Dispersed
Closed channel
865
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-530 days
Posts Archive
865
هربار توی یه چیزی شکست میخورم یا نه میشنوم، حس میکنم باید سریع خودمو جمع کنم و دوباره شروع کنم و بترکونم اما متاسفانه بعضی اوقات جای این کار فقط باید صبر کنم.
865
وقتی جوونتر بودم خیلی برام مهمتر بود حتما پارتنر و خانواده به تولدم خیلی اهمیت بدن و حتما برام تولد بگیرن و یا یه پلنی داشته باشن که گاهی رخ میداد گاهی هم نه. نمیدونم از سی سالگی یا قبلترش اهمیتش برام کمتر شد و از الان تا ته عمرم هر سال حتما برای خودم تولد میگیرم - اون مدلی که خودم دوست دارم- و توی این دو سال اخیر خوشگله تولدمو پلن کرده که ازش ممنونم اما اگه هم نمیکرد خودم حتما یه کاری میکردم مثلا پارسال سفر به نیویورک هدیهی اون بود که یه دنیا ارزش داشت برام اما اگه هم نبود، خودم میرفتم نیویورک. حس میکنم جایی از زندگی هستم که به قول اینا باید enjoy yourself کنم و قدر خودمو بیشتر میدونم.
865
سلامی از سی و یک سالگی. باور کردنی نیست هنوزم این عدد سه سنم. قلبم قلب یه آدم بیست و چهار سالهست. شاید بیست و دو ساله…
865
هر سال برای خودم یه نوت برای تولدم مینویسم. امسال مغزم دوست داشت انگلیسی بنویسه و در واقع اصلا فارسیش نیومد.
865
من از اون آدمهایی هستم که جای تحلیل مدام بقیه، علاقمندم به دیدن داینامیکهای روابط خودم با دیگران چون جز در موارد محدود که طرف مقابل یه دیوانهی جامعهستیز باشه، داینامیک ادامه پیدا میکنه چون من هم توش نقشی دارم حتی اگه توش تقصیری ندارم.
من اگه توی این نوع داینامیکها به طور مداوم قرار میگیرم که آزارم میده یعنی یه جایی من دارم نقشی رو ایفا میکنم که این داینامیک ادامه پیدا میکنه و موقعی که من عوض/ترکش کنم ناخودآگاه داینامیک نمیتونه ثابت بمونه.
865
چند وقته متوجه میشم یه سری حرفها آزارم میده که در واقع حرفهای خیلی مثبتی هستن اما نمیدونستم دقیقا داره دست رو کجا میذاره اما احساس رو معتبر دونستم و گذاشتم بمونه تا یه چیزایی دستم اومد:
-واقعا بهترین مراجع منی، دقت به جزییات و اینکه حواست به همه چیز هست خیلی خوبه.
-خیالم راحته هر وقت کاری رو به تو میسپارم.
-خیلی ازت فلان چیز رو یاد گرفتم.
-من فلان مشکل رو دارم دوست دارم نظرتو بپرسم (جز دوستای نزدیکم که باهاشون روتین در ارتباطم).
- اعتماد دارم بهت خیالم راحته همه چیز رو مدیریت میکنی.
-تو از پس هر چلنجی برمیای.
-میشه اینو برام باز کنی بیشتر توضیح بدی من عاشق وقتیایم که توضیح میدی.
و این مدل حرفها و هزاران مثال دیگه. برنامه اینه تا جایی که میشه از این اینترکشنها دوری کنم همه جا تا ببینم چی میشه.
865
بچهها هرچی آمریکایی خوب باشه پارتی کردناشون به گرد پای ما هم نمیرسه. کاش بشه باز اونجوری با آدمایی که دوسشون دارم پارتی کنم.
865
بیشتر انرژی مغز من این روزها صرف rewire کردن مغزم میشه. شاید یه روزی دیگه تمرین نباشه و این سیمپیچی جدید به حالت دیفالت دربیاد. به امید اون روز!
865
دوست دارم یه باکت لیست درست کنم از کارهایی که دوست دارم توی عمرم انجام بدم و یا جاهایی که دوست دارم ببینم. من تا حالا اصلا چنین چیزی نداشتم به شکل یه لیست واقعی. جاهایی هست توی دنیا که بعدها بهشون سفر خواهم کرد اما همونها هم توی باکت لیستم نیستن چون اصلا باکت لیستی وجود نداره!
هرچقد توی کار و پول بلندپروازم، توی خوشی و عشق و حال خیلی قانعم! اینو دوست ندارم. از قناعت کلا خوشم نمیاد بالاخص قناعت تجربه.
865
گاهی پیش میاد یه چیز رندوم میخونم و جوابمو میگیرم. این پست سما در مورد مادری یکی از اونها بود. نه تنها در مورد مادری، بلکه در مورد هر تغییری که ایجاد میکنم شاید یه روز بیاد که دیگه آگاهانه تمرینش نکنم و توش جا افتاده باشم. عین اون هویت انگلیسیم که گفتم یه روز فهمیدم که دیگه یه لباس به تن من نیست، بلکه لایهای از پوست منه.
865
موراکامی اینو در مورد خودش و زنش نوشته که زنش هیچوقت مشکل اضافه وزن نداشته و کلا با مفاهیمی مثل کالری و کاهش وزن و ورزش برای کنترل وزن و این چیزها بیگانه بوده اما خود موراکامی چون با این ماجراها درگیر بوده در نهایت دونده میشه و دونده شدن زندگی کاری و نویسندگیشم عوض میکنه.
این داستان من و خوشگله هم هست. اصلا نمیدونه کالری غذا دقیقا چیه. غذاها فقط به نظرش سالم و غیرسالمن که همینم کلی غلط داره نگاهش. من چون در همهی بزرگسالیم آگاهانه و با تلاش وزنمو ثابت نگه داشتم و همیشه جسته گریخته یه ورزشایی کردم، درین باره هم خیلی بیشتر میدونم هم خیلی بیشتر رعایت میکنم و هم خیلی راحت میتونم به محتوای اینجوری گوش بدم چون میدونم تلاش ابدی باید بکنم.
نمیدونم شاید این هم یه جورایی یه هدیهست!
865
دوستم بهم گفت به نظرت چرا تراپی روی من جواب نمیده پیش هر تراپیستی که میرم؟
گفتم نظر واقعی منو میخوای یا میخوای بهت بگم همه تراپیستایی که رفتن بدن؟
گفت نظرتو بگو.
گفتم چون اصرار داری از شیراز بری مشهد اما توی راه جنگل ببینی. اصرار داری توی این راه باید جنگل ببینی! خب هیچ تراپیستی نمیتونه اینو بهت بده دیگه! یا باید ببینی توی این راه جنگل نیست و با کویر کیف کنی و بپذیری یا بری دنبال جنگل که این راهش نیست.
