en
Feedback
مٶسسه خیریه احسان

مٶسسه خیریه احسان

Open in Telegram
397
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
sticker.webp0.30 KB

sticker.webp0.23 KB

sticker.webp0.24 KB

sticker.webp0.30 KB

*برکتِ صدقه؛ داستانی شگفت‌انگیز و واقعی شبی از شب‌های پاییزی بود... صاحب یک رستوران روایت می‌کرد: ما در حال آماده‌سازی شام بودیم که ناگهان بارانی شدید آغاز شد. آسمان تیره شد، برق رفت، و مردمِ بازار با شتاب دکان‌ها را بسته و روانه‌ی خانه‌هایشان شدند. در همان هنگام که با کارکنان رستوران صحبت می‌کردم، در نورِ کم‌سو و لرزانِ چراغ نفتی، حرکتی را در مقابل رستوران دیدم. در یک دست چراغ‌قوه و در دست دیگر چوبی گرفتم؛ با خود گفتم شاید دزدی است که می‌خواهد به دکانی دستبرد بزند. نزدیک‌تر رفتم... در پرتوِ نور، زنی را دیدم با دو کودک خردسال. از چهره‌اش خستگی و درماندگی می‌بارید. با مهربانی پرسیدم: — آیا به چیزی نیاز داری؟ با صدایی لرزان گفت: «من و فرزندانم گرسنه‌ایم... غذایی برای خوردن نداریم.» بی‌درنگ از بهترین غذای آماده‌ی رستوران برایشان آوردم و مقداری پول نیز به او دادم. زن بی‌اختیار اشک ریخت. پرسیدم: چرا گریه می‌کنی؟ گفت: «شوهرم از دنیا رفته... سه روز است که هیچ نتوانسته‌ام برای بچه‌هایم غذایی پیدا کنم. خداوند تو را پاداش دهد که امشب شکم گرسنه‌ی فرزندانم را سیر کردی.» من نیز در دل گفتم: این شب را برای رضای خدا سپری کردم؛ گرچه در ظاهر زیانی دیدم، اما امیدم به رحمتِ اوست. باران هنوز می‌بارید، باد می‌وزید، و من به رستوران برگشتم تا حساب ضررِ غذاهای پخته‌شده را بررسی کنم. در همین هنگام، صدای بوقِ اتوبوسی در بیرون بلند شد. اتوبوسی پر از مسافر روبه‌روی رستوران ایستاد. راننده پیاده شد و گفت: — آیا غذا دارید؟ گفتم: بله، البته! بیش از چهل مسافر پیاده شدند و تمام غذای ما را خریدند. حتی مجبور شدیم غذای بیشتری آماده کنیم. برخی از مسافران تنها نان خشک خوردند! پس از رفتنشان، من و کارکنانم نشستیم و حساب کردیم؛ سودی که آن شب نصیبمان شد، باورکردنی نبود! یکی از کارکنان با لبخند گفت: — رئیس! امروز کار خیری انجام داده بودید، نه؟ در همان لحظه صدای آن زن در ذهنم پیچید: «ای پروردگار من! پاداشِ این شب را به او بده، همان‌گونه که امشب مرا و فرزندانم را سیر کرد.» من سر به سجده‌ی شکر گذاشتم... خواستم آن زن را پیدا کنم، اما او رفته بود. در آن دم یاد سخن پیامبر اکرم ﷺ افتادم: «مال با صدقه دادن هرگز کم نمی‌شود.» (ما نقص مالٌ من صدقة) آری، در شبی بارانی، زنی درمانده و کودکان گرسنه‌اش وسیله‌ی آزمونِ الهی شدند، و همان شب، برای آن مردِ نیکوکار، درِ برکت و روزیِ بی‌حساب گشوده شد. راستی، مال و نعمت در راهِ خدا هرگز از میان نمی‌رود؛ بلکه صدقه، کلیدِ افزونی و برکت است.