en
Feedback
آرشیو دسر و غذای محلی

آرشیو دسر و غذای محلی

Open in Telegram

آرشیو دسر و غذای محلی: https://t.me/joinchat/AAAAAEG4FCP-j095zO4UWg آرشیو دسر و غذای محلی گلچینی از تمام دستورات امتحان شده ،کانال را به دوستان خود معرفی کنید تعرفه ی تبلیغات👇👇👇 @Advertablig ارتباط با ادمین👇👇👇 @Kiyan1212 @ghazaymahaly

Show more
1 495
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-330 days
Posts Archive
دلشوره 1: #پارت۱۴۸ ..آخه تو دست تنها چیکار میتوني بکني ..نگرانتم يه کمي لحنمو شوخ کردم تا شايد بتونم از اين تصمیم منصرفش کنم .. دلم نمیخواست تو زندگیم دروغي به باباجون و مامانیم بگم ولي اين دروغ اگر چه مصلحتي به نفع خودشون بود و به موقعش همه چي رو بهشون میگفتم .. _ نه بابا جون پدر و مادر دوستمم هستن نگران نباشید .. حالا بهم اجازه میديد بابا _ باشه چي بگم بهت آخه . .سعي کن اگه تونستي شب برگردي تا مزاحمشون نباشي .. _ نه بابا خودشون اصرار دارن .. #پارت۱۴۹ بابا _ حالا کدوم دوستت هست ؟ چي بگم حالا . اگه بگم سانازه که اون و خونوادشو میشناسن و امکان اينکه بخوان برن عیادت زياده .. آگه بگه نازیلاه که اونم مسافرته .. چي بگم ..اِمـــــــم ..! _ ام بابا جون شیده هست .. يکی از دوستام شما نمیشناسیش صداي ماماني از اونور بلند شد . مامان _ يعني چي وحید ؟ بهش بگو برگرده .ما که اون دوستشو نمیشناسیم ممکنه ناراحت بشن .. #پارت۱۵۰ خندم گرفت .مامان همیشه نگران بود .. الهي قربون اون نگرانیش برم من .. صدامو صاف کردم و با تک خنده جوابشونو دادم .. خیلي تلاش کردم تا ناراحتي از صدام پیدا نباشه و انگار موفق بودم .. _ اي جونم بابايي دوباره گوشي رو گذاشتي رو اسپیکر ؟ بابا _ اي پدر سوخته تو باز از من ايراد گرفتي _ اي جونم ددي خوشتون میاد به خودتون فحش میديد ؟ از ما گفتن بودا .. بابا _ اي شیطون ..چیکار کنم د يگه وادارم میکني .. بالاخره هر کي خربزه بخوره بايد پاي لرزشم‌ بشینه ديگه

دلشوره 1: #پارت۱۴۱ امید _ چي شده اخه دختر ؟ اينجا چیکار میکني ؟ میدوني وقتي بهم گفتي اينجايي چه حالي بهم دست داد تو همین موقع يهو در اتاق با شتاب باز شد و يه نفر اومد داخل .. چون من صورتم به سمت در بود ديدم ولي امید تا خواست برگرده اون بدون اينکه بخواد درو ببنده يه پوزخند زد و رفت .. همین ..برام مهم نبود که منو تو چه وضعیتي ديده .. اتفاقا بهترم بود .. امکان داشت اينطوري نظرش عوض بشه . امید _ کجايي تو دختر ..؟ میگم کي بود #پارت۱۴۲ به خودم اومدم و امید و ديدم که با دو دستش شونه هامو گرفته بود و داشت منو تکون میداد دستاشو از رو شونه هام جدا کردم و دوباره بغلش کردم .. نمیخواستم اشک بريزم الان به اين آغوش نیاز داشتم .. _ هیچي .يکي از پرستارا بود که نیومد .. امید _ خب اشکالي نداره .. تمیخواي بگي چه اتفاقي برات افتاده ؟ _چرا بهت میگم ولي نه اينجا سري به نشونه ي باشه تکون داد و خودشو ازم جدا کرد .. #پارت۱۴۳ امید _ پس تو اينجا بشین تا من برم کاراي مرخصیتو انجام بدم .. _ باشه به گفتن همین يه کلمه اکتفا کردم . .وقتي امید رفت با صداي گوشیم که نشون از اين بود اس ام اس دارم نگاه کردم .. گوشي رو برداشتم و نگاه کردم .. از يه شماره ي ناشناس بود .. اولش خواستم پاکش کنم ولي کنجکاويم باعث شد که ببینم متن توي اين پیام ناشناس چي میتونه باشه با باز کردن پیام و خوندش يه پوزخند اومد رو لبام .. چطوري شماره ي منو پیدا کرده بود ؟ اين يه سوال بود که داشت تا مغز استخونام نفوذ میکرد #پارت۱۴۴ پیام ساسان.. بهتره که از عشقت فاصله بگیري .. اين يه تهديد يا هر چیز ديگه اي نیست بلکه اجباره يه قانونه کسي که وارد زندگیه ساسان میشه حق هیچ انتخابي رو نداره پس به نفع خودت و اون عشقته که ديگه با هم نبینمتون .. همین ؟؟ منظورش چي بود ؟ اين چه پیامي بود ؟ واقعا به داشتن عقل اونم تو سر اين بشر شک کردم .. کسي نمیتونه منو مجبور به انجام کاري کنه .. هیچ کس ...پیش خودش چي فکر کرده ..؟ من رزیتا هستم ..نه يه دختر معمولي .. دوباره گوشي تو دستم لرزيد و بعد از اون موزيک دلنشیني بود که پیچید تو اتاق .. #پارت۱۴۵ دو باره به گوشي نگاه کردم و با ديدن اسم پدر عزيزم که رو گوشي خاموش و روشن میشد دلم ريخت .. خدايا من تا حالا بهشون دروغ نگفته بودم .. چیکار میتونستم الان انجام بدم .. با يه ذره دو دلي گوشي رو جواب دادم يه لحظه مکث کردم و بعد اين تن صدام بود که پیچید تو گوشي .. _ سلام بابا جون بابا _ سلام دختر عزيزم ..نمیخواي بیاي خونه ؟ _ چرا پدر میام البته يه چند ساعت ديگه اگه اشکالي نداشته باشه #پارت۱۴۶ بابا _ يعني اينقدر از خونه ي پدرت زده شدي که دوست نداري بعد از دو روز هم دل از اون رفیقت‌بکني . لحن شوخش باعث شد که بخندم .. بابا _ نه اشکالي نداره ولي سعي کن زود بیاي باشه بابا جون به ماماني هم سلام برسون و از طرف من ببوسش آقاي دکتر میالني به بخش آي سي يو .. آقاي دکتر میالني به بخش آي سي يو .. با بلند شدن صداي پرستار تو اين موقعیت چشمامو واسه لحظه اي روي هم گذاشتم ..لعنت بهت .. #پارت۱۴۷ بابا _ رزیتا دخترم اين صداي چي بود ؟ بیمارستاني ؟ اتفاقي برات افتاده ؟ _ نه بابا جون ، يکي از دوستام مشکلي براش پیش اومده بود از ديشب تا حالا کنارشم .. الانم مرخص شده امشبم اگه اجازه بديد پیشش میمونم تا فردا صبح . و اين بود اولین دروغ به عزيز ترين کسي که داشتم و میپرستیدمش ..صداي بابا هنوزم نگران بود و انگار که کاملا باور نکرده .. بابا _ دخترم اگه مشکل جدي هست آدرس بده تا منم بیام ..آخه

ادامه ی رمان....

دلشوره 1: #پارت۱۳۸ نکنه بابا باشه ..اگه بود چي بهش بگم .؟ با يه کمي اضطراب گوشي رو برداشتم و به اسم کسي که به من زنگ میزد نگاه کردم .. با ديدن اسم ساره يه نفس راحت کشیدم .. با کمي تعلل دستم قسمت سبز گوشي رو لمس کرد و باعث شد که صداي ساره بپیچه تو گوشم .. ساره _ رزیتا کدومــــــــم جهنم دره اي هستي که هر چي زنگ میزنم جواب نمیدي ؟ هان ؟ _ سلام ساره ؟ فکر کنم متوجه بغض تو صدام شد که با نگراني ازم پرسید #پارت۱۳۹ ساره_ رزیتا حالت خوبه ؟ کجايي ؟ اتفاقي افتاده ؟ مشکلي پیدا کردي ؟ د حرف بزن ديگه جون به لبم کردي .. يه لبخند محو اومد رو لبام ولي همون لبخند هم با به ياد آوردن حرفاي ساسان از بین رفت .. با حالت گرفته اي جوابشو دادم .. _ نه ساره اصلا خوب نیستم . دلم يه بغل میخواد که سیر توش گريه کنم .. ساره _ چه اتفاقي افتاده ؟ عزيزم من که هستم ؟ بیا پیش خودم با باز شدن در اتاق نگام چرخید روي کسي که با اضطراب وارد اتاق شد و بدون بستن در به سمتم حجوم آورد .. #پارت۱۴۰ امید _ رزیتا حالت خوبه ؟ ديگه صحیح ندونستم که جلوي امید با ساره در مورد اين موضوع حرف بزنم بخاطر همین گذاشتمش واسه يه وقت ديگه .. _ ساره بعدا بهت زنگ میزنم میام پیشت ساره _ باشه منتظرم .پس کاري نداري ؟ _ نه برو ساره _ باي _ خدا سعدي بعد از قطع کردن گوشي يهو فرو رفتم تو يه جاي امن ..امید بود که منو کشیده بود سمت خودش و با دستش داشت کمرمو نوازش میکرد .. صداشو که به وضوح میلرزيد شنیدم

دلشوره 1: #پارت۱۳۱ ..دوستام همیشه بهم میگفتن خدا به داد شوهرت برسه بدبخت شب ازدواج هیچ کاري نمیتونه بکنه .. و بعد میزدن زير خنده .. با صداي دکتر که داشت دستشو جلوي صورتم تکون میداد به خودم اومدم.. کیارش- حالت خوبه ؟ با توام .. _ هان ..نه يعني بله ؟ کیارش _ باتوام میگم حالت خوبه ؟ _ بله ببخشید يه لحظه حواسم پرت شد ..چیزي گفتید #پارت۱۳۲ کیارش _ اشکالي نداره ..گفتم کار ساسانه ؟ با گنگ بهش نگاه کردم .. اين اون رواني رو از کجا میشناخت ؟ و از همه مهمتر از کجا میدونست که اين کار اونه . _ بله ؟ کیارش _ تعجب نکن ..صد در صد مطمئن هستم که کار خودشه .. _ ولي شما .. کیارش _ میدونم که از صمیمیت و رفتارم تعجب کردي . و همینطور اينکه از کجا مطمئن هستم که کار ساسانه.. راستش من پسر دايي ساسان هستم و شب خواستگاري هم بودم .. #پارت۱۳۳ پس اون پسر دومي که همراه اونا بودن اين بود .. گفتم چقدر قیافش آشناست ها .. آخه اون شب من حتي به ساسان هم نگاه نکردم چه برسه به اين بیچاره که همراهشون بود .. _ آهان شرمنده نشناختمتون .. کیارش با شیطنت ابروهاشو انداخت و به حرف اومد کیارش _ اشکالي نداره زن داداش ولي انگار حسابي جريش کرده بودي که اين بلا رو سرت آورده .. فقط يه لبخند زدم .. از لفظ زن داداشش اصلا خوشم نیومد .. راستش من اصلا دلم نمیخواست که زن اون رواني بشم .. الان که هیچ صنمي باهام نداره داره اينطوري رفتار میکنه ..چه برسه به موقعي که زنشم بشم .. اونوقت بايد بیان جنازمو از تو خونش جمع کنن.. #پارت۱۳۴ کیارشم بعد از چند تا سفارش و اين چیزا از اتاق رفت بیرون .. دوباره رفتم تو فکر . راستش تصمیم گرفته بودم که جوابشو رد بدم .. حرفاشو جدي نگرفته بودم هیچ کدومشونو .. مثلا  میخواست چیکار کنه باهام ؟ هیچ کاري نمیتونست بکنه مملکت قانون داره الکي که نیست .. ........... الان تقريبا ساعت 1 بعد از ظهره و منم تصمیم گرفته بودم حداقل به امید خبر بدم که کجام و اين کارو کردم.. بیچاره کلي بهم زنگ زده بود و پیام فرستاده بود ولي جوابشو نداده بودم راستش نمیدونستم که قراره اين همه مدت تو بیمارستان بمونم .. #پارت۱۳۵ پدر جونم بعد از کلي عذر خواهي و شرمندگي از کار پسرش و اطمینان از اينکه امید میاد رفت ..البته خودش نمیخواست که بره کلي بهش التماس کردم تا راضي شد راستش اصلا دلم نمیخواست که امید چیزي بدونه .. راستش تصمیم داشتم چیز ديگه اي رو بهونه بیارم دلم نمیخواست که بفهمه اين کار ساسانه . دلیلشو نمیدونستم ولي فقط همینو میدونستم که اصلا دلم نمیخواست کسي از اين موضوع با خبر شه .. من تصمیم خودمو گرفته بودم #پارت۱۳۶ ..بهش جواب رد میدادم و همون فرداش میرفتم يه شهر ديگه ..پیش خالم..میرفتم شیراز از کجا میتونست منو پیدا کنه ..؟ هیچ کاري نمیتونست بکنه .. و اينکه يه خبر خوب ديگه هم اين بود که سعیديان رو گرفته بودن و ديگه با اون چک و صفته هاي پدرم هیچ کاري نمیتونست انجام بده .. اما بی خبر از اين بودم که با اين تصمیم اشتبام دارم قبر خودمو با دستاي خودم میکنم .. لباسهاي بیمارستان رو با لباساي خودم عوض کرده بودم و روي تخت آماده نشسته بودم تا امید بیاد و بعد از انجام کاراي مرخصیم از اينجا بريم #پارت۱۳۷ بي دلیل به دستام زل زده بودم .. البته بي دلیل بي دلیل هم نبود فکرم درگیر بود . درگیر اين مشکل ..يعني میتونستم از دستش فرار کنم ؟ اگه منو پیدا میکرد چي ؟ اونطوري که اون رفتار کرد بعید نیست .. ولي ..ولي نمیدونم ، نمیتونم راه درست رو انتخاب کنم .. اما اينو هم مطمئن هستم که ازدواج با اين ساديسمي حماقت محض هستش .. چشمم افتاد به گوشیم که صفحه ي نمايشگرش داشت خاموش و روشن میشد . يعني کي میتونه باشه

ادامه ی رمان....

برای خرید رمان کامل به آید زیر مراجعه فرمایید👇👇👇 @kiyan1212

دلشوره 1: #پارت۱۲۹ ..نه بابا چه قد زود چايي نخورده داداشي شد اين ؟ کیارش _ چیه ؟ از چي تعجب کردي ؟ _ هیـــ...هیچي کیارش  _ خب خانم بگو ببینم دردي چیزي نداري ؟ _ نه ..فقط يه کمي سرم درد میکنه.. کیارش _ اشکالي نداره با مسکن بهتر میشي اين دردا طبیعیه . _ ببخشید آقاي دکتر کیارش_ بله ؟ _ من از کي تا حالا بیهوشم ؟ کیارش_ از ديشب تا الان که تقريبا ظهره البته چند بار به هوش اومدي #پارت۱۳۰ که دوباره از هوش رفتي شک عصبیه ي خیلي بدي بهت وارد شده بود .. _ شک عصبي ؟ خب معلومه با اون حرفا و ديوونه بازياي ديروزيه اون ديوونه ي رواني بايدم اين بلا سرم میومد ..اونم مني که تا حالا هیچ بي احترامیي بهم نشده بود .. با کار ديروزش يهو يادم به دستم افتاد نگاهي به مچ دستم انداختم که آه از نهادم بلند شد .. خداي من حالا با اين چیکار کنم ؟ گردنم کم بود که واسه دستمم اين کارو کرد . .درسته که پوستم‌ برنز بود ولي پوست فوق حساس و لطیفي داشتم که با کوچیکترين فشاري خیلي سريع کبود میشد

دلشوره 1: #پارت۱۲۱ ساسان _ چه غلطي کردي تو ؟ چه زري زدي ؟ تــــــــــــــو خیلي بیخود میکني که اون دهنگشادتو باز میکني و زر زر میکني دختره ي بیناموس .. تو خیلي گوه میخوري که گنده تر از اون دهن گشادت حرف میزني .. حقته بزنم الان نفلت کنم .. ولي نه واسه عذاب دادنت راه هاي خیلي بهتري هم هست .. يکمي تو صورتم نگاه کرد و وقتي ديد که دارم با ترس نگاش میکنم يه پوزخند زد .موهامو بیشتر کشید طوري که سرم از رو بالشت بلند شد اونم سرشو نزديک گوشم کرد و با تمسخر غريد #پارت۱۲۲ ساسان _ بلایي به سرت بیارم که مرغاي آسمون که سحله کل دنیا به حالت زار بزنن ..اينو يادت باشه تا ديگه جلوي من اون زبون سه متريتو تکون تکون ندي .. چون اگه اين دفعه يه کمیشو کوتاه کردم دفعه ي بعدي از ته حلقت میکنمش که کلا بی زبون شي موهامو ول کرد و سرشم برد عقب دستشو به نشونه ي تحديد گرفت سمتم ساسان _ من به همراه پدرم پس فردا میايم خونتون بهتره جوابت مثبت باشه چون اگه منفي باشه قول نمیدم که ديگه بتوني خونوادتو ببیني .. فکرم نکن که از حرفاي پدرم بی خبرم #پارت۱۲۳ پس بهتره زبون به دهن بگیري و الان که اومد جوابتو بش بگي وگرنه من میدونم و تو شکه بودم و حتي نمیتونستم حرف بزنم تا دهن باز میکردم چیزي بگم خفه میشدم .. اين چرا اينطوري میکنه ؟ چرا دلش میخواد منو هي عذاب بده ؟ آخه من مگه چه هیزم تري بهش فروختم که بايد بخاطرش مجازات بشم .. بالاخره به خودم اومدم و زبونمو باز شد _ تو خیلي بیخود میکني که بخواي کاري کني چي گفتم همش اثرات ترسه #پارت۱۲۴ کي گفته من حاضرم زن توي رواني بشم .. عمرا ،حاضرم خودکشي کنم ولي زن تو نشم ... خواستم ادامه بدم که با فشاري که به مچ دستم آورد صدام خفه شد و شروع کردم به ناله کردن .. نامرد همچین دستمو گرفته بود و فشارش میداد که ديگه اشکم داشت میريخت .. _ آي آي دستمو ول کن رواني شکست ..آخ با تو ام ساسان _ خوبه که میدوني روانیم پس بهتره باهام راه بیاي حرفات و نشنیده میگیرم .. میدونم که مامان باباتو خیلي دوست داري پس کاري نکن کاريو که نمیخوام باهات بکنم ..گرفتي #پارت۱۲۵ بعد به شدت دستمو پرت کرد که محکم خورد به لبه ي تخت و آخم بلند شد ..به سمت در رفت و درو بازش کرد قبل از اينکه بره بیرون دوباره برگشت سمتمو انگشت اشارشو به حالت تهديد وار گرفت سمتم ساسان _ بهتره به حرفايي که بهت زدم عمل کني ..چون اينو بدون که اگه بخواي دورم بزني آنچنان حالي ازت بگیرم که تا جون داري يادت نره .. بعد هم رفت بیرون و درو محم زد به هم .. با بیرون رفتنش از اتاق شدت ريزش اشکام بیشتر شد #پارت۱۲۶ همینطور دستم بود که از درد زياد نمیتونستم تکونش بدم نامرد همچین مچ دستمو فشار میداد که نزديک بود پودرش کنه .. با به ياد آوريه حرفاش از بس شدت گريم زياد شده بود به نفس نفس افتاده بودم و نمیتونستم درست نفس بکشم .. شايد کل حرفاش 1 دقیقه هم نشد . .ولي همچین منو به رگبار گناه نکرده بست که الان حتي خودمم به خودم شک کردم که نکنه کاري کردم و خودم خبر نداشتم .. يهو احساس کردم که راه تنفسیم بسته شده هر چي تلاش میکردم که يه کمي هوا وارد ريه هام بشه اما دريغ از يه ذره اکسیژن #پارت۱۲۷ ..خدا به دادم رسید وگرنه مرگم حتمي بود .. چون همون لحظه در اتاق به شدت باز شد و اول پدرجون و پشت سرش دوتا نگهبان به همرا يه دکتر و دو تا پرستار خیلي سريع وارد اتاق شدن .. دکتر تا منو تو اون حال ديد سريع با صداي بلند به پرستارا تشر زد . دوئیدنشون رو به سمتم ديدم ولي چون ديگه تحملم تموم شده بود چشام بسته شد و بیهوش شدم .. .............. با سوزش دستم چشمامو باز کردم و با ديدن همون دکتري که بهم کارتشو داده بود خیالم راحت شد #پارت۱۲۸ ..فکر میکردم که ساسانه و دوباره اومده سراغم .. ببین باهام چیکار کرده که حتي از حضورشم وحشت دارم.. فکر کنم داشت ازم خون میگرفت .. اصلا اسم اين دکتره چي بود ؟؟؟ صبر کن ببینم ..اه من که اينقدر کم حافظه نبودم .. چیني بین ابروهام اومد و سخت تو فکر اين بودم که اسم اين دکتر خوشتیپ و خوش اخلاق چي بود؟ بالاخره با ديدن کارتي که رو سینش بود يادم اومد اسمش چي بود .. کیارش فهمیده يه لبخند نشست رو لبام کیارش _ به به چه عجب بالاخره خانم غش غشو تصمیم گرفتن بیدار شن ؟ از اين لحن صمیمیه دکتر يهو چشام گرد شد

ادامه ی رمان....

#پارت۱۲۰ بهم‌ مجال حرف زدن نمیداد .. انگار میخواست کل موهامو از ريشه بکنه .. خیلي ترسیده بودم خیلي ساسان از لاي دندوناش غريد .. صداشم دو رگه شده بود .. نبض گردنشم میزد خیلي وضعیت بدي بود پدر جونم وقتي ديد کاري از دستش بر نمیاد و حريف پسرش نمیشه سريع از اتاق رفت بیرون با بسته شدن در اول صداش همون ولوم کم بود ولي يه دفعه چنان فريادي زد که گوشام تا دو ساعت بعدش سوت میکشید

#پارت۱۱۸ ساسان در خواب بیند پنبه دانه .. عصبي يه قدم برداشت سمتم که پدر جون خیلي زود پريد سمتش و دستشو گرفت .. ساسان _ چه زري زدي ؟ به من میگي شتر ؟ خندم گرفته بود ..بابا اين واقعا يه مشکلي داره .. آخه من چطور يه سال رو با اين نره غول سپري کنم ..؟ _ مگه به خودت شکي داري ؟ ساسان _ هي دختر خانم بهتره حواست به طرز حرف زدنت باشه وگرنه تضمین نمیکنم که بلايي سرت نیاد#پارت۱۱۹ برو بابا کم زر زر کن خر کي باشي تو که بخواي بلایي سر من بیاري ؟ يهو با اين حرف من جري تر شد و با يه حرکت پدرشو هل داد اونم کمي عقب رفت و خورد زمین ..قیافش خیلي وحشتناک شده بود ..اونقدر عصبي شده بود که کل صورتش به کبودي میزد از خشم زياد هم هي دندوناشو به هم میسائید ، به سمتم حمله کرد و با يه دستش موهامو سفت گرفت و داشت میکشید .. هم از ترس زبونم بند اومده بود و هم دردي که حاصل کشیده شدن بیش از حد موهام بود

دلشوره 1: #پارت۱۱۱ .اين بود که موقع خواستگاري با مخالفت شديدش رو به رو شديم . ولي سارا به حرف هیچکش گوش نمیداد و بازم کار خودشو میکرد .. اين بود که مارو نگران میکرد .. آخر سرم اون چیزي که نبايد میشد شد .. _ اما اينا هیچکدوم تقصیر من نیست .. به من هیچ ربطي نداره ... آريایی _ درسته منم همینو میگم ولي ساسان بد کینه به دل گرفته و اونم به خاطر همین دنبال مقصر میگرده .. پريدم وسط حرفش _ و لابد اون مقصرم منم نه ؟ با شرمندگي نگام کرد .. اي خدا آخه اين چه وضعیه که گرفتارش شدم #پارت۱۱۲ آريایی _ دخترم اولش منم با ازدواج شما مخالف بودم اما وقتي سعیديان از روحیت و چیزاي ديگت حرف میزد کم کم پشیمون شدم ولي پشیمونیه اصلیم موقعي بود که ديدمت اونجا بود که مطمئن شدم تو اون کسي هستي که میتوني زندگیه ي ساسان و تغییر بدي ..الانم مجبورت نمیکنم که بیاي و زنش بشي ..اما ... پريدم وسط حرفش دوباره _ اما چي ؟ يه جوري نگام کرد که از کارم پشیمون شدم .. _ ببخشید راستش خیلي کنجکاو شدم .. #پارت۱۱۳ آريایی _ اما دوست دارم که به پیشنهادم فکر کني .. راستش من بهت پیشنهاد میکنم که به مدت يک سال باهاش زندگي کني و سعي کني تا از اين اخلاق دَرش بیاري .. اگه بتوني اين کارو کني من بهت ضمانت میدم که بفرستمت بهترين دانشگاه آمريکا و در طول درس خوندنت هم خرجت رو بدم من تو زندگیتون دخالت نمیکنم .. خدا بزرگه شايد عاشق شديد و اون زمان خودتم نخواستي بري ولي در هر صورت من به ازاي اين کار هم خودتو ساپورت میکنم هم خونوادتو .. _ بزاريد فکر کنم لطفا آقاي آريایی #پارت۱۱۴ يه اخم گنده اومد رو صورتش آريایی_ به من نگو آريایی فکر میکنم پیر شدم .. بگو فرهود يا پدر جون .. با خجالت دوباره به حرف اومدم خب ببخشید پدر جون يه مدتي ازتون وقت میخوام تا فکرامو بکنم .. پدر جون _ باشه اشکالي نداره پس من منتظر زنگت میمونم تا دوباره واسه خواستگاري اقدام کنیم .. چیزي بهش نگفتم راستش رفته بودم تو فکر . پیشنهادي که بهم داد خیلي عالي بود و نمیتونستم #پارت۱۱۵ درس خوندن تو بهترين دانشگاه آمريکا رو از دست بدم .. هر کسي میتونست آرزوش درس خوندن تو يه همچین دانشگاهي باشه .. با صداي بهم خوردن در به خودم اومدم و صورتمو برگردوندم . سمت در تا ببینم کیه .. اما وقتي چشمم به اين پسره ساسان خورد سريع اخمامو کشیدم تو هم صورتمو برگردوندم سمت پدر جون ..هه چه زود شد پدر جون ؟ خب چیکار کنم خیلي طولاني میشه هر دفعه بگم #پارت۱۱۶ آقاي آريایی ..فرهودم که نمیشه بگم .. بالاخره بزرگتري گفتن کوچیکتري گفتن .. پس همون پدر جون گزينه ي خوبیه درضمن خودش بهم گفت اينطوري صداش کنم .. با صداي عصبیه ي ساسان از فکر بیرون اومدم .. پوفف اين بنده خدا هم که همش عصبیه ..اه ساسان _ پدر کاراي اين خانم تموم شد اينم از داروهاش .. بعد پلاستیکي رو پرت کرد سمتم که افتاد رو شکمم .. اي بیتربیت من تو رو آدم نکنم که ديگه رزیتا نیستم خار ماهیم ..بچه پروو #پارت۱۱۷ با غضب داشتم بهش نگاه میکردم اونم با يه اخم گنده و تمسخري که تو صورتش بود زل زده بود به من .. پدر جون _ اين چه کاري بود انجام دادي ساسان؟ ساسان _ چه کاري ؟ پدر جون _ چرا اين پلاستیک رو اينطوري پرت کردي سمت اين دختر ساسان _ من که نوکر حلقه به دوشِش نیستم همین که اين داروهارم گرفتم بايد بره افتخار کنه به خودش از سرشم زياده بعد با پوزخند به من نگاه کرد .. ايشش پسره ي چندش .. بزار يه حالي ازت بگیرم من _ هه چـــــي ؟ برم افتخار کنم ..؟ اونم براي تويي که حتي يه درصد هم برام ارزش نداري

ادامه ی رمان.....

دلشوره 1: #پارت۱۰۸ آريایی _ نگران نباش پدرت منو میشناسه .. گفتم قراره در مورد موضوع ازدواج با هم صحبت کنیم چشام گرد شد ..اصلا من پشیمون شدم .. اولش که جاي تعجب داره آخه بابا نمیگه اين همه مدت رو فقط واسه صحبت کردن من پیش اين بودم ؟ بعدشم من کي خواستم با اين پسر عتیقش ازدواج کنم ؟ اصلا من پشیمون شدم مگه جونمو از سر اره آوردم که راه به راه بدم به اين شازده ؟ _ چــــــــي ؟ ازدواج ؟ نه من پشیمون شدم . با يه قیافه ي ناراحت نگام کرد #پارت۱۰۹ با يه قیافه ي ناراحت نگام کرد آريایی _ میدونم که با اين رفتاراش پشیمونت کرده .. ولي دخترم منم الان میخواستم در مورد همین موضوع با هم صحبت کنیم .. تو به حرفام گوش کن اگه ديدي بعد از اونم نمیخواي کمکم کني باشه من حرفي ندارم . بعد منتظر بهم نگاه کرد .. رفتم تو فکر .. يعني چي میخواد بگه که امکان عوض شدن نظرم و داره ؟ #پارت۱۱۰ تصمیم گرفتم بزارم تا حرفاشو بزنه ... آريایی _ ببین دخترم ساسان ، کلا از همون اولم يه پسر مغرور و از خود راضي بود جوري که به هیچ دختري اجازه نمیداد تا از حدش فراتر بره .. ولي برعکس به خواهرش بدجور وابسته بود .. طوري که اگه يه روز نمیديدش روزش شب نمیشد .. سر پسر سعیديان از همون اولم مخالف بود .. کلي تلاش کرد تا آمار پسره رو در بیاره و فهمید که قبلا پسره عاشق تو بوده

دلشوره 1: #پارت۱۰۱ پرستار رفت بیرون و چند دقیقه بعدش دوباره صداي در بلند شد .. پشت بندش در باز شد و اول يه دکتر و به دنبالش ساسان اومد داخل .. تعجب کردم توقع داشتم آقاي آریایی  بیاد ولي انتظارم زياد طول نکشید چون حدود 11 ثانیه بعدش اونم وارد شد ..منتظر پدر يا مادرم بودم ولي وقتي ديدم خبري ازشون نیست ناامید چشممو از در گرفتم و دوختم به دکتر که الان بالاي سرم ايستاده بود و با لبخند داشت #پارت۱۰۲ نگام میکرد .. دکتر _ خب چه عجب خانم به هوش اومدي .. با تعجب نگاش کردم.. خودم میدونم که اين جور مواقع قیافم خیلي باحال میشه .. به خاطر همین به نیش گشاد شده ي دکتر اصلا اهمیتي ندادم _ مگه چه مدتي هست که اينجام ؟ دستشو به حالت فکر کردن زد زير چونش دکتر _ راستشو بخواي يه 17 ساعتي میشه که منتظريم تا خانم به هوش بیاد #پارت۱۰۳ ازش خوشم اومد رفتار خیلي خودموني و خوبي داشت جوري که آدم بدش نمي امد باهاش حرف بزنه .. يه سري سوال ازم پرسید که جوابشو دادم . موقعي هم که میخواست بره بیرون کارتشو از جیبش در آورد و داد بهم . تا به قول خودش اگه مشکلي برام پیش اومد بهش زنگ بزنم . بعد هم رفت ..ولي قبل از رفتن به ساسان گفت تا بره واسه کاراي ترخیص چون ظاهرا که مشکلي نداشتم نگاهي به اسم روي کارت انداختم کیارش فهمیده متخصص و جراح مغز و اعصاب .. اوو کي میره اين همه راهو .. اصلا بهش نمیخورد ولي چرا اين دکتر من بود ؟ من که مشکل اعصاب ندارم .. با تعجب داشتم به کارت نگاه میکردم #پارت۱۰۴ اصلا حضور اون دو نفر رو به کلي يادم رفته بود کارتو گذاشتم کنارم و به ساعت نگاه کردم که حدود 11 شب رو نشون میداد يهو مغزم سوت کشید . واي يعني مامان بابا الان در چه حالین .. اينقدر تو فکر و نگران اين بودم که مامان بابا الان نگرانمن و من بهشون چیزي نگفتم که اصلا نفهمیدم آريایی کي اومد سمت تخت و از کي تا حالا يه بند داره حرف میزنه با تکوناي دستش جلوي صورتم به خودم اومدم آريایی _ دخترم ....دخترم .. حالت خوبه ؟ صدامو مشنوي ؟ _ آ...آره ..آره ..ببخشید يه لحظه حواسم پرت شد صداي نکره ي ساسان عین يه سوهان کشیده شد رو مغزم و باعث عصبانیتم شد #پارت۱۰۵ ساسان _ بله خب اگه منم از يه دکتر مشهور و پولدار شماره میگرفتم هوش و حواس واسم نمیموند .. بعد با حالت تمسخري برگشت و از اتاق رفت بیرون .. بیشعور حتي واينستاد تا جوابشو بهش بدم آريایی  _ خودتو ناراحت نکن دخترم .. خیلي وقته که رفتارش همینه . بعد با ناراحتي به در نگاه کرد .. منم برگشتم و به خود آريایی نگاه کردم . برعکس اون چیزي که قبل از اينکه بخوان بیان خواستگاري در موردش فکر میکردم بود #پارت۱۰۶ ..خیلي مهربون و با فهم و شعور بود درست برعکس پسرش من چي فکر میکردم در موردش و اون چي خودشو نشون داد .. من فکر میکردم به خاطر خودش و پولشه که حاضر شده منو به عقد پسرش در بیاره اما الان که میبینم هیچ سودي واسه خودش نداره بلکه واسه پدرم داره اين کارو میکنه .. تا اسم پدرم اومد دوباره يادش افتادم ..اي واي .. _ ببخشید ..ببخشید .. #پارت۱۰۷ آريایی _ بله چیزي شده ؟ چیزي نیاز داري دخترم ؟ _ نه راستش پدر و مادرم ..میدونید .. چیزه ..آخه يه خورده نگرانم . با مهربوني بهم نگاه کرد برگشت و يه صندلي رو از اونطرف برداشت و گذاشت کنار تختم خودش منشست روش آريایی  _ نگران نباش من زنگ زدم بهشون و گفتم که پیش مني اما تا اين موقع اونم از صبح تا حالا ؟؟ چطور پدرم اجازه داده ؟ دقیقا همین حرفو به زبون آوردم _ ولي از صبح تا حالا ؟ چطور آخه ؟ چطور اجازه داده

دلشوره 1: #پارت۱۰۱ پرستار رفت بیرون و چند دقیقه بعدش دوباره صداي در بلند شد .. پشت بندش در باز شد و اول يه دکتر و به دنبالش ساسان اومد داخل .. تعجب کردم توقع داشتم آقاي آریایی  بیاد ولي انتظارم زياد طول نکشید چون حدود 11 ثانیه بعدش اونم وارد شد ..منتظر پدر يا مادرم بودم ولي وقتي ديدم خبري ازشون نیست ناامید چشممو از در گرفتم و دوختم به دکتر که الان بالاي سرم ايستاده بود و با لبخند داشت #پارت۱۰۲ نگام میکرد .. دکتر _ خب چه عجب خانم به هوش اومدي .. با تعجب نگاش کردم.. خودم میدونم که اين جور مواقع قیافم خیلي باحال میشه .. به خاطر همین به نیش گشاد شده ي دکتر اصلا اهمیتي ندادم _ مگه چه مدتي هست که اينجام ؟ دستشو به حالت فکر کردن زد زير چونش دکتر _ راستشو بخواي يه 17 ساعتي میشه که منتظريم تا خانم به هوش بیاد #پارت۱۰۳ ازش خوشم اومد رفتار خیلي خودموني و خوبي داشت جوري که آدم بدش نمي امد باهاش حرف بزنه .. يه سري سوال ازم پرسید که جوابشو دادم . موقعي هم که میخواست بره بیرون کارتشو از جیبش در آورد و داد بهم . تا به قول خودش اگه مشکلي برام پیش اومد بهش زنگ بزنم . بعد هم رفت ..ولي قبل از رفتن به ساسان گفت تا بره واسه کاراي ترخیص چون ظاهرا که مشکلي نداشتم نگاهي به اسم روي کارت انداختم کیارش فهمیده متخصص و جراح مغز و اعصاب .. اوو کي میره اين همه راهو .. اصلا بهش نمیخورد ولي چرا اين دکتر من بود ؟ من که مشکل اعصاب ندارم .. با تعجب داشتم به کارت نگاه میکردم #پارت۱۰۴ اصلا حضور اون دو نفر رو به کلي يادم رفته بود کارتو گذاشتم کنارم و به ساعت نگاه کردم که حدود 11 شب رو نشون میداد يهو مغزم سوت کشید . واي يعني مامان بابا الان در چه حالین .. اينقدر تو فکر و نگران اين بودم که مامان بابا الان نگرانمن و من بهشون چیزي نگفتم که اصلا نفهمیدم آريایی کي اومد سمت تخت و از کي تا حالا يه بند داره حرف میزنه با تکوناي دستش جلوي صورتم به خودم اومدم آريایی _ دخترم ....دخترم .. حالت خوبه ؟ صدامو مشنوي ؟ _ آ...آره ..آره ..ببخشید يه لحظه حواسم پرت شد صداي نکره ي ساسان عین يه سوهان کشیده شد رو مغزم و باعث عصبانیتم شد #پارت۱۰۵ ساسان _ بله خب اگه منم از يه دکتر مشهور و پولدار شماره میگرفتم هوش و حواس واسم نمیموند .. بعد با حالت تمسخري برگشت و از اتاق رفت بیرون .. بیشعور حتي واينستاد تا جوابشو بهش بدم آريایی  _ خودتو ناراحت نکن دخترم .. خیلي وقته که رفتارش همینه . بعد با ناراحتي به در نگاه کرد .. منم برگشتم و به خود آريایی نگاه کردم . برعکس اون چیزي که قبل از اينکه بخوان بیان خواستگاري در موردش فکر میکردم بود #پارت۱۰۶ ..خیلي مهربون و با فهم و شعور بود درست برعکس پسرش من چي فکر میکردم در موردش و اون چي خودشو نشون داد .. من فکر میکردم به خاطر خودش و پولشه که حاضر شده منو به عقد پسرش در بیاره اما الان که میبینم هیچ سودي واسه خودش نداره بلکه واسه پدرم داره اين کارو میکنه .. تا اسم پدرم اومد دوباره يادش افتادم ..اي واي .. _ ببخشید ..ببخشید .. #پارت۱۰۷ آريایی _ بله چیزي شده ؟ چیزي نیاز داري دخترم ؟ _ نه راستش پدر و مادرم ..میدونید .. چیزه ..آخه يه خورده نگرانم . با مهربوني بهم نگاه کرد برگشت و يه صندلي رو از اونطرف برداشت و گذاشت کنار تختم خودش منشست روش آريایی  _ نگران نباش من زنگ زدم بهشون و گفتم که پیش مني اما تا اين موقع اونم از صبح تا حالا ؟؟ چطور پدرم اجازه داده ؟ دقیقا همین حرفو به زبون آوردم _ ولي از صبح تا حالا ؟ چطور آخه ؟ چطور اجازه داده 🌺❌🌺رمان عاشقانه #واقعی و فوق العاده زیبا🌺❌🌺 #رمان #آیلا رمان بسیاااار زیباااا و جذاب pdf (رمان آیلا) عاشقانه ای بی نظیر داره با موضوعی متفاوت 😍 با قیمتی تخفیف خورده و باورنکردنی به مدت محدود👈👈👈راه ارتباطی برای سفارش👇👇 @tabliq660

ادامه ی رمان..‌

دلشوره 1: #پارت۹۸ اومدم حرف بزنم که گلوم درد گرفت . پرستار که کل حواسش به زمان سنج تو دستش و شمردن نبض من بود با تکون خوردن من به من نگاه کرد و وقتي ديد که بیدارم يه لبخند مهربون نشست رو لباش پرستار _ بلاخره بیدار شدي خانم خشکله .؟ با کلي تلاش سعي کردم حرف بزنم .. البته موفق شدم ولي صدام حتي خودمم متعجب کرد .. خیلي بد شده بود پرستار _ نمیخواد نگران بشي .. بخاطر فشاري هست که به گلوت اومده درست میشه .. #پارت۹۹ بعد دوباره لبخند زد .. منم به همون لبخند نصفه نیمه بسنده کردم .. تو رو خدا ببین اين پسره چه بلایي سر من آورده ؟ اگه میمردم چي ؟ کي میخواست جواب بابا و مامانمو بده ؟ خجالت نمیکشه اونطوري منو گرفته بود و قصد جون منو داشت .. اه چقدر خشن ..متنفرم ازش..متنفر پرستار _ خب خانمي خوبه که به هوش اومدي من برم دکترتو خبر کنم .و به شوهرت خبر بدم .ولي شوهر جذابي داريا ناقلا  حالا منو میگي چشما شبیه هندونه #پارت۱۰۰ ..از تعجب ديگه فکر کنم شاخام تا سقف کشیده بود .. به سختي حرف زدم بس که گلوم درد میکرد ..صد در صد هم کبود شده .. نامرد حالا خدا میدونه تو خونه من اينو چطور از مامان بابا پنهون کنم .. _ چي ؟ شوهرم ؟ پرستار _ آره ديگه هموني که بیرون وايساده .. بیچاره کلي نگرانت بود يه پوزخند ناخواسته اومد رو دهنم .. هه اون نگران بود خب معلومه . بايدم باشه ..با اين دسته گلي که به آب داده شازده .. منم جاي اون بودم نگران میشدم .. ولي به چه جرعتي خودشو شوهر من معرفي کرده تا اومدم بگم که اون شوهر من نیست

دلشوره 1: #پارت۹۱ ساسان _ بله پدر میدونم .. ولي سعي نکن که به هیچ وجه نظرمو تغییر بدي .. الانم من با اين خانم کار دارم .. پس با من میاد به اتاقم .. با جسارت و لجي که نمیدونم چطوري جرعت کردم .. باهاش برخورد کنم زبونم به کار افتاد ديگه چي ؟ همین مونده که به زور بیام زن توي بیريخت بشم ؟ کي گفته ؟ من حتي يه لحظه هم اينجا نمیمونم .. ساسان _ جدا ؟ ولي من چیز ديگه اي فکر میکنم .. در واقع واسه اون چکا و سفته ها مگه راه ديگه اي هم برات میمونه #پارت۹۲ آريایی _ ساسان  ..تمومش کن ساسان _ پدر گفتم دخالت نکنید .. يعني نکنید ..اين منم که قراره آينده با اين خانم زير يه سقف باشم .. پس بهتره که خودم هم در اين باره باهاش حرف بزنم .. فکر نمیکنم جاي هیچ بحث ديگه اي بمونه .. با ترس به آريایی  که هنوزم اسمشو نمیدونم نگاه کردم . اونم يه ذره به ساسان نگاه کرد و بعد به من  چه زود شد ساسان ؟ خب چیکار کنم مثل اينکه قراره شوهرم بشه ها ؟ چشماشو يه بار باز و بسته کرد .. این کارش مسلما يعني اين که نگران نباش ولي آخه مگه میشد ؟ از همه بدتر مگه اين زبون من بند میومد ..؟ _ من هیجا با شما نمیام حرفي داري بهتره همینجا بگید .. #پارت۹۳ برگشت سمتم و با دو قدم خیلي سريع خودشو رسوند بهم .. دستشو به نشونه ي تحديد گرفت سمتم .. ساسان _ تو خیلي غلط میکني که نمیاي .. مگه دست خودته ..سعي نکن که با اين کارا منو بیشتر از ايني که هست عصبي کني چون تضمین نمیکنم که آروم باشم و اون موقع هست که اون روي منو میبیني ..گرفتي ؟؟؟ با ترس يه قدرم به عقب برداشتم ولي قبل از اينکه جوابشو بد م يه نگاهي به آريایی  انداختم در هر صورت من مجبورم که با اين شخص ازدواج کنم #پارت۹۴ ..با چشمام و حرکت آروم دهنم بهش فهموندم که جوابم مثبت هست اونم فقط سرشو تکون داد .. منم دوباره به اين شازده نگاه کردم که داشت با تمسخر و پوزخند بهم نگاه میکرد .. اي پرو منو مسخره میکني ؟ منم با دستم دستشو که به نشونه ي تهديد سمتم گرفته بود پس زدم و ايندفعه دست من بود که تهديد وار داشت جلوش تکون میخورد #پارت۹۵ خوب گوش کن شازده پسر .. به من هیچ ربطي نداره که تو فکر معیوبت چي میگذره اوکي ..؟ کي گفته قراره من زن تو بشم ؟ جنابعالي در خواب بیني پنبه دانه .. و در ضمن مگه تا حالا اون روي سگت و نشون ندادي ؟ مگه روي ديگه اي هم داري و رو نکردي ..؟ هر چي باشه هیچ آدم عاقلي نمیاد زن توي بي عقل بشه .. گرفتي يا امام هشتم ..قیافرو .. الانه که بیاد منو بکشه . خدايا خودمو به خودت میسپارم .. با خشم غريد ساسان _ تو چه زري زدي ؟ _ زر رو که تو زدي #پارت۹۶ بعد خیلي سريع کیفمو برداشتم و به سمت در دوئیدم .. اما تو لحظه ي آخر که خواستم در باز کنم موهامو از پشت کشید و منو گرفت .. هر کاري کردم نتونستم از دستش فرار کنم آخرم با پام يکي محکم زدم رو پاش که اونم نامردي نکرد و فشار دستشو دور گردنم بیشتر کرد . .. فکر کنم قصد کشتن منو داشت خدايا نه من هنوز جوونم .. ديگه کم کم داشتم نفس کم میاوردم و همه چیز داشت جلوي ديدم تار میشد . .فقط لحظه ي آخر خود آريایی رو ديدم که سعي داشت پسرشو ازم جدا کنه .. ديگه هیچي نفهمیدم و همه چي جلوي ديدم تارو تاريک شد ... #پارت۹۷ با احساس اينکه کسي مچ دستمو گرفته چشمامو باز کردم .. تو گلوم احساس درد شديدي میکردم طوري که حتي نمیتونستم به راحتي بزاق دهنمو قورت بدم .. اولش که چشامو باز کردم ديدم يه کمي تار بود ولي کم کم درست شد .. اولین چیزي که به چشمم خورد سقف سفید بود .. يه کمي تعجب کردم ..اما وقتي پايه ي سرم و پرستاري که داشت نبضمو میگرفت و ديدم تازه يادم اومد که چه خبر شده بود