en
Feedback
سخنشاهی

سخنشاهی

Open in Telegram
2 435
Subscribers
-324 hours
+67 days
+1530 days
Posts Archive
ژاله خون شد #ژان_شرآل

«جوانی آغاز می‌کنم کنار نوباوگان خویش»

«جوانی آغاز می‌کنم کنار نوباوگان خویش»

Repost from سخنشاهی
از پل عمر گر گذشت خرم ناز عمر دوباره را نخرم وای بر من! به اسم تاج وجود چه کلاهی گذاشت سربسرم تن زدند آسمان و کوه و زمین دست تقدیر کرد مفتخرم من و حمالی امانت تو چه امین خوانی و چه باربرم باده‌ی جان در آفتابه‌ی تن متذبذب میان خیر و شرم تن ظالم فکنده در قفسم جان سالم چگونه درببرم ای که خوانی خلیفة‌اللهم! تاج منت چه می‌نهی به سرم من ولیعهد حضرت خضرم زابتدا دم نداشت کره‌خرم خواجه‌ی بی کنیز و خاتونم خسرو بی‌کلاه و بی‌کمرم گر چراغم چرا کنی داغم ور کلیدم چگونه دربدرم گر اسیرم بگو! خلاصم کن! ور امیرم کجاست کرّوفرم همتم کو مگر نه مرد یلم هیبتم کو مگر نه شیر نرم کی شنیدم من از پدر پندی تا ز من پند بشنود پسرم پسرم را ز من چه خواهد ماند تا بماند مرا خود از پدرم خیری از خویشتن نمی‌بینم باید از خیر خویش درگذرم #سیدحامد_‌احمدی @sokhanshahi

Repost from سخنشاهی
ای راوی کهن! بشنو حدیث من! گر ماله قعر دریا باشد ور خایه در ثریّا باشد در برّ و بحر، یکسره در نشو و در نما فِی‌الأرضِ وَالسَّ
ای راوی کهن! بشنو حدیث من! گر ماله قعر دریا باشد ور خایه در ثریّا باشد در برّ و بحر، یکسره در نشو و در نما فِی‌الأرضِ وَالسَّما با بال و باله، بالون و زیرآبی و شنا مردانی آشنا از سرزمین پارس، به چنگش می‌آورند. #سید‌حامد_احمدی @sokhanshahi

Repost from سخنشاهی
ای راوی کهن! بشنو حدیث من! گر ماله قعر دریا باشد ور خایه در ثریّا باشد در برّ و بحر، یکسره در نشو و در نما فِی‌الأرضِ وَالسَّ
ای راوی کهن! بشنو حدیث من! گر ماله قعر دریا باشد ور خایه در ثریّا باشد در برّ و بحر، یکسره در نشو و در نما فِی‌الأرضِ وَالسَّما با بال و باله، بالون و زیرآبی و شنا مردانی آشنا از سرزمین پارس، به چنگش می‌آورند. #سید‌حامد_احمدی @sokhanshahi

Repost from سخنشاهی
در میوه‌ی ممنوعه بزن چنگ و بدرکش ای پنجه‌ی وسواس که در سیب گلومی از وسوسه‌ی سیب جز آسیب چه دیدی یا زنگی زنگی شو و یا رومی رومی صد بار به خاکی زدی از لاک دفاعی دل دار و به دریا بزن این بار هجومی از دست و دهان تو برآید که کند سنگ در کام تو حلوایی و در دست تو مومی وقت است بزیرش کشی از توسن افلاک کآن ماه به دست تو شود خاکی و بومی آنگونه که بر گونه‌ی شب خیل ستاره وقت است ببوسیش به ارقام نجومی وقت است ببوسیش خیابان به خیابان چندان که مشوش شود اذهان عمومی تا بخت همافر فکند چتر سعادت گو جغد حسدپیشه کشد شیون شومی #سیدحامد_احمدی @sokhanshahi

Repost from سخنشاهی
در اقتدا به «مصفا» این هر دو دختران که قشنگند ترکیبی از غزال و پلنگند زین چشمشان مشاور صلحند زان چشمشان معاون جنگند ابروکمان نشسته به مکمن واندر دو چشم من دو خدنگند شلیک می‌شوند به قلبم تودل‌بروتر از دو فشنگند مستند و لول اگرچه ملولند شوخند و شنگ اگرچه مشنگند امروز خوب و شاد و گشادند فردا خمود و دپرس و تنگند ققنوسکان روشن و خاموش طاووسکان رنگ به رنگند هم بر زمین مام وطن خوش هم در هوای شهر فرنگند گاهی چنین و گاه چنانند گاهی شراب و گاه شرنگند ماهی سه هفته رومی رومند سالی سه ماه زنگی زنگند امسال اگر به نرمی آبند سال دگر به سختی سنگند چندی مرا گرفته به دندان چندی ترا گرفته به چنگند ننگ مرا خریده به نامند نام ترا نوشته به ننگند خونبارتر ز بوسه‌ی کوسه خوش‌اشتهاتر از دو نهنگند کوبندمان که بازبسازند درد و دوا و بیل و کلنگند پا تا به سر وسائط فیضند آب حیات را دو شلنگند بنیان‌کنند بسکه لوندند لُنگ‌افکنند بسکه ملنگند زاهدکشند بسکه ملوسند حامدکشند بسکه قشنگند مغز مرا نشانه گرفتند در مشت کردگار تفنگند خون مرا به شیشه فشردند در دست روزگار سرنگند تا صید را به نشئه بسازند از ساقیان زبر و زرنگند تا در خماری‌اش بگدازند سر تا به پای ناز و درنگند از سر پریده عقل و کلاهم معجون ناب باده و بنگند این همرهان سست‌عناصر همچون کمیت قافیه لنگند #سید‌حامد_احمدی @sokhanshahi

Repost from سخنشاهی
چشمم شبی بر آتش و خون اشک و مل گریست از متروپل هرآینه تا ماریوپل گریست بندر به بندر آب مذاب از سرش گذشت کشته به کشته زیر و زبر پل به پل گریست گفتی هزار قافله سار سیاهپوش در قلب من به کوبش طبل و دهل گریست بی‌اختیار عاشق معشوق‌مرده‌ای چون بلبل خزان‌زده بر نعش گل گریست رم کرد خیل اشک از اینجا به شش‌ جهت در شرح عمق فاجعه بی‌کنترل گریست رفت از وطن به غزه و از غزه تا حلب رفت از کی‌یف به کابل و تا متروپل گریست اندوه جزء جزء بشر را نظاره کرد انبوه رنج دید و بر اندوه کل گریست آتن شد و به خشم خشایارشاه سوخت بغداد گشت و خون ز جنون مغول گریست #سیدحامد_احمدی @sokhanshahi

Voice message00:01

Repost from سخنشاهی
با توام آتشفشان بازنشسته! کاملا از سوز و از گداز نشسته واقعا از آسمان امید بریده روی زمین سرد و بی‌نیاز نشسته هیچ نه کباده‌ی قیام کشیده نه سر سجاده‌ی نماز نشسته نه شده مفتون آفتاب حقیقت نه همه در سایه‌ی مجاز نشسته در دل میدان نه ایستاده نه خفته بسته دهان با دو چشم باز نشسته از صف طولانی نواله و ناله آخر دنیا به احتراز نشسته خوشه‌ی کثرت بریده‌نای گسسته گوشه‌ی وحدت شکسته‌ساز نشسته کنج فراغت نهاده سر به دو زانو گرچه سر افکنده سرفراز نشسته آمده کوتاه از ارتفاع تنزه یاخته پای ادب دراز نشسته از فک و فامیل و قوم و خویش رمیده با خر و گاو و سگ و گراز نشسته بی طمع مهر از طبیعت بی‌رحم مثل عروسان بی‌جهاز نشسته میخته یکسان به فرق عاشق و معشوق بر در عقل از نیاز و ناز نشسته از تله‌ی خصم جانشکار جهیده از طلب یار دلنواز نشسته یک وجب از حد خویش بیش نرفته داخل محدوده‌ی مجاز نشسته یک قدم از جای خویش پیش نرفته منتظر مرگ، بی‌جواز نشسته تاب و تبت رفته رفته آمده پایین جوش و خروشت از اهتزاز نشسته با توام آوازه‌خوان گوشه‌گرفته! با توام آتشفشان بازنشسته! #سیدحامد_احمدی

Repost from سخنشاهی
در برزخ زمانه نه مردی نه زیستی یک‌عمر در میانه نه هستی نه نیستی در موضع گوارش ممتد چه منزلت برفرض تا ابد سر موضع بایستی با عمر خضر نیز به سامان نمی‌رسی گیرم که تا قیامت خوردی و ریستی عمری به کظم غیظ به سودای کسب فیض با گند و گه مسالمت‌آمیز زیستی وز منظر کریه خود آگاه و منزجر یک‌بار هم در آینه درننگریستی تا بنگری به‌مزبله‌اندر چکاره‌ای تا بنگری کجای جهانی و کیستی تحت فشار فاقره خم گشته تا کمر در سطل خاکروبه به دنبال چیستی تا گویدت هرآینه ای مرد سرسپید جز پنبه‌ی بطالت هستی نریستی ای روضه‌خوان مرثیه‌ی خنده‌دار خویش بر خود بجای آنکه بخندی گریستی #سیدحامد_احمدی @sokhanshahi

۲۳ ساله از تهران :-)

Repost from سخنشاهی
هرچه ناگفته نگه‌ داشتمش کرد ورم می‌درد حنجره‌ام را سخن جامه‌درم بهل از قدّ دهانم گذرم چند گله بهل از حدّ گلیمم گذرم چند قدم درد دل را نکنم عرضه مگر بر مرهم راز دل را نکنم فاش مگر بر محرم خود گرفتم که ولی هست محمّد اولی خود گرفتم کرمی هست محمّد اکرم کرم شبتاب کجا ماه شب‌افروز کجا؟ نزد پیغمبر اکرم که زند لاف کرم؟ بانگ شیطانکُش توحید، پیام‌آور عدل خانمانسوز بلا، خانه‌برانداز ستم ای که بر قافله‌ی راهبرانی سالار وی که در حلقه‌ی پیغامبرانی خاتم جانم آمد به لب از درد خدا را مددی ای که خورده‌ست به جان تو خداوند قسم فرصتم ده که سخن سر کنم از چون و چرا رخصتم ده که دهن تر کنم از لا و نَعَم که به تنگ آمدم از سیل حماقات عرب که به جان آمدم از خیل خرافات عجم هم ز اسلام اثری نیست مگر بر منبر هم ز قرآن خبری نیست مگر در ماتم این چه قومیست محمّد که هزارانش هیچ این چه قومیست محمّد که فراوانش کم این چه قومیست محمد که سجودش به سقوط این چه قومیست محمد که وجودش چو عدم گوشه‌ی چشم بگردان و مکن سر گردان ز جنایات ملوک و ز جراحات امم گله‌ای بین که در آن بوالحِکَمانند حکیم رمه‌ای بین که در آن محتشمانند حشم حلقه‌ای بین که در آن نیست بجز دزد نگین جنگلی بین که در آن نیست مگر خر خرّم گمرهانی همه صاحبنظر اما احول ابلهانی همه پرچانه ولیکن ابکم در نران‌شان نبُوَد نیم‌زلیخا غیرت در زنان‌شان نبُوَد یک‌نخود افیون مرهم همه چه مرد و چه زن دین ترا نامحرم چه ندیمان حریم و چه مقیمان حرم همه چون وعده‌ی خوبان تهی و بی‌فرجام همه چون زلف زنان کژمژ و درهم‌برهم همه در عرصه‌ی جولان چو جبل پابرجای همه در عرضه‌ی ناموس سخی چون حاتم همگی موج‌سوارند چو بر بول، مگس همگی بادمدارند چنانچون پرچم همگی مهره‌ی اِدبار! کجا؟ در ششدر همگی شهره به ادرار! کجا؟ در زمزم در تکدّی و گدایی همه از هم افصح در دورنگی و دورویی همه از هم اعلم گاه گفتار زبانند و به کردار زبون سخت سستند به چستی و به سستی محکم نه حیایی نه رجایی ز گناه و به ثواب نه هراسی نه امیدی ز جهنم به ارم تَرَکوا ما تَرَکوا قَدتَرَکوا ما اَلزَم فَعَلوا ما فَعَلوا قَدفَعَلوا ما حَرَّم ذکر اوتاد مصغّر عَلَم علم نگون ذمّ جهال محرّم ذَکَر جهل عَلَم فقر برمی‌خیزد ایمان پر می‌ریزد عقل سر می‌خارد یکسر می‌بارد غم اَشتری کو؟ قلل از مرد تهی ماند تهی نشتری کو؟ دمل از درد ورم کرد ورم لا یُری فیهِ مِنَ الاسلام إلّا إسمُه از نبی نیست مگر سال نبیّ اعظم پوز سگ تر نکند دامن دریا را لیک متهم گردد هم دامن مریم هم یم مردگانیم محمّد نفسی ما را باش ای دمت گرم در این پیکر بی‌روح بدم نظری کن که عبیدان فروجند و بطون افقی نیست فراتر ز فروتر ز شکم از محمّد اثری نیست مگر در صلوات ردّپایی ز خدا نیست مگر بر پرچم هله بفرست سگی نیست بجز گرگ شبان هله برنِه قدمی نیست مگر دست قلم ملّتی بین که در آن نیست بجز جهل حکیم امّتی بین که در آن نیست مگر ظلم حکم علما را بنگر جمله به شیطان استاد شعرا را بنگر جمله ز شیطان مُلهَم استخوانی دو سه را دم بتکاند شاعر حَیَوانی دو سه را مدح نگارد آدم دور غوکان بود آیا که بگیرد پایان؟ کاخ خوکان شود آیا که بریزد درهم؟ بود آیا بود آیا که بگیرد باران؟؟ شود آیا شود آیا که ببارد نم‌نم؟؟ کای بسا فخر که یک‌قطره فروشد به صدف وی بسا ناز که بر گل بنماید شبنم "گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند" سربلندند کسانی که نشد سرْشان خم منکِران را به چه حیلت کنم از منکَر نهی؟ به چه فوت و به چه فن جذر بگیرم ز اَصَم؟ ای که بر قاعده بنشستی و قائد گشتی ننشینند بدین قاعده بر راس هرم صورتی نیست ز مهر تو بر آیینه‌ی دل خود گرفتم که زنی نقش رخت را به درم خیره مگریز ز معروف چو دیو از قرآن منکِر منکَرم از من چو خر از شیر مرم #سید‌حامد_احمدی @sokhanshahi "هزار و سیصد و هشتاد و پنج خورشیدی"

Mohsen Namjoo Hich ( Bengar Beh Jahan).mp311.94 MB

Repost from سخنشاهی
photo content

Repost from سخنشاهی
رواست گربه بریند به سبک زندگی‌ات که مرگ موش به از زندگانی سگی‌ات چقدر قلب تو در سینه‌ات تلنبه زند که خون تازه دود در عروق بی‌رگی‌ات چقدر خوردن و ریدن به آدمیّت خویش که مرگ بر تو و بر غار و غور زندگی‌ات مسیر طی شده را خود چقدر طی کردن چقدر بازی هر روزه را پلی کردن از این جهان سگی جان بدر نبردن به به سفره میختن از استخوان شمردن به زبان‌درازتر از قورباغه‌ی دله را در انتظار مگس مردن از نمردن به دهان‌گشادتر از کاسه‌ی گدایی را گرسنه مردن از اینسان نواله خوردن به که بر بساط تکدی دلی دلی کردن خوشا به خوان فلک نان نخورده قی کردن #سید‌حامد_احمدی

آنتی‌نومی‌های کانتی بر سنجه‌ی عقل نقاد ثبت نام ⬅️ @Sokhanshahi_Admin
آنتی‌نومی‌های کانتی بر سنجه‌ی عقل نقاد ثبت نام ⬅️ @Sokhanshahi_Admin