اینسو | InSoo
Open in Telegram
گزیدهی غزلیاتِ دیوانِ شمسِ تبریزي؛ برگرفته از تصحیحِ بدیعالزّمان فروزانفر؛ دکلمهی عبدالکریم سروش؛ موسیقيِ پیمان خسروي؛ هر روز، ساعتِ هفتِ صبح. • ارتباط: @KamalTayebi
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 277
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+1030 days
Posts Archive
1 277
Repost from آنسو | AnSoo
🌱
«ایام مبارک باد از شما. #مبارک_شمایید!»
- مقالات شمس تبریزی، تصحیح دکتر محمّدعلی موحّد، نشر خوارزمی، ۱۳۶۹، صفحه ۶۳۶
🌀 @AnSoo
1 277
«هو
صدایی که میشنوید صدای قاسمِ هاشمینژاد است.»
«طبقات الصوفیه» با گزینش و صدای جاودانیاد قاسم هاشمینژاد.
«این اثر که حاصلِ جلسات تذکیر و ارشاد و تعلیمِ خواجه عبداللهِ انصاری، یکی از درخشانترین چهرههای عرفان و تصوّف است، بیگمان یکی از بدیعترین، شاعرانهترین و یگانهترین متونِ عرفانی است. بازخوانیِ این متن توسط کسی که خود سالیانی بس طولانی را در مطالعه و بررسیِ عرفان صرف کرده است و به گفته خودش "«طبقات الصوفیه» به مدت ۳۰ سال همراهِ همیشگی و کتابِ بالینی" او بوده، اتفاقی مبارک است.»
t.me/AnSoo
از امروز تا بیست صبح بعد، روزانه یکی از فایلهای این مجموعه را در کانالِ «آنسو» منتشر میکنم.
1 277
مولانا جلالالدین محمد بن محمد، غزلیات شمس تبریزی، غزل شمارهی ۳۰۶۵:
جان و جهان، دوش کجا بودهیی؟
نی غَلَطَم، در دلِ ما بودهیی
دوشْ زِ هَجْرِ تو جَفا دیدهام
ای کِه تو سُلطانِ وَفا بودهیی
آه که من دوش چهسان بودهام
آه که تو دوش کِهرا بودهیی
رَشک بَرَم کاش قَبا بودَمی
چون که در آغوشِ قَبا بودهیی
زَهره ندارم که بگویم تورا
بیمنِ بیچاره چرا بودهیی؟
یارِ سَبُک روح، به وَقتِ گُریز
تیزتَر از بادِ صَبا بودهیی
بیتو مرا رنج و بَلا بَند کرد
باش که تو بَندِ بَلا بودهیی
رنگِ رُخِ خوبِ تو آخِر گُواست
در حَرَمِ لُطفِ خدا بودهیی
رنگْ تو داری، که زِ رنگِ جَهان
پاکی و هم رنگِ بَقا بودهیی
آینهیی، رنگِ تو عکسِ کسیست
تو زِ همه رنگْ جُدا بودهیی
t.me/InSoo
📻 گزیدهی غزلیاتِ شمسِ تبریزي با دکلمهی عبدالکریم سروش.
هر روز، ساعتِ هفتِ صبح در «اینسو».
1 277
سلام. صبح بهخیر.
فردا، شنبه، آخرین فایلِ این مجموعه بارگذاری خواهد شد و در نتیجه کارِ «اینسو» بهپایان میرسد.
پیشتر چند نفر از همراهان از حذفِ کانال پس از پایانِ فایلها پرسیده بودند؛ خیر، چنین اتفاقی نخواهد افتاد و به امّیدِ خدا «اینسو» در دسترس خواهد بود.
از لطف و همدلیِ شما در این مدّت صمیمانه سپاسگزارم و استدعا دارم مرا از دعای خیرتان محروم نکنید.
با مهر و احترام، کمال طیبی.
خدانگهدار.
T.me/InSoo
1 277
مولانا جلالالدین محمد بن محمد، غزلیات شمس تبریزی، غزل شمارهی ۳۰۳۹:
صَنَما، خَرگهِ تواَم، که بسازیّ و بَرکَنی
قَلَمیاَم به دست تو، که تَراشیّ و بِشْکَنی
مَنَم آن شِقّهٔ عَلَم، که گَهَم سَرنگون کُنی
وَ گَهی بر فرازِ کوهْ بَرآریّ و بَر زَنی
مَنَم آن ذَرِّهٔ هوا، که دَرین نورِ روزَنَم
سویِ روزَن ازان رَوَم، که تو بالایِ روزَنی
هَله ذَرّه مگو مرا، چو جهان گیر خود مرا
دو جهانْ بیتو آفتاب، کجا یافت روشَنی؟
هَمِگی پوستَم هَله، تو مرا مَغزِ نَغْز گیر
همه خُشکَند مَغزها، چو نَبَخشی تو روغَنی
اَگَرَم شاه و بیتواَم، چه دروغ است ما و من
وَگَرَم خاک و با تواَم، چه لَطیف است آن مَنی
به تو نالَم، تو گوییاَم که تو را دور کردهام
که بِبینَم دَرین هوا، که تو ذَرّه چه میکُنی؟
به یکی ذَرِّه آفتاب، چرا مَشورت کُند
تو بِکُش، هم تو زنده کُن، بِکُن ای دوست کَردنی
تو چه میْ دادهیی به دل، که چپ و راست میفُتَد
وَ گَهی نی چپ و نه راست و نه ترس و نه ایمِنی
t.me/InSoo
📻 گزیدهی غزلیاتِ شمسِ تبریزي با دکلمهی عبدالکریم سروش.
هر روز، ساعتِ هفتِ صبح در «اینسو».
1 277
مولانا جلالالدین محمد بن محمد، غزلیات شمس تبریزی، غزل شمارهی ۳۱۳۷:
سُلطان مَنی، سُلطانِ مَنی
وَنْدَر دل و جان، ایمانِ مَنی
در من بِدَمی، من زنده شَوَم
یک جان چه بُوَد؟ صد جانِ مَنی
نانْ بیتو مرا زَهر است، نه نان
هم آبِ مَنی، هم نانِ مَنی
زَهر از تو مرا پازَهر شود
قَند و شِکَرِ اَرزانِ مَنی
باغ و چَمَن و فردوسِ مَنی
سَرو و سَمَنِ خندانِ مَنی
هم شاهِ مَنی، هم ماهِ مَنی
هم لَعْلِ مَنی، هم کانِ مَنی
خاموش شُدم، شَرحَش تو بگو
زیرا به سُخَن بُرهانِ مَنی
t.me/InSoo
📻 گزیدهی غزلیاتِ شمسِ تبریزي با دکلمهی عبدالکریم سروش.
هر روز، ساعتِ هفتِ صبح در «اینسو».
1 277
مولانا جلالالدین محمد بن محمد، غزلیات شمس تبریزی، غزل شمارهی ۳۰۶۱:
اگر تو یار نداری، چرا طَلَب نکُنی؟
وَگَر به یار رَسیدی، چرا طَرَب نَکُنی؟
وَگَر رَفیق نسازد، چرا تو او نَشَوی؟
وَگَر رَباب نَنالَد، چراش اَدَب نکُنی؟
وَگَر حِجاب شود مَر تو را ابوجَهْلی
چرا غَزایِ ابوجَهْل و بولَهَب نکُنی؟
به کاهِلی بِنِشینی که این عَجَب کاریست
عَجَب تویی، که هوایِ چُنان عَجَب نکُنی
تو آفتابِ جهانی، چرا سیاهدلی؟
که تا دِگَر هَوَسِ عُقدۀ ذَنَب نکُنی
مِثالِ زَر تو به کوره ازان گرفتاری
که تا دِگَر طَمَعِ کیسۀ ذَهَب نکُنی
چو وَحدت است عَزَبخانۀ یکی گویان
تو روح را زِ جُزِ حَق، چرا عَزَب نکُنی
تو هیچ مَجنون دیدی، که با دو لیلی ساخت؟
چرا هوایِ یکی روی و یک غَبَب نکُنی
شبِ وجودِ تو را در کَمین چُنان ماهیست
چرا دُعا و مُناجاتِ نیمِشب نکُنی
اگر چه مَستِ قدیمیّ و نوشرابْ نِهیی
شرابِ حَق نَگُذارد که تو شَغَب نکُنی
شَرابَم آتشِ عشق است و خاصه از کَفِ حَق
حَرام باد حَیاتَت، که جانْ حَطَب نکُنی
اگرچه موجِ سُخَن میزَنَد، وَلیک آن بِهْ
که شرحِ آن به دل و جان کُنی، به لَب نکُنی
t.me/InSoo
📻 گزیدهی غزلیاتِ شمسِ تبریزي با دکلمهی عبدالکریم سروش.
هر روز، ساعتِ هفتِ صبح در «اینسو».
1 277
مولانا جلالالدین محمد بن محمد، غزلیات شمس تبریزی، غزل شمارهی ۲۹۹۸:
سوگند خوردهیی که ازین پس جَفا کُنی
سوگند بِشْکَنیّ و جَفا را رَها کُنی
امروز دامَنِ تو گرفتیم و میکَشیم
تا کِی بَهانه گیری و تا کِی دَغا کُنی؟
میخَندد آن لَبَت صَنَما مُژده میدَهَد
کَانْدیشه کردهیی که از این پس وَفا کُنی
بیتو نمازِ ما چو رَوا نیست، سود چیست؟
آن گَهْ رَوا شود، که تو حاجَت رَوا کُنی
بیبَحْرِ تو، چو ماهی بر خاک میطَپیم
ماهی همین کُند، چو زِ آبَش جُدا کُنی
ظالِمْ جَفا کُند، زِ تو تَرسانَدَش اسیر
حَق با تو آن کُند که تو در حَقِّ ما کُنی
چون تو کُنی جَفا، زِ کِه تَرسانَدَت کسی؟
جُز آنک سَر نَهَد به هر آنچ اِقْتِضا کُنی
خاموش کَم فُروش تو دُرِّ یَتیم را
آن کِش بَها نباشد، چونَش بَها کُنی؟
t.me/InSoo
📻 گزیدهی غزلیاتِ شمسِ تبریزي با دکلمهی عبدالکریم سروش.
هر روز، ساعتِ هفتِ صبح در «اینسو».
1 277
مولانا جلالالدین محمد بن محمد، غزلیات شمس تبریزی، غزل شمارهی ۲۹۹۷:
ای آسْمان که بر سَرِ ما چَرخْ میزَنی
در عشقِ آفتاب، تو هم خِرقهٔ مَنی
وَاللّهْ که عاشقیّ و بگویم نشانِ عشق
بیرون و اَنْدَرون، همه سَرسَبز و روشنی
از بَحْر تَر نَگَردی، وَزْ خاکْ فارِغی
از آتشَش نسوزی، وَزْ باد ایمِنی
ای چَرخِ آسیا زِ چه آب است گَردِشَت؟
آخِر یکی بِگو که چه دولاب آهنی؟
از گَردشی، کنارِ زمینْ چون اِرَم کُنی
وَزْ گَردشی دِگَر، چه درختان که بَرکَنی
شمعیست آفتاب و تو پَروانهیی به فِعْل
پَروانه وار گِردِ چُنین شمعْ میتَنی
پوشیدهیی چو حاجْ تو اِحَرامِ نیلْگون
چون حاجْ گِردِ کعبه طَوافی هَمیکُنی
حَق گفت ایمِن است هر آن کو به حَج رَسید
ای چَرخِ حَق گُزار زِ آفاتْ ایمِنی
جُمله بَهانههاست که عشق است هر چه هست
خانهیْ خداست عشق و تو در خانه ساکنی
زین بیش مینگویم و امکانِ گفت نیست
وَاللّهْ چه نُکتههاست دَرین سینه گفتنی
t.me/InSoo
📻 گزیدهی غزلیاتِ شمسِ تبریزي با دکلمهی عبدالکریم سروش.
هر روز، ساعتِ هفتِ صبح در «اینسو».
1 277
مولانا جلالالدین محمد بن محمد، غزلیات شمس تبریزی، غزل شمارهی ۲۹۹۳:
شاها بِکَش قِطار، که شَهْ وار میکَشی
دامانِ ما گرفته، به گُلْزار میکَشی
قَطّارِ اُشتُران، همه مَستَند و کَف زَنان
بویی بِبُرده اند، که قَطّار میکَشی
هر اُشتُری میانهٔ زَنجیر میگَزَد
چون شَهْد و چون شِکَر، که سویِ یار میکَشی
آن چَشمهایِ مَست به چَشمَت که ساقی است
گویند خوش بِکَش، که به دیدار میکَشی
ما کِشتِ تو بُدیم، دُرودی به داسِ عشق
کردی زِ کِهْ جُدا و به اَنْبار میکَشی
سُکْسُک بُدیم و توسَن و در راهِ صِدقْ لَنْگ
رَهوار ازان شُدیم، که رَهوار میکَشی
هر چند سالها زِ چَمَن گُل بِچیدهایم
ناگَه زِ چَشمِ بَد به رَهِ خار میکَشی
ما کِی غَلَط کنیم؟ به هر سو کَشی، بِکَش
هر سو کَشی، به عِشرَتِ بسیار میکَشی
شاهان کَشند بَندهٔ بَد را به اِنْتِقام
تو جانِبِ کَرامَت و ایثار میکَشی
زین لُطف، مُجْرِمان را گُستاخ کردهیی
دُزدانِ دار را خوش و بیدار میکَشی
هر تُخمَه و مَلول هَمیگویدم خَموش
تو کردهیی سِتیزه، به گفتار میکَشی
سختی کَشان زِ گَردشِ این چَرخ، در غَماند
بر رَغْمِ جُمله چَرخهٔ دَوّار میکشی
ای شاهِ شَمس مَفْخَرِ تبریز نورِ حَق
تو نورِ نورِ نُدْره به اقَطار میکَشی
t.me/InSoo
📻 گزیدهی غزلیاتِ شمسِ تبریزي با دکلمهی عبدالکریم سروش.
هر روز، ساعتِ هفتِ صبح در «اینسو».
1 277
مولانا جلالالدین محمد بن محمد، غزلیات شمس تبریزی، غزل شمارهی ۲۹۷۹:
هر روزْ بامْداد، طَلَب کارِ ما تویی
ما خوابْناک و دولتِ بیدارِ ما تویی
هر روز زان بَرآریْ ما را زِ کسب و کار
زیرا دُکان و مَکْسَبه و کارِ ما تویی
دُکّان چرا رَویم؟ که کان و دُکانْ تویی
بازار چون رَویم؟ که بازارِ ما تویی
زان دِلْخوشیم و شاد، که جانْ بَخشِ ما تویی
زان سَرخوشیم و مَست، که دَستارِ ما تویی
ما خُمْره کِی نَهیم پُر از سیم، چون بَخیل
ما خُمْره بِشْکَنیم، چو خَمّارِ ما تویی
طوطی غذا شُدیم، که تو کانِ شِکَّری
بُلبُل نَوا شُدیم، که گُلْزارِ ما تویی
زان هَمچو گُلْشَنیم، که داری تو صد بهار
زان سینه روشَنیم، که دِلْدارِ ما تویی
در بَحْرِ تو، زِ کَشتی بیدست و پاتَریم
آواز و رَقص و جُنبش و رفتارِ ما تویی
هر چاره گَر که هست، نه سرمایه دارِ توست؟
از جُمله چاره باشد، ناچارِ ما تویی
دل را هر آنچه بود از آنها دِلَش گرفت
تا گفتهیی به دل که گرفتارِ ما تویی
گَهْ گَهْ گُمان بَریم که این جُمله فِعْلِ ماست
این هم زِ توست، مایهٔ پِنْدارِ ما تویی
چیزی نمیکَشیم، که ما را تو میکَشی
چیزی نمیخَریم، خریدارِ ما تویی
از گفتْ توبه کردم، ای شَه گواه باش
بی گفت و ناله، عالِمِ اسرارِ ما تویی
ای شَمسِ حَقِّ مَفْخَرِ تبریز شَمسِ دین
خود آفتابِ گُنبَدِ دَوّارِ ما تویی
t.me/InSoo
📻 گزیدهی غزلیاتِ شمسِ تبریزي با دکلمهی عبدالکریم سروش.
هر روز، ساعتِ هفتِ صبح در «اینسو».
1 277
مولانا جلالالدین محمد بن محمد، غزلیات شمس تبریزی، غزل شمارهی ۲۹۶۵:
ای بُرده اختیارم، تو اختیارِ مایی
من شاخِ زَعفَرانم، تو لالهزارِ مایی
گفتم غَمَت مرا کُشت، گفتا چه زَهره دارد؟
غَم این قَدَر نداند، کآخِر تو یارِ مایی؟
من باغ و بوستانم، سوزیدهٔ خَزانَم
باغِ مرا بِخندان، کآخِر بهارِ مایی
گفتا تو چَنگِ مایی، وَنْدَر تَرَنگِ مایی
پس چیست زاریِ تو، چون در کنارِ مایی؟
گفتم زِ هر خیالی، دَردِ سَر است ما را
گفتا بِبُر سَرَش را، تو ذوالْفَقارِ مایی
سر را گرفته بودم، یعنی که در خُمارم
گفت اَرْچه در خُماری، نی در خُمارِ مایی؟
گفتم چو چَرخِ گَردان، وَاللّهْ که بیقَرارم
گفت اَرْچه بیقَراری، نی بیقَرارِ مایی
شِکَّرلَبَش بِگفتم، لب را گَزید، یعنی
آن راز را نَهان کُن، چون رازدارِ مایی
ای بُلبُلِ سَحَرگَهْ، ما را بِپُرس گَهْ گَه
آخِر تو هم غَریبی، هم از دیارِ مایی
تو مُرغِ آسْمانی، نی مُرغِ خاکْدانی
تو صیدِ آن جهانی، وَزْ مَرغْزارِ مایی
از خویش نیست گشته، وَزْ دوستْ هست گشته
تو نورِ کِردگاری، یا کِردگارِ مایی
از آب و گِل بِزادی، در آتشی فُتادی
سود و زیان یکی دان، چون در قِمارِ مایی
این جا دوی نگُنجَد، این ما و تو چه باشد؟
این هر دو را یکی دان، چون در شُمارِ مایی
خاموش کُن که دارد، هر نُکتهٔ تو جانی
مَسْپار جان به هر کَس، چون جانْ سِپارِ مایی
t.me/InSoo
📻 گزیدهی غزلیاتِ شمسِ تبریزي با دکلمهی عبدالکریم سروش.
هر روز، ساعتِ هفتِ صبح در «اینسو».
1 277
مولانا جلالالدین محمد بن محمد، غزلیات شمس تبریزی، غزل شمارهی ۲۹۴۷:
یا من عَجَب فُتادم، یا تو عَجَب فُتادی
چندین قَدَح بِخوردی، جامی به من ندادی
تو از شرابْ مَستی، من هم زِ بویْ مَستَم
بونیزنیست اندک، در بَزمِ کیْقُبادی
بسیار عاشقان را، کُشتی تو بیگُناهی
در رنج و غَم نکُشتی، کُشتی زِ ذوق و شادی
ای تو گُشادِ عالَم، ای تو مُرادِ آدم
خانه چرا گرفتی در کویِ بیمُرادی؟
زیرا چراغِ روشن، در ظُلْمَتِ شب آید
دَرمان به دَرد آید، این است اوسْتادی
بَستی زبان و گوشم، تا جُز غَمَت نَنوشَم
نی نُکتهٔ عَمیدی، نی گفتهٔ عِمادی
تبریز شَمسِ دین را، خِدمَت رَسان زِ مَستان
سَجده کُن و بِگویَش اَوْحَشْتَ یا فُؤادی
t.me/InSoo
📻 گزیدهی غزلیاتِ شمسِ تبریزي با دکلمهی عبدالکریم سروش.
هر روز، ساعتِ هفتِ صبح در «اینسو».
1 277
مولانا جلالالدین محمد بن محمد، غزلیات شمس تبریزی، غزل شمارهی ۲۹۳۴:
گفتی شکار گیرم، رفتی شکار گشتی
گفتی قَرار یابم، خودْ بیقَرار گشتی
خِضْرت چرا نخوانم؟ کابِ حَیات خوردی
پیشَت چرا نَمیرم؟ چون یارِ یار گشتی
گِردَت چرا نَگَردم؟ چون خانهٔ خدایی
پایَت چرا نَبوسَم؟ چون پایدار گشتی
جامَت چرا نَنوشَم؟ چون ساقیِ وجودی
نُقلَت چرا نَچینیم؟ چون قَندبار گشتی
فاروقْ چون نباشی؟ چون از فِراق رَستی
صِدّیق چون نباشی؟ چون یارِ غار گشتی
اکنون تو شهریاری، کو را غُلام گشتی
اکنون شِگَرف و زَفتی، کَزْ غَمْ نِزار گشتی
هم گُلْشَنَش بِدیدی، صد گونه گُل بِچیدی
هم سُنبُلَش بِسودی، هم لالهزار گشتی
ای چَشمَش، اَللَّهْ اللَّهْ خود خُفته میزدی رَهْ
اکنون نَعوذُبِاللَّهْ، چون پُرخُمار گشتی
آن گَه فقیر بودی، بسْ خِرقهها رُبودی
پس وای بر فقیران، چون ذوالْفَقار گشتی
هین بیخِ مرگ بَرکَن، زیرا که نَفْخِ صوری
گَردن بِزَن خَزان را، چون نوبهار گشتی
از رَسْتخیز ایمِن، چون رَستْخیزِ نَقْدی
هم از حسابْ رَستی، چون بیشُمار گشتی
از نان شُدی تو فارغ، چون ماهیانِ دریا
وَزْ آبْ فارغی هم، چون سوسمار گشتی
ای جانِ چون فرشته، از نورِ حَق سِرِشته
هم زِ اخْتیار رَسته نَکْ اختیار گشتی
از کامِ نَفْسِ حسّی روزی دو سه بُریدی
هم دوست کامی اکنون، هم کامیار گشتی
غَم را شکار بودی، بیکِردگار بودی
چون گِردِ کار گشتی، باکِردگار گشتی
گَر خونِ خَلْق ریزی، وَرْ با فَلَک سِتیزی
عُذرت عِذار خواهد، چون گُلْ عِذار گشتی
نازت رَسَد، ازیرا زیبا و نازنینی
کِبْرَت رَسَد، هَمی زان چون از کِبار گشتی
باش از دُرِ مَعانی، در حَلقهٔ خَموشان
در گوشها اگر چه چون گوشوار گشتی
t.me/InSoo
📻 گزیدهی غزلیاتِ شمسِ تبریزي با دکلمهی عبدالکریم سروش.
هر روز، ساعتِ هفتِ صبح در «اینسو».
1 277
مولانا جلالالدین محمد بن محمد، غزلیات شمس تبریزی، غزل شمارهی ۲۹۳۳:
ای آنْک امامِ عشقی، تکبیر کُن که مَستی
دو دست را بَراَفْشان، بیزار شو زِ هستی
موقوفِ وَقت بودی، تَعْجیل مینِمودی
وَقتِ نماز آمد، بَرجِه چرا نِشَستی؟
بر بویِ قبلهٔ حَق، صد قبله میتَراشی
بر بویِ عشقِ آن بُت، صد بُت هَمیپَرَستی
بالاتَرَک پَر ای جان، ای جانِ بنده فَرمان
که مَهْ بُوَد به بالا، سایه بُوَد به پَستی
هَمچونْ گدایِ هر دَر، بر هر دَری مَزَن سَر
حَلْقهیْ دَرِ فَلَک زَن، زیرا درازدستی
سَغْراقِ آسْمانَت، چون کرد آنچُنانَت
بیگانه شو زِ عالَم، کَزْ خویش هم بِرَستی
میگویَمَت که چونی؟ هرگز کسی بگوید
با جانِ بیچگونه چونی؟ چگونه اَسْتی؟
امشب خَراب و مَستی، فردا شود بِبینی
چه خیکها دَریدی، چه شیشهها شِکَستی
هر شیشه که شِکَستم، بر تو تَوَکُّلَسْتم
که صد هزار گونه، اِشْکَسته را تو بَستی
ای نَقْشبَندِ پنهان کَنْدَر دَرونهٔ جان
داری هزار صورت، جُز ماه و جُز مَهَسْتی
صد حَلْق را گُشودی، گَر حَلقهیی رُبودی
صد جان و دل بِدادی، گَر سینهیی بِخَستی
دیوانه گشتهاَم من، هَرچهِ از جُنون بگویم
زودتَر بلی بلی گو، گَر مَحْرَمِ اَلَستی
t.me/InSoo
📻 گزیدهی غزلیاتِ شمسِ تبریزي با دکلمهی عبدالکریم سروش.
هر روز، ساعتِ هفتِ صبح در «اینسو».
1 277
مولانا جلالالدین محمد بن محمد، غزلیات شمس تبریزی، غزل شمارهی ۲۹۳۲:
چه باشد ای برادر یک شب اگر نَخُسپی؟
چون شمعِ زنده باشی، هَمچون شَرَر نَخُسپی
دَرهایِ آسْمان را، شب سَخت میگُشایَد
نیک اَخْتَریت باشد، گَر چون قَمَر نَخُسپی
گَر مَردِ آسْمانی، مُشتاقِ آن جهانی
زیرِ فَلَک نَمانی، جُز بر زَبَر نَخُسپی
چون لشکرِ حَبَشْ شب، بر روم حَمله آرَد
باید که هَمچو قیصر، در کَرّ و فَر نَخُسپی
عیسیِّ روزگاری، سَیّاح باش در شب
در آب و در گِل ای جان تا هَمچو خَر نَخُسپی
شب رو، که راهها را در شب توان بُریدن
گَر شهر یار خواهی، اَنْدَر سَفَر نَخُسپی
در سایهٔ خدایی، خُسپَند نیک بَختان
زِنهار ای برادر جایِ دِگَر نَخُسپی
چون از پدر جُدا شُد یوسُف، نه مُبْتَلا شُد؟
تو یوسُفی، هَلا تا جُز با پدر نَخُسپی
زیرا برادرانَت دارند قَصدِ جانَت
هان تا میانِ ایشان، جُز با حَذَر نَخُسپی
تبریزِ شَمسِ دین را جُز رَه رُوی نیابد
گَر تو زِ رَه رُوانی، بر رَهْ گُذَر نَخُسپی
t.me/InSoo
📻 گزیدهی غزلیاتِ شمسِ تبریزي با دکلمهی عبدالکریم سروش.
هر روز، ساعتِ هفتِ صبح در «اینسو».
1 277
مولانا جلالالدین محمد بن محمد، غزلیات شمس تبریزی، غزل شمارهی ۲۹۱۲:
با من ای عشقْ اِمْتِحانها میکُنی
واقِفی بر عَجزَم امّا میکُنی
تَرجُمان سِرِّ دشمن میشوی
ظِنِّ کَژْ را در دِلَش جا میکُنی
هم تو اَنْدَر بیشه آتش میزَنی
هم شِکایَت را تو پیدا میکُنی
تا گَمان آید که بر تو ظُلم رفت
چون ضَعیفانْ شور و شَکوی میکُنی
آفتابی، ظُلم بر تو کی کُند؟
هر چه میخواهی زِ بالا میکُنی
میکُنی ما را حَسودِ هَمدِگَر
جنگِ ما را خوش تماشا میکُنی
عارفان را نَقْدْ شَربَت میدَهی
زاهِدان را مَستِ فردا میکُنی
مُرغ مرگ اَنْدیش را غَم میدَهی
بُلبُلان را مَست و گویا میکُنی
زاغ را مُشتاقِ سَرگین میکُنی
طوطیِ خود را شِکَرخا میکُنی
آن یکی را میکَشی در کان و کوه
وین دِگَر را رو به دریا میکُنی
از رَهِ مِحْنَت به دولت میکَشی
یا جَزایِ زَلَّتِ ما میکُنی
اَنْدرین دریا همه سود است و داد
جُمله اِحْسان و مُواسا میکُنی
این سَرِ نُکتهست، پایانَش تو گوی
گر چه ما را بیسَر و پا میکُنی
t.me/InSoo
📻 گزیدهی غزلیاتِ شمسِ تبریزي با دکلمهی عبدالکریم سروش.
هر روز، ساعتِ هفتِ صبح در «اینسو».
1 277
مولانا جلالالدین محمد بن محمد، غزلیات شمس تبریزی، غزل شمارهی ۲۹۰۳:
باوَفا یارا جَفا آموختی
این جَفا را از کجا آموختی؟
کو وَفاهایِ لَطیفت، کَزْ نَخُست
در شکارِ جانِ ما آموختی؟
هر کجا زشتی، جَفاکاری رَسید
خوبیاَش دادی، وَفا آموختی
ای دل از عالَم چُنین بیگانگی
هم زِ یارِ آشنا آموختی
جانْت گَر خواهد صَنَم، گویی بلی
این بلی را زان بَلا آموختی
عشق را گفتم فروخوردی مرا
این مَگَر از اژدَها آموختی؟
آن عَصایِ موسی اَژْدَرها بِخورد
تو مَگَر هم زان عَصا آموختی؟
ای دل اَرْ از غَمْزهاَش خسته شُدی
از لَبَش آخِر دَوا آموختی
شُکر هِشْتیّ و شِکایَت میکُنی
از یکی باری خَطا آموختی
زان شِکَرخانه مگو اِلّا که شُکر
آن چُنان کَزْ اَنْبیا آموختی
این صَفا را از گِله تیره مَکُن
کین صَفا از مُصْطفی آموختی
هر چه خَلْق آموخْتَت، زان لب بِبَند
جُمله آن شو کَزْ خدا آموختی
عاشقا از شَمسِ تبریزی چو ابر
سوختی لیکِن ضیا آموختی
t.me/InSoo
📻 گزیدهی غزلیاتِ شمسِ تبریزي با دکلمهی عبدالکریم سروش.
هر روز، ساعتِ هفتِ صبح در «اینسو».
1 277
مولانا جلالالدین محمد بن محمد، غزلیات شمس تبریزی، غزل شمارهی ۲۸۹۹:
بارِ دیگر عَزمِ رفتن کردهیی
بارِ دیگر دلْ چو آهن کردهیی
نی، چراغِ عِشرتِ ما را مَکُش
در چراغِ ما تو روغَن کردهیی
اَللَّهْ اَللَّهْ کین جهان از رویِ خود
پُر گُل و نسرین و سوسَن کردهیی
اَللَّهْ اَللَّهْ تا نگوید دشمنی
دوستیّ و کارِ دشمن کردهیی
اَللَّهْ اَللَّهْ بندگان را جَمع دار
ای کِه عالَم را تو روشن کردهیی
بارِ دیگر تو به یک سو مینَهی
عشق بازیها که با من کردهیی
اَللَّهْ اَللَّهْ کَزْ نِثارِ آستین
نَفْسِ بَد را پاک دامَن کردهیی
کانِ زَرکوبان صَلاحُ الدّین که تو
هَمچو مَهْ از سیمْ خَرمَن کردهیی
t.me/InSoo
📻 گزیدهی غزلیاتِ شمسِ تبریزي با دکلمهی عبدالکریم سروش.
هر روز، ساعتِ هفتِ صبح در «اینسو».
1 277
مولانا جلالالدین محمد بن محمد، غزلیات شمس تبریزی، غزل شمارهی ۲۸۹۸:
هر دَم ای دل سویِ جانان میرَوی
وَزْ نَظَرها سَختْ پنهان میرَوی
جامهها را چاک کردی هَمچو ماه
در پِیِ خورشیدِ رَخشان میرَوی
ای نِشَسته با حَریفانْ بر زمین
وَزْ درونْ بر هفت کیوان میرَوی
پیشِ مهمانان به صورتْ حاضری
سویِ صورت گَر به مِهْمان میرَوی
چون قَلَم بر دستِ آن نَقّاشِ چُست
در میانِ نَقْشِ انسان میرَوی
هَمچو آبی میرَوی در زیرِ کاه
آبِ حیوانی، به بُستان میرَوی
در جهان غمگین نَمانْدی گَر تو را
چَشمْ دیدی چون خُرامان میرَوی
ای دَریغا، خَلْق دیدی مَر تو را
چون نَهان از جُمله خَلْقان میرَوی
حالِ ما بِنْگَر، بِبَر پیغامِ ما
چون به پیشِ تَختِ سُلطان میرَوی
t.me/InSoo
📻 گزیدهی غزلیاتِ شمسِ تبریزي با دکلمهی عبدالکریم سروش.
هر روز، ساعتِ هفتِ صبح در «اینسو».
