en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

دیالکتیک روشنگری

دیالکتیک روشنگری

Open in Telegram

فضایی برای تبادل مطالب در حوزه اندیشه و فرهنگ

Show more
853
Subscribers
+124 hours
+27 days
+330 days
Posts Archive
ﺣﮑﺎﯾﺖ ﺁﻥ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭼﻬﻞ ﺭﻭﺯ ﺭﯾﺎﺿﺖ ﮐﺸﯿﺪ ﺟﻦ ﺭﺍ ﻇﺎﻫﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺍﺳﺖ، ﺟﻦ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺩﻻﮎ ﺟﻦ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺭﻭﺯﯼ ﯾﮏ ﻋﺒﺎﺳﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺳﻪ ﺷﺎﻫﯽ ﺁﻥ ﺧﺮﺟﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ، ﺁﻥ ﯾﮏ ﺷﺎﻫﯽ ﺑﺎﻗﯿﻤﺎﻧﺪﻩ‌ﺍﺵ ﺭﺍ ﻣﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﺪﻫﻢ. ﺑﺎﺭﯼ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﯽ‌ﺩﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﻫﻤﻪ‌ﺍﺵ ﺣﺮﺍﺝ ﺩﺍﺋﻤﯽ ﻣﺎﺩﯼ ﻭ ﻣﻌﻨﻮﯼ ﺑﻮﺩﻩ. ﺣﺎﻻ ﻫﻢ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﮑﻠﯽ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﮐِﺒﺮ ﺳﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻃﻔﻞ ﺷﯿﺮﺧﻮﺍﺭﯼ ﻣﺴﻠﺢ ﻧﯿﺴﺘﻢ. ﺣﺘﯽ ﺯﺑﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯽﺯﺩﻡ ﺩﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﺪ ﻭ ﺑﻘﺪﺭ ﯾﮏ ﻏﺎﺯ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﺭﺯﺵ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﻮ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺍﺧﻞ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺷﺪ. ﺗﺠﺮﺑﯿﺎﺕ ﺗﺎ ﮐﻨﻮﻥ ﻫﻤﻪ‌ﺍﺵ ﻣﺎﻟﯿﺪﻩ، ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪ ﺷﻌﺮ ﺣﻔﻆ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﯾﺎ ﺳﯿﺎﻕ ﯾﺎﺩ ﻣﯽﮔﯿﺮﻧﺪ ﯾﺎ ﺟﺎﮐﺸﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ، ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﺑﺎ ﻋﺰﺕ ﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﺴﺮ ﻣﯽﺑﺮﻧﺪ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯽ که ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺑﺸﻮﻡ ﺑﺮﻭﻡ ﺭﻭﺯﯼ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻗﻬﻮﻩﭼﯽ ﻫﻢ ﺑﺸﻮﻡ ﺑﯿﺮﻭﻧﻢ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮐﺮﺩ. ﻫﻤﻪﺍﺵ ﺑﯿﺨﻮﺩ، بی‌مصرف ﻭ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ - ﺑﺪﺭﮎ، ﻫﺮﭼﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺸﻮﺩ، ﻫﻤﯿﻦ ﻗﺪﺭ ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﮔﻨﺪﯾﺪﻩُ ﻧﮑﺒﺖ ﺑﺎﺭ ﺍِﺩﺑﺎﺭ ﻭ ﺧﻔﻪ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﻋﺠﺎﻟﺘﺎً ﺧﻼﺹ ﺷﺪﻩﺍﻡ. فردا را کسی ندیده. صادق هدایت از میان نامه‌ها به مجتبی مینوی @ELDialectico

ﻣﺮﺍ ﻣﯿﺎﻥِ ﺟﻨﮕﻞِ ﺑﻠﻮﺭِ ﺩﺳﺖﻫﺎﯼِ ﺧﻮﺩ ﭘﻨﺎﻩ ﺩﻩ ﺑﻪ ﺯﻫﺮِ ﻣﺮﮔﺒﺎﺭ ﺑﻮﺳﻪ ﺍﻟﺘﯿﺎﻡ ﺩﻩ ﻣﺮﺍ ، ﻣﺮﺍ ، ﺑِﮑﺶ ، ﺑُﮑﺶ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻩ ... نصرت رحمانی @ELDi
ﻣﺮﺍ ﻣﯿﺎﻥِ ﺟﻨﮕﻞِ ﺑﻠﻮﺭِ ﺩﺳﺖﻫﺎﯼِ ﺧﻮﺩ ﭘﻨﺎﻩ ﺩﻩ ﺑﻪ ﺯﻫﺮِ ﻣﺮﮔﺒﺎﺭ ﺑﻮﺳﻪ ﺍﻟﺘﯿﺎﻡ ﺩﻩ ﻣﺮﺍ ، ﻣﺮﺍ ، ﺑِﮑﺶ ، ﺑُﮑﺶ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻩ ... نصرت رحمانی @ELDialectico

وارد دهکده شدیم. زن گدای ژنده پوشی با دست دراز کرده جلو دوید. بسیار کثیف بود و سبیل سیاه باریکی بالای لب داشت. به زوربا گفت: _ سلام برادر ایمان داری؟ زوربا ایستاد و با لحن جدی گفت: _ دارم. _ پس پنج دراخما به من بده. زوربا کیف چرمی وچین و چروک داری از جیب بیرون کشید. حالت تلخی که هنوز بر لبانش بود، زایل شد و لبخندی زد و گفت: _ بگیر. بعد اطراف را نگاه کرد و رو به من کرد و گفت: _ ارباب، مثل اینکه این طرف‌ها ایمان خیلی ارزان است، یکی پنج دراخما... !!! زوربای یونانی نیکوس کازانتزاکیس ترجمه: محمد قاضی @ELDialectico

✔️ خاطرات احمد محمود از "سالهای طلایی دهه ۶۰": ● ۱۵ مرداد ۶۴: دو شب است که تلويزيون خراب شده است. سياه سفيد است و مال عهد بوق. ۱٨ سال است کار می‌کند يک بار لامپ سوخته و ... دو شب است که تصوير نمی‌دهد. ديشب سارا داشت تو اتاق مطالعه می‌کرد. لامپ خود به خود سوخت. لامپ نداشتيم که عوضش کنيم. بلند شد و رفت تلويزيون را روشن کرد به اين اميد که شايد درست شده باشد!! تصوير نداشت. گفت اينهم از تلويزيون! خوب. مفهوم حرفش اين است که همه چيز زندگی‌مان خراب است. حرفش درست است. اين بود که شنيدم و زيرسبيلی رد کردم. شش هفت سال بيکاري بعد از انقلاب و جلوگيری از چاپ کتابهايم نتيجه‌ای بهتر از اين ندارد آن هم با خرج سنگين زندگی، خدا عاقبتش را به خير کند. ● ۱۶ مرداد ۶۴: نمی دانم به خودم تلقين کرده‌ام که وقتی سيگار تير می‌کشم سرم درد می‌گيرد يا واقعا خاصيت سيگار تير اين است. به هر جهت شيراز می‌کشم. چند ماه قبل هم زمزمه‌اش شروع شد که سيگار تير بد است و حرف‌هايی از اين دست و اغلب کسانی که سيگاری بودند از کشيدن سيگار تير امتناع کردند. سيگار هم که در بازار آزاد چندين برابر قيمت دارد. بقال سرمحل به عنوان سهميه روزهای دوشنبه و پنجشنبه سيگار می‌دهد. ٢ بسته سيگار شيراز و چهار بسته سيگار تير. به عبارت ديگر هفته‌ای ۴ بسته شيراز و ٨ بسته تير و مجبور هستيم که سيگار تير را هم بگيريم چرا اگر نگيريم شيراز هم نمی‌دهد. حتی‌ به جای تير، اشنو هم نمی‌دهد. ● ٢ آذر ۶۴: امروز بار ديگر تنگدستی را احساس کردم. بار ديگر احساس کردم که اين غول دارد جوانه می‌زند. زنم گفت پول آب را بايد بدهيم. گفتم تا کی مهلت داريم، گفت ششم. گفتم حالا بماند. چهار روز ديگر فرصت هست. زنم احساس کرد که ٣۴٨ تومان ندارم بدهم. دلم نمی‌خواست فکر کند پول ندارم و دلش توی هول و ولا افتد. صداش کردم و گفتم کی پول آب را می‌برد و می‌دهد. گفت خودم. گفت دارم می‌روم به طرف بانک گفتم پول آب را هم بدهم. هزار تومن بهش دادم. هزار تومانی را گرفت و گفت خيال کردم نداری. در واقع نداشتم. چند هزار تومانی گذاشته‌ام کنار که اگر مريض شديم دم در بيمارستان نميريم. چون تا پول نگيرند کسی را به بيمارستان راه نمی‌دهند و چه بسا آدم که به همين بهانه تلف شده‌اند. دل زدم به دريا و يکی از هزار تومانی‌ها را دادم. معلوم نيست چه وقت کتاب‌هايم اجازه انتشار خواهند يافت. خواهد گذشت. بايد تحمل داشت و خوشبختانه همه‌مان آدم‌های قانع و سازگاری هستيم. داستان يک شهر را سال ۱٣۵٨ تمام کردم و آماده چاپ شد. انتشاراتی اميرکبير با مشکلاتی مواجه شد،‌ بعد مصادره شد. نسخه همسايه‌ها تمام شد. رضا جعفری هنوز توی اميرکبير کار می‌کرد. داستان يک شهر را چاپ کرد (۱۱ هزار نسخه) فروش رفت اما حالا اميرکبير به دست دولت افتاده بود. روی خوش با تجديد چاپ کارهايم نشان نمی‌داد. رضا جعفری نشر نو را تاسيس کرد. همسايه‌ها و داستان يک شهر را از اميرکبير گرفتم. قرارداد را فسخ کردم و کتاب ها را در اختيار نشر نو گذاشتم. داستان يک شهر را چاپ کرد. (۱۱ هزار نسخه). زمين سوخته را آماده کردم چاپ کرد (۱۱ هزار نسخه). يک ماه بعد چاپ دوم را در ٢٢ هزار نسخه چاپ کرد. آمد همسایه‌ها را چاپ کند که از چاپ و تجديد چاپ کارهايم جلوگيری به عمل آمد. پس از چاپ دوم داستان يک شهر و زمين سوخته ديگر چيزي چاپ نشد. اما همسايه‌ها باز هم به طور قاچاق افست شد. به وزارت ارشاد گفتيم که بابا، شما می‌گوييد همسايه‌ها نبايد چاپ شود اما بازار پر است از نسخه‌های تقلبی که به عنوانت کمياب 4 تا 5 برابر قيمت رو جلد می‌فروشند. گفت جمعش می‌کنيم اما نکرده‌اند. خوب، ‌حالا دستی می‌ماند که به نوشتن برود؟ از میان دست‌نوشته‌های احمد محمود @ELDialectico

‍ مونتنی می‌گوید: «زنان را از همان کودکى براى اقدام‌هاى عاشقانه تربیت می‌کنیم، جمال آنان، خودآرائى آنان، علم، کلام و تمام وسایل آنان، فقط متوجه همین هدف است. مربى‌هایشان، جز سیماى عشق، نقشى بر لوح خاطر آنها نمى‌گذارند...» بنابراین دیوانگى است که خواسته باشیم در وجود زن‌ها بر احساسى که برایشان خیلى شدید و طبیعى است لگام بزنیم. جنس دوم سیمون دوبووار @ELDialectico

زن هم به شخصى كه قوى تر است بيشتر دل مى بندد، ولو بيم آن برود كه اين قوت او را خرد كند، و آن وقت است كه در مواقعى كه اين قدرت را احساس مى كند خوشحال تر و زيباتر جلوه مى كند. "بابا گوريو" اونوره دو بالزاك @ELDialectico

‏در اين دنيا برای كفری كردن آدمهای رذلی كه می خواهند همه چيز را از آنچه هست برايت سخت تر كنند راهی بهتر از اين نيست كه وانمود كنی از هيچ چيز دلخور نيستی پرواز بر فراز آشیانه فاخته كن كيسی @ELDialectico

چند ماه پس از آن (۱۱ اکتبر ۱۹۴۷) با اشاره و ارجاع به مقاله‌ای که (با تظاهر به قدردانی) بر ضد او نوشته بودند، نوشت: راستی وقاحت و مادر قحبگی در این ملک تا کجا می‌رود! چه سرزمین لعنتی پست گندیده‌ای، و چه موجودات پست جهنمی بدجنسی دارد! حس می‌کنم که با آنها کوچک‌ترین سنخیت و جنسیت هم نمی‌توانم داشته باشم. این شرح حال عجیب (از من) به قلم محسن احتشامی بود. این اسم را برای اولین بار خواندم اما او خودش را دوست صمیمی من معرفی کرده بود! [به احتمال زیاد نام ساختگی بوده تا هویت نویسنده یا نویسندگان پنهان بماند]. به قدری دروغ گفته و بهتان زده بود... که لایق بود زمامدار آینده مملکت بشود. این مقاله با همکاری کیوانی و سرکیسیان و دخالت صبحی نوشته شده بود و روی سخنش با آخوندها بود، و ادامه می‌دهد که: در این محیط بوگندوی بی‌شرم باید پیه همه چیز را به تن مالید. از طرف دیگر حق کاملا به جانب آنهاست. هر چه بگویند و بکنند کم است. وقتی که آدم میان رجاله‌ها و مادر قحبه‌ها افتاد و با آنها هماهنگی در دزدی و سالوس و تقلب و چاپلوسی و بی‌شرمی نداشت گناهکار است، تا چشمش کور شود! از میان نامه ها به شهید نورایی صادق هدایت @ELDialectico

خورشید مانند تیغ طلائی از کنار سایه دیوار می‌تراشید و برمي‌داشت، کوچه‌ها بین دیوارهای کهنه سفید کرده ممتد می‌شدند. همه جا آرام و گنگ بود، مثل اینکه همه عناصر قانون مقدس آرامش هوای سوزان، قانون سکوت را مراعات کرده بودند، به نظر می‌آمد که در همه جا اسراری پنهان بود، بطوری‌که ریه‌هایم جرأت نفس کشیدن را نداشتند. صادق هدایت بوف کور @ELDialectico

هدیه شریفی، نویسه‌گردانِ کتاب مکاتبات عینی و لاهوتی، به ویژگی‌های دو گویش فارسیِ تاجیکی و ایرانی در صد سال گذاشته می‌پردازد @
هدیه شریفی، نویسه‌گردانِ کتاب مکاتبات عینی و لاهوتی، به ویژگی‌های دو گویش فارسیِ تاجیکی و ایرانی در صد سال گذاشته می‌پردازد @ELDialectico

از زمانِ داروین، عموما بر این باور بوده اند که انسان از نسلِ میمون است، اما این موضوع با لحاظ کردنِ برخی جوانبِ تاریخ و اجتماعِ معاصر ، و در نظر گرفتنِ انیشتین، فروید، بمبِ هیدروژنی، خوزه آلمایو، دیکتاتوری ها، اتاق های گاز و اعدام های دسته جمعی، ادعایی مُهمل به نظر می رسد و صرفا ادعایی است در جهتِ بی حیثیت کردنِ میمون ها و امیدِ واهی بستن به نوعِ بشر ... ستاره خواران رومن گاری @ELDialectico

امروز ۱۳ مهر ماه سالروز درگذشت فریدون فروغی یکی از نوادر تاریخ موسیقی و ترانه‌ی ایران است.تصاویر مربوط به اولین و آخرین کنسرتش در سالهای خاموشی در سال ۱۳۷۸ است. @ELDialectico

بازنشر یادداشت حمیدرضا صدر در مرگ فریدون فروغی (۱۳۲۹-۱۳مهر۱۳۸۰) 🍃🍃🍃 خبر را که می‌شنوم تعجب نمی‌کنم. فریدون فروغی همان جور مُرد که انتظارش را می‌کشیدیم، دق کرد! صدای او برای «تنگنا»‌ بازهای قدیم، باکلام، سیما و زندگی نکبتیِ علی خوشدست گره خورده بود: «دلم از خیلی روزا با کسی نیست. صدایی نه مثل هیچ صدای دیگر، صدایی مثل فریاد. واقعا فریاد، نه ادای فریاد که برای بعضی‌ها عربده قلمداد شد. صدای فروغی نشان از یک دوران بود. نعره‌ای از ته دل، همان چیزی که تلخ‌اندیشی یک عصر به شمار می‌رفت و مهم نبود بعدها عده‌ای آن را دست بیندازند. آن صدا همچون آن فیلم‌ها به عنوان ترکیبی از دوران باقی می‌ماند... فیلم‌های سال‌های بعد و صداهای دهه‌های بعد نشان از ماندگاری داد، تاریخ راه خود را رفت. فروغی وقتی مرد 51 سال داشت و برای کسی که هرگز امکان فعالیت دوباره به دست نیاورد، چه قدر زیاد! احتمالا 10 سال بیش از حد هم زندگی کرده بود! او مدت‌ها پی کسب مجوز مجموعه جدیدش تلاش کرد و ناکام ماند و سینما، رادیو، تلویزیون و مغازه‌ها انباشته بودند از اداهای این دوران مثلا چیزی از نوع علیرضا عصار یا نسخه‌های مضحک تقلیدی مثلا شادمهر عقیلی و کسی نپرسید چه تفاوتی مابین این حضرات و کسی مثل فروغی وجود داشت؟ یک بام و دو هوا تمامی ندارد. ایرج که در ده‌ها فیلم چهچهه زده بود، آثارش را روانه بازار کرد و فروغی که صدایش در چند فیلم پخش شده بود (و برخلاف ایرج از زبان کسی جاری نشد. چه کسی می‌توانست روی آن فریادها لب بزند؟) در حاشیه باقی ماند. دق کردن فریدون فروغی را به جمیع اهالی موسیقی ایران که سینما، رادیو، تلویزیون و مغازه‌ها را تصرف کرده‌اند تبریک می‌گویم. او همان‌طوری جان داد که علی خوشدستِ «تنگنا» مُرد. زندگی باز هم از سینما تبعیت کرد و صدای فروغی با مرگش گره خورد. حالا که فروغی مُرده،کاستش به بازار خواهد آمد، مطمئن باشید. صدایش در راه است.» @ELDialectico

از آن شب زناشویی چنان ساعت های لذت بخشی ساختم که هنگام دمیدن خورشید دیگر خل وچل شده بود. اما واقعیت زود خودش رانمایان کرد .موی رنگ شده بلند شد و ریشه های سیاهش آشکار شد .مچ پای تراشیده اش زبر شد .خیلی زود دهان مرطوبش ،با آن که آن را ازعشق پر می کردم ،با رسوایی شباهتش را به دهان مامانِ وزغ مانندِ مرحومش که اورا در پرتره نفیسی دیده بودم ،آشکار کرد؛ وحالا به جای دخترک رنگ پریده ی هرزه ، پیرزنی درحقیقت بی مغز با پستان های گنده و پاهای کوتاه و چاق روی دست هامبرت هامبرت مانده بود .... لولیتا ولادیمیر ناباکوف @ELDialectico

📖 لولیتا ✍🏻 ولادیمیر ناباکوف ترجمه : اکرم پدرام نیا @ELDialectico

لولیتا از آثار کلاسیک و شاهکارهای ادبیات داستانی قرن بیستم محسوب می‌شود و در رتبه چهارم بهترین رمان انگلیسی زبان کتابخانه مدر
لولیتا از آثار کلاسیک و شاهکارهای ادبیات داستانی قرن بیستم محسوب می‌شود و در رتبه چهارم بهترین رمان انگلیسی زبان کتابخانه مدرن قرار گرفته است. @ELDialectico

هرچقدر هم که با نام‌هایی چون: فرهنگ، شخصیت، روان یا چیزهای دیگر، از زن‌ها خواسته شود که این‌طور یا آن‌طور لباس بپوشند و رفتار کنند هرچقدر هم که دیگران بخواهند به کمک چندین مراقب و نگهبان نادان تمام زن‌ها را، فارغ از بعد تمام انسانی آن‌ها چون یک گله نگه دارند صرف‌نظر از این که برای سرکوب زندگی پر روح این جنس لطیف از چه فشارهایی استفاده می‌شود. هیچ‌یک از این‌ها نمی‌تواند این حقیقت را تغییر دهد که زن همانی است که هست، لطیف ولی در عین‌حال پرقدرت! آن‌قدر پرقدرت که هیچ اجباری را نپذیرد.! 📚 زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند 👤 کلاریسا پینکولا استس @ELDialectico

‍ تاكنون روحيه‌هايِ قوي، روحيه‌هايِ شرير و بلكه قوي‌ترين و شريرترينِ آنها بودند كه باعثِ بيشترين پيشرفت برايِ بشريت شده‌اند. آن‌ها دائماً شور و اشتياق‌هايي را كه رو به خاموشي مي‌گراييده است، دوباره شعله‌ور ساخته‌اند. آن‌ها اين كار را اغلب با توسل به زور، با واژگون‌كردنِ سرحدهايِ مرزي، با هتكِ حرمت باورهايِ مذهبي و همچنين با بنيان‌گذاريِ مذاهبِ نوين يا اخلاقيات جديد انجام داده‌اند. به هر حال «نو» همان «شر» است، زيرا چيزيست كه مي‌خواهد فتح كند، علائمِ مرزي را واژگون كند، مذاهبِ قديمي را از پاي درآورد: فقط كهنه‌ها خير هستند!! 👤 فردریش نیچه 📚 حكمت شادان كتاب اول- قطعه‌ 4 @ELDialectico

شما از روز داوری الهی سخن می‌گویید. اجازه بدهید که با کمال احترام به این حرف بخندم. من بدون ترس و تزلزل در انتظار آن روزم. من چیزی را دیده‌ام که به مراتب از آن سخت‌تر است؛ من داوری آدمیان را دیده‌ام! 👤 آلبر کامو 📚 سقوط @ELDialectico