کانال رسمی شهر کارچان
Open in Telegram
از طریق ربات پیامرسان با ما در ارتباط باشید . . 👉 @Karchanbot👈 ربات پیامرسان . . . ربات ارتباط مستقیم با مدیر کانال . . @karich_bot . . . لینک کانال رسمی شهر کارچان 👇👇👇 https://t.me/joinchat/AAAAAEHPQ7JlHWs9RGq47A ✔کانال رسمی شهر کارچان✔
Show more2 087
Subscribers
+124 hours
-17 days
+230 days
Posts Archive
#مسائل_مشکلات_شهر_کارچان
💢جلسه ای به ریاست دکتر هادی فرماندار محترم شهرستان اراک و با حضور مهندس محمدی بخشدار معصومیه ،شهردار و اعضای شورای اسلامی شهرکارچان در خصوص مسائل و مشکلات شهر کارچان در محل سالن جلسات شهرداری بحث و گفتگو شد و تصمیمات لازم اتخاذ گردید.
۱۴۰۲/۳/۱۳
اطلاعیه شغلی
💢شرکت ماحد آلومینیوم واقع در شهرک صنعتی خیراباد به دونفر نیروی نگهبان(بازنشسته) و دو نفر جوشکاربا حقوق ومزایای اداره کار نیازمند است
جهت اطلاع بیشتر تماس حاصل فرمایید.
مهندس حمیدی
09184904388
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
من باید میرفتم- محسن چاوشی
#موسیقی
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
پیرمرد گالش را از روی ظرف غذا برمی دارد و می اندازد بیرون اتاق و بدون هیچ عکس العملی قاشق روهی بزرگش را می کشد به جان غذا و دِبخور
همه می زنند زیر خنده ، بگم خانم هم می خندد، بعد از شام مردها زود خوابیدند، میرزاتقی هم همینطور ، پالتو را موقع خواب هم از تنش بیرون نمی آورد، عینکش را از روی چشمهایش برمی دارد و گیوه هایش را می گذارد زیر سرش و می خوابد ، هنوز سی ثانیه نگذشته که صدای خُر و پفش به هوا می رود ، همه از صدای خر و پف کلافه می شوند.
عمو شریف دستمال یزدی اش را از جیب کتش بیرون می آورد و با لبخندی شیطنت آمیز می رود بالای سر میرزا ، گوشه دستمالش را لوله می کند و می چپاند داخل دماغ میرزا تقی ، پیرمرد بی نوا گمان می کند جانوری داخل دماغش رفته ، شروع می کند با دست به دماغش کوفتن و فین کردن ، نمی داند که گوشه دستمال عمو شریف سوراخ گَل و گشاد دماغش را مورد عنایت قرار داده
تا میرزاتقی دوباره خوابش ببرد عمو شریف و بقیه می خوابند ، حالا صدای خُر و پف میرزا و قور قور قورباغه ها و جیر جیر جیرجیرک ها در هم آمیخته
زنها به رهبری بگم خانم کاسه کوزه ها را شسته و بعد در اتاق مشترک دور هم جمع شده اند، بعد از کلی غیبت و خاطره گویی چادرهایشان را به سر می کشند و به خواب می روند.
عمو شریف صبح علی الطلوع مسافرخانه را به کله گرفته ، که چه خوابیده اید که دیر شد ، باید برگردیم آبادی ، اما مسافران خسته آماده حرکت نیستند.
بعد از کلی معطلی حالا دیگر همه آمده اند و روی صندلی خودشان نشسته اند ، همه چیز مهیای رفتن است، همین که راننده می خواهد حرکت کند صدای بگم خانم بلند می شود ، داد می زند که آی صبر کنید ، حرکت نکنید مش قربان هنوز نیامده ، عمو شریف جوش می آورد شروع می کند به غر زدن اما خوب چاره ای نیست باید صبر کند تا مش قربان هم بیاید.
میرزا تقی و بگم خانم دست پاچه پیاده می شوند ، شروع می کنند به گشتن دنبال مشتی قربان اما دریغ از یک خبر و نشان
عمو شریف طاقتش طاق شده ، صبرش به سرآمده ، می خواهد بیخیال مش قربان راه بیفتد اما خوب در مقابل جزع فزع بگم خانم و بقیه کوتاه می آید.
بعد از یک ساعت معطلی، در حالی که همه از پیدا شدن گم شده ناامید شده اند ناگهان از سرازیری کوه کم ارتفاع کنار مسافرخانه سر و کله مش قربان پیدا می شود
عمو شریف از پشت فرمان می پرد پائین و شروع می کند پرخاش کردن،مش قربان انگار نه انگار ، میرزاتقی هم آرام است، بگم خانم هم که خشم راننده را دیده جرات نمی کند چیزی بگوید ، مش قربان با بی تفاوتی نسبت به شلوغ بازی عمو شریف می رود داخل مینی بوس و روی صندلی می نشیند
شریف هم سکوت می کند و می رود پشت فرمان می نشیند ، مش قربان صدایش را به سرش می کشد و با صدای بلند می گوید محمدی هاش بلند صلوات بفرستند
خون از چشمان عمو شریف می چکد از داخل آینه چشم غره خشم آلودی به مش قربان می اندازد، اما خوب با صدای صلوات آرام می گیرد و یک بوق شیپوری می زند و یک گازی هم به مینی بوس می دهد و راه می افتد به سمت آبادی
عبدالرضا حاج علی بیگی
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
آبگرم
مسافرخانه شلوغ بود بَگم خانم بقچه لحاف و متکاها را به گرده گرفته بود و می رفت، می رفت به سمت اتاق اما چه رفتنی، هر چند قدمی که راه می رفت چندتا لیچار بار میرزا تقی می کرد اتاق زن ها طبقه دوم بود، پله های سیمانی مسافرخانه از بس پا خورده ،سُر و لیز شده ، بَگم خانم انگار می خواهد از روی پل صراط رد شود ،آهسته پایش را روی پله می گذارد و با نِک و ناله بالا می رود
میرزا تقی آرام و بی توجه به غرغرهای بگم خانم عینک ته استکانی اش را با انگشت روی دماغ گنده اش جا به جا می کند، صدایش را صاف می کند و وسایل پخت و پز و کلی خنزر پنزر را به دست می گیرد و دنبال بگم خانم راه می افتد ،ابروهای پر پشتش نیمی از شیشه های عینکش را پوشانده ، پالتو بلند مندرس قهوه ای روشنی به تن دارد انگار پالتوی نظامی است شاید از تن جنازه یکی از سربازهای متفقین کشته شده در جنگ بین الملل اول در آورده باشد.
بعضی ها نقل می کنند که در جنگ جهانی اول به نفع عثمانی علیه روس و انگلیس جنگیده ، کسی چه می داند شاید راست بگویند
قیمت اتاق های مسافرخانه ی قدیمی بو گندو زیاد نیست اما همین مبلغ ناچیز هم برای مسافرانی که از روستاهای دور و نزدیک آمده اند رقم کمی نیست
پیرترها خیلی در قید اتاق اختصاصی نیستند، اتاق مشترک کرایه کرده اند
عمو شریف راننده مینی بوس است، شوخ طبع است ، سر به سر بگم خانم می گذارد ، بگم خانم سراغ میرزا تقی را از عمو شریف می گیرد ، شریف شیطنت می کند، می گوید با یکی از بیوه زن های کاروان پچ پچ می کرده ،پیرزن ساده دل باور می کند ، شروع به غرغر و نفرین میرزا تقی می کند ، مش قربان که ناظر ماجراست به بگم خانم نهیب می زند ، مش قربان برادر بگم خانم است چند سالی از خواهر با نمکش کوچکتر است ، عمو شریف می خندد ، یک نخ سیگار اشنو ویژه از صندوق مقوایی سفید رنگ بیرون می آورد و می زند نوک نی سیگار و می گذارد کنج لبش، کبریت می کشد تا سیگار را روشن کند ، چوب کبریت گُر می گیرد و نوک سبیل های تُنک عمو شریف را می سوزاند ،بگم خانم می گوید آخه هِی ، دلُم خنک شد و همه می خندند ، عمو شریف دستی به سبیل نیمه سوزش می کشد و یک پک محکم به سیگار می زند و دود سیگار را ماهرانه از دماغ و دهنش بیرون می دهد ، دود خاکستری مثل مار از لای سبیل کز خورده شریف پیچ می خورد و به آسمان می رود.
عمو شریف با مینی بوس قراضه اش هر سال بعد از فصل درو و جمع و جور کردن محصول و خرمن باد دادن ها یک کاروان از پیر و پاتال های آبادی را با خودش به آبگرم می آورد، کرایه زیادی هم نمی گیرد.
امسال هم همینطور ، بین مسافران از همه شیرین تر بگم خانم و میرزا تقی هستند
بگم خانم یک قابلمه بزرگ و یک زودپز و چندتایی چمچه و ملاقه با دوتا چراغ خوراک پزی با خودش آورده ، آشپز کاروان است ، آشپز خوبی نیست اما خوب، همه دوستش دارند.
عمو شریف می گوید پارسال از ماهی فروش دوره گرد دور و بر مسافرخانه ماهی زنده خریدیم و دادیم بگم خانم برای ناهار بپزد ، ظهر که رفتیم سر سفره دیدیم ماهی ها را انداخته داخل دیگ و آب را هم بسته به نافش ، انگار می خواسته آبگوشت بپزد ، اسکلت ماهی ها داخل دیگ غذا شناور بوده و گوشت ماهی ها هم که له شده بودند
بگم خانم فکر کرده بود شیوه پخت ماهی هم مثل آبگوشته ، عمو شریف می گه مش قربان یک کاسه بزرگ آبگوشت ماهی ترید کرد و با یک پیاز گنده زد به بدن
بقیه هم به ناچار خوردند
اینجا چندتایی چشمه آب گرم معدنی وجود دارد ، اکثر پیرمردها و پیر زن ها از درد پا و کمر رنج می برند و گمان می کنند آب گرم درمان همه ی دردهایشان است،شاید هم باشد.
میرزا تقی شیشه عینکش را هم در آب گرم می شوید ،کسی چه می داند شاید شیشه های ته استکانی عینکش شفاف تر شود
بگم خانم یک بقچه بزرگ رخت چرک و چادر شب آورده تا در آب گرم به قول خودش بشورد
عمو شریف هم تنی به آب می زند ، مینی بوس قراضه اش را هم با آب گرم می شوید.
مش قربان از آب بیرون آمده و با نوک چاقوی دسته شاخیش ناخن های شست پایش را کوتاه می کند
دایی ولی که در آبادی به نعل بندی و سم تراشی چهارپایان از جمله اسب و الاغ اشتغال دارد با مش قربان شوخی می کند، می گوید کاش می شد الاغ های آبادی را هم می آوردیم آبگرم تا سم هایشان مثل ناخن های تو در آب گرم نرم شود و سم تراش راحت تر سُمشان را بتراشد.
مش قربان می خندد ، به دایی ولی می گوید بیا بنشین سم های خودت را نقدا کوتاه کنم تا نوبت به خرها برسد و هر دو قاه قاه می زنند زیر خنده
بگم خانم برای شام پَتله پُلو پخته، بوی پیاز داغش همه جا را پر کرده ، یک تغار ماست ترش هم آورده ، برخلاف همیشه این بار غذایش خوشمزه از آب درآمده ، عمو شریف سر سفره خوشمزگی می کند و سر به سر بگم خانم می گذارد، بگم خانم تا گالشش را از آن طرف سفره به سمت عمو شریف پرت می کند ، گالش به عمو شریف نمی خورد اما صاف می افتد وسط غذای میرزا
Repost from کانال رسمی شهر کارچان
🌸صمیمی ترین سلام
💖 تقدیم شما
صبح زیبای شنبه تون بخیـر 🌸
🌸امیدوارم که امروز براتون
💖سرشار از خیر و برکت
🌸و لبریز از موفقیت و آرامش باشه
💖و تا انتهای هفته
🌸حال دلتون خوب باش
💖 شروع هفته تون عالی
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
رشد تدریجی ابرهای جوششی و همرفتی از عصر روز شنبه در منطقه/تشدید فعالیت همرفت و رخداد رگبار و رعدوبرق از روز یکشنبه🌧⛈⚡
⚡از عصر روز شنبه بتدریج شاهد رشد ابرهای همرفتی در منطقه خواهیم بود که در مناطق مستعد احتمالا به رگبارهای محلی و خفیف ختم خواهد شد.
از روز یکشنبه ضمن تشدید فعالیت همرفت در منطقه شاهد رخداد بارش های شدید رگباری همراه با رعدوبرق و ریزش تگرگ در شهرستانهای استان مرکزی منطقه خواهیم بود که بصورت متناوب تا روز چهارشنبه تداوم پیدا خواهد کرد.
⚠شدت رگبارها در برخی نقاط منجر به رخداد سیلاب و آبگرفتگی معابر و زمین های کشاورزی خواهد شد.
📷تصویر فوق مناطق احتمالی رخداد رگبار و رعدوبرق عصرگاهی در روز شنبه ۱۳ خردادماه را نشان میدهد.
☔
#داستانهای_شاهنامه
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱
داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزی
🔥هفت خوان رستم، ۷
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱
#داستانهای_شاهنامه
خوان هفتم :
کشتن دیو سپید
رستم با اولاد به راه افتاد وقتی به هفتکوه رسید و نزدیک غار شد و در اطراف لشکر دیوان را دید به اولاد گفت : هرچه از تو پرسیدم درست پاسخ دادی اگر این سؤالم را هم درست جواب دهی تو را خوشبخت میکنم پس راه را به من نشان بده و از رازهای آن مرا باخبر کن . اولاد گفت : وقتی آفتاب گرم شود دیو به خواب میرود پس باید صبر کنی تا بتوانی پیروز شوی . دیگر از دیوان اثری نمیبینی بهجز تعدادی جادوگر که پاس میدهند . پس رستم صبر کرد و دست و پای اولاد را بست و در زمان معین به میان سپاه رفت و سر همه را با خنجر زد و ازآنجا بهسوی دیو سپید رفت . غاری تیره چون دوزخ دید وقتی چشمش به تاریکی عادت کرد دیو سپید را دید که چون کوهی خوابیده بود . رویش چون شبه و مویش مانند شیر بود .
رستم در کشتنش عجله نکرد و غرید و دیو را بیدار کرد . دیو سنگ آسیاب را برداشت و بهطرف رستم رفت . رستم با تیغ یک دست و یک پای دیو را برید و با او گلاویز شد . زمین پر از خون شده بود . رستم با خود گفت : اگر من امروز زنده بمانم همیشه جاودان خواهم بود . دیو سپید با خود گفت : از جانم ناامیدم اگر از چنگ این اژدها رها شوم نمیگذارم کسی مرا ببیند . سرانجام به نیروی یزدان تهمتن چنگ زد و دیو را از گردن بلند کرد و بر زمین کوفت و او مرد پس خنجر را فروبرد و جگرش را بیرون آورد . دیوانی که آنجا بودند همگی فرار کردند . رستم سرو تن شست و به نیایش پروردگار پرداخت سپس بند اولاد باز کرد و جگر را به اولاد سپرد و بهسوی کاووس حرکت کردند . اولاد گفت : در مازندران کسی نیست که همتای تو باشد . تو سزاوار تاجوتخت هستی . شایسته است که به قولت عمل کنی .
رستم گفت : من مازندران را به تو خواهم سپرد ولی باید ابتدا شاه مازندران را گرفت و در چاه انداخت و بعد دیوان دیگر را نابود کرد سپس اگر زنده بمانم به قولم عمل میکنم. کاووس باخبر شد رستم بازگشته است پس شاد شد و بر او آفرین گفت .
بر آن مام کو چون تو فرزند زاد
نشاید جز از آفرین کرد یاد
هزار آفرین باد بر زال زر
ابر مرز زابل سراسر دگر
رستم خون را در چشمان شاه و همراهانش ریخت و همه بینا شدند . پس مدتی آسودند و سپس راه افتادند و دشمنان را در مازندران قلعوقمع کردند و آنقدر از جادوگران کشتند که خون روان شد . کاووس به لشکریان گفت : دیگر از کشتن دست بکشید سپس به رستم گفت :باید مرد دانایی یافت که نزد سالار مازندران رود و او را روشن کند . رستم پذیرفت و شاه نامهای بر حریر سپید نوشت و در آن به شاه مازندران بیم و نوید داد و فرهاد را فرستاد تا نامه را به او برساند .
❌ ادامه دارد....
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
#داستانهای_شاهنامه
خوان هفتم
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
سفارش انواع کیک تولد کیک نامزدی پیش غذا دسر کیک های عصرونه کیک های شکلاتی و.....
در کیک خانگی ماهورا
بامرغوب ترین و تازه ترین مواد خوراکی
فقط کافی یک بار از کیک خانگی استفاده کنید مشتری داعم کیک های خانگی میشوید
لطفا وارد پیج زیر شوید واز پیج من حمایت کنید
آیدی اینستا
@mahoura.cake
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
#جوابیه
شبهات در مورد ایجاد معدن خاک
عرض ادب خدمت عزیزان دل.
در مرحله اول ، روی صحبتم با عزیزانی هست که حالا به صورت ناشناس قصد تخریب و سمپاشی دارند و بعضاً با جملات قشنگ و گاها با هوچی گری، نیّت موج سواری از این موضوعات رو به نفع افراد فسیل شده ای ،دنبال میکنند !
عزیز من ، اگر شما مدعی حضور بودین در اونروز ، باید اینم ذکر کنید که بنده و آقای شفیعی و دیگر همکاران ، اولین افرادی بودیم که جلو این اقدام این افراد رو جهت برداشت غیر مجاز گرفتند ، حتی بنده با معاون مسکن و شهرسازی مشاجره کردم نسبت به این حرکت غیرقانونی ! پس لطفاً اگر بودید به صورت کامل روایت کنید ، نه به صورتِ ... !🙏
در مرحله دوم ،
اگر ما موافق برداشت بودیم که همون روز اول با تمام مسئولان درجه اول استان مکاتبه ،جهت جلوگیری از این اقدام رو نمیکردیم ! که تمامی این مکاتبات وجود داره خدارو شکر و هر عزیزی براش جای سوال داشت،میتونه حضوری در دفتر شورا مکاتبات رو مشاهده کند!
پس این جمله که کارچان رو فروختن و فلان،واقعا درد آور و زشت و عین ناسپاسی در مقابل تمام تلاشهای شبانه روزی عزیزانی هست که برای پیشرفت این شهر ، وقت میزازند!
لطفاً ناسپاس نباشیم🙏
مرحله سوم.
هر اقدامی نیازمند تفاهم نامه با ارگان های مربوطه است .
و خدارو شکر هر عملی مستلزم شرکت در جلسات تفاهم و دادن امضا موافقت میباشد.که اگر عزیزی نسبت به ادعا که کسی کارچان را فروخته داره رو رسانه ای کنه،تا بنده هم نفر اولی باشم که طرح شکایت از ایشان کنم و همه باخبر باشیم.
پس مجدد تقاضا میکنم که ،بدون اطلاعات به کسی اتهام نزنیم🙏
اگر هم کسی بدون اجازه و اطلاع در جلسات پنهانی و یا آشکار نسبت به برداشت از معادن با مسئولان شرکت کرده،از خود ایشان سوال شود!
و مرحله چهارم.
اینکه اگر عزیزی در این گروه از بنده یا هر کسی دیگری از شورا سوال کرده،خدارو شکر بنده همیشه پاسخگو سوال عزیزان بودم(چیزی که در سالیان گذشته به هیچ وجه اتفاق نیوفتاده !).
و اگر سوالی مطرح میشه و جواب عزیزی دیر داده میشه،صرفا به دلیل ترافیک کاری زیادی هست که بنده هم باید زندگی شخصی خودم را مدیریت کنم و هم پیگیری مشکلات و مسائل شهری از مسئولان باشم و باشیم،که به صورت گزارش ، تصاویر این پیگیری ها ،همیشه به اطلاع عزیزان رسانده شدهاست (باز هم برای اولین بار)
و مرحله آخِر
اینکه
به شخصه ، بنده راغب به پاسخگویی به اکانت های ناشناس نیستم ، زیرا بسیاری از این عزیزان به صورت هدفمند و برنامه ریزی شده، گاها قصد تخریب برای افراد معلوم الحالی هستند .
این پاسخگویی هم به درخواست ادمین محترم گروه داده شد تا حسن ختامی نسبت به این موضوع باشد.
امیدوارم با توضیحات بنده،عزیزانی که بدنبال فهمیدن موضوع بودند ، جواب سوالشان را داده باشم و عزیزانی هم که دنبال چیزی دیگری بوده اند،متنبه شده باشند.
یا حق❤️
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
#نوستالژی
مراسمات سال ۷۰ و ۷۱ در کارچان
و خیلی از عزیزانی که در بین ما نیستن
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
