خوابهایی که عمودی دیدم
Open in Telegram
به نامِ خواب، به کامِ بیداری اینجا فضای ابریست برای نگهداری اون خوابهایی که باید دمِدست باشن تا وقتی دیدمش براش تعریف کنم
Show moreIran211 983The category is not specified
277
Subscribers
-124 hours
-67 days
+130 days
Posts Archive
از غزل غزلهای سلیمان، ترجمه احمد شاملو
[امشب ایدهی تشکیل حلقهی مطالعاتی متون مقدس جهان با رویکرد تطبیقی از همیشه جدیتر بود؛ روشنگاه¹!
چند سال پیش که معنای این اصطلاح را در فلسفه هایدگر شنیدم خیلی به جانم نشست: "محوطهای بیدرخت در دل جنگل انبوه [در اصل جنگلهای سیاه در آلمان] که نور خورشید از بالا به آن میتابد و زمینش را روشن میکند".
تمثیلات:
* فضای پدیداری: روشنگاه به عنوان فضایی است که در آن موجودات و پدیدهها میتوانند خود را نشان دهند و به وجود آیند. این فضا نه تنها به جهان فیزیکی، بلکه به جهان معنا و ارزشها نیز اشاره دارد.
* محل مواجهه با هستی: روشنگاه مکانی است که در آن انسان میتواند با هستی اصیل خود مواجه شود و به پرسشهای بنیادی درباره وجود، معنا و مرگ پاسخ دهد.
* فضای تفسیری: روشنگاه به عنوان فضایی است که در آن ما جهان را تفسیر میکنیم و به آن معنا میدهیم. این فضای تفسیری همواره در حال تغییر و تحول است.
* محل آشکار شدن حقیقت: روشنگاه جایی است که در آن حقیقت میتواند خود را آشکار کند. این حقیقت نه تنها حقیقت عینی و علمی، بلکه حقیقت وجودی انسان است.]
¹Lichtung
خوابهایی که عمودی دیدم
سبزِ کمرَمَقـــ
مثل برگ
مثل برگِ درختهای رو به پاییزِ غروبِ گورستان...
مثل تو
خوابهایی که عمودی دیدم
سبزِ کمرَمَقـــ
مثل برگهای درختهای رو به پاییز گورستان
خوابهایی که عمودی دیدم
نداهایی هست که شنیدنش [:فهمیدنش] چشمِ روشن میخواهد نه گوشِ تیز؛ مثل ندای سکوتهای خواهشی
که اگر چشم روشن باشد، با دیدنِ تمنای بدن و آب چشمِ سکوتکننده [خواهان]، توسط مخاطبِ سکوتِ خواهشی [خواسته]، دیده و فهمیده میشود: با چشم شنیده میشوند.
و سکوتِ خواهشی [که مثل مِهآلودگیْ ناواضح و مبهمست] بهترین آلودگیهاست؛ پس: تار باش و ناواضح...
خوابهایی که عمودی دیدم
نداهایی هست که شنیدنش [:فهمیدنش] چشمِ روشن میخواهد نه گوشِ تیز؛ مثل ندای سکوتهای خواهشی
که اگر چشم روشن باشد، با دیدنِ تمنای بدن و آب چشمِ سکوتکننده [خواهان]، توسط مخاطبِ سکوتِ خواهشی [خواسته]، دیده و فهمیده میشود: با چشم شنیده میشوند.
خوابهایی که عمودی دیدم
+2
به پاییز ملایم عصر جمعهی قبرستان
این هفته
زمان: [ابدالآباد،] عصر جمعهی پاییز، تا بر خلاف بازدیدهای مرسوم از این ممنوعه تا جای ممکن نزدیک غروب باشد؛ غروب جمعه، تا یادآور شعر حلاج با ترجمهی الهی باشد؛ «در غروبِ این مقابر...».
برای دیدنِ آنگونه مردگانی که به قول براهنی:
مظلوم بودند انگار هرگز نبوده بودند؛ از بدو زندگانی، انگار مرده بودند یک جاروی بزرگ زیرزمینی می روفت خاکهارهی تنهای آنها را و در چاههای بی ته میریخت این رُفت و ریخت ذات طبیعت بود
«حالا باید بخوابم
فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد
مثل دریا
به ادامهی خویش...»
خوابهایی که عمودی دیدم
سرُم داغه دلم تب داره امشو زمین خوابُم عقرب داره امشو پریشونُم، دلم میگه به جز مو یکی اسمتو بر لب داره امشو خیالاتی شدم، فکرش نمیذاره بخواُبم چه آبادی!؟ خراب اندر خراب اندر خرابُم... کجا واجورُمش وقتی که با طیاره رفته سرُم انبار باروته دلُم انبار نفته...این نوای مهجور، حرفهای کسیست در وصف کسی که رفته، جایی دور، با طیاره... لوکِ مست: نوعی شتر بارکش را میگوید مثل اینجا
پ.ن: «و بعد زیر ظِلِّ آفتاب رفتی و آنجا صورتت را آغشتهی آفتاب گرم خیابانهای کنعانِ کودکیت کردی؛ شیفتهی تو شد آفتاب، شیفتهی خشونتت که با وقار دائم «ضِدّ»ش را تمدید میکردی» از خوابی که عمودی دیدم خوابهایی که عمودی دیدم
سرُم داغه دلم تب داره امشو زمین خوابُم عقرب داره امشو پریشونُم، دلم میگه به جز مو یکی اسمتو بر لب داره امشو خیالاتی شدم، فکرش نمیذاره بخواُبم چه آبادی!؟ خراب اندر خراب اندر خرابُم... کجا واجورُمش وقتی که با طیاره رفته سرُم انبار باروته دلُم انبار نفته...این نوای مهجور، وصف کسیست که رفته، جایی دور، با طیاره... لوکِ مست: نوعی شتر بیابانگرد را میگوید مثل اینجا
پ.ن: «و بعد زیر ظِلِّ آفتاب رفتی و آنجا صورتت را آغشتهی آفتاب گرم خیابانهای کنعانِ کودکیت کردی؛ شیفتهی تو شد آفتاب، شیفتهی خشونتت که با وقار دائم «ضِدّ»ش را تمدید میکردی» از خوابی که عمودی دیدم خوابهایی که عمودی دیدم
«... پشت بادها توی مهرماه یک سهشنبهی بعدازظهر...»
خوابهایی که عمودی دیدم
شاید تبعات سرد شدن شبها باشه، که هر سال این وقتا که میشه انگار کلی دست از غیب برون مییان، اطرافم توی هوا پرواز می کنن، «فوق ایدیهم»، و گاهی دوتا دوتا توی سرم فرود مییان... همهی دستهایی که توی خواب میدیدم، دستهای ساکن با مقداری رگ به رنگی کبود مثل آمیتیس که اونقدر زیبا بودن که میتونست حجرِ دستبندی گرانقیمت باشن...، یا دستهایی متحرک که ظریفانه و نازکانه هوا را میشکافند تا ... [«تا»ش رو نمیگم که «تشریح آناتومی بدن یک انسان موقع کشیدن پردهها» در گرگومیش سحر رو نگفته باشم.]
شاید تبعات سردی شبها باشه که هر سال این موقع کلی طناب توی آسمون اطرافم پرواز میکنن و گاهی بر رگ کبود گردنم فرود مییان، یعنینزدیکیهای خیالِ تو، که از رگگردن به من نزدیکتره... مثل اون نخ مظلوم و [قدر]نادیده روی تورهای لباسی سیاه که نفهمیدم شب تیرهتره یا اون یا ابهام این سوالی که «چه چیزی تور را تور میسازد؟ خالیها یا نخها... اون نخ نه تور بود نه خالی: نخی بهکلی دیگر!
و مثل بقیهی طنابهای نامرئی که بین دلِ آدما هست، همون طنابا که هر وقت بهت فکر میکنن دلت تکون می خوره و میلرزه...
شاید تبعات همین سردی پاییز باشه که این موقعها که میشه هزار شاید، و هزارها شیء تداعیگر نبودهها و نیستها میشن
خوابهایی که عمودی دیدم
