سازمان مردم نهاد «بِهمان»
Open in Telegram
جایی برای «بِه» بودن و «بِه» ماندن... ارتباط به بِهمان: T.me/Behmaan حامی مالی بِهمان باشید: https://hamibash.com/behmaan وبسایت بِهمان: www.Behmaan.org اینستاگرام بِهمان: http://Instagram.com/behmaan
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
258
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
⏹از این هفته یه بخش جدید و جذاب به تعریف خاطراتمان اضافه شده...
نقاشی خاله ها و عمو ها از حسی که هر هفته تجربه می کنن.
هفته ۶۴
#خاطراتمان
#گروه_دانشجويي_بهمان
📜«🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂اول وارد شدنم پايم ليز خورد.🤷🏻♀
شروعش اين گونه هست البته به اين فكر ميكنم كه پايم ليز خورد داخل مهرباني بچه ها...
بعد از صحبت نيم ساعته بزرگتر ها رفتيم توي اتاق كه با بچه هاي ريزه سرود كار كنيم
اولش خيلي از كوچولو ها ميلي به انجامش نداشتن ولي وقتي خاله رو ديدن كه داره با كلي اب و تاب يه شعر كوچولو رو واسشون ميخونه كم كم همه خوششون اومد و بعدس
اسرار ميكردن كه دوباره خاله واسشون بخونه
بعداز اون كار عملي با بچه ها بود كه چون ٥تا پسر شيطون افتاده بودن توي گروه من اينقدر بايد حواسم بهشون ميبود كه خاطره اي جز اذيت بچه ها از اون قسمت موجود نيست😍🤷🏻♀
ولي بعد از اون رفتيم اتاق مهارت كه بايد با مقوا جعبه درست ميكردن اونجا كلي اتفاق قشنگ افتاد 🙈
اينكه بچه ها اجازه نميدادن ما كمكشون كنيم و حتما دوست داشتن خودشون همه كارهارو انجام بدن و فكر ميكنم كه موفق هم بودن
96/08/11
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂»
هفته ۶۴
#خاطراتمان
#گروه_دانشجويي_بهمان
📜«حس میکنم دارم عاشقشون میشم نگران کننده اس اما بعد 4 هفته بهمان حس وابستگی دارم ب بچه ها.
اولش فک میکردم خیلی راحته یجور باهاشون برخورد کنم ک خیلی صمیمی نباشه اما هرچی بیشتر میگذره و علاقم بهشون زیاد میشه این کار سخت تر میشه اما خب باید سعی کنم ک یاد بگیرم خیلی بهشون محبت نکنم اما نمیدونم وقتی با عشق میان بغلم میکنن چجوری از خودم دورشون کنم با وجود اینکه 1 هفته نیومدم بهمان و انتظار داشتم فراموشم کنن اما منو یادشون بود و پیگیر بودن ک چرا هفته قبل نبودم و دلشون برام تنگ شده بود و من مجبورم ب جای نشون دادن حس واقعیم و بغل کردنشون فقط ی لبخند ریز بزنم و بگم امکان داره بازم نباشم و قضیه رو یجوری جمع کنم در صورتی ک تو دلم دارم قربون صدقشون میرم و دلم میخاد بغلشون کنم و بگم ک من خیلی خیلی بیشتر دلتنگ بودم.
این هفته جز معدود دفعاتی بود ک دلیل گرفتیگی حالمو میدونستم و اون ندیدن بهمان و بچه ها بود.
این هفته برای بار اول برا کار عملی پسرا تو گروهم بودن ینی بهتره بگم اولین بارم بود با پسرا رابطه برقرار میکردم تو بهمان طبق چیزایی ک شنیده بودم ازشون میترسیدم،چون خیلی بچه های شیطونی ب نظر میرسیدن اما اصلا مثل تصورم نبودن،فکرشم نمیکردم ب حرفم گوش بدن اما با کمال تعحب گوش میدادن و با وجود شیطنت تو رفتارشون همکاری میکردن باهام.
و در آخر جام قهرمانی ک همون کار عملیمون بود😍محمد ازم خاست ک منم دستمو بذارم رو دستشون و همگی باهم جامو بردیم بالا.
از همین الان نگران عید و تابستونو بعد فارغ التحصیلیمم😔چیکار باید بکنم؟چجوری میتونم نیام بهمان؟چجوری دیگه نبینمشون؟من ک میمیرم اخه😔🤦♀»
هفته ۶۴
#خاطراتمان
#گروه_دانشجويي_بهمان
📜«هر روز صبح جمعه حس خیلی عجیب و خوبی دارم .🍃😊
از همون وقتی که بچه ها تک تک میان خونه و اتاق پر میشه و چند دقیقه ای رو صحبت میکنیم تا وقتی که خدافظی میکنیم .
این هفته تعداد بچه ها خیلی بیشتر از همیشه بود 😍 خیلی سخت بود کنترل کردنشون اما ما تونستیم 😍💪.
بچه ها موقع کار عملی اولش معلوم بود که خیلی واسشون جالب نیست همهاش شیطنت میکردن .اما رفته رفته واسشون جالب شد .خیلی قشنگ بود که به هم کمک میکردن تا صفحه هاشونو خیلی زود درست کنند و مرتب باشه و بعد صفحه هارو به هم بچسبونن و واسه پر کردن مکعب ها تک تک نظراشون و گفتن و نظر همدیگرو هم تایید میکردن 😍.واقعا شیرین بود این لحظه ها...
یا وقتی که توی حیاط تک تک اِسماشون رو میگفتن و منتظر بودند که اسمشون خونده شه 😍و موقعای که اسمشون رو میخوندن اون خوشحالیه توی چهرههاشون عالی بود ...
واقعا جمعه هایی که با بهمان میگذره قشنگه 🧡🧡»
هفته ۶۴
#خاطراتمان
#گروه_دانشجويي_بهمان
به نام خدا
🗓هفته شصت و چهارم بهمان
۱۱ آبان ماه ۹۷
📜«یکماه بود فعالیت بهمانم خیلی کم شده بود نه جمعه هام نارنجی بود نه کاریو پیگیری میکردم،گره بزرگی تو زندگیم افتاده بود.از سرکار که اومدم همینجوری راه افتادم ،خودمو نگاه کردم دیدم رو یه سنگ پیش همون هتل طاها نشستم، صدای اذون از مسجد میاد میدونستم جمعه نیست حتی صبحم نیس چرا من الان اونجا هستم؟؟ دلم تنگ شده بود...اونم خیلی ... صدای اذون که اومد یادم به حال و هوای افطاری افتاد؛ رو همون سنگ به همه بچه های نارنجیمون قول دادم که اگه گرهم باز بشه با یه انرژی زیاد میام بهمان... فقط شماها که دلتون روشنه دعا کنید... ندیدمشون ،اونا هم منو ندیدن ولی اون غروب باهم پیمان بستیم...
روز سه شنبه شد که دیدم گره داره باز میشه به خودم اومدم دفتر جدید آووردم واس بهمان گذاشتم ... تا جمعه رسید. جمعه روزمو ساخت.حالم خیلیی خوب بود اون چیزایی که تو ذهنم بود یکی یکی داشت میرفت جلو ، بچه هامون کار گروهی یاد گرفته بودن و هزارتا اتفاق خوب دیگه که لبخند به لبم اورد... ساعت ۱۲.۵ باید میرفتم ماشینم رو نزدیک همون سنگ پارک کرده بودم به آسمون نگاه کردم از خدا خواستم دلم آروم شه تا بتونم یک قدم کوچیک بردارم واسه بهمانی ها..
الان که دارم این خاطره رو مینویسم اون گره حل شده... منم به عهدم عمل میکنم .
و من یکبار دیگه ایمان آوردم که خدا از رگ گردن به بهمانی ها نزدیک تر است...🌱»
هفته ۶۴
#خاطراتمان
#گروه_دانشجويي_بهمان
📜«اگه بخوام بازم حس خوب رو بگم نمیشه.همش حس خوبه🤭حس عمیق غیر قابل انكار😍از خاطره خوب توی كل زندگیم همین بس كه بگه:خاله من اینقدر شماهارو دوست دارم كه روزای هفته كه نیستید دوستام و خواهرم كه هم اسم شماها هستن رو بغل میكنم بجای شما😍
اصلا نمیدونم میشه این حسو توصیف كرد یا نه...
فقط میدونم زندگی هامون یجوری با این بچه ها تغییر كرده و مث قبل نمیشه😇از اون تغییر خوبا😅🤦🏼♀»
هفته ۶۳
#خاطراتمان
#گروه_دانشجويي_بهمان
📜«سلام
روز خوش
این هفته اخر برنامه ها همه داشتن دستاشون میشستن نوبت ارش شد
مایع دستشویی هم رسید دادیم به ارش که دستاش بشوره اما از بس رنگی بود فایده نداشت
یه نفر بهش گفت ارش باید بری خونه قشنگ بشوری
یکی دیگه گفت باید بری حمام منم یهو نگام به پاش افتاد گفتم ارش پاهاتم رنگی شده دیگه باید بری خونه بری حمام
بعد یهو وسط همه این حرفا ارش بدون توجه به همه ما خاله عمو ها گفت هفته دیگه فوتبال داریم؟؟😂😂😂😂
و همه زدن زیر خنده که اصن به حرف ماها گوش نمیده و فکر کنم رکورد سوال رو ارش این هفته زد بیش از10 بار پرسید😂»
هفته ۶۳
#خاطراتمان
#گروه_دانشجويي_بهمان
