en
Feedback
.....کلبه شعر.....

.....کلبه شعر.....

Open in Telegram

به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1

Show more
740
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-1030 days
Posts Archive
.....تو نمی خواهی عزیزت بشوم، زور که نیست یا نگاهم بکند چشم تو مجبور که نیست شده یک روز بیایی به دلم سر بزنی؟ با تو اَم! خانه ی تنهایی من دور که نیست آن که با دسته گلی حرف دلش را می زد پرِ درد است ولی مثل تو مغرور که نیست نازنین، عشق که نه، اخم شما قسمت ماست عاشقی های تو با این دل رنجور که نیست تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی تو نگو نه، دل دیوانه ی من کور که نیست خواستم دل بکنم از تو ولی حیف نشد لعنتی غیرِ تو با هیچ کسی جور که نیست مشکل اینجاست نگفتی تو به من، می دانم تو نمی خواهی عزیزت بشوم، زور که نیست #زهرا_حسینی

اي پری روی پرنیان رخسار نازنین خوی و نازنین دیدار من که بیداری ام ، از جدایی توست تو چرایی به نیمه شب بیداااار ... ََ#رهی_معیری #دعوتید‌به‌کانال‌و‌گروه‌کلبه‌شعر 🌹🌹❤️🌹🌹👈

بنده عشقیم و ما را بیم نیست... عشق  در  اقلیم  ما  تحریم  نیست جمله را بر سیم و بر زر بندگیست بنده  عاشق  به  بند  سیم  نیست ... َ#امیرحسین_رضایے #دعوتید‌به‌کانال‌و‌گروه‌کلبه‌شعر 🌹🌹❤️🌹🌹👈 ممنون از حضور سبز و ارزشمند استاد رضایی عزیز در کانال و گروه کلبه شعر

دوشینه فتادم به رهش مست و خراااب از نشهٔ عشق او ، نه از بادهٔ ناب دانست که عاشقم ولی می‌پرسید این کیست، کجایی است، چرا خورده شراب َ#فروغی_بسطامی #دعوتید‌به‌کانال‌و‌گروه‌کلبه‌شعر 🌹🌹❤️🌹👈

ﺷﻨﻴﺪﻡ ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ، ﻧﺎﺯﻡ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﺧﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺗﺮ ﺯ ﻫﺮ ﮐﺲ، ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯﻡ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﺷﺪ، ﻓﺪﺍﯼ ﺗﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺯﻟﻔﺶ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺧﻴﺎﻟﺶ ﺧﻮﺍﺏ ﻫﺎﯼ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺩﺍﺭﻡ َ#اخوان_ثالث #دعوتید‌به‌کانال‌و‌گروه‌کلبه‌شعر 🌹🌹❤️🌹🌹👈

بس‌که رازِ فاش را در پرده خواندم خسته‌ام از نگفتن‌ها و گفتن‌های تَواَم خسته‌ام از عتابت بیمناکم، از شرابت بی‌نیاز زهر اگر داری بیار، از شادی و غم خسته‌ام نیست سیلابی که با تخریب، سیرابم کند از نوازش‌های این بارانِ نم‌نم خسته‌ام بین آدم‌ها غریبم، آه! غربالت کجاست؟ از سکونِ نحس این دنیای درهم خسته‌ام گفت: یک تن باید از ما همّتِ عالی کند گفتمش: من نا ندارم، گفت: من هم خسته‌ام دیگران گفتند: آزادی ، من افتادم به بند بازجو پرسید: جرمت چیست؟ گفتم: خسته‌ام! #محمدرضا_طاهری #دعوتید‌به‌کانال‌و‌گروه‌کلبه‌شعر 🌹🌹❤️🌹🌹👈

.....پیش پایت شعر دم ڪردم بنوشے, خوبِ من ڪاش اینجا با من و با ما بجوشے, خوب, من گر هوا سرد است اما باڪ از سرما نڪن این غزل را گرم مے گویم بپوشے, خوبِ من چون ڪہ میلت باشد امشب تا سحر بیدار باش شعر و موسیقے ڪنارت بادہ نوشے, خوبِ من از بلاے بے ڪسے, هر لحظہ جانم در عذاب رنج بے حَد دارد این خانہ بہ دوشے, خوبِ من شعرهایم خادمت هستند,ترسیمت ڪنند دلبرے بالابلند و سخت ڪوشے, خوبِ من گر جسارت ڪردہ این ابیات,شاعر را ببخش از صفت هاے قشنگت چشم پوشی,خوبِ من... #مهدی_تڪنوا

.....چه کرده ای در آسمان ستاره عاشقت شده؟ دوصد هزاره سوخته دوباره عاشقت شده سر کلاس درس خود اجازه ای گرفته ای معلمِ تو با همان اشاره عاشقت شده دم اذان که رد شدی از آستان مسجدی موذنش که جای خود مِناره عاشقت شده هنوز در تعجبم که شیخ مسجد محل چه دیده که زمان استخاره عاشقت شده! از عشوه ی لبان تو که گفت: "عاشقم تویی؟" "نهاد جمله" مُرده و "گزاره" عاشقت شده... #روح_اله_عسگری ‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌

.....بودنم بے تو محـال است مبادا بروی زندگے زیـر سؤال است مبادا بروی بنشین تا نشمارم گــــذر ثانیــہ را بے تو یڪ ثانیہ سال است مبادا بروی غیبتت را نتــوان هیـچ تحــمل بڪنم در دلم جنگ و جدال است مبادا بروی دل تـو با دل من ڪے بہ تفاهم برسد؟ همدلے شرط وصال است مبادا بروی ڪلمات از لب تو جارے و سارے بشود حرف تو شعر زلال است مبادا بروی لب تو قند من و چشم تو فنجان من است نوبت قهوہ و فــال است مبادا بروی در بــزنگاہ خطر عازم صحرا نشوے موقـعِ صید غـزال است مبادا بـروی سوز و سرماے شدیدے پسِ آبادیِ ماست زوزہ ے گرگ و شغال است مبادا بروی اے عسل بادہ حرامست ولے روے لبت دو سہ تا بوسہ حـلال است مبادا بروی... #علی_قیصرے

.....دلخوشم با غزلے تازہ همینم ڪافے است تو مرا باز رساندے بہ یقینم ڪافے است قانعم بیشتر از این چہ بخواهم از تو؟ گاہ گاهے ڪہ ڪنارت بنشینم ڪافیست گلہ اے نیست من و فاصلہ ها همزادیم گاهے از دور تو را خوب ببینم ڪافیست آسمانے تو ! در آن گسترہ خورشیدے ڪن من همین قدر ڪہ گرم است زمینم ڪافیست من همین قدر ڪہ با حال و هوایت گهگاه برگے از باغچہ ے شعر بچینم ڪافیست فڪر ڪردن بہ تو یعنے غزلے شور انگیز ڪہ همین شوق ٬ مرا خوب ترینم ! ڪافیست... #محمد_علی_بهمني

.....اگر دنیا شود آخر تو از چشمم نمی افتی به جانم گر زنی آذر تو از چشمم نمی افتی دلم را گر بسوزانی، کشی آن را به ویرانی کنی عشق مرا پرپر، تو از چشمم نمی افتی اگر صد چون تو از رضوان، فرستد ایزد منان به دستان جامی از کوثر، تو از چشمم نمی افتی کنی گر با دلم بازی، مرا در آتش اندازی نمانی پیش من دیگر، تو از چشمم نمی افتی دلم را گر بیازاری، ز چشمم سیل خون باری کنی دریاچه ی احمر، تو ازچشمم نمی افتی گرت شهری بدی گوید, زخویت عیب ها جوید ولو بالای هر منبر، تو از چشمم نمی افتی نفس تا می شود جاری، درون سینه جا داری بمان تا آن دم آخر، تو از چشمم نمی افتی

.....خنده بر روی لبت هر چه  پدیدار شده قلب دیوانه ی من تشنه ی دیدار شده شاعرت بودم و هستم غزلم را دریاب که غمم باز در این واژه تلمبار شده مضطرب هستم و ای کاش که شاهد بودی به همین دل که به چشم تو‌گرفتار شده بر سرم ریخته شد آجر ویرانگی ام این فرو‌ ریختگی روی من آوار شده دوریت آمده هر بار مرا آب کند که دلم سخت از این فاصله بیزار شده کاش از روزنه ی عشق خودت میدیدی که‌ دل نشئه ی  من با تو چه هوشیار شده #ناشناس ‌ ‎‌‌‌

.....رد انگشت تو بر این دل پرشور افتاد هرچه کردم بشود وا، گره ای کور افتاد عقل و دل برسر این عشق تفأل زده اند طالع عشق تو بر این دل پرشور افتاد گفته بودی لبمان شهد غزل، اما نه! رفتی و از لب من شهد عسل دور افتاد عقل دیوانه و دل هردو به دام تو اسیر راه عشاق زمین یکسره در تور افتاد صید افتاده به دام، خسته و رنجور توأم بی تو شعر و غزل من، همه درگور افتاد با دلی خسته به دیدار تو فالی زده ام طالع ام چهره ی زیبای تو پر نور افتاد    

.....عشق بی عشق,دل آشفته نمودن جرم است بانگاهی دل دیوانه ربودن جرم است باش,مجنون نشوی دل ندهی بی پروا توی این شهرکه لیلای توبودن جرم است در دل بسته نگه دارکه برهرعاشق در این خانه ی ویرانه گشودن جرم است صحبت از"خلوت"و"آغوش"و"می"و"بوسه"نکن "براغیار"شبی یکه غنودن جرم است درپس پرده ی آرایه ی ایهام غزل چشم وابرو و لب یارستودن جرم است لیلی خسته ی تنها چه بگویدوقتی غزلی ازلب معشوقه شنودن جرم است جمع کن دفترشعرت,که دراین شهرغریب توی هرقالبی ازعشق, سرودن جرم است #شیوامهدوی

.....تورا چون نسیم صبا دوست دارم تورا چون حدیث وفا دوست دارم چو حل گشته ام در وجود تو با خون تورا از من و ما جدا دوست دارم دلم را کسی جز تو کی می شناسد تورا،ای به درد آشنا،دوست دارم چو بیمار جان بر لبم از جدایی گل بوسه را چون دوا دوست دارم بلای وجودی،مرا مبتلا کن زهستی گذشتم،بلا دوست دارم مگیر از سرم سایه ی شهپرت را تورا همچو فر هما دوست دارم به شبهای تاریک و تلخ جدایی خیال تو را چون دعا دوست دارم قسم بر دو چشمان غم ریز مستت تو را من به قدر خدا دوست دارم

.....باز هم کوچه ی تو،، یاد تو انداخت مرا باز هم دل هوسی شد، به دلت باخت مرا فکر هر روز و شبم حاصل معماری توست کاشکی تا به ابد، دست تو می ساخت مرا یوسف عشق من آخر به زلیخا نرسید غم وصلت به چه چاهی که نیانداخت مرا قاب هر عکسی که دیدم به گمانم که توئی من ته کوچه ولی، چشم تو نشناخت مرا اسب پر شور و شر عشق توبودم ، تو سوار من به دستان تو و عشق تو می تاخت مرا ما درختیم ،ولی بعد تو بی بار وبریم رفتی انگار کسی با تبر انداخت مرا

.....هر زمان می بینمت قلبم پریشان می شود چشم هایم در هوایت باز گریان می شود حس عشقم ناگهان گل می کند اما چه حیف مثل داغی در میان سینه پنهان می شود گفته بودم دوستت دارم نکردی اعتنا فکر می کردی که احساسم گریزان می شود عشق تو تنها نماد دلخوشی هایم شده دلخوشی هایی که رویاروی پایان می شود فکر می کردم که آسان است دل کندن ز تو دل گناهش چیست چون اینگونه تاوان می شود؟ مطمئن هستم گلم من دوستت دارم هنوز دوستت دارم که قلبم بی تو ویران می شود قول دل کندن گرفتی، باشد، اما حس تو تا ابد در گوشه ای از قلب کتمان می شود #محمدعلی_صداقت

سر من مست جمالت ، دل من دام خیالت... #دکلمه با صدای مدیر کانال و گروه کلبه شعر #نعمت 👇 hamnafasane1

....نوشتم درد دلہایم ،همہ گفتند عالے بود ندانستند ڪہ درمانے ،براے زخم ڪارے بود نوشتم درد دلہایم، شبیہ شعر بر دفتر ندانستند ڪہ هر شعرم، برایم یادگارے بود نوشتم درد دلہایم، همہ خواندند اما حیف ندانستند ڪہ سوز من، همہ ازغمگسارے بود نوشتم درد دلہایم ،همہ گفتند شاعر شد ندانستند ڪہ دلتنگے، دلیل بیقرارے بود نوشتم درد دلہایم ،گهے شاد و گهے غمگین ندانستند ڪہ این خنده، فقط چہره نگارے بود نوشتم درد دلہایم ،زدست روزگار بد ندانستند ڪہ اشڪ چشم ،برایم برد بارے بود نوشتم درد دلہایم ،بہ شبہا ڪنج یڪ خلوت لقب سنگ صبورم داد،عجب شب زنده دارے بود

.....روﺯﮔﺎﺭﯾﺴﺖ ﺯلیخا ، ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺷﺪه ﺍﺳﺖ ﻫﺮ ﺯِ ﭼﺎه ﺁﻣﺪه ﺍﯼ ﯾﻮﺳﻒ ﮐﻨﻌﺎﻥ ﺷﺪه ﺍﺳﺖ ﻋﺸﻖ ﻫﻢ ﺩﺭ ﭘَﺲِ ﭘﺴﺘﻮﺳﺖ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺳﻬﺮﺍﺏ ﭘﺸﺖ ﺩﺭﯾﺎ ﺩﮔﺮ ﺁﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﺷﺪه ﺍﺳﺖ ﺑﯿﮕﻨﺎﻫﯽ ﺷﺪه ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﯼ ﻣﺎ ﺟُﺮﻡ ﻭ ﮔﻨﺎه ﯾﻮﺳﻒ ﺍﺯ ﭘﺎﮐﯽِ ﺧﻮﺩ ﺣﺒﺲ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺷﺪه ﺍﺳﺖ ﻓﺎﻝ ﺣﺎﻓﻆ ﺯﺩﻡ ﺍﺯ ﺑﺨﺖِ ﺧﻮﺷﻢ ﺣﺎﻓﻆ ﮔﻔﺖ : ﻧﺮﮔﺲ ﻣﺴﺖِ ﻏﺰﻝ ﺭﺍﻫﯽ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺷﺪه ﺍﺳﺖ ﺑُﻠﺒُﻞ ﺍﺯ ﺷَﺮﻡ ﻭ ﺣﯿﺎ ﺩﺭ ﭘَﺲِ ﮔُﻞ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺍﺳﺖ ﺯﺍﻍ ﺩﺭ ﺍﻧﺠﻤﻦ ﺷﻌﺮ ﻏﺰﻟﺨﻮﺍﻥ ﺷﺪه ﺍﺳﺖ (ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﯼ ﻣﺎ . . . ) ﻋﺎﻗﻞ ﺑﺎﺵ! ﯾﺎﺭ ﻭ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺩرﺍﯾﻦ ﺩِﻟﮑﺪه ﺍﺭﺯﺍﻥ ﺷﺪه ﺍست