.....کلبه شعر.....
Open in Telegram
به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1
Show more740
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-1030 days
Posts Archive
....کاش میشد که دلم اینهمه دلتنگ نبود
یا که نه این دل تو اینهمه از سنگ نبود
کاش میشدکه دلم توی دلت جا میشد
یا که نه چشم توسوی دل من وامیشد
کاش میشد بخرم ناز واداهایت را
یا که نه بوسه زنم مقدم پاهایت را
کاش میشدکه زنم بوسه به لبهای ترت
یا که نه شانه زنم زلف پر از پیچ سرت
کاش میشد که دگر ثانیه ها میمردند
یا که نه یادِ تو از خاطر من میبردند
کاش میشدکه شوم مست از آن زلف شبت
یاکه نه سربکشم جامی از آن طعم لبت
کاش میشدکه دگرشاعری از یاد برم
یا که نه خشک شوداشک دوچشمان ترم
....لحظـه ﺍﯼ ﺗـﺮﮐﻢ ﻧﮑﻦ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﻭﯼ ﻣﻦ
ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺗـﻮ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﯼ ﻏـﺰﻝ ﺑﺎﻧﻮﯼ ﻣﻦ
ﺁﻥ ﭼﻨـاﻥ ﺁﻫـﯽ ﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻡ ﮐـﻪ ﺩﻭﺵ
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺗﺶ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﺯ ﻫﺎﯼِ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻫﻮﯼ ﻣﻦ
ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺗـﻮ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﻮﯼ ﮔﻞ ﮔﯿﺮﺩ ﺗﻨﻢ
ﮐﯽ ﺧﯿـﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﻓـﺮﺳﺘﯽ ﺩﺭ ﺷﺒﯽ ﭘﻬﻠﻮﯼ ﻣﻦ
ﻣﻦ ﮐه ﺑﺎﺷﻢ ﺗﺎ ﺑﯿﺎﯾﻢ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﺕ
ﻟﻄﻔﻬﺎ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﯼ ﻏﻨﭽﻪء ﺧﻮﺷﺒﻮﯼ ﻣﻦ
ﻧـﻮﺟﻮﺍﻧﯽ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﺛـﺎﺭ ﮐﻬﻨﺴﺎﻟﯽ ﺑه جاﺳﺖ
ﺷﮑﻮﻩ ﻫﺎ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﻋﻤﺮﻡ ﺭﻋﺸﻪ ﯼ ﺯﺍﻧـﻮﯼ ﻣﻦ
ﺩﺍﯾﻤـﺎ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺭﻭﯾﺖ ﺭﻭﯼ ﺩﺭﯾـﺎ ﯾﮏ ﻧﻔﺲ
ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﮑﺎﻓﺪ ﻗـﺎﯾﻖ ﻭ ﭘﺎﺭﻭﯼ ﻣﻦ
ﺍﯼ ﻋﺴﻞ ﺑﺎﻋﺸﻖ ﻭ ﯾﮑﺮﻧﮕﯽ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﻢ ﺑﯿـﺎ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺕ ﺣﻠﻘﻪ ﮔﺮﺩﺩ ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎ ﺑﺎﺯﻭﯼ ﻣﻦ
....میخانه همان ، باده همان ، مست همان است
این خانه و آن کوچه ی بن بست ، همان است
این جرأت دیوار که سر می شکند باز
وان شوخ که بی پرده برون جست همان است
یک پلک تماشای تو از روزن درگاه ...
وان یار همان یار ، که در بست همان است
گفتیم ، دل سوخته اکسیر مراد است ...
گفتند در این شیوه چو بشکست همان است
هی شعر تر انگیخت ولی خاطر محزون ،
این دستخط و نسخه ی پیوست همان است
هر روز و شب از چلّه ی آن زلف کمانگیر
بر قلب جهان تیر همان ، شست همان است
آن نرگس مهجور ، نظر بسته برآهی ...
دل بسته ی راهی که بر آهست همان است
....مسـتِ یک دلبر شدم دیوانه گشتم عاقبت
گردِ شمعش سوخــتم پروانه گشتم عاقبت
رفتم از دستش بگیرم تـــا گرفتم پر کشید
آشنا گفتــم شوم بیگــانه گشتم عاقبت
درخیــال ان شبی بـودم مـرا مهمان کند
غــافل ازخود بودم و بیخـــانه گشتم عاقبت
درپی ایت آواره شد دل، نامسلمــانی نکن
بُگذر از مـن،پیرِ ان فـرزانه گشتـم عاقبت
نازنین میبندم این دفتر گذشت آن فصل ما
با نسیمی میروم افســانه گشتم عاقبت!
Repost from .....کلبه شعر.....
....شب قضیه اش فرق میڪند ؛
شبها ..
زیرِ سقف خانہهاے شهر
نه اثرے از تظاهر میماند و نه ردے از
خندههاے دروغین ..
شبها ،
آدمـ ها میمانند و تلخے ِ حقیقت ،
آدمـ ها میمانند و تنهایے
و اشڪ و تاریڪے و سڪوت
و یڪ دلتنڪَے ِ بے انتها
براے همہے آنهایے ڪہ باید باشند ،
امــــــــا نیستند..
یک غزل گفتهام مثل یک سیب، با ردیف بیفتد بیفتد
شاید این شعر بیمایه باشد، شاید این قافیه بد بیفتد
من ولی امتحان کردم امشب، آسمان ریسمان کردم امشب
شاید این شعر بیمایه روزی، دست یک روح مرتد بیفتد
من ولی در پی یک سوالم: این که پایان این ماجرا چیست؟
این که آخر چرا مرگ باید روی یک خط ممتد بیفتد؟
شعله باید برانگیزم از خویش، دار باید بیاویزم از خویش
تا کی آخر در آیینه چشمم، بر نگاهی مردد بیفتد
بر لب بام خورشید بودیم، بر لب بام خورشید آری
بر لب بام خورشید ناگاه، ماه در پایت آمد بیفتد
اشک بر سطر لبخند افتاد، خواندم از گونههای تو در باد
سیب یک لحظه یک اتفاق است، اتفاقی که باید بیفتد
اتفاقی شبیه شکستن، خلسهای مثل از خود گسستن
اتفاقی که امروز.. فردا.. یا نه هر لحظه شاید بیفتد
خیز و در شهر غوغا کن آزر! آتشی تازه بر پا کن آزر!
رفته است آن تبردار دیروز، پای بتهای معبد بیفتد
موج باید برانگیزی از من، ماه باید بیاویزی از من
موج یا ماه تا نبض دریا، یک دم از جزر و از مد بیفتد
مرگ طنزی فصیح است آری، باید از عمق جان خواند و خندید
گرچه این شعر بیمایه باشد، گرچه این قافیه بد بیفتد
#محمد_حسین_بهرامیان
🌹🌹❤️🌹🌹👈
گرچه سهم دلمان از غمتان نیشتر است
دل بی زخم شما از همه درویشتر است
بعد از این بر دلمان محرم اسراری نیست
ما وفای خودمان بر خودمان بیشتر است
#مریم_صفری
🌹🌹❤️🌹🌹👈
.
دو اقیانوس مواج سٺ
آن چشمان شیدایٺ
شبیه رود می ماند
شراب سرخ صهبایٺ......
ندیدم، هرچه ڪَشٺم
شهر را چون ٺو سمیرایی
چه چشم انداز زیبایی سٺ
ڪَندمزار بیٺایٺ.....!!!!
#سعدی_شاهرودی
hamnafasane1
خوابم نمیبرد ،
دراین شب خیاݪ
تنها نشستہام
در سـایہے محال ...
ماندم بدست ماه
ماندم بہ پاے راه
ماندم بہ چشم ابر
بیدݪ بدون باااااال ....
#مطرب
hamnafasane1
با بال عــادت از سکوت پیلهی پــروانه گی
پر میکشم تا انتها و خلسه ی مستانه گی
ما هر دو، روی بام دل، در انــزوا کز کرده ایم
اما تو شاهینی و من، چون مرغ جلد خانه گی
تیغی میان قلب من، جا کرده خوش اما هنوز
ســر میکشــم خــونابه را درحــالت دیــوانه گی
در ارتفـــاع پست عشقت ابــر باریدن گرفت
طــوفان مـرا میبــرد کنــج خـلوت بیگانه گی
در انتــظارم تا کــه تو، روزی مرا دعوت کنی
در کاخ رنگین دلت بر سفره ی شاهانه گی
با دست معمار قلم بیغولهی احساس من
آباد شد با حــرف نو این خانه ی ویــرانه گی
#اکبر_باباپور
دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
@hamnafasane1
🌹🌹🌹❤️❤️🌹🌹🌹
....بسوزدخانه ات اے عشق ، تو با دلها چه ها ڪردی
یڪے را ڪرده اے چون شمع ، یڪے را با صفا ڪردی
چه عشاقے ڪه در راهت شدن مجنون و دیوانه
چه جانها در رهت رفتن ، بلا در جان ما ڪردی
ازاول خوب و زیبایے ، و درمان میڪنے غم را
تو اے احساس بے همتا ، چرا با من جفا ڪردی
#مولانا
....بگذار آدمها تا میتوانند " سنگ " باشند ؛
مهم این است
ڪه تو از نـژاد " چشمه اے
پس جارے باش
و اجازه نده سنگ ها مانع حرڪت تو شوند
آنها را با نوازشهایت ذره ذره خرد ڪن
و از روے آنها با لبخند عبور ڪن
حــرف 👈❤️
....شب قضیه اش فرق میڪند ؛
شبها ..
زیرِ سقف خانہهاے شهر
نه اثرے از تظاهر میماند و نه ردے از
خندههاے دروغین ..
شبها ،
آدمـ ها میمانند و تلخے ِ حقیقت ،
آدمـ ها میمانند و تنهایے
و اشڪ و تاریڪے و سڪوت
و یڪ دلتنڪَے ِ بے انتها
براے همہے آنهایے ڪہ باید باشند ،
امــــــــا نیستند..
....ڪاش در دهڪده عشق فراوانے بود
توے بازار صداقت ڪمے ارزانے بود
ڪاش اگر گاه ڪمے لطف به هم میڪردیم
مختصر بود ولے ساده و پنهانے بود
ڪاش به حرمت دلهاے مسافر هر شب
...روے شفاف تزین خاطره مهمانے بود
ڪاش به تشنگے پونه ڪه پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانے بود
مثل حافظ ڪه پر از معجزه و الهامست
ڪاش رنگ شب ما هم ڪمے عرفانے بود
ڪاش سهراب نمے رفت به این زودے ها
دل پر از صحبت این شاعر ڪاشانے بود
ڪاش دل ها پر افسانه ے نیما مے شد
و به یادش همه شب ماه چراغانے بود
ڪاش اسم همه دخترڪان اینجا
نام گلهاے پر از شبنم ایرانے بود
ڪاش چشمان پر از پرسش مردم ڪمتر
غرق این زندگے سنگے و سیمانے بود
دل اگر رفت شبے ڪاش دعایے بڪنیم.
راز این شعر همین مصرع پایانے بود...
شبتون بخیرو بدورازدلتنگی
....از بزرگی پرسیدند فلسفه حرام بودن
نگاه به نامحرم چیست؟
گفت: میبینی، میخواهی، به وصالش نمیرسی
دچار افسردگی میشوی!
میبینی، شیفته میشوی، عیب هارا نمیبینی
ازدواج میکنی، طلاق میدهی!
میبینی، دائم به او فکر میکنی، از یاد
خــدا غافل میشوی، از عبادت لذت نمیبری!
میبینی، باهمسرت مقایسه میکنی
ناراحت میشوی، بداخلاقی میکنی!
میبینی، لذت میبری، به این لذت عادت
میکنی چشم چران میشوی، درنظر دیگران
خوار میگردی!
میبینی، لذت میبری، حب خدا دردلت
کم میشود، ایمانت ضعیف میشود!
میبینی، عاشق میشوی
از راه حلال نمیرسی، دچار گناه میشوی!
.....از نوازشهای آن نوش آفرین
میشود این ناله نی دلنشین
دلنشین تر میشود وقتی که او
مینشیند با دلت در گفت و گو
سر به گوشت میگذارد گوش کن
نغمههای نعز او را نوش کن
او نشان عاشقان دارد ببین
عاشقی صد داغ عشقش بر جبین
عاشقان چون زندگی زایندهاند
عاشقان در عاشقان پابندهاند
عشق از جانی به جانی میرود
داستان از جاودانی میرود
#هوشنگ_ابتهاج
....مهربانبودم وَدنیا حاصلی جز شَر نداشت
روزگار پُرغمم از ابتدا ... آخر نداشت
در ازل غم نامهی تاریکمان هرکه نوشت
نقطهای روشن به روی برگِ این دفتر نداشت
شاعری بودم که از مهر و صداقت مینگاشت
حرف دل گفتم، چرا عالم مرا باور نداشت؟
دل به دریا میزدم دنبال مرواید عشق...
بستر دریای این عاشق ولی گوهر نداشت
ریشهام در حسرت باران دگر خشکیده شد
ایندرخت ازترس تیغتیشهها نوبر نداشت
بر شقایق های من طوفان ویرانگر وزید
در زمین دشتی شبیهم لالهی پرپر نداشت
قصهی تقدیر من ورد زبان ها می شود
در زمانیکه جهان این مرد را دیگر نداشت
....شوکرانِ عاشقی را، شاپرک وقتی که خورد
بوسه زد برشمع و خاکستر شد و افتاد و مرد
از گلاب و دیگِ جوشان، گفت با گل؛ بلبلی
غنچه اینها را شنید و ناشکفته جان سپرد
خواستن هرجا که معنای توانستن نداشت
بغضِ نومیدی گلوی زندگانی را فشرد
سخت دل دادن، حسابی پُر غرورم کرده بود
ای به قربان نگاهی که دلم را ساده برد
کم شد از پیمانهٔ عمر من امشب جرعهای
قدرِ سالی پیرتر شد یک شبه این طفل خُرد
رفته از دستم شمارِ روزهای بیکسی
کاش میشد عشق آنها را برایم میشمرد
#حسین_فروتن
....بید مجنون، زیر بال خود، پناهم داده بود!
در حریم خلوتی جانبخش، راهم داده بود.
تکیه بر بال نسیم و چنگ در گیسوی بید!
مسندی والاتر از ایوان شاهم داده بود.
شاه بودم، بر سر آن تخت، شاه وقت خویش
یک چمن گل، تا افق، جای سپاهم داده بود!
چتر گردون، سجدهها بر سایبانم برده بود
عطر پیچک، بوسهها بر پیشگاهم داده بود!
آسمان، دریای آبی، ابرها، قوهای مست!
شوق یک دریا تماشا بر نگاهم داده بود!
آه! ای آرامش جاوید! کی آیی به دست؟
آسمان، یک لحظه، حالی دلبخواهم داده بود!
#فريدون_مشيری
....مستِ عشقم، ڪس ببیند گویدم دیوانه ای
من نه آن مستم ڪه نوشد باده از پیمانه ای
مستِ آن یارم ڪه دارد با نظر لطفے به من
من به اعجاز از نگاهش مے شوم مستانه ای
آنڪه در بازارِ بے رحمے به جانان دل دهد
خانه یِ قلبش نگردد جایِ هر بیگانه ای
غافلان دولت سرا دنبالِ جانان مے روند
چشمِ دل وِے را ببیند همرهِ بیچاره ای
آنڪه درمانے ڪُند دستے بگیرد در خَفا
اینچنین بر شمعِ جانان مے شود پروانه ای
