en
Feedback
Dispersed

Dispersed

Closed channel

یادداشت‌های پراکنده از هر چیزی که توجه‌ام رو جلب کنه.

Show more
865
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-530 days
Posts Archive
البته درک می‌کنم این چیزها خیلی فرهنگیه و ریسکیه آدم اینجوری باشه چون ممکنه بقیه رو برنجونه ولو اینکه خودش اوکی باشه.

یکی از چیزهایی که اینجا خیلی روتینه بین خود آمریکاییا که برای ما و بعضی جوامع دیگه عجیبه اینه که اینها سلام علیک نمی‌کنن همیشه. یعنی مثلا میری تو آفیس طرف سلام علیک نمی‌کنه اما در ادامه‌ی روز باهات حرف می‌زنه و یا اگه کاری داره سلام و احوال‌پرسی نمی‌کنه و مستقیم یه yo یا hi میگه میره سر اصل مطلب. حالا کاری ندارم جالبه یا نه اما اینکه بری سر اصل مطلب رو‌ دوست دارم وقتی با کسی دوستی نزدیکی نداری و واقعا سوال داری و یا اون سوال داره نه دو ساعت احوال‌پرسی فیک بکنیم🥲

خب به پایان اومد تولدبازی و بریم سرکار :||||

photo content

بچه‌هااااا! یه دیقه رفتیم‌ لب آب این کپل رو ببینید داره چیزکیک می‌خوره 😂😂😂😂
بچه‌هااااا! یه دیقه رفتیم‌ لب آب این کپل رو ببینید داره چیزکیک می‌خوره 😂😂😂😂

کلا واقعیت اینه که یه چیزایی هست فقط بین آدمایی با زبون و بک‌گراند مشترک معنی داره.

به خوشگله پاسور هم یاد دادم و خوبم بازی می‌کنه اما متاسفانه چون چیزناله و رجزخونی نداره اونقد عالی نمیشه که با هموطنای گلمون می‌شه😁

اینم دیگه صبحانه‌ای که برای متولد درست کردم 😂
اینم دیگه صبحانه‌ای که برای متولد درست کردم 😂

دوست دارم ببینم و بشنوم و حس کنم.

خرید کالا با اینکه دسترسی به خیلی چیزها وجود داره برام جذابیتشو از دست داده. هیچی نیست بگم بخرم خیلی خوشحال می‌شم و فقط سو کالد خریدن تجربه‌ست که خوشحالم می‌کنه.

photo content
+5

با خوشگله اومدیم یه کابین کوچولوی خیلی دنج و گوگولی کنار دریاچه به مناسبت تولدش. هوای اون بیرون خاکستری و ابریه، می‌خوایم بریم یکم بغل دریاچه راه بریم و گپ بزنیم اما توی کابین اونقد یه جور خوبی دنج و تاریکه که اصلا نمی‌تونم از تخت بیام بیرون.

امروز تولد دوست‌پسرمه و از صبح تا حالا با اینکه اونم دانشگاهه و فاصله‌مون بیست مترم نیست، حتی پنج دقیقه هم فرصت نکردم باهاش حرف بزنم. صبح‌ بهش گفتم چقد دوسش دارم و چقد خوشحالم امسال هم تولدش کنارشم اما دیگه بریم که شب حرف بزنیم :||||

وقتی این خبرها رو‌ می‌خونم و به پشت پرده‌ها فکر می‌کنم، سوای از ناامیدی که میاد سراغم قلبم له می‌شه برای همه‌ی اونهایی که جون عزیزشونو در راه آزادی از دست دادن. قلبم برای محسن کوچکم له می‌شه. چقد سخته باور کردن همه کثافتی که حتی از اون چیزی که واضح بود هم انگاری کثافت‌تره.

به حدی از خبر به قتل رسیدن دکتر متخصص قلب توی یاسوج قلبم درد گرفته که خدا می‌دونه! چقد باید وحشی و بدوی بود آخه! وحشتناکه.

این آخر هفته‌ای که گذشت همش توی لب بودم. یه روز ساعت پنج عصر تا ده باید کار می‌کردم که کرایتریای آزمایش‌ها رعایت بشه. بعد داشتم با خوشگله راه می‌رفتم بهش گفتم من مدتی بعد از طرحم ساعت پنج تا ده شب می‌رفتم سرکار. صبح‌ها تا چهار خونه بودم، یه جور عجیبی حالم خوب بود. صبح‌ها کارای امتحان زبان و اپلای رو می‌کردم، عصرها و شب‌ها می‌رفتم سرکار! صبح‌ها که خونه بودم یه روتین دلچسب داشتم و زندگی می‌کردم با آهستگی. عصرها که می‌‌رفتم سرکار تا برگشتم ده و نیم شب بود… من اصلا هیچ ایده‌ای ندارم اون روزها ضروری بودن یا نه -زندگی یه باره و چه می‌دونم راه‌های دیگه چطور بود- اما می‌تونم بگم که به هر حال همه‌ی اون روزها نهایت منو آورد اینجا که دوسش دارم. و این روزها هم شاید همینه، شاید فردا روزی بگم که این روزها هم منو خواهند برد جایی که دوست دارم، شاید هم نبرن. زندگی همینه، انتخاب‌ها و دست کشیدن‌ها اما چه کار بهتری امروز می‌تونم بکنم؟

کاش خوشگله می‌تونست بعضی از موسیقی‌های فارسی رو بفهمه. اون‌وقت من هم می‌تونستم واقعا بهش با کلام نشون بدم من هم چقد دوسش دارم و چه زن راحت و خوشی هستم کنارش.

من با یاسمن اوکیم و مسئله‌ای باهاش ندارم که شخصی باشه اما این نگاه که گربه‌ها یا حیوونا برکت میارن که تو خرجشون نمونی مشابه ه
من با یاسمن اوکیم و مسئله‌ای باهاش ندارم که شخصی باشه اما این نگاه که گربه‌ها یا حیوونا برکت میارن که تو خرجشون نمونی مشابه همون نگاهی نیست که بچه با خودش پولشو میاره؟

چقد کیف داد شنیدنش. مرسی آذین!

به به زیباااااا