سازمان مردم نهاد «بِهمان»
Open in Telegram
جایی برای «بِه» بودن و «بِه» ماندن... ارتباط به بِهمان: T.me/Behmaan حامی مالی بِهمان باشید: https://hamibash.com/behmaan وبسایت بِهمان: www.Behmaan.org اینستاگرام بِهمان: http://Instagram.com/behmaan
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
258
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
به نام خدا
🗓هفته شصت و ششم بهمان
۲۵ آبان ماه ۹۷
📜«بهتر نیس اسم این هفته رو بزاریم هفته شیرینی؟ هفته ای که بچه ها کلی شیرینی خوردن و واسه ما هم کلی شیرین بود هفته ای کنار کوچیک ترا a b c d خوندیمو با بزرگترا راجب حسامون حرف زدیم. هفته ای که با بارون نم نم شروع شد و با بارون تند تموم شد»
هفته ۶۶
#خاطراتمان
#گروه_دانشجويي_بهمان
«عروج روزها در خط ممتد زندگی و لحظه های بلند بی حوصلگی وخستگی ما از تکرار خودمان در آینه ...
هبوط جنون آور کلافگی لابلای خمیازه های کشدار جمعه از پشت پنجره های به پرده بست نشسته اتاقها ..
و من گمشده در کرانه های به خون نشسته خودم ...
موجهای بلند دریا
ما سقوط کرده ایم از کشتی امنی که می رفت تا مارا به ناکجای زیستن ببرد...
ما خودمان را به آغوش دریا کشاندیم
آنجا که تلاطم امواج تو را به چالش سختی و قدرت میکشاند
آنجا که عروسهای دریایی به رقص واژه های مهر میپردازند و بر صحن آبی هستی شکوهانه آواز می خوانند ...
تو در این موجها خودت را در آیینه خواهی دید و به راستی کیست که گناهکار نباشد؟
دستهای بلند تو به ژرفهای آبی بیکران که می رسد
نا گاه چشمهایت را رو به روی ساحل خواهی یافت...
مردمان نشسته در ساحل و آویزان شده از ننوهای توری،زیر نور گرم آقتاب ملایم لمیده
و چشم در چشم غروب خورشید نشسته ...و چه مردمان شادمانی...چه مردمان بی اندوهی...
آبها تو را به هرسو میبرند و تو در دستهایت صدف ،ماهی قرمز ،سنگهای قعر دریا،تکه ای باله وال،تکه ای ازخودت را داری
و به این می اندیشی که چه سود؟
باید بروم کناره ساحل بنشینم وخودم را به دستان شن و ماسه ها بسپارم ...
اندیشه اش که بیاید اراده دریا تو را به سوی ساحل خواهد برد...
می روی مینشینی، روی ننوها تاب می خوری ،خنک ترین نوشیدنیت را لاجرعه سرخواهی کشید اما چیزی گم است..
طول ممتد ساحل را به کرات قدم خواهی زد وباخودت فکر خواهی کرد چرا؟
چرا اینجایم ؟
خسته شده ای
کم اورده ای
بریده ای ...
اینها استدلال منطقی ما آدمهاست ...ما آدمهای منطقی
اما کدام آدم منطقی دنیایی را تغییر داده است...
ما
ما آدمهای ساده و گاها بی منطق برای در ساحل نشستن و با کشتی به نقطه امن زیستن رسیدن نبوده ایم ...
ما به دنیا آمده ایم تا در دریا زندگی کنیم ...
ما بدون دریا زنده نیستیم .مردگانیم متحرک ...
دریای ما وسط حصار های بلند قدیمی و رنگ وارفته شهر
نفس تازه میبخشد ..به جان ما ..
به ما ..به خودمان که در آیینه اش به دنبال خودمان که گمش کرده ایم بگردیم ...بگردیم تا بهتر شویم ...
تا قطره دریا بشویم ...
تا به مان بشویم ..»
#خاطراتمان
#دلتنگی
#گروه_دانشجويي_بهمان
✴️همه مایی که یه روزی همراه جریان بهمان شدیم و انتخاب کردیم تا کنار بچه ها هر روز چیزای جدید یاد بگیریم،یه زمانایی میشه که به علت مشغله،درس و مشق،کار،سفر،استقبال از برنامه ها و پرشدن ظرفیت ها و ... نمی تونیم جمعه هامون رو نارنجی کنیم...
تو دو تا خاطره زیر با حسامون شریک بشید🌱
#خاطراتمان
#گروه_دانشجويي_بهمان
📜«مامانه يكى از بچه ها امروز اومد تو،بعد به من گفت كه شما از طرف شركتى،سازمانی جايى هستين؟
گفتم نه...
گفت يعنى خودتون اين كارارو ميكنين؟
گفتم اره
بعد گفت واقعن خدا خيرتون بده و كلى ذوق كرد.»
هفته ۶۵
#خاطراتمان
#گروه_دانشجويي_بهمان
📜«چالش این هفتمون لبخند زدن بود
تعداد بچه ها این هفته خیلی خیلی زیاد بود و به ی سری دلایل دیگه کنترل اتاقا از همیشه سخت تر شده بود.
قیافه ها عااالی بود
همه درحال بدو بدو با چشمای پر از استرس ولی با ی لبخند بزرگگگ روی صورت 😄😄
از هفته های مورد علاقم بود🧡»
هفته ۶۵
#خاطراتمان
#گروه_دانشجويي_بهمان
📜«سلام سلاام
این هفته هم عالی بود😊
بهترین دیالوگی که از این هفته یادم میاد مال کار عملی بزرگترهاس
من با چندتا از پسر بچه هامون توی یه گروه بودیم و میخواستیم با سی دی هر چیزی که به ذهنمون میرسه رو درست کنیم
مهزیار توی گروه من بود یکی از سی دیا خیلی چشمشو گرفته بود یه بازی کامپیوتری.
همش میگفت من اینو ببرم خونه لطفا اجازه بدید من اینو با خودم ببرم و..
من مخالفت میکردم و میگفتم نه نمیشه واقعا و اگه تو بیری بقیه بچه ها هم میخوان همین کارو بکنن و اصلا سی دیا قابل استفاده نیست و ازین حرفا
یه دفه زل زد تو چشمام با یه حالت قشنگِ عجیبی گفت مگه شما نمیخواید ما خوشبخت بشیم؟ مگه هر کاری نمیکنید که ما خوشبخت شیم؟؟
من چند ثانیه کلا هیچی نمیگفتم.. ینی زبونم بند اومده بود
گفتم چرا.. میخوایم
گفت خب تو فک کن من اگه این سی دی رو با خودم ببرم خوشبخت میشم
خلاصه ینی میخوام بگم بچه ها میدونن چقد عاشقشونیم.. کاملا میدونن
و ما هم میدونیم پشت همه ی این اذیت کردنای دلبرشون هزارتا بغل قایم شده.... :))
#دیالوگ های اشکی»
هفته ۶۵
#خاطراتمان
#گروه_دانشجويي_بهمان
موضوعه گفت و گو احترام بود عرفان
خاطرشو از احترام اين تعريف كرد:
به بار ما احترام به معلممون نذاشتيم بعد بردنمون دفتر با شلنگ زدن كفه دستمون فهميديم بايد احترام بذاريم ازون به بعد ديگه احترام گذاشتيم...
عمو شهابى گفت احترام چيه؟ ميتونيد مثال بزنيد،يكى از بچه ها گفت كه الان شما به ما احترام ميزاريد كه اينارو ميگيد ولى ما به شما احترام نميذاريم كه گوش
نميديم
هفته ۶۵
#خاطراتمان
#گروه_دانشجويي_بهمان
به نام خدا
🗓هفته شصت و پنجم بهمان
۱۸ آبان ماه ۹۷
📜«سلام
امروز یه اتفاق عجیب افتاد.. توی اتاق بازی بودم دیدم دو تا خانم دم در ایستادن. فکر کردم مهمانن و رفتم پیششون. پرسیدن اینجا چیکارا میکنین.. و بعد اسم گروهمون رو پرسیدن. توی صحبتاشون گفتن ما اومده بودیم اینورا دنبال خونه بودیم.. آدرس رو هم آخر پیدا نکردیم.. اما رسیدیم اینجا.. دیدم از خونتون صدای بهشت میاد!! گفتیم بیایم ببینیم چه خبره..
هنوز دارم به این فکر میکنم که از کجا صدای "بهشت" رو از ته دالون آخر یه کوچه ی بن بست شنیدن! صدای بهشت چیه؟ با گوش میشنون یا با قلبشون.. ؟»
هفته ۶۵
#خاطراتمان
#گروه_دانشجويي_بهمان
