Dispersed
Closed channel
865
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-530 days
Posts Archive
865
البته درک میکنم این چیزها خیلی فرهنگیه و ریسکیه آدم اینجوری باشه چون ممکنه بقیه رو برنجونه ولو اینکه خودش اوکی باشه.
865
یکی از چیزهایی که اینجا خیلی روتینه بین خود آمریکاییا که برای ما و بعضی جوامع دیگه عجیبه اینه که اینها سلام علیک نمیکنن همیشه. یعنی مثلا میری تو آفیس طرف سلام علیک نمیکنه اما در ادامهی روز باهات حرف میزنه و یا اگه کاری داره سلام و احوالپرسی نمیکنه و مستقیم یه yo یا hi میگه میره سر اصل مطلب. حالا کاری ندارم جالبه یا نه اما اینکه بری سر اصل مطلب رو دوست دارم وقتی با کسی دوستی نزدیکی نداری و واقعا سوال داری و یا اون سوال داره نه دو ساعت احوالپرسی فیک بکنیم🥲
865
به خوشگله پاسور هم یاد دادم و خوبم بازی میکنه اما متاسفانه چون چیزناله و رجزخونی نداره اونقد عالی نمیشه که با هموطنای گلمون میشه😁
865
خرید کالا با اینکه دسترسی به خیلی چیزها وجود داره برام جذابیتشو از دست داده. هیچی نیست بگم بخرم خیلی خوشحال میشم و فقط سو کالد خریدن تجربهست که خوشحالم میکنه.
865
با خوشگله اومدیم یه کابین کوچولوی خیلی دنج و گوگولی کنار دریاچه به مناسبت تولدش. هوای اون بیرون خاکستری و ابریه، میخوایم بریم یکم بغل دریاچه راه بریم و گپ بزنیم اما توی کابین اونقد یه جور خوبی دنج و تاریکه که اصلا نمیتونم از تخت بیام بیرون.
865
امروز تولد دوستپسرمه و از صبح تا حالا با اینکه اونم دانشگاهه و فاصلهمون بیست مترم نیست، حتی پنج دقیقه هم فرصت نکردم باهاش حرف بزنم. صبح بهش گفتم چقد دوسش دارم و چقد خوشحالم امسال هم تولدش کنارشم اما دیگه بریم که شب حرف بزنیم :||||
865
وقتی این خبرها رو میخونم و به پشت پردهها فکر میکنم، سوای از ناامیدی که میاد سراغم قلبم له میشه برای همهی اونهایی که جون عزیزشونو در راه آزادی از دست دادن. قلبم برای محسن کوچکم له میشه. چقد سخته باور کردن همه کثافتی که حتی از اون چیزی که واضح بود هم انگاری کثافتتره.
865
به حدی از خبر به قتل رسیدن دکتر متخصص قلب توی یاسوج قلبم درد گرفته که خدا میدونه! چقد باید وحشی و بدوی بود آخه! وحشتناکه.
865
این آخر هفتهای که گذشت همش توی لب بودم. یه روز ساعت پنج عصر تا ده باید کار میکردم که کرایتریای آزمایشها رعایت بشه. بعد داشتم با خوشگله راه میرفتم بهش گفتم من مدتی بعد از طرحم ساعت پنج تا ده شب میرفتم سرکار. صبحها تا چهار خونه بودم، یه جور عجیبی حالم خوب بود. صبحها کارای امتحان زبان و اپلای رو میکردم، عصرها و شبها میرفتم سرکار! صبحها که خونه بودم یه روتین دلچسب داشتم و زندگی میکردم با آهستگی. عصرها که میرفتم سرکار تا برگشتم ده و نیم شب بود… من اصلا هیچ ایدهای ندارم اون روزها ضروری بودن یا نه -زندگی یه باره و چه میدونم راههای دیگه چطور بود- اما میتونم بگم که به هر حال همهی اون روزها نهایت منو آورد اینجا که دوسش دارم.
و این روزها هم شاید همینه، شاید فردا روزی بگم که این روزها هم منو خواهند برد جایی که دوست دارم، شاید هم نبرن. زندگی همینه، انتخابها و دست کشیدنها اما چه کار بهتری امروز میتونم بکنم؟
865
کاش خوشگله میتونست بعضی از موسیقیهای فارسی رو بفهمه. اونوقت من هم میتونستم واقعا بهش با کلام نشون بدم من هم چقد دوسش دارم و چه زن راحت و خوشی هستم کنارش.
865
من با یاسمن اوکیم و مسئلهای باهاش ندارم که شخصی باشه اما این نگاه که گربهها یا حیوونا برکت میارن که تو خرجشون نمونی مشابه همون نگاهی نیست که بچه با خودش پولشو میاره؟
