوارش شده باشد. اولین خاطرهای که از آن دوچرخه دارم وقتی بود که عموی جوان بانمک دست به آچارم سعی کرد تسمه اش را ردیف کند تا من دوچرخه داشته باشم. حالا که بیشتر فکر میکنم مطمئن نیستم دوچرخه مال خواهرم بوده باشد. دوچرخه بگا رفتهای بود و باید سالها چند نسل کودک مثل خر از آن کار میکشیدند تا به آن روز بیفتد. نمی دانم. عمو تسمه را درست کرد و چند بار رکاب را چرخاند و گفت آروم رکاب بزن. در حیاط با احتیاط یک دور زدم. کمی بعدتر سرویس مدرسه خواهرم را سر کوچه پیاده کرد و من رکاب زنان تا سر کوچه می رفتم. چند متر آخر را تند رکاب زدم و زارت. تسمه بگا رفت. لبخندم تبدیل به «خوار این زندگی رو گاییدن» شد. آن موقع اسم آن حالت «خوار زندگی رو گاییدن» نبود و «ناراحتی» صدایش می کردیم. به خانه رسیدیم. عمو کمی با دوچرخه ور رفت و گفت نه این دیگه درست بشو نیست و من اولین کیر شدن قطعی زندگیام را تجربه کردم.
