Dispersed
Closed channel
865
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-530 days
Posts Archive
865
بچهها این گربه خانم زنها بهش دست میزنن فرار میکنه و فقط دوست داره روی پای مردها لم بده :|
865
این زنه فیزیوتراپیسته و بدنش واقعی اما خیلی ورزیدهست. توی بارداری ورزش اونم ورزش سنگین میکنه و توی هر دوتا بارداریش خیلی زیاد ورزش میکرد. بعد این شکمشه بعد از یه ماه زایمان. نگین میرصالحی تقریبا باهاش زایمان کرده بعد میگفت من شکمم تخته چون دنبال بچم میدوم. یعنی میدیا یعنی دروغ!
پیجش:
https://www.instagram.com/reel/C57XNxDLRBd/?igsh=ZWZkMG4yY3h3bzY1
865
یوتوب تاریخی:
https://youtube.com/@deeppodcast?si=bDbDFS0lCInN7Cnp
من فقط یه اپیزود گوش دادم تا حالا.
865
بچهها توی این کافه که نشستیم، یه میز بغلمون هست که سه تا والدن و حدود شش تا بچه و دارن بازی میکنن (بین پنج تا هشت نه سال) بعد یه پسربچه هست بغل من نشسته که واقعا اینقد دوسش داشتم که دلم میخواد بچهی من باشه. وای فداش بشم. اینقدم با دقت گوش میده باید چه کار کنه. دستشو گذاشته زیر چونهاش و گوش میده.
865
دارم دنبال یه کتاب صوتی خوب میگردم همچنان.
یادتونه گفتم که maybe you should talk to someone رو گوش دادم و خیلی دوست داشتم؟ بعد بر پایهی اون بهم یه سری کتاب پیشنهاد کرد که یه چیزی از جنس مقاومت رو آورد توی ذهنم که دوست دارم بنویسمش:
کتابهای خودیاری (البته مطمئن نیستم این کتاب خودیاری باشه چون بیشتر روایت بود) و شفقت و درک کردن خود رو من دوست دارم چون دوست دارم کنار خودم بایستم و به خودم کمک کنم اما چیزی که دوست ندارم اینه که بشینم مدام این مدل کتابها رو بخونم/بشنوم چون من فکر میکنم آدم رو میندازه زیادی توی نگاه به خودش به عنوان کسی که چیزی دردناک رو پشت سر گذاشته به شکلی که بخشی از هویت من باشه و من اینو دوست ندارم.
865
خب بچهها دوست ندارید بدونید، نخونید.
اولش من فکر کردم شبیه دوازده مرد خشمگینه (12 angry men) اما بعدش حس کردم نه داستان متفاوته. به نظرتون کجای داستان نقطهی مهمش بود؟
به نظر من اونجا که دنیل پرسید باید دروغ بگم؟ بعد مارج گفت نه باید انتخاب کنی.
بعد دنیل انتخاب کرد که اون قسمت مکالمه با پدرشو بگه. ممکنه چیزای دیگه هم بوده که میتونست بگه اما تصمیم گرفت این بخش رو بگه. شما چی فکر میکنید؟
865
امروز داشتم از خونه میرفتم بیرون در اولین روز زمستون که یهو برگشتم و این صحنه رو دیدم و دوسش داشتم.
کاناپههایی که یکیش از خونهی قبلی منه و یکیش برای خوشگلهست، گلی که به خوشگله گفتم برای یلدای بگیره و دیگه زیادی جدی گرفت، چندتا پرتقال رندوم و کتاب حافظ روی کاناپه. خونهی کوچولوی ما.
865
با اینکه از مهاجرت کردن خیلی راضیم و به نظر خودم زندگی من بدون اومدن اینجا توی ایران خیلی چیزها کم داشت، اما دوست دارم بچم هیچوقت نفهمه مهاجرت چیه و جایی که به دنیا اومده بزرگ بشه و زندگی عادی داشته باشه.
865
سالهای اول بالاخص سال اول، این موقع سال خیلی سخت میگذره چون کریسمس عین نوروز برای ما، یه مراسم خانوادگیه و همه میرن پیش خانوادههاشون و همه دور هم جمع میشن و مهاجر بالاخص اگه تنها باشه واقعا این واقعیت بیشتر میخوره تو صورتش که اون این شرایط زو نداره.
پارسال این موقعها چندین روز رفتم خونهی دوستم ایالت بغلی و واقعا میگم اینقد خوش گذشت که حد نداشت و حسابی هم ریلکس کردم توی فضای امن بودنشون. وقتی سال اولیها رو میبینم میفهمم چقد به من آسون و خوش و عالی گذشت پارسال و چقد خوششانس بودم و هستم که دوست عزیز و مهربونمو دارم❤️
865
امروز همکارم/دوست دور بهم گفت من منتظرت بود ببینمت و بهت خبر خوب رو بدم. بعد بهم حلقهاش رو نشون داد که دوستپسرش دیشب ازش خواستگاری کرده.
وای عاشق شنیدن خبرای خوبم! 🫠🫠
