live like a plant🌱
Closed channel
اگه خواستین باهام حرف بزنین : https://t.me/BiChatBot?start=sc-105805002
Show more767
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-1530 days
Posts Archive
بچه ها شما عاشق سی سالگی به بعد نیستید؟
آدم خوشگل تر ، جذاب تر ، جا افتاده تر ، پخته تر ، آروم تر ، صبورتر به اضافه ی یه حس آرام بخشی که انگار فهمیدی تهش هیچی نیست و قرار نیست دنیا رو نجات بدی ، انگار دیگه میدونی چی میخوای ، حیف که ته دلت ربطش میدی به پیر شدن ولی فوق العاده اس انرژیش .
امیدوارم چهل سالگی از اینجا هم بهتر باشه
چند نفر رو میشناسم که از همون بچگی زندگی خیلی بد باهاشون تا کرده بود ، از خانواده بد و والد نامناسب و محیط آسیب زا بگیر تا نداشتن هیچ پشتوانه مالی یا شبکه حمایتی خانوادگی
از همون سال های نوجوانی خیلی وقت ها بهشون فکر میکردم و براشون ته دلم غصه میخوردم و فکر میکردم چه زندگی غمگینی ، چه باخت بزرگی و همیشه به آینده ی بی سر و سامانشون فکر میکردم، به اینکه شاید خیلی تنها باشن ، شاید آدمهایی باشن که به خاطر شرایط سخت و بدشون تن به هر بدبختی که سر راهشون قرار بگیره بدن .
تموم این سالها حتی تا چند وقت پیش گاهی مینشستم و براشون سناریو بافی میکردم توی ذهنم ، که چه کاری انجام بدن یا چه اتفاقی براشون باید براشون بیافته که شرایط زندگیشون بهتر بشه ، و با ذهن محدود و کوچیکم هربار به بن بست میخوردم .
چند وقتی ازشون بی خبر بودم و امروز درباره شون شنیده ام ،
باورتون نمیشه که چطور زندگی ورق رو براشون چرخونده ، سر میزهایی نشستند که حتی فکر نمیکردند وجود داشته باشه ، قدم به جاهایی گذاشتند و فرصت هایی براشون پیش اومده که سرنوشتشون رو عوض کرده .
جدا از اینکه خیلی برای شخص خودشون خوشحال شدم ، امید و ایمانم هزار برابر قوی شد به زندگی به اعتماد به جریان زندگی ، به تسلیم بودن ، به نقشه نکشیدن با ذهن محدود و کوچیکم
اینجا نوشتم که یادم نره این اعتماد رو ، این فلو یا جریان رو بمونم در لحظه و بسپرم به لحظه
شما هم یادتون باشه ...
شاید همین گوشه دنج کافه ی نینا با همین کیک های خوشمزه و مبل راحتش در حال تموم کردن این مرحله هم از دوستیمون باشه ، شاید آخرین بارهایی باشه قبل اینکه یکیمون بره یه کشور دیگه و یکیمون بره یه شهر دیگه و یکیمون مادر بشه و هزاار اتفاق دیگه این گوشه دنج میشینیم و کوسن رو بغل میکنیم و از زندگی حرف میزنیم، پایان دوره قبلیمون پیاده روهای پاییزی شهری بود که توش دانشجو بودیم و شیرکاکائوی داغ و بوی کتاب تازه و کله داغ و عاشق دختربچه های ۲۰-۲۱ ساله و حرفهایی که هیچوقت تموم نمیشدن و حالا توی بدن های جا افتاده تر با صورت هایی قشنگتر و بلوغ قشنگ و حسابی زن های سی ساله نشستیم و خدا میدونه کی آخرین باره و چقدر قراره دلمون برای این لحظه ها تنگ بشه...
دیشب که این رو نوشتم یه لحظه یکی از دانش اموزام اومد تو ذهنم و قلبم براش تپید بعد اومدم اینجا و این متن رو نوشتم ،
امروز رفتم مدرسه و گفتن که از این مدرسه رفته :)
خیلی عجیب بود .
هرسال که میرم مدرسه بچه های جدیدی که باهاشون آشنا میشم میان یه گوشه از قلبم میشینن و واقعا دوسشون دارم و جالبه چقدر قلب آدم بزرگ و جا داره و چقدر هنوز ادم برای دوست داشتن وجود دارن که شاید هنوز نشناختمشون
تا ابد با دیدن رابطه های خواهری یا برادری قلبم میلرزه ، خیلی کم دارم این حس و رابطه رو،کاش فرصت تجربه کردنش رو داشتم.
مگە اون چیزی کە باید از خانوادە پنهون میکردیم سیگار نبود ؟
پس چرا من الان پروتئین و کراتین رو قایم میکنم؟
ولی کاش اون کنسرت سیروان رو نمیرفتید ، که اون ویدیو ها حداقل توی این یکی ، دو روز وایرال نشه
امروز صبح وقتی از سرویس به اتاقم برگشتم به تختمنگاه کردم وفهمیدم هیچ چیز رودر نیا اندازهی تختم و امنیتی که داخلش دارم دوست ندارم،
امنه ، همیشگیه ، راحته، هیچوقت ترکم نمیکنه ، نمیمیره ، خیانت نمیکنه ، هروقت که بخوام هست و همیشه آغوشش به روم بازه
واقعا دوستش دارم امن ترین جای دنیاست ♥️
من نوشته های قبلم نیستم دیگه ، من وبلاگمنیستم دیگه ، این رو دیروز فهمیدم که اتفاقی چندتا از چیزهایی که قبلا نوشته ام رو خوندم ، انگار هزار هزار سال از اون ادم دورم ، باهاش غریبه ام و حتی دوستش ندارم .
باهاش خداحافظی میکنم و از ته دلم خوشحالم که دیگه اون ادم نیستم .
یه ویدیویی توی اینستا ترند شده که دارن با یه دختری مصاحبه میکنن و اون دختر خیلی بامزه میخنده ، کوچیکه شاید ۱۵/۱۶ سالش باشه
رفتم کامنتا رو خوندم یکی زیرش نوشته بود قشنگ معلومه هنوز دلش نشکسته ... :)
همیشه فکر میکردم مردم افغانستان چطور میتونن طالبان رو تحمل کنند و هنوز به زندگی ادامه بدن ،
این تابستون فهمیدم ...
امروز بعد از تحمل ۲ساعت صبح و ۲ساعت ظهر بی برقی توی خونه ، بی آبی و دوساعت.دیگه بی برقی توی مهمونی در یه محله دیگه ، آخر روز توی باشگاه وسط تمرین برق رفت و من با تمام وجود احساس کردم که تحقیر شدم و به عنوان یک انسان لیاقت بیشتری برای سپری کردن عمرم دارم پس نشستم و گریه کردم، برای تحقیری که با تمام وجود احساس کردم.
چون خواهر /برادر آسیب زننده حتی پدر و مادرت رو ازت میگیرن ، خونه رو ازت میگیرن، امنیت و آرامشی که باید در خونه داشته باشی رو ازت میگیرن، حتی توی هویت اجتماعی و شناختی که بقیه باید ازت داشته باشند تاثیر میزارن
