mon livre.
Open in Telegram
واژهای فرانسوی به معنی « کتابِ من » کتابی برای ثبتِ آنچه در ذهن علیرضاست. ChatBot, @AlirezaTalkBot📬.
Show more270
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-2830 days
Posts Archive
270
وقتی به اوضاعِ حال حاضر کشور نگاه میکنم؛ واژهی امید بیشتر از اینکه امیدبخش باشه، تمسخر آمیز به نظر میآد. تصورِ اینکه به عنوان یک جوان چطور قراره آیندهی خودم رو بسازم، به این سوال ” داداش اینجا چیکار میکنی؟ “ معنا و مفهوم میبخشه.
بهنظرم؛ این سوال رو نه فقط تو دانشگاه، بلکه در هر جایگاه و موقعیتی باید از خودمون بپرسیم و ببینیم واقعاً داریم چیکار میکنیم.
270
عکسای زیادی برای گذاشتن دارم که هرکدوم از یک جایی یک خاطرهی کوچیکی رو به همراه داره، انقدر نبودم و فرصت نکردم که نتونستهم هرکدوم رو همون موقع بذارم و الان مجبورم همه رو پشت سرهم بذارم-
270
تو همون تابستونی که از دست دادم، تونستم به دست هم بیارم و با سه تا فرشتهی کوچولو آشنا بشم، این سهتا تا الان واقعاً تونستن برام نقش خواهر کوچیک تری رو که همیشه دلم میخواست داشته باشم، به بهترین شکل ممکن ایفا کنن.
درست باید همونقدر مراقبشون باشم، همونقدر براشون شنونده باشم و به همین اندازه هم موهامو سفید کنن.
تابستون گذشت و خوشبختانه از شر گرماش خلاص شدیم، رفتهرفته حال و هوا بهتر شد، ترم جدید دانشگاه شروع شده بود و حالا این سومین ترم بود که میرفتیم، اکثر درس ها تخصصی شده بودن و واحدهای زیادیهم برداشته بودم، بیرون رفتنا با همین سهتا فسقلی بود و روز به روز صمیمی تر میشدیم و بیشتر کنار هم خوش میگذروندیم، اگه منتظرین پایانِ ایناهم تلخ بشه باید بگم که نه همچنان حضور دارن-
از طول ترم که بگذریم، میرسیم به پایان ترم که خب برخلاف پایان ترمِ قبل تموم تمرکزم روی درس بود، یه برنامه ریزی خوب کردم و نتیجهش هم برام قابل قبول بود.
بلافاصله بعد از پایان ترم رفتم تهران و تو این چند باری که رفتم روی هم حدودِ یک ماه تهران بودم که نتیجهش ۹۹ درصد محتوای پیج تا به اینجا-
اگه از خاطرات تهران بخوام با دیتیل بگم؛ میتونم همینقدر که نوشتم رو دوباره بنویسم، اما حقیقتاً نمیخوام اینکارو کنم.
راستش تهران تقسیم میشد به چند بخش؛ مهسا، دوستان ( بچهای مودیز ) و کیانا و پارمیدا و.. که خب شروعش با مهسا بود و حقیقتاً اونقدری که مهسا ازم جاهای مختلف عکس گرفت تاحالا هیچکس نگرفته بود و فکر هم نکنم بگیره ( نصف عکسام تو پیج کار مهساست ) چقدر هم حرصش دادم سر عکس گرفتن😭 از بیرون رفتن و جاهای دیدنی که بگذریم تجربه درست کردن یکی از خوشمزه ترین غذاها رو باهاش تجربه کردم و واقعاً خوش گذشت. بعد هم میرسیم به بچهای مودیز که خب ماجرای آشناییمون رو توی اولین ریل پیج توضیح دادم و به همون بسنده میکنم اما واقعا روزهایی که دیدمشون به شدت قشنگ و به یادموندنی بود. آشنایی با کیانا به همون اندازه که اتفاقی بود، قشنگ هم بود، از اینا گذشته اون نصف دوم عکسام که تو پیجه هم کار کیاناست + ادیت ریلها- و جداً شخصیت باحالی داره✨
اولین تجربه انیمه دیدن تو سینما هم برمیگرده به پارمیدا که رفتیم باهم جوجوتسو دیدیم و جدی حال داد، بعد هم رفتیم کافه دکان غذامون رو خوردیم و غیبت- یعنی راجع به اقتصاد صحبت کردیم. در نهایت هم میتونم پرونده تهران رو تو آخرین روزش که بازار پروانه بود و تقریباً ۴ ساعت داشتم میگشتم، ببندم🙏🏼
از تهران که برگشتم تقریباً تونستم این سهتا فسقلی رو ببینم که حسابی دلم براشون تنگ شده بود و البته دو نفر هم برای اولین بار دیدمشون که خب بخش هدایا و اجرای زیبای موسیقی از قشنگ ترین قسمتهاش بود.
فکر میکنم بالاخره تموم شده باشه اگه از اینکه قطعا یه سری چیزهارو فراموش کردم بگم و یه سری هارو هم نخواستم بگم و باقی هم قابل گفتن نبود بگذریم، هر تموم شدنی باید نتایجی رو دربر داشته باشه؛ نمیخوام خیلی سخت و پیچیدهش کنم، خلاصه میگم که نتیجه کل این سال این بود که اولویتم باید خودم باشم و تموم تمرکز و تلاشم رو برای خودم بذارم، صدم رو برای خودم صرف کنم و به فکر آیندم باشم.
الان که دارم این متن رو مینویسم ۷ صبحه ( نمیدونم کِی سندش میکنم ) و فردا این موقع تو سال جدیدیم؛ نتایجِ امسال خودش میتونه اهداف سال جدید باشه اما اگه بخوام ریز تر بشم، میخوام روی یادگیری مهارت ها، کار و استارت باشگاه و شروع ساز یا آواز تمرکز کنم، سعی کنم به زندگیم نظم بیشتری بدم، کمیت روابط رو پایین بیارم و کیفیتشون رو بالا ببرم.
270
خب حقیقتش من همیشه آدمِ تومار های بلند بودم و حتی توی همون دوران مدرسه هم برام سخت بود انشای کوتاه بنویسم؛ هرچند الان دیگه اون ذوق قدیم از همون موقع تا الان کلی تحلیل رفته اما خب، اگه بخوام از ۴۰۲ فارغ از این کلیشه ها که آره بد بود، درس داد، قطع ارتباط کردیم و پنج سال بزرگ شدیم بگم، باید بگم که برام اونقدرام بد نبود.
از همون فروردینش؛ که با تولدم شروع میشد، حقیقتاً آدمایی که دوست داشتم کنارم بودن و یکی از قشنگ ترین تولدها و حال و هوارو تجربه کردم، از یه کیک کوچیک با یه فضای دونفره توی جنگل گرفته تا کیکی که یکی از اون سر کشور برام سفارش داده بود تا بیاد و ذوقی که داشتن.. کادوهایی که گرفتم خیلی برام به یاد موندنی بودن هنوزم به باکسهای خالیشون نگاه که میکنم ذوق میکنم. باید اعتراف کنم شاید لیاقت تموم این خوبیها رو نداشتم، چون همین آدمایی که قشنگ ترین خاطرات تولد امسال رو برام رقم زدن، تو سال جدید در خوشبینانه ترین حالت احتمالاً ازشون یک خط تبریک دریافت کنم.
به هرحال زندگی همینه دیگه اشکالی نداره؛ در عوض تو سال جدید آدمای جدیدی هستن که امیدوارم تو آخرین روزهای سال ۴۰۳ نگم یادشون بخیر. فروردین که گذشت، زمان خیلی سریع رد میشد و برای من با این حافظهی قوی آنچنان حرفی برای گفتن باقی نذاشت، اما میدونم غرق بود توی رفت و آمد های دانشگاه✨
امتحانات پایان ترم که رسید؛ تقریباً مصادف با آخرین امتحانات دبیرستان بود، طبق معمول سرم گرم بود با درس تا اینکه خیلی رندوم و اتفاقی با کسی آشنا شدم که تونستم باهاش چندتا از قشنگ ترین خاطرات ۴۰۲ رو بسازم.
از شیرکاکائو و کروسان خوردن تو ساختمون نیمهکارهای که همراه با پلیلیستمون بود گرفته تا سالادی که باهم تو خونه درست کردیم، شاید نباید انقدر دقیق با جزئیات یادم بیاد و مرورشون کنم- حالا البته بازهم قراره پسرا بیاحساس جلوه داده بشن پس بیاید پروندهش رو ببندیم و بریم جلو تر.
این دورانِ شیرین تقریباً کوتاه بود و مثل باقی مواقع گذشت و تموم شد، درسته که تموم شد حالا به هر نحوی شاید با دلخوری شاید با عصبانیت، شاید کلی حرف هایی که زده شد، اما حقیقت ماجرا اینه که به نظرم نباید خوبیهای آدمهارو هم فراموش کرد و قدرنشناس بود.
تو همین تابستون پر ماجرا؛ تولد یکی از قدیمی ترین و عزیز ترین آدمهای زندگیم بود که تونستم بعد مدتها ببینمش، کادو و کیکش رو بگیرم و خوشحالش کنم، شب خیلی قشنگی بود و راستش الان هم دلم براش تنگ شده، آناهید امیدوارم کنکورت رو بدی خلاص شیم برگردی به زندگی🙏🏼
دیدین چیشد؟ انقدر غرق مرور خاطرات شدم یادم رفت که همزمان بعد از اتمام خرداد، دانشگاه تموم شد و سرکار رو شروع کردم، از ۷ و نیم صبح که میرفتیم تا ۱ که تایم ناهار/استراحت بود و دوباره از ۳ تا ۶ و بعد تموم.
راستش رو بخوام بگم آره دوستان سخت بود؛ اما به کاری که میکردم، به اینکه میدونستم دارم چیزی رو خلق میکنم علاقه داشتم، گاهی روزا فقط دلم میخواست تموم بشه، گاهی وقتا سرکار دلتنگ میشدم و منتظر بودم برسم خونه سریع دوش بگیرم و بدوبدو برم پیشش و البته اینکار رو هم میکردم. بگذریم بگذریم، خلاصه که دقیقاً وسط اوج کار دیگه دلیلی برای دل تنگی یا شاید بهتره بگم آدمی براش نبود ونمیدونستم خوشحال باشم از اینکه تمرکزم کاملاً روی کاره یا دلگیر از اینکه نیست، اما میدونید؟ انقدر درگیر کار بودم و سرم باهاش گرم بود اصلا فرصت پاسخ دادن به این سوال پیش نیومد.
270
پس این تصور که الان تلافی کردم حساب کار میاد دستش، الان فشاری میشه و اینا شاید روی بقیه جواب بده اما نتیجهش روی من یکم ناخوشاینده🙏🏼
