en
Feedback
صعود (سپینود) جلد دوم

صعود (سپینود) جلد دوم

Closed channel

فاطمه_جهانی نویسنده رمان‌های: مجموعه سپینود، آشوبه دلم، سایه‌های آبی. برای عضویتvip صعود به آیدی زیر پیام بدید: @sepinoody

Show more
1 029
Subscribers
No data24 hours
-87 days
-2830 days
Posts Archive
#پارت_85 بلندتر گفتم: - به من نگاه کن، نمی‌خوام اینجا کشتار بیشتری اتفاق بیفته، خواهش می‌کنم ازت، بهم اعتماد کن. چند لحظه نگاهم کرد و بعد سر تکون داد: - فرصت بده وسایل‌مون رو جمع کنیم. سر تکون دادم: - ببخشید دانا. چشم‌هاش رو باز و بسته کرد و به سمت افرادش رفت. برگشتم و رو به مردم گفتم: - ما از اینجا می‌ریم. من دیگه رهبرتون نیستم و از این به بعد هیچ مسئولیتی در قبال شما ندارم. شاهین به طرفم اومد و در حالی که دستم رو می‌کشید من رو به سمت دیگه‌ای دورتر از بقیه هدایت کرد: - می‌خوای چیکار کنی؟ - می‌خوام برم. - پس ما هم با تو می‌آیم. سرم رو به چپ و راست تکون دادم: - نه شما می‌مونید اینجا و مسئولیت‌هاتون رو ادامه می‌دید. - ولی... . توی حرفش پریدم: - شما قبل از من اینجا بودید، بدون من اینجا بودید پس بازم اینجا می‌مونید. کمی بهش نزدیک‌تر شدم: - خبرها رو بهم برسون. - باشه ولی کجا می‌خوای بری؟ لبم رو تر کردم: - نمی‌دونم، شای همون‌ جایی که دانا و گروهش تا الان اونجا بودن. امید کنارمون ایستاد: - سپینود می‌دونی می‌خوای چیکار کنی؟ به چشم هاش خیره شدم: - نه ولی باید یه کاری بکنم. تو هم باهام می‌آی‌؟ - نمی‌گفتی هم می‌اومدم. سر تکون دادم که گفت: - بلیک تماس گرفت. ابروهام رو توی هم کشیدم: - خب؟ شونه بالا انداخت: - نگران شده. دستم رو روی پیشونیم گذاشتم: - همه‌اش تمرکزش رو به هم می‌زنم. بهش گفتی خوبم؟ - آره بهش گفتم نگران نباشه، همه چیز خوبه. - خوبه، کاش بهش می‌گفتی زیاد به این احساسات من اهمیت نده. لبخند زد: - نمی‌شه سپینود، خودشم بخواد نمی‌تونه. نفس عمیقی کشیدم: - می‌رم وسایلم رو جمع کنم. به سمت کلبه راه افتادم. از کنار پاشا رد شدم ولی نگاهش نکردم، احساس می‌کردم همه‌ی این تنش‌ها یه ربطی به پاشا داره. طبق معمول، اونقدر فکرم درگیر بود که حتی متوجه نشدم چه چیز‌هایی برداشتم فقط لحظه آخر دفتر و برگه‌های برنامه ریزیم رو توی کوله‌ام چپوندم و از کلبه بیرون زدم. امید در حالی که کوله‌اش روی دوشش بود به طرفم اومد: - نباید بیشتر باهاشون حرف می‌زدی؟ - نه! - فکر می‌کنن داری فرار می‌کنی. نگاهش کردم: - مگه مهمه؟ - یه مسئولیت‌هایی در قبال‌شون داری. پوزخند زدم: - به نظر می‌آد خودشون خیلی بهتر می‌دونن چیکار باید بکنن. - بهشون حق بده، تقریبا همه خانواده‌ها عزادار شدن. ایستادم و انگشت اشاره‌ام رو سمتش گرفتم: - امید اگه حس می‌کنی نباید از اینجا بریم و باید بمونیم و کاری براشون بکنیم، پیشنهاد می‌کنم خودت بمونی و هرکاری که فکر می‌کنی درست‌تره رو انجام بدی، اگه می‌خوای با من بیای، به من اعتماد داشته باش. چند لحظه مات نگاهم کرد و بعد دست‌هاش رو به معنی تسلیم بالا گرفت و با خنده گفت: - باشه باشه، دعوام نکن‌. چشم غره رفتم و به مسیرم ادامه دادم. خودم به اندازه کافی درگیری فکری داشتم. هم‌زمان هزارتا فکر توی سرم بود که هر لحظه یکیش رو بررسی می‌کردم. با دیدن دانا تندتر قدم برداشتم: - دانا می‌ریم اونجایی که شما زندگی می‌کردید. - سپینود مجبور نیستیم. - چرا مجبوریم، جای دیگه‌ای برای رفتن نیست که بتونیم شما رو از دید مردم عادی هم دور نگه داریم. می‌خواستم از کنارش رد بشم که نگهم داشت: - سپینود. - بله؟ نگاهش پر از درد بود: - مجبورمون نکن برگردیم جایی که سال‌ها توش زندانی بودیم، مجبورم نکن برگردم جایی که مجبور شدم مردم خودم رو مسموم کنم و مردن‌شون رو ببینم. بهش حق می‌دادم، با تمام وجود بهش حق می‌دادم نخواد برگرده اونجا ولی چیکار باید می‌کردیم؟ جایی برای رفتن نبود. لبم رو تر کردم: - می‌دونم دانا، می‌دونم چقدر برات سخته ولی کجا بریم؟ مردم نمی‌ذارن توی جنگل بمونین، بین مردم عادی هم نمی‌تونین زندگی کنین، کجا باید بریم؟ - شاید باید توی این ششصد سال همه‌امون می‌مردیم تا به اینجا نرسیم که حتی جایی برای زندگی کردن نداشته باشیم. - اینجوری نگو، با هم حلش می‌کنیم، یه راهی پیدا می‌کنیم. سر تکون داد: - باشه، من مردمم رو راضی می‌کنم ولی سپینود تو خودت ما رو به اینجا دعوت کردی، بهمون جا دادی، زندگی جدید دادی من بازم بهت اعتماد می‌کنم، می‌دونم که تلاشت رو می‌کنی ولی وقتی ثابت بشه این قتل‌ها کار ما نیست ازت می‌خوام یه تصمیم جدی در مورد مردمت بگیری. آروم سر تکون دادم: - اگه تا اون موقع، مردمی باقی مونده باشه.

.#پارت_84 فلس‌های درخشان توی هوا چرخیدن و جلوی پام به زمین افتادن. خم شدم و برشون داشتم. - ببین! با چشم‌های خودت ببین. اینا توی دست بچه‌ام بود! بچه‌ی مرده‌ی من! بچه‌ی من که دیشب توی بغلم خوابید ولی الان مرده. - این چیزی رو ثابت نمی‌کنه. به دانا که این حرف رو زده بود نگاه کردم. عصبانی بود و چشم ‌هاش خشمش رو نشون می‌داد: - ما همیشه فلس‌هامون می‌ریزه، این دلیل نمی‌شه! شاید بچه‌ات از روی زمین او‌ن‌ها رو برداشته تا بازی کنه. من خیلی متاسفم، بابت از دست دادن بچه‌ات، ولی کار افراد من نبوده. قبل از اینکه بتونم کاری کنم مرد دستش رو بلند کرد و چیزی رو فریاد زد، فقط تونستم یه قدم به سمت دانا که کنارم ایستاده بود بردارم و جلوش بایستم. تنها چیزی که از ذهنم گذشت این بود که نمی‌تونستم اجازه بدم یه جنگ واقعی بین ما و تیزدندون‌ها شروع بشه. درست وقتی جلوی دانا قرار گرفتم، چشم‌هاش رو دیدم که پر از وحشت شد و بعد با برخورد طلسم بهم به جلو پرت شدم و روی زمین افتادم. دانا سریع خودش رو بهم رسوند. صدای فریاد امید که صدام می‌زد توی گوشم پیچید. مطمئن بودم طلسم مرگ رو اجرا کرده اما چند لحظه بعد، وقتی هیچ دردی حس نکردم چرخیدم. به نگاه وحشت‌زده چند نفری که بالای سرم ایستاده بودن خیره شدم. امید کنارشون زد و ترسیده کنارم نشست: _ سپینود، خوبی؟ نشستم و گیج گفتم: - خوبم. شاهین در حالی که ابرو‌هاش رو توی هم کشیده بود گفت: - طلسم مرگ رو اجرا کرد. خیره اش شدم. طلسم مرگ بهم خورده بود و هنوز زنده بودم؟ امید بلند شد و به سمت مرد حمله کرد: - داشتی چه غلطی می‌کردی؟ مرد قبل از اینکه امید بهش برسه خودش رو عقب کشید: - خودش پرید جلوی اون. امید فریاد زد: - کی بهت اجازه داد از طلسم مرگ استفاده کنی؟ نمی‌دونی چقدر خطرناکه؟ این همه آدم اینجان. از جا بلند شدم منتظر بودم هر لحظه اتفاقی برام بیفته اما هیچی نشد. سر و صدا که بالا گرفت به سمتشون رفتم: - بسه دیگه. شما به من رای دادید که رهبرتون باشم، پس باید مطابق دستور عمل کنید تا بتونیم از این بحران رد بشیم. مرد امید رو هول داد و پوزخند زد: - ما اشتباه کردیم بهت اعتماد کردیم، می‌فهمی؟ اشتباه. یه نفر از بین جمعیت داد زد: - وقتی روسا رو ول کردیم و به تو رای دادیم باید می‌فهمیدیم عاقبتمون چیه. مات نگاه‌شون کردم، با اینکه کاملا توقع همچین حرکتی رو داشتم، بازم چند لحظه شوکه شدم. به سمت مرد رفتم وبا عصبانیت خشمم زو فریاد زدم: - شما حقتونه بمیرید. صدای هعی گفتن چند نفر بلند شد و شاهین صدام کرد. برگشتم سمتش: - چیه؟ اشتباه می‌کنم؟ مردمی که حتی پشت انتخاب خودشون نمی‌مونن، مردمی که خیلی راحت بین‌شون جدایی می‌افته، کسایی که به متحدان‌شون خیانت می‌کنن، سزاوار چیز بیشتری هستن؟ برگشتم و به مردمی که حالا همه اونجا بودن نگاه کردم: - حالا می‌فهمم چرا ششصد سال گوماتو ارباب شد و مثل برده‌ها زندگی کردید، حالا می‌فهمم چرا این همه سال کشته شدید و خونتون ریخته شد، از بی عرضگی خودتونه! مردمی که اینقدر راحت به همه چیز خیانت می‌کنن، معلومه که هیچکس خودش رو به خاطرشون تو خطر نمی‌ندازه! برای همین روسای قبایل‌تون نخواستن رهبرتون باشن، چون شما رو خیلی خوب می‌شناختن! پاشا جلو اومد: - چی داری می‌گی؟ ما بهت اعتماد کردیم و تو با دشمن ما هم‌دست شدی. - دشمن؟ من اینجا توی این کوهستان جز خودتون دشمنی براتون نمی‌بینم. بهتون گفتم دانا و افرادش دشمن ما نیستن، گفتم من دارم بهتون می‌گم، منی که اونقدر بهم اعتماد کردید که حاضر شدید کنار من با گوماتو بجنگید ولی الان؟ ترسیدید و فکرتون کار نمی‌کنه. من بهتون حق می‌دم، اینکه وحشت زده باشید، این که بترسید، اما عقل‌تون رو به کار بندازید. -اونا باید برن، باید اینجا رو ترک کنن‌. - وگرنه همه اشون رو می‌کشیم. - همین الان بکشیدشون. - باید بسوزونیم‌شون. صدای فریادهاشون بلند و بلند‌تر می‌شد. به سمت دانا و افرادش حرکت می‌کردن و فریاد می‌زدن. شاهین عصبی گفت: - چیکار باید کنیم؟ بهش خیره شدم: - من از اینجا می‌رم، شما رو نمی‌دونم. خودم رو به دانا رسوندم. دانایی که عصبانی بودو حالت تهاجمی داشت. - دانا. انگشت اشاره‌اش رو جلوم گرفت: - اگر تو هم می‌خوای بپرسی تا... دستش رو پس زدم: - احمق نشو، من اون چیزی که توی چشم‌هات می‌بینم رو باور دارم ولی باید از اینجا بریم. - یادته گفتی بهت کمک کنیم تا بهمون کمک کنی؟ به چشم‌هاش خیره شدم: - آره یادمه، الان باید بذاری تا بهتون کمک کنم، اونا می‌کشنتون. پوزخند زد: - روز اولی که ما رو دیدی یادته؟ از ترس از جاشون تکون نمی‌خوردن حالا می‌خوان ما رو بکشن چون تو اسرار ما رو فاش کردی. - شما الانم می‌تونید طلسم‌شون کنید ولی ترس اونا از شما الان جاش رو به خشم داده، خشم مرگ عزیزان‌شون و این خشم باعث می‌شه اون‌ها از جون‌شونم بگذرن. باید بریم.

#پارت_83 با صدای جیغ‌های ممتدی از خواب پریدم. وحشت در عرض چند صدم ثانیه وجودم رو پر کرد و قلبم با سرعت شروع به تپیدن کرد. اونقدر ترسیده و هول کرده بودم که وقتی از روی تختم بلند شدم سکندری خوردم و به سختی تعادلم رو حفظ کردم. صدای جیغ‌هایی که اضافه می‌شد وادارم کرد هر طور هست خودم رو به بیرون برسونم. در رو که باز کردم، لیلا جون جلوی در ایستاده بود. با دیدنم سریع گفت: - ده نفر مردن سپینود! توی کلبه‌هاشون. شوکه شده خیره نگاهش کردم. صدام کرد: - سپینود. تکون شدیدی خوردم. پله‌ها رو سریع پایین اومدم و فریاد زدم: - کسی بهشون دست نزنه. لیلا جون به سمت اولین خونه هدایتم کرد: - اولین نفر یه دختر چهارده ساله است. با درد وارد خونه شدم. خانواده‌اش با گریه کنارش نشسته بودن. احساس می‌کردم قلبم داره زیر فشار له می‌شه. برای فرار از نگاه‌شون کنار دخترکی که با چشم‌های باز روی زمین افتاده بود نشستم. از آرنج تا کمی پایین‌تر بریدگی عجیبی داشت. دوتا برش با فاصله دو سه انگشت از هم رو به پایین بریده شده بود و خونی که ریخته بود، خیلی کم بود! رگ پاره شده بود اما خون اونقدر کم بود که انگار کسی جلوی خونریزی رو گرفته بود اما اثری از بستن زخم دیده نمی‌شد. دستم رو روی دهنم گذاشتم. معده‌ام به هم می‌پیچید و دلم می‌خواست هرچی توی معده‌ام هست رو بالا بیارم. از جام بلند شدم اما تلوتلو خوردم، من خیلی مرگ دیده بودم، خیلی زخم و جراحت دیده بودم اما شوکی که این کشتار‌ها برام ایجاد کرده بود فرای تصورم بود. از کلبه بیرون زدم. در حالی که دستم روی معده‌ام بود به سختی به لیلا جون گفتم: - بعدی کجاست؟ با نگرانی نگاهم کرد: - خوبی؟ سر تکون دادم: - کجاست؟ راه افتاد و منم دنبالش رفتم. وارد کلبه که شدم شاهین اومد طرفم و در حالی که اخم‌هاش روتوی هم می‌کشید گفت: - خوبی؟ خواستم از کنارش رد بشم که نگه‌ام داشت: - سپینود؟ رنگت پریده! فکر کنم بهتره... کنارش زدم و خشکم زد. چهار نفر روی زمین افتاده بودن، یه مرد، یه زن و یه پسر‌بچه و نفر چهارم نوزادی بود که دیدنش باعث شد قدمی به عقب بردارم. خیره به صحنه‌ی رو به روم بودم که کسی هولم داد. به جلو پرتاب شدم و نزدیک جنازه‌ها روی زمین افتادم. نگاهم به جنازه‌های خالی از خون خیره موند. به سختی برگشتم و دختری رو دیدم که با چشم‌های گریون نگاهم می‌کرد. توی دلم خدا رو التماس کردم که این دختر جزوی از این خانواده نباشه اما بود. حمله کرد سمتم و فریاد زد: - قرار شد مراقب‌مون باشی، اومدیم اینجا تا نَمیریم. تو گفتی باید اتحاد داشته باشیم تا قوی بشیم. زیر ضربات پراکنده‌ی دست‌هاش مثل یه عروسک بی‌جون، بدون حرکت ایستاده بودم. - اونا مردن، چرا هیچ‌کاری نمی‌کنی؟ می‌خوای تا تموم شدن ما هیچ‌کاری نکنی؟ کسی از من جداش کرد، نمی‌دونم کی بود، نمی‌دونم کی بود که من رو کشید و بیرون برد، نگاه من انگار فقط چشم‌های خیس و وحشت‌زده‌ی دخترک رو می‌دید. کسی تکونم می‌داد و مغزم دنبال راه حل بود‌. باید یه کاری می‌کردم ولی چه کاری؟ چرا هیچ چیزی به فکرم نمی‌رسید؟ کلی آدم مرده بودن! آدمایی که هر کدوم عزیز کسی بودن. با ضربه‌ای که به صورتم خورد به شاهین خیره شدم. فریاد زد: - به خودت بیا. نگاهش کردم، آروم زمزمه کردم: - چیکار کنیم؟ قبل از اینکه جوابی بده، صدای فریاد‌هایی همه جا رو پر کرد. بدنم بدون دستور مغزم واکنش نشون داد و شروع به دویدن کردم. پشت کلبه‌ها، تیز دندونی حالت دفاعی گرفته بود و چند تا مرد و زن در حالی که فریاد می‌زدن از انتقام حرف می‌زدن. دویدم سمت‌شون فریاد زدم: - چه خبره؟ اولین مردی که سر راهم بود رو کنار زدم و جلوی تیزدندونی که نمی‌شناختم ایستادم: - چی شده؟ مرد عصبانی به کناری هولم داد: - اونا باید بمیرن، اونا بچه‌های منو کشتن، باید بمیرن. اخم کردم و دوباره جلوش ایستادم: - از چی حرف می‌زنی؟ این قتل‌ها کار تیزدندون‌ها نیست، چرا متوجه نیستی؟ عصبانی نگاهم کرد، دست انداخت و یقه‌ام رو گرفت و توی صورتم غرید: - آره این قتل‌ها کار توئه! تویی که ما رو آوردی اینجا و مثل گوشت قربونی دادی دست اینا تا سلاخی‌مون کنن. پرتم کرد روی زمین و دستش رو بلند کرد، می‌خواست جادو کنه و می‌دونستم تیزدندون‌ها از دانا دستور دارن که نباید آسیبی به مردم من بزنن. سریع بلند شدم و خودم رو سمت مرد پرت کردم و هولش دادم. با هم گلاویز شدیم. دورمون پر بود از کسایی که تماشا می‌کردن، کم کم تیزدندون‌ها هم اضافه شدن و همهمه و تشنج بیشتر شد. آموزش دیده بودم، اما مرد عصبانی از من قوی‌تر بود. پرتم کرد کنار و فریاد زد: - باید بسوزونیم‌شون. شاهین داد زد: - وایستا سرجات، حق نداری هیچ‌کاری کنی. مرد نگاهش کرد: - توهم هم‌دست اینایی؟ نمی‌بینی داریم می‌میریم؟ دارن می‌کشن‌مون؟ - از کجا می‌دونی کار ایناست؟ ها؟ نگاهم کرد و بعد از توی دست‌های زنی که عقب‌تر ایستاده بود چیزی رو گرفت، به سمتم اومد و به طرفم پرتشون کرد.

#پارت_82 ادامه دادم: - دانا و افرادش هم اونجا هستن و شاید بتونیم امیدوار باشیم که با کمک‌شون بتونیم کاری کنیم. سپنتا سر تکون داد: - باشه، همین‌کار رو می‌کنیم. به امید نگاه کردم: - من رو ببر اونجا، باید زودتر بریم تا با دانا صحبت کنم، به شاهین هم خبر بده بیاد. سر تکون داد: - باشه. به شادی اشاره کردم: - چاییت یخ زد، از خودت بگو از کی با آقا سپنتای ما آشنا شدی؟ خندید و درحالی که لیوانش رو برمی‌داشت گفت: - از نوزادی. نگاه همراه با خنده‌ای به سپنتا انداخت: - دختر عمو پسرعمو هستیم. ابروهام رو بالا انداختم: - که اینطور، اون وقت به چی این پسرِ دل خوش کردی؟ سپنتا چشم‌هاش رو گرد کرد و شادی بلند خندید: - به خدا خودمم نمی‌دونم. سپنتا چپ چپ نگاهش کرد و من ریز خندیدم. یک ساعت بعد به صحبت‌های معمولی گذشت، واقعا به یه همچین هم‌صحبتی‌ای نیاز داشتم. همنشینی‌ای که دور از تمام اتفاقات باشه و به معمول‌ترین حالتی که ممکنه بگذره. به صحبت درباره‌ی اتفاق های معمولیِ زندگیِ چند تا آدم معمولی. انگار ذهنم یکم آرامش پیدا کرده بود. وقتی در رو روی شادی و سپنتا بستم، با تمام وجودم آرزو کردم که این تلاطم زندگی پر دردسر‌مون زودتر آروم بگیره. دلم یه زندگی ساده می‌خواست. اینکه برم توی جنگل، تمشک جمع کنم و بشینم روی ایوون و تمشک بخورم. لبخند تلخی روی لبم نشست، چقدر برای خونه عمه تنگ شده بود. چقدر دلم برای خود عمه تنگ بود و چقدر بد بود که تحت تاثیر زندگی شلوغم، خیلی کمتر یاد عمه می‌افتادم و این باعث می‌شد حس بدی داشته باشم. بی سر و صدا مشغول جمع کردن وسایل شدم. خونه رو دوباره مثل اول مرتب کردم و رفتم توی اتاق تا چند تا وسیله و لباس برای خودم بردارم. نمی‌دونستم چقدر ممکنه اونجا بمونیم. کوله‌ام رو پشتم انداختم و از اتاق خارج شدم. امید روی مبل خوابش برده بود. نشستم روی مبل روبه‌روش و بهش خیره شدم. دلم این همه دوری رو نمی‌خواست اما مجبور بودم، به خاطر خودش بود، برای اینکه نمی‌خواستم عذاب بکشه. من با کارهایی که می‌کردم واتفاقاتی که همیشه برام می‌افتاد، معلوم نبود چقدر زنده می‌موندم، می‌خواستم حداقل تا وقتی که به ثبات برسیم و زندگی‌مون به آرامش برسه تا جایی که می‌شه از هم دور باشیم. شاید اینجوری اگر یه روزی من دیگه نبودم، کمتر اذیت می‌شد. نگاه به ساعت یادم انداخت داره دیر می‌شه. آروم صداش کردم: - امید. تکون خورد و چشم‌هاش رو باز کرد. چند لحظه خیره نگاهم کرد و بعد لبخند زد: - جانم. - وقت رفتنه‌. چشم‌هاش رو مالید: - دست و‌ صورتم رو بشورم. سر تکون دادم. *** دانا حرفی نداشت، موافق اسکان ما توی کوهستان بود و گفت افراد بیشتری رو برای محافظت می‌ذاره‌ ازش تشکر کردم. می‌خواستم از کلبه بیرون بیام که گفت: - سپینود. برگشتم و منتظر نگاهش کردم. به ارتفاع کتاب‌هایی که گوشه‌ی کلبه روی هم بود اشاره کرد: - دارم این کتاب‌ها رو می‌خونم، خیلی قدیمی‌ان، گفتم شاید چیزی بتونم پیدا کنم، اگر وقت داری، یکی دوتاش رو ببر و بخون. به سمت کتاب ها رفتم، راست می‌گفت خیلی قدیمی بودن، اونقدر که بعضی‌هاشون احتمال داشت با کوچک‌ترین اشاره‌ای از هم وا برن. خندیدم: - من می‌ترسم بهشون دست بزنم، بیا خودت یکی دوتاش رو بهم بده. در حالی که می‌خندید چندتای اولی رو بهم داد: - برای همین نمی‌خوام به کس دیگه‌ای بدم‌شون. این کتاب‌ها خیلی ارزشمندن و نمی‌تونم به خاطر سهل‌انگاری کسی از دست‌شون بدم. ابروهام رو بالا انداختم: - خب داری من رو می‌ترسونی، حتما شنیدی که هرجایی که من هستم چیزی در امان نیست. خندید: - دیگه چاره‌ای ندارم، مراقب‌شون باش. کتاب ها رو‌ محکم توی بغلم گرفتم: - تلاشم رو می‌کنم. اشاره‌ای به بغل کردنم کرد: - فشارشون نده. چشم‌هام رو چرخوندم و با خنده از کلبه بیرون اومدم. زنی که داشت از جلوی کلبه رد می‌شد ایستاد و نگاهم کرد. ادامه خنده‌ی توی کلبه رو به صورت لبخند تحویلش دادم. همونجوری خیره نگاهم کرد، اخم‌هاش رو کشید توی هم و در حالی که زیر لب چیز‌هایی می‌گفت راه‌ش رو کشید و رفت. بهت زده سرجام خشکم زد، حتی لبخندم هنوز روی لبم بود. لبم رو تر کردم و پله ها رو پایین اومدم. انگار همه چیز خیلی بدتر از شنیده‌هام بود. باید هرچه زودتر یه کاری می‌کردم. هرچقدر بیشتر طول می‌کشید بیشتر اعتماد مردم رو از دست می‌دادم. به کلبه خودم برگشتم. خدا رو شکر اینجا یه کلبه برای خودم داشتم که فقط مال خودم بود. با اینکه ذهنم به شدت به خاطر رفتار زن بهم ریخته بود، تا شب خودم رو مجبور کردم که کتاب بخونم. قرار بود همه شام رو دور هم توی محوطه بخوریم، چند ساعتی با هم حرف بزنیم تا یکم ذهن‌هامون آروم بشه و اضطراب و استرس حمله‌ها و قتل‌ها رو کمی از خود‌مون دور کنیم. بعد از شام هم یک ساعتی کتاب خوندم و بعد که دیگه دیدم چشم‌هام رو نمی‌تونم باز نگه دارم، خوابیدم

#پارت_81 متعجب نگاهش کردم: - باهات حرف نزدم؟ امید خیلی بی‌انصافی! نفسش رو با شدت بیرون داد: - ولی همه‌ی این حرف‌هات باعث نمی‌شه من نگرانت نباشم. چشم‌هام رو چند لحظه بستم. گاهی پشیمون می‌شدم از اینکه چرا هربار در موردش حرف می‌زنم وقتی هربار فایده نداره و آخر بحث‌هامون بازم حرف خودش رو می‌زنه. انگار متوجه شد که گفت: - منظورم این نیست که بازم یه جا نگهت می‌دارم نه، ولی نمی‌تونی وادارم کنی نگرانت نباشم‌. سپینود! تو نمی‌تونی اینقدر بی‌رحمانه ما رو قضاوت کنی. - امید! خب منم نگران تو‌ام، همه نگران هم هستیم، حرف‌های من به این معنی نبودن که تو نباید نگرانم باشی. قضاوت؟ باشه من قضاوت می‌کنم اما به جای شما تصمیم نمی‌گیرم. سر تکون داد: - باشه، اگه من از این بعد هیچ‌کاری باهات نداشته باشم خوبه؟ همونجوری که تو این مدت با من رفتار کردی؟ نادیده گرفتنم، ندیدنم، فرار کردن ازم، نگاه نکردنم، اینجوری باشم دوست داری؟ آه کشیدم. چقدر همه چیز سخت شده بود بین ما، چقدر خودمون رو اذیت می‌کردیم. از جا بلند شدم و رفتم تا کنارش بشینم: - امید من خیلی گیجم، اتفاقات زیادی برامون افتاده، هنوز با خیلی‌هاشون کنار نیومدم، هنوز خیلی از شب‌ها تا صبح کابوس می‌بینم یا از فکر و خیال و چرا‌هایی که توی ذهنمه خوابم نمی‌بره. دستش رو گرفتم: - از من خرده نگیر اگه الان نمی‌تونم جواب احساساتت رو بدم، من دوستت دارم و این هیچ فرقی نکرده، اما منی که الان خودم رو هم گم کردم بین این همه اتفاقات، منی که هنوز با خودم کنار نیومدم، احتیاج به زمان زیادی دارم. شاید تا وقتی که اطراف‌مون به ثبات برسه تا من هم بتونم به یه آرامش نسبی برسم. تکیه داد و در حالی که شستش رو پشت دستم می‌کشید نگاهم کرد: -  من نمی‌خوام تحت فشارت بذارم. هرچقدر که احساس کنی لازمه منتظر می‌مونم ولی ازم توقع نداشته باش که همیشه توی یه فاصله دور ازت بایستم و نگاهت کنم. سر تکون دادم. خسته بودم و دیگه دلم نمی‌خواست ادامه بدم. سرم رو تکیه دادم به مبل که صدای زنگ در باعث شد نفس عمیقی بکشم: - می‌تونی بیای داخل. هرکی که بود اگه کلید داشت می‌اومد داخل و اگه نه دوباره زنگ می‌زد، اونوقت می‌رفتم در رو باز می‌کردم. صدای کلید که توی قفل چرخید خیالم رو راحت کرد، راحت تر نشستم و به سپنتا که داخل می‌اومد لبخند زدم. پشت سرش دختری که مشخص بود خجالت می‌کشه وارد خونه شد‌. صاف نشستم و لبخندم بزرگ‌تر شد. آیا این همون دختری بود که سپنتا رو عاشق کرده بود؟ -سلام. با امید از جا بلند شدیم و من یه قدم جلو رفتم و دستم رو به سمت دختر دراز کردم: - سلام. دستش رو توی دستم گذاشت، لبخند گرمی زد: - من شادی‌ام خوشحالم از نزدیک می‌بینمت. - منم همینطور شادی خانوم. سپنتا که از کنارم رد شد چرخیدم و چشم و ابرویی براش اومدم. نیشخند زد و کنار امید نشست. خب اولین مهمونم اومده بود و من نمی‌دونستم توی یخچال چیزی برای پذیرایی هست یا نه. راهم رو به سمت آشپزخونه کج کردم و کتری رو روی گاز گذاشتم، حداقل چایی که می‌شد دم کنم. در یخچال رو باز کردم و مشغول گشتن شدم، همون اول چشمم به ظرف‌های دردار روی هم افتاد. کیک، شکلات و خرما. لبخند زدم، خانوم این خونه لیلا بود و جای تعجب نداشت که همه چیز توی یخچال باشه. ظرف‌ها رو بیرون آوردم و توی کابینت‌ها دنبال ظرفی گشتم تا بتونم خوراکی‌ها رو توش بچینم. برگشتم که دیدم شادی دم در ایستاده و با لبخند نگاهم می‌کنه. من هم لبخند زدم: - جانم؟ چیزی لازم داری؟ -نه اومدم ببینم کمک می‌خوای؟ توی دلم ریز خندیدم و در حالی که از فکرم گذشت «ای آدم زرنگ» سر تکون دادم: - نه عزیزم. برو بشین منم الان می‌آم. باشه‌ای گفت و برگشت. خیلی سریع وسایل رو آماده کردم و روی میز عسلی جلوشون چیدم. سپنتا با خنده گفت: - ببین شادی، این بند و بساط فقط برای توئه، ما که می‌آیم اینجا خودمون باید از خودمون پذیرایی کنیم، وگرنه سپینود اعتقادی به پذیرایی از مهمون نداره. چشم غره رفتم: - تو که مهمون نیستی مهمون کلید خونه رو نداره. شادی ریز خندید. سپنتا نگاهم کرد، نگاهش کاملا جدی بود و متوجه شدم باید منتظر یه خبر باشم. سر تکون دادم: - بگو. لبش رو گاز گرفت: - دیشب ده نفر توی خونه‌هاشون به قتل رسیدن. خشکم زد. حس کردم قلبم دیگه نمی‌زنه توی خونه‌؟ - دیگه توی خونه موندن هم فایده نداره، اون‌ها هرکی که هستن می‌تونن وارد خونه‌هامون بشن. با وجود تمام مراقبت‌هامون. سرم رو توی دستم گرفتم، دیگه آمار کشته شده‌ها رو نداشتم از بس زیاد شده بودن. باید چیکار می‌کردیم؟ چرا من توی خیابون در امان بودم اما مردمم توی خونه‌هاشون امنیت نداشتن؟ - می‌ریم کوهستان مرگ. سرم رو بلند کردم و ادامه دادم: - همه اونجا جمع می‌شیم، شاید اینجوری بتونیم بیشتر مراقب باشیم. - پس کسایی که سر کار می‌رن چی؟ - اینجوری حداقل می‌تونیم مراقب افراد بیشتری باشیم. هر کسی کارش رو انجام می‌ده و برمی‌گرده به کوهستان.

#پارت_80 - ولی بعد از اون شب، وقتی که چشم‌هام رو باز کردم و نگاهت کردم دیگه توی چشم‌هات هیچ‌کدوم از این‌ها رو ندیدم. دیگه برای هر کاری که می‌خواستم انجام بدم نگاهت بهم نمی‌گفت من می‌تونم، نگاهت پر از نگرانی بود، پر از وحشت بود، نگاهت دیگه بهم اعتماد به نفس نمی‌داد. بالاخره بغضم کار دستم داد و اشکم چکید: - وقتی ساعت‌ها می‌نشستم و مقایسه می‌کردم، می‌دیدم تنها دلیلش می‌تونه این باشه که تو و تمام اون احساساتی که توی نگاهت بود نه به شخص من، نه به سپینود بلکه به قدرت جادویی من بود. تو به من نه به قدرت من ایمان داشتی. نفسی کشیدم: - گذروندن اون روز‌ها برای من چیزی جز زجر نبود وقتی که دیگه هیچکس قبولم نداشت، وقتی نگاه‌هاتون پر از ترحم بود، پر از وحشت بود از آینده‌ی من و هرچقدر تلاش می‌کردم بهتون بفهمونم که به من، به منِ سپینود اعتماد کنید، بیشتر سرخورده می‌شدم، بیشتر سعی می‌کردید من رو دور نگه دارید. سرم رو بالا گرفتم و لبخند زدم: - تمام این مدت، کاری که التماس می‌کردم برام انجام بدید رو انجام ندادید وتنها راه حلتون فرستادن من به روحان بود، اون هم پیشنهاد بلیک بود و چه خوب که پیشنهاد داد، چون بلیک برخلاف بقیه شما با وجود اینکه لحظه لحظه‌ی درد و رنج من رو به معنای واقعی کلمه می‌فهمه وقتی ازش خواستم قبول کرد و سعی نکرد من رو از همه چیز دور نگه داره. شونه بالا انداختم: - اگه یکم فکر کنی می‌بینی که کسی که از همه‌ی شما بیشتر باید می‌ترسید، باید وحشت می‌کرد بلیک بود چون اون بود که اگه من توی خطر می‌افتادم زجر می‌کشید، اون بود که درد می‌کشید. پرید تو حرفم: - فکر می‌کنی من زجر نکشیدم؟ ما زجر نکشیدیم؟ می‌دونی افتادن هرباره‌ات روی اون تخت چه زجری داشت؟ - امید قبلا هم گفتی همه‌ی اینا رو، شما هم سخت گذشت بهتون، اما همیشه ما وقتی از درد‌هامون حرف می‌زنیم، خیلی‌ها هستن که احساس همدردی می‌کنن اما هیچ‌کدوم اون افراد واقعا همدرد ما نیستن، حتی اگه یه اتفاق برای دو نفر یکسان بیفته، بازم اونا نمی‌تونن به معنای واقعی همدرد هم باشن ولی بلیک واقعا همدرد من بود، واقعا همه‌ی درد من رو همه‌ی زجر من رو با تمام وجود احساس می‌کرد و در کنار اون همون زجر و دردی که شما از دیدن من توی اون حال حس می‌کردید رو هم داشت. با این حال به من اجازه داد توی عملیات‌شون باشم. آروم زمزمه کردم: - می‌دونی این یعنی چی؟ این یعنی اعتماد به منِ سپینود به خودِ خودم نه به قدرت جادوییم یا هرچیز دیگه‌ای. از جا بلند شد و عصبی مشغول قدم زدن شد: - انگار فقط از من دلت پره! وقتی داشتیم از روحان برمی‌گشتیم بلیک نبود که گفت اجازه ندم توی عملیات‌ها باشی؟ چرا ازش ناراحت و دلخور نیستی؟ چرا فقط از من. نگاهش کردم، ایستاده بود و منتظر نگاهم می‌کرد. - چون من از تو توقع داشتم امید نه از بلیک! تو کسی بودی که به من ابراز عشق کردی، تو گفتی دوستم داری، تو بودی که همیشه کنارم بودی. من از تویی که من رو خوب می‌شناختی توقع داشتم امید نه از بلیک. با این وجود بلیک بعد از اتفاقی که توی روحان افتاد بهت اون حرف رو زد، چون فکر می‌کرد ممکنه من باعث جذب شدن اون موجودات شده باشم ولی اونم بالاخره به اشتباهش پی برد، ولی تو من هرچقدر داد زدم که باید باشم، باید کاری کنم باید مفید باشم بیشتر من رو مثل یه عروسک توی شیشه گذاشتی تا آسیب نبینم. موهاش رو چنگ زد: - من می‌خواستم مراقبت باشم. -گاهی مراقبت یعنی بذاری طرف مقابلت کاری که می‌خواد رو انجام بده اما تو هم کنارش باشی، یعنی حواست بهش باشه اما منعش نکنی از انجام کارهای مختلف. امید من می‌خوام زندگی کنم نه فقط زنده بمونم. من سال‌های سال توی یه پوچی مطلق دست و پا زدم، سال‌ها با خودم و زندگیم درگیر بودم حالا که هدف دارم حالا که خودم رو پیدا کردم، با توهم مراقبتت من رو له نکن، من رو خورد می‌کنی وقتی مثل بچه‌ها باهام رفتار می‌کنی. من رو بی هدف نکن، بذار زندگی کنم. سکوت کردم. خیلی حرف زده بودم، دهنم خشک شده بود ولی چشم‌هام نه! امید پریشون روی مبل نشست و پاهاش رو باز کرد. آرنج‌هاش رو روی زانو‌هاش قرار داد و توی موهاش چنگ انداخت. با صدای گرفته ای گفت: - برای همین اینقدر ازم دور شدی؟ سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد: - برای همین اینقدر از من فرار کردی؟ - من ازت فرار نکردم. فقط من برای اینکه خودم بمونم نیاز به فاصله داشتم. - چرا باهام حرف نزدی؟

#پارت_79 - می‌گی چی شده؟ از صبح اومدم اینجا و نیستی، جواب زنگ‌هامون رو نمی‌دی، همه رو نگران کردی. صورتم رو شستم و برگشتم سمتش: - حق با توئه، ببخشید. رفتم یکم قدم بزنم. چشم‌هاش رو گرد کرد: - از صبح بیرونی، یکم قدم زدی؟ با خودم فکر کردم خوبه نمی‌دونه از دیشب بیرونم و لبخند زدم: - داشتم فکر می‌کردم، متوجه نشدم چند ساعت گذشته. مات نگاهم کرد: - تو خودت دستور می‌دی هیچکس تنهایی بیرون نره و تا جایی که می‌شه توی خونه بمونیم، بعد چند ساعت تنهایی می‌ری قدم می‌زنی؟ توی این اوضاع خطرناک؟ دوباره فکر کردم خوبه نمی‌دونه خودم رو طعمه کردم، وگرنه خودش همینجا منو می‌کشت. دستم رو توی هوا تکون دادم: - من سالمم، نه ناپدید شدم نه کشته شدم. - سپینود واقعا متوجهی داری چی می‌گی؟ اگه اتفاقی برات بیفته چی؟ شونه بالا انداختم: - اونوقت دیگه مردمم فکر نمی‌کنن نشستم یه جا و هیچ کاری نمی‌کنم، می‌گن رفت با دشمن‌مون بجنگه و کشته شد. چند لحظه سکوت کرد. نشستم روی صندلی پشت اپن و در پنیر رو باز کردم. رفت و روی مبل نشست: - از کجا شنیدی؟ لبخند زدم: - شما همیشه من رو دست کم می‌گیرید. - دوست نداشتم این حرف‌های چرت و پرت به گوشت برسه. - امید اگه من رهبرم، پس باید از همه چیز خبر داشته باشم، چه خوب باشه چه بد، چه راست باشه چه دروغ. اون بیرون من به شما اعتماد کردم، به تو اعتماد کردم و وقتی شمایی که بهتون اعتماد دارم همه چیز رو با تحریف و کم و کاست به گوش من می‌رسونید، چه توقعی از بقیه می‌تونم داشته باشم؟ خواست چیزی بگه که دستم رو بالا گرفتم: - امید. می‌دونم دوستم داری، می‌دونم می‌خوای مراقبم باشی اما قرار دادن من توی یه چهاردیواری که از هیچ چیزی خبر نداشته باشم مراقبت نیست. فقط من رو از خودتون ناامید می‌کنید. لبم رو تر کردم: - بارها و بارها گفتم می‌خوام در جریان همه امور باشم و هر بار تو چیکار کردی؟ - تو نیاز به مراقبت داری. - پس برای چی من رهبر شدم؟ اگه من نیاز به مراقبت دارم چرا من رهبر شدم؟ ها؟ برای چی اون همه آدم برای مراقبت ازشون به من رای دادن؟ کلافه سر تکون داد که ادامه دادم: - فکر می‌کنی چرا رؤسا مردم رو قانع کردن که به من رای بدن؟ اخم کرد. لبخند زدم: - فکر می‌کنی به من ایمان داشتن؟ فکر می‌کنی به نظرشون من بهترین کسی بودم که می‌تونست رهبری رو به عهده بگیره؟ - منظورت چیه؟ - فکر می‌کنی کسایی که سال‌هاست بین این مردم حضور دارن، قدرت رو می‌سپرن دست کسی که یکی‌ دو ساله اومده؟ انگار تازه متوجه شد چی دارم می‌گم که گفت: - اشتباه می‌کنی. سر تکون دادم: - امید من رهبر شدم برای اینکه اونا نمی‌خواستن با من مخالفت کنن، من رو فرستادن جلو تا ببینن نمی‌تونم و بعد به مردمشون بگن دیدید نتونست؟ دوما نمی‌خواستن توی این شرایط سخت کاری کنن، چون باید مراقب می‌بودن. مردم رو قانع کردن به من رای بدن چون اگر جنگ بشه، اگر حمله‌ای رخ بده یا هرچیز دیگه‌ای، منِ رهبر اولین کسی‌ام که باید پشت مردمم رو بگیرم و مراقب‌شون باشم. لبخندی که زدم طعم تلخی می‌داد: - با خودت فکر نکردی دختری که هیچ قدرت جادویی‌ای نداره چرا باید رهبر بشه؟ چطور می‌شه که هنوز بهش اعتماد می‌کنن وقتی نزدیکانش، وقتی تو و بقیه بهش اعتماد ندارن؟ - ما بهت اعتماد داریم، من بهت اعتماد دارم. - چند مدل اعتماد داریم امید، تو به من اعتماد داری، ولی هیچوقت بعدِ از دست دادن قدرتم مثل قبل بهم اعتماد نکردی، هیچوقت مثل قبل بهم نگاه نکردی، همیشه نگاهت با هول و ولا به منه. - اشتباه می‌کنی. - اشتباه نمی‌کنم امید، من خیلی خوب می‌شناسمت، ما روز‌های خیلی زیادی رو باهم گذروندیم، اتفاقات زیادی رو پشت سر گذاشتیم. اتفاق‌هایی که شاید اگه کسایی جز ما بودن سر به بیابون می‌ذاشتن اما ما هربار موندیم و جنگیدیم، هربار سعی کردیم قوی باشیم، سعی کردی روی پای خودمون وایستیم ولی امید... . نفس عمیقی کشیدم: - بعد این همه اتفاق، هر کدوم‌مون چیز‌هایی یاد گرفتیم، هر کدوم‌مون زخم‌هایی برداشتیم، خیلی از آرزوهامون رو کشتیم و گاهی به چیزهایی رسیدیم که فکرشم نمی‌کردیم، حتی زنده موندیم زمانی که فکر می‌کردیم دیگه آخر راهه. لب هام رو روی هم فشار دادم: - ولی تو همیشه نگاهت به من پر از عشق بود، هنوزم پر از عشقه. نگاهت به من پر از اعتماد بود، هربار که ناامید و خسته می‌شدم، هربار که کم می‌آوردم وقتی نگاهت می‌کردم حس می‌کردم با چشم‌هات بهم می‌گی تو می‌تونی، بهم می‌گی تو اون کسی هستی که به بهترین شکل می‌تونی انجامش بدی، من حال دلم خوب می‌شد وقتی نگاهت می‌کردم و به چشم‌هات زل می‌زدم. بغض کرده بودم، آب دهنم رو قورت دادم شاید این بغضی که ماه‌هاست توی اعماق وجودم پنهانش کردم بره پایین:

#پارت_78 شاهین مسئولیت رسیدگی به همه‌ی این امور رو به عهده گرفت. باید همه چیز رو کنترل می‌کرد، اطلاعاتی که لازم بود رو به رؤسا و مردم می‌داد. دستورات و برنامه های هر تیم قبل از ابلاغ به مردم اول توسط شاهین چک می‌شد. مقر فرماندهی کوهستان مرگ بود. نیازی به ساختن ساختمون جدیدی نبود، یکی از کلبه‌ها جایی بود که گردهمایی‌ها و جلسات برگزار می‌شد. دانا و مردم‌ش توی کوهستان مرگ زندگی می‌کردن چون زیرمجموعه‌ای از مردم جنگل ایرسا بودن. دانا پیشنهاد داد که نگهبانی از کوهستان رو به اون‌ها بسپریم، اینجوری امنیت محل زندگی خودشون رو تامین می‌کردن. نمی‌خواست به خاطر اون‌ها کسی به دردسر بیفته، برای همین نخواست کسی از مردم ما نگهبان باشه. با حرف‌هاش موافق بودم اما برای اینکه احیانا مشکلی پیش نیاد، برای وقت‌هایی که جلسه داشتیم، چندتا نگهبان از مردم خودمون هم اضافه می‌شدن. نمی‌خواستم اگر اتفاقی افتاد همه چیز سر دانا و‌ مردم‌ش خراب بشه. سه ماه گذشت، سه ماه سخت که همه چیز کم کم روی روال افتاد، بلیک به روحان برگشته بود، همه توی کارهاشون جا افتاده بودن و همه چیز نظم و ترتیب گرفته بود. نشسته بودم روی مبل و به کاغذی که روی میز جلوم قرار داشت، خیره شده بودم. کاغذی که آمار مرگ‌های این سه ماه رو نشونم می‌داد. با وجود همه تدابیر و همه تلاش‌هامون هنوز نتونسته بودیم عامل این مرگ‌ها رو پیدا کنیم و حتی نتونسته بودیم از تعداد‌شون کم کنیم. توصیه‌های ایمنی زیادی به افراد شده بود. هیچکس اجازه نداشت تنهایی بیرون بره ولی باز هم ناپدید شدن‌ها ادامه داشت و بعد پیدا شدن جسد‌ها. برعکس چند ماه قبل دیگه حتی کسی زنده پیدا نمی‌شد. شاهین نفس عمیقی کشید و از فکر درم آورد: - خیلی بده! هر روز تعداد‌شون بیشتر می‌شه. مردم وحشت کردن و خیلی‌ها کارهاشون رو رها کردن و توی خونه موندن. دستم رو روی پیشونیم گذاشتم: - هیچ ردی از خودشون نمی‌ذارن، هیچ جایی دیده نشدن، هیچکس هیچی یادش نیست. هوف کشیدم. واقعا عصبانی بودم و اینکه هیچ کاری نمی‌تونستیم بکنیم اذیتم می‌کرد. - امشب بگو همه خونه بمونن. - می‌دونی که فقط شب‌ها نیست، هر ساعتی از روز هم اتفاق می‌افته. سر تکون دادم: - می‌دونم ولی شب‌ها دیده نشدن راحت‌تره. فکری ذهن‌ام رو درگیر کرد آروم پرسیدم: - ممکنه موجوداتی از روحان بتونن بیان اینجا؟ متعجب نگاهم کرد: - چطور؟ - توی روحان موجوداتی بودن که نامرئی بودن و فقط من می‌دیدم شاید اونا اومدن اینجا و یا چه می‌دونم شاید یه موجود نامرئی دیگه، داریم همچین چیزی؟ - نمی‌دونم، من که چیزی یادم نمی‌آد ولی باید حتما بررسی بشه. از جا بلند شد: - همین الان در موردش تحقیق می‌کنم. سر تکون دادم. در رو که بست، به فکر فرو رفتم. امشب باید خودم دست به کار می‌شدم. باید بدون اینکه کسی متوجه بشه می‌رفتم بیرون. اگه به خطر می‌افتادم بلیک متوجه می‌شد، اگه می‌مردم هم می‌فهمید، باید یه کاری می‌کردم که تمام چیزهایی که ممکنه اتفاق بیفته ثبت بشه. مثلا از ضبط صدای گوشیم استفاده می‌کردم یا همچین چیزی. از شانس خوبم، شب کسی برای خواب پیشم نبود، اونقدر سر همه شلوغ شده بود که وقت نمی‌کردن بیان اینجا و همون‌جایی که بودن می‌خوابیدن. لباس‌هام‌ رو عوض کردم و گوشی رو از شارژ کشیدم.قبل از اینکه از خونه بیرون بیام، ضبط صدا رو روشن کردم و گوشیم رو توی جیب لباس داخلیم پنهان کردم. اینکه خودم رو طعمه قرار بدم نمی‌دونم ایده خوبی بود یا نه، اما حداقل خودم رو راضی می‌کرد که دست روی دست نذاشتم و بیکار ننشسته‌ام. بی هدف مشغول قدم زدن شدم. سعی می‌کردم کوچه‌های خلوت‌تر و تاریک‌تر رو انتخاب کنم. حواسم به اطرافم جمع بود و سعی می‌کردم غافلگیر نشم ولی چیزی که غافلگیرم کرد یه موجود عجیب نبود. صبح بود که کم کم خیابون ها رو پر کرد و من صحیح و سالم بدون اینکه آسیبی دیده باشم به خونه برگشتم. خودم رو روی مبل انداختم، گیج‌تر شده بودم. چطور ممکن بود؟ ما کشته شده‌هایی رو داشتیم که با چهار پنج نفر از اعضای خانواده یا دوستان‌شون بیرون رفته بودن، اون هم توی روز روشن اما ناپدید شدن و بعد هم جسدشون پیدا شده بود. من تمام طول شب رو توی تاریک‌ترین کوچه‌ها گشته بودم اما اتفاقی نیفتاده بود. ساعت روی دیوار عدد هفت رو نشون می‌داد. فکر کردم شاید من اشتباه کردم، شاید باید روز بیرون می‌رفتم، هرچند که ما شب‌ها هم ناپدید شده داشتیم. مخمخه به مغزم افتاده بود. از جا بلند شدم و دوباره کارهای چند ساعت پیشم رو تکرار کردم، رفتم بیرون، توی خلوت ترین کوچه‌ها و تا بعد‌ از‌ ظهر قدم زدم. وقتی گرسنگی و‌ خستگی داشت از پا درم می‌آورد به خونه برگشتم. امید روی مبل نشسته ومنتظرم بود. من از دیدنش تعجب نکردم ولی اون حسابی عصبانی بود. - معلومه کجایی؟ کلید رو روی اپن گذاشتم و وارد آشپزخونه شدم: - چی شده؟

#پارت_77 آدم‌ها قدرت تفکیک احساسات و عقل‌شون رو داشتن و می‌دونستن که چه جا‌هایی باید از هرکدوم استفاده کنن. برای همین اینکه دوستانم به من رای ندن، ناراحتم نمی‌کرد. این قانون در مورد همه چیز صدق می‌کرد، آدم‌ها توقعاتی از دیگران داشتن که باعث می‌شد قدرت «نه» گفتن رو از همدیگه بگیرن. توقعات بی‌جایی که  زمینه اختلافات زیادی رو فراهم می‌کرد. از فکر بیرون اومدم و سعی کردم تمرکز کنم. وسط همچین مراسم مهمی، این همه توی فکر رفتن عجیب بود. پاشا نگاهی به همه انداخت: - کسی که درصد بیشتری از رای ما مردم رو داره، سپینوده. نگاه همه به سمتم برگشت، خیلی سریع گفته بود و دلم می‌خواست من هم می‌تونستم مثل بقیه به خودم نگاه کنم. زیر اون همه نگاه داشتم آب می‌شدم. قلبم تند می‌زد و صورتم گر گرفت. اینکه من رو به رهبری قبول کنن دور از ذهن نبود اما هنوز آماده نبودم برای شنیدنش. به سختی لبخندی روی لبم کاشتم. پاشا با دست به محلی که ایستاده بود دعوتم کرد. امید فشار آرومی به کمرم آورد: - برو دیگه. نگاهش کردم، ترسیده و گیج. لبخند زد و هولم داد: - اتفاق خاصی نیفتاده، مثل همیشه باش. فرهاد با لبخند بزرگتری گفت: - مثل همیشه که رهبر و فرمانده‌ای. اصلا نفهمیده بودم کی اومده و کنارم ایستاده. لبخند کج و کوله‌ای به هر دو‌شون زدم و به سمت شاهین رفتم. کنار شاهین ایستادن، حس اعتماد بیشتری بهم می‌داد. همه منتظر به من نگاه می‌کردن. چی باید می‌گفتم؟ نفس عمیقی کشیدم و گلوم رو صاف کردم: - ممنونم. مکث کردم: - ممنون که من رو لایق دونستید. اشاره‌ای به افرادی که کنارم ایستاده بودن کردم: - مسلما افراد لایق‌تر از من هم وجود داشت و باید بگم این انتخاب، به معنی یه رهبری واحد نخواهد بود، من به کمک همه‌ی شما برای پیش بردن اهداف‌مون نیاز دارم. لبم رو تر کردم: - مسلما بدون همراهی شما نمی‌تونم کاری کنم. می‌خوام خیلی زود شروع کنیم تا هرچه زودتر یه ملت واحد باشیم. سکوت کردم. دیگه حرفی نداشتم. وقتی متوجه شدن حرف‌هام تموم شده کم‌کم صدای تشویق‌شون بلند شد. امیدوار بودم بتونم جواب خوبی به این حمایت بدم. چرخیدم و به شاهین گفتم: - دست راست من باش، نمی‌خوام چیز زیادی تغییر کنه، همه چیز روی دوش توئه فقط من رئیسم. صدای خنده‌اش بلند شد و من هم با آرامش لبخند زدم. - عجب! حالا بگو برنامه‌ات چیه؟ - فعلا همینجا می‌مونیم، تا هر قبیله دستورات خودش رو بگیره، به همفکری نیاز داریم، مسلما رؤسا بهتر از ما می‌دونن که قبیله‌شون چه قابلیت‌هایی داره. سر تکون داد: - موافقم. - بگو بیان تا حرف بزنیم، می‌خوام تو نماینده بین من و رؤسا باشی، نمی‌خوام خودم خیلی باهاشون در ارتباط باشم. اخم ریزی کرد: - اینجوری که نمی‌شه. - چرا می‌شه، من شاید خیلی این دور و برا نباشم، به اطلاعات زیادی احتیاج داریم و خودم باید برم دنبال چیز‌هایی که توی سرمه. نفس عمیقی کشید: - طبق معمول، تو می‌بری و می‌دوزی ما هم تن‌مون می‌کنیم. نیشخند زدم: - گفتم که من رئیسم. *** رئیس بودن خیلی سخت بود. آزادی عملی که همیشه داشتم دیگه وجود نداشت و باید برای همه‌ی کارها به بقیه هم توضیح می‌دادم ولی یه خوبی داشت و اونم این بود که اگه می‌گفتم باید انجام بشه انجام می‌شد. یک ماهی می‌شد که بلیک قدم به قدم همراهم بود. به عنوان یه پادشاه و فرمانده به شدت به اطلاعات و تجربه‌هاش نیاز داشتم. هرچند گاهی با کمک امید از دستم فرار می‌کرد و برمی‌گشت روحان، اما اینقدر می‌رفتم و می‌اومدم و غر می‌زدم که همه دست به دامنش می‌شدن که برگرد و بلیک دست از پا درازتر برمی‌گشت. حضورش باعث می‌شد سنگینی بار مسئولیت رهبری رو کمتر احساس کنم. حضورش مثل یه کلاس خصوصی آموزش « چطور رئیس باشیم» بود. با راهنمایی‌های بلیک یه پایگاه توی جنگل ایرسا برپا شد. پایگاهی که امید و فرهاد مسئول و‌ فرمانده‌ نظامی‌ش بودن و اونجا محل تربیت و تعلیم سربازها‌مون بود. نیاز به یه ارتش منسجم به شدت احساس می‌شد و این مسئولیت رو باید دو جنگنده خوب به عهده می‌گرفتن. از طرفی فرهاد روش‌های راهیابی رو آموزش می‌داد، چیزی که به نظرم لازم بود همه‌ی سرباز‌ها بلد باشن. نیاز داشتیم که در مورد همه چیز اطلاعات داشته باشیم. سپنتا و زیردست هاش، مسئولیت این کار رو به عهده گرفتن؛ آمار همه‌ی افراد جنگل ایرسا به نوبت ثبت می‌شد. اینجوری تعداد جمعیت‌مون، تعداد خانواده‌ها، شغل‌ها، استعداد‌ها و همه چیز ثبت شده بود و همه چیز نظم و ترتیب داشت. زندگی معمولی مردم توسط سپنتا و تیمش بررسی می‌شد و هرکسی با توجه به کارش توی دنیای عادی و چیزهایی که بلد بود، وظیفه‌ای رو به عهده گرفت. بچه‌ها مدرسه معمولی می‌رفتن اما نیاز داشتیم که اطلاعات کاملی از دنیای خودمون هم بدونن. پس لیلاجون و فتانه مسئول آموزش بچه‌ها شدن.

#پارت_76 لبخند زدم: _مردمم؟ چشمک زد: - آره مردمت. صدای همهمه از طرف میز رؤسا باعث شد هر دو به اون سمت نگاه کنیم. صفی وجود نداشت و قلبم با سرعت سرسام‌آوری شروع به تپیدن کرد. دانا دستش رو روی بازوم گذاشت: - من از طرف تمام مردمم بهت قول می‌دم که هیچوقت هیچ آسیبی از جانب هیچ کدوم از ما، به شما نمی‌رسه. برگشتم و نگاهش کردم. محبت توی چشم‌هاش دروغ نبود. - من بعد از ورودم به این دنیای عجیب، خیلی روزهای سخت و بدی رو گذروندم، تنها کسی که توی زندگیم داشتم و تمام لحظه‌هام پر از عشق و محبتش بود رو از دست دادم، اما خوشحالم که حداقل دوست‌های خوبی پیدا کردم. تکونی به شونه‌هام دادم و سعی کردم اشک‌هام رو کنترل کنم: - اگه این دوستی‌ها شکل نگرفته بود، این دنیا برای من هیچ چیز زیبایی نداشت. بازوم رو فشار داد و لبخند زد. در سکوت، کنار هم بودن‌مون رو ادامه دادیم. از اونجایی که کار شمردن رای‌ها تا غروب طول می‌کشید، شاهین پیشنهاد داد غذا‌مون رو بخوریم. مثل چند روز گذشته برای گرفتن غذا توی صف ایستادیم. یه کلبه تبدیل به آشپزخونه شده بود و چند نفر مسئولیت آشپزی رو به عهده گرفته بودن. به جز ساعات ناهار و شام، در کل طول روز هم اگر چیزی برای خوردن می‌خواستیم می‌تونستیم همینجا پیدا کنیم. همه‌ی این برنامه ریزی‌ها و مرتب بودن‌ها رو مدیون شاهین بودیم. شاهینی که به شدت روی همه چیز کنترل داشت و متوجه شده بودم که چقدر بین مردم و رؤسا احترام و اعتبار داره. نمی‌دونستم هزینه این خورد و خوراک و امکانات از کجا تهیه می‌شه و این چیزی بود که باید خیلی زود در موردش اطلاعات به دست می‌آوردم، چه رهبر می‌شدم یا نه! ساعاتی که بین غذا خوردن تا اعلام نتایج گذشت، یکی از طولانی‌ترین زمان هایی بود که گذرونده بودم. یه جا نشستن و هیچ‌کاری نکردن برای من خیلی سخت بود و اونقدر استرس داشتم که نمی‌تونستم پاشم تا کاری انجام بدم‌. امید، فرهاد، شاهین، لیلاجون، فتانه و باربد هر کدوم مشغول کاری بودن، دانا برگشته بود پیش مردمش و بلیک، نگاهم رو چرخوندم تا پیداش کنم اما نبود. اومدن و رفتنش هیچوقت معلوم نمی‌شد. فکر کردن بهش احساس گناه رو توی وجودم زنده می‌کرد. از اینکه همیشه درد و رنج‌هایی که متعلق به من بود رو حس می‌کرد اذیت می‌شدم و چقدر بد بود که وقتی تصمیم می‌گرفتم که کار خطرناکی انجام بدم، یادم نمی‌اومد که ممکنه بلیک هم آزار ببینه. بلیکی که خیلی خوددار بود و هیچ‌کدوم‌مون نمی‌دونستیم تا الان چقدر ممکنه به خاطر این احساسات دچار آسیب شده باشه. تمام ترسم این بود که نکنه آسیب جبران ناپذیری براش پیش بیاد. باید دنبال راهی می‌گشتم برای تموم کردن این اتصال‌. درسته من متوجه چیزی نمی‌شدم، اما قلبم به درد می‌اومد وقتی هربار بعد از بیدار شدن‌هام و به‌هوش اومدن‌هام می‌فهمیدم که چقدر بلیک زجر کشیده و تصورش هم سخت بود که اون بارها و بارها و بارها داره تجربه‌اش می‌کنه. باید با مونا یا هرکس دیگه‌ای حرف می‌زدم، باید با خود بلیک فکرم رو درمیون می‌ذاشتم. برام عجیب بود که چرا تا الان خودش کاری نکرده، شاید هم دنبالش بوده اما نتونسته راهی پیدا کنه. با قرار گرفتن لیلا جون جلوی دیدم، رشته افکارم بریده شد. لبخند گیجی بهش زدم چون نمی‌دونستم چیزی گفته یا نه. اشاره کرد: - یالا دیگه. گیج از جام بلند شدم، خجالت کشیدم ازش بپرسم «کجا؟»،پس فقط دنبالش رفتم. جلوی جمع رؤسا ایستاد و بهم اشاره کرد کنارش بایستم. سکوت خیلی آروم فضا رو پر کرد جوری که باعث شد دلهره به سراغم بیاد. چرا اینقدر حواس پرت بودم که متوجه نشدم لیلاجون چی گفته؟ مرد ریش سفید گلوش رو صاف کرد و توجه‌ها به سمتش جلب شد. با صدای نه چندان بلندی گفت: - من پاشا، به عنوان بزرگ‌ِ مردم جنگل ایرسا در سلامت جسم و صحت عقل اعلام می‌کنم که نتیجه این رای گیری کاملا صادقانه و بدون هیچ اشتباهی، در اختیار شما قرار خواهد گرفت. تقریبا تمام طول صحبت کردنش نفسم رو حبس کرده بودم، جوری با صلابت حرف می‌زد که انگار نفس کشیدنم توهین بزرگی بود. سکوت که کرد نفسم رو بیرون دادم. شاهین به طرفم برگشت و لبخندی روی لبش نشست. خجولانه لبم رو گاز گرفتم، انگار فقط بلد بودم خرابکاری کنم. امید کنارم ایستاد، دستش رو پشت کمرم گذاشت و آروم نوازشم کرد. چقدر خوب بود که اینجا کنارم بود. نگاهش کردم و لبخند زدم. توی چشم‌هاش می‌دیدم که اون هم نگرانه، نمی‌دونستم نگران چی، اینکه من انتخاب بشم یا نه؟ نمی‌دونستم به چه کسی رای داده و نمی‌خواستمم بدونم. چیزی نبود که اهمیت داشته باشه.

#پارت_75 سکوت کرد و با یه نگاه به همه از پله‌ها پایین اومد. همهمه توی جمعیت بلند شد. دلهره داشتم! و تازه متوجه شدم چقدر دوست داشتم که اون جایگاه مال من باشه! خودخواهی نبود اما حس می‌کردم من می‌دونم که باید چیکار کنیم و نمی‌خواستم فقط به عنوان مشاور حضور داشته باشم و حتی مشاور بودنم هم قطعی نبود و حالا که نمی‌تونستم به عنوان یه نیروی جنگنده مبارزه کنم تنها کاری که از دستم برمی‌اومد هدایت کردن این گروه بود و شاید این قسمتش که نمی‌خواستم ازکار افتاده محسوب بشم خودخواهی من بود. از شدت استرس عرق کرده بودم و دم و بازدمم تغییر کرده بود. انگار حالا تازه فکرم به کار افتاده بود و می‌تونستم خودم رو به یاد بیارم که توی روحان ساعت‌ها به ساختن این اتحاد فکر میکردم. به روند اداره کردن امور روحان دقت کرده بودم، ناخودآگاه بدون اینکه یادداشتی برداشته باشم ذهنم پر از نکته بود، از مسائل دفاعی تا رفتار افراد مختلف با سمت‌های مختلف. نگاه‌ها تک و توک به سمتم برمی‌گشت، سعی می‌کردم عادی به نظر برسم. دلم نمی‌خواست بدونن مشتاقم برای این رهبری، چون بهشون حق می‌دادم اگر نخوان من رو انتخاب کنن. کسایی اینجا بودن که خیلی از من بزرگتر بودن، تجربه بیشتری داشتن، سالها ریاست کرده بودن و مهم‌تر از همه، اونها قدرت داشتن و مثل من نبودن. مرد ریش سفیدی که هنوزم نمی‌دونستم رئیس کدوم قبیله است گفت: - همه موافقن که یه رای گیری برگزار کنیم. شاهین به من نگاه کرد، احساس می‌کردم تمام حرکاتش برای اینه که به بقیه نشون بده من اون کسی‌ام که باید انتخاب بشه. احترام گذاشتن‌هاش، کسب تکلیف کردن‌هاش. سرتکون دادم، نمی‌دونم لازم بود یا نه اما سرتکون دادم تا تایید کننده‌ی رفتار‌های شاهین باشم. این خودخواهی رو دوست داشتم، ارزشش رو داشت که براش تلاش کنم. روش پیشنهادیشون برای رای گیری جالب بود. شاهین و روسای دیگه‌ی قبایل، پشت یه میز بلند نشستن و هر کدوم برگه‌ای جلوشون قرار گرفت. مردم جلوشون به صف شدن و هرکسی  می‌گفت که فرد انتخابی‌ش کیه و رئیسی که جلوش نشسته بود یادداشت می‌کرد. به نظرم روش وقت گیری بود، اما اعتراضی هم نکردم. وقتی نوبت من رسید جلوی شاهین ایستادم و بهش زل زدم. - خب به کی رای می‌دی؟ دو دل بودم، نمی‌دونستم باید چیکار کنم، از اینکه بگم خودم می‌ترسیدم! ترس اینکه از پس کار‌ها برنیام باعث شد انتخابم کسی غیر از خودم باشه: - به تو رای می‌دم. ابرو‌هاش رو بالا انداخت: - مطمئنی؟ سر تکون دادم. باشه‌ای گفت و اسم خودش رو توی برگه نوشت. آروم از جلوی میز کنار رفتم و جلوی در کلبه خودمون روی پله اول نشستم. دست‌هام رو به هم چسبوندم و لای زانوهام گذاشتم. این سرمای عجیبی که به جونم افتاده بود به خاطر استرسم بود. هر چقدر افرادی که توی صف ایستاده بودن کمتر می‌شدن، هیجان و استرس من هم بیشتر می‌شد. - نگرانی؟ تکونی خوردم و به دانا که کنارم ایستاده بود نگاه کردم. چقدر بی سر و صدا اومده بود و این با وجود خزیدنش خیلی عجیب بود. نفس عمیقی کشیدم و هوا رو فوت کردم بیرون: - نمی‌دونم. راستش نمی‌دونم چی می‌خوام و این اذیتم می‌کنه. - تو نسبت به خیلی از کسایی که اینجان سنی نداری ولی شاید بیشتر از خیلی‌هاشون برای این مردم کار انجام دادی و جنگیدی. نفس گرفت و ادامه داد: - نه فقط برای مردم اینجا، تو برای روحان هم، کار مهمی کردی و مطمئنم که الان همه اون‌ها دل‌شون می‌خواد که دوباره از وجودت بهره‌مند بشن. با تعجب نگاهش کردم که شونه بالا انداخت: - با بلیک حرف زدم. بهم خیره شد: - شخصیتت و رفتار‌هات برام خیلی عجیب بود، من زندگی طولانی‌ای داشتم، آدم‌های زیادی دیدم از بعد‌های مختلف و زمان‌های مختلف، ولی تو یه جور عجیبی، عجیبی! ابرو‌هام بالا پرید. - اونجوری نگاهم نکن، این چند روز با خیلی‌ها درباره‌ی تو حرف زدم، همه با من موافق بودن. تو بدون اینکه خودت بخوای روی اطرافیانت تاثیر می‌ذاری، کاری می‌کنی که ناخودآگاه به حرف‌هات گوش می‌دن. انگشت اشاره‌ام رو به سمت خودم گرفتم: - داری درمورد من حرف می‌زنی دیگه؟ لبخند زد: - همه بلااستثنا موافقیم که اولین برخورد‌مون با تو، یکی از جذاب‌ترین و حیرت‌انگیز‌ترین اتفاق های زندگی‌مونه. شوکه نگاهش کردم‌. شونه بالا انداخت: - درست توی شرایطی که طرف مقابلت توقع نداره، تو اونقدر ریلکس و معمولی برخورد می‌کنی که همه انگشت به دهن می‌مونن. خنده‌ام گرفت. به اولین برخوردم با خودش فکر کردم و دیدم حق داره. - البته نمی‌دونم این رفتارت چقدر خودآگاهه چقدر ناخودآگاه. منتظر نگاهم کرد. لب‌هام رو برگردوندم: - نمی‌شه صد در صد در موردش حرف زد، گاهی خودآگاه گاهی ناخودآگاه. نیشخند زدم: - گاهی هم شیطنت زیاد. خندید: - خوشحالم که باهات آشنا شدم، تو مردم من رو هم بعد از ششصد سال نجات دادی و باید بگم از امروز من رو‌ دوست خودت بدون، من هر کاری که بتونم برای محافظت از تو و مردمت می‌کنم.

#پارت_74 چیزی نگفتم و چند دقیقه‌ای همه سکوت کردیم. انگار به این سکوت برای هضم اتفاقات نیاز داشتیم. شاهین در حالی که بلند می‌شد گفت: - دانا رو صدا می‌زنم تا صحبت کنیم. با ورود دانا صحبت‌هامون تغییر کرد. با افرادش حرف زده بود. همه موافق همکاری با ما بودن. - خوبه. پس بهتره شما برای اسکان توی کوهستان آماده بشید. همه نگاهشون به سمت من برگشت. شونه بالا انداختم: - چیه؟ دانا و افرادش به جایی برای موندن نیاز دارن فکر می‌کنم اینجا جای خوبیه. کلبه‌ها برای جلسات و رهبری استفاده می‌شن، جنگل و کوهستان خونه‌ی جدید دانا و افرادشه، اون‌ها می‌تونن توی حفاظت از حکومت جدید ما کمک کنن. نفس عمیقی کشیدم: - فقط باید بریم ببینیم رای مردم برای رهبری با کیه. نظرتون؟ امید عقب کشید: - موافقم. شاهین خندید: - معلومه که موافقی، منم موافقم. به سپنتا نگاه کردم که گفت: - حرفت منطقیه. - خب دانا؟ لبخند زد: - طبیعت همیشه ما رو به آغوشش برمی‌گردونه. بلند شدم: - خوبه. بهتره بریم و با همه حرف بزنیم. به سمت در رفتم که شاهین گفت: - سپینود. چرخیدم و نگاهش کردم. - خانواده‌ات هم رسیدن. سر تکون دادم: - خوبه. بیرون رفتم. رایمون دقیقا پایین پله‌ها نشسته بود. خنده‌ام گرفت، به زور فرستاده بودمش بره. اون خانواده داشت و نمی‌تونستم اجازه بدم مثل من تنها زندگی کنه. کنارش نشستم: - چطوری پسر؟ چرخید و محکم بغلم کرد: - خوبم، دلم تنگ شده بود. دستم رو پشتش کوبیدم: - منم دلم تنگ شده بود. عقب کشید: - ولی نمی‌ذاشتی بیام. - آره نمی‌ذاشتم بیای چون لزومی نداشت. ولی حالا اینجایی چون الان وقتشه که اینجا باشی و برای آینده‌ات تصمیم بگیری. مطمئن نگاهم کرد: - خوب می‌دونم قراره چیکار کنم. لبخند زدم و بلند شدم، به سمت خانواده‌ای رفتم که نمی‌تونستم ارتباط صمیمانه‌ای باهاشون برقرار کنم. بعد از یه هم صحبتی کوتاه کنارشون ایستادم. قرار بود شاهین صحبت کنه و ترجیح می‌دادم کنار اعضای خاندان خودم باشم. خاندانی که حالا بعد از بابا عموی کوچیک‌ترم رهبریش رو به عهده گرفته بود. - بهتره چیزی رو که براش اینجا جمع شدیم آغاز کنیم. حواسم رو شاهین دادم. - توی این مدت اتفاقات زیادی رو پشت سر گذاشتیم و حالا وقتشه دوباره مثل چند صد سال پیش متحد و یکپارچه باشیم. صداش رو بلند‌تر کرد: - وقتشه تا هرکسی که می‌خواد در کنار ما باشه رو فرابخونیم و با هرکسی که می‌خواد آرامش ما رو به هم بزنه بجنگیم. حالا که می‌دونیم تیزدندون‌ها عامل قتل‌های این مدت نبودن، باید دنبال شکارچی بگردیم و از سرزمینمون بیرونش کنیم. ولی مهم‌ترین چیز اینه که باید کسی رو به رهبری بپذیریم تا بار مسئولیت‌ها رو به دوش بکشه. نگاهش رو به من دوخت: - سپینود از وقتی که پا به جمع ما گذاشته، ناخواسته این مسئولیت رو کم و بیش عهده‌دار بوده و خوب هم از پسش براومده، ازتون می‌خوام خوب فکر کنید و بگید چه کسی لایق این مقامه.

#پارت_73 - چرا؟ نگاهش رو به شاهین دوخت: - نایت همه پروچیستاهایی که به دنیا می‌اومدن رو داشت نابود می‌کرد، من زنده بودم چون پدرم تونسته بود قایمم کنه ولی وقتی گوماتو زودتر از نایت پیدام کرد معتقد بود حالا که اون پیدام کرده پس نایت هم به زودی پیدام می‌کنه. لب تر کرد: - من اونقدری بزرگ شده بودم که دیگه نشه انرژی‌ای که داشتم رو پنهان کرد و گوماتو به خاطر نسبت خونیمون تونسته بود زودتر متوجه حضورم بشه پس من رو خوابوند تا سطح انرژیم به حداقل مقدار ممکن کاهش پیدا کنه ولی قبلش بهم گفت وقتی بیدار شدی نجاتم بده. قطره اشکی از گوشه ی چشمش پایین چکید: - تنها برادرم رو درست وقتی پیدا کردم، از دست دادم. وقتی بیدار شدم فهمیدم دیر شده، فهمیدم چرا ازم خواست نجاتش بدم. دستش رو زیر چشمش کشید: - تنها راه نجاتش مردن بود، اون باید تموم پلیدی‌هایی که گرفته بود رو از دست می‌داد و تنها راهش مرگ بود. آب دهنش رو قورت داد و نگاهم کرد: - برای همین کمکت کردم. می‌دونستم که می‌تونی و وقتی که مُرد با آدابی که باید اجرا می‌شد آزادش کردم. - آزادی بهای سنگینی داره. چشم‌هاش رو با درد بست و سر تکون داد: - دیشب تو دیدیش، درست از وقتی که مرده من منتظرم که ببینیش اما نمی‌دونم چرا خودش رو نشون نمی‌داد. - چرا توی خاطراتش تو رو ندیدم؟ تو اونجا بودی باید روحت من رو می‌برد سمت خاطراتتون. - نذاشتم. - چرا پنهونش کردی؟ - ترسیدم نظرتون در موردم عوض بشه. نفسم رو فوت کردم و آروم گفتم: - فکر کنم تونستی نجاتش بدی. سر تکون داد: - آره تونستم. ولی اون هنوز هم باید جوابگوی کارهایی که کرده باشه. ذهن اون همیشه یه جایی توی ناخودآگاه تو باقی می‌مونه برای همین گاهی چیزهایی رو می‌گی که نمی‌دونی از کجا فهمیدی. - ولی اون بهم گفت دیگه اینجا نخواهد بود و منظورش من بودم. - روحش دیگه اینجا نیست اما علمش چرا. - همه‌اش ترسناکه. سپنتا بود که این رو گفت. سرم رو تکون دادم: - دیشب همین اتفاق افتاد. نمی‌دونم اون حال بدم برای چی بود. مونا جوابم رو داد: - باید آخرین انرژی سیاهی که از گوماتو درون تو باقی مونده بود خارج می‌شد. - انرژی سیاه؟ پس من چطور وارد کوهستان شدم؟ - اون بلورهایی که بیرون ریخت ظرف نگه دارنده‌ی اون انرژی بود، ظرفی که انرژی رو از تو جدا کرده بود. - ولی تو با خون تیرداد نتونستی وارد بشی پس چطور سپینود تونست؟ به امید که این سوالو پرسیده بود نگاه کرد و سر تکون داد: - چون خون تیرداد نباید وارد اینجا می‌شد، اما اون انرژی باید می‌اومد اینجا تا از وجود سپینود خارج بشه. امید به بلیک نگاه کرد: - ممکنه برای همین اون هیولا به سمت سپینود کشیده شده باشه؟ منتظر به بلیک‌ نگاه کردم. - ممکنه.

#پارت_72 سرم رو کج کردم: - من فکر می‌کنم یه خانوم مهربون شب رو روی دستت خوابیده. چشمک زد: - دیدی گفتی. خنده‌ام گرفت اما جدی‌تر گفتم: - خبر جدیدی هست؟ - تقریبا همه منتظر تو هستن، اول باید یه جلسه درباره‌ی اتفاق دیشب داشته باشیم تا ببینیم تاثیری روی بقیه موضوعات می‌ذاره یا نه. بلند شدم و دستی توی موهام کشیدم: - فکر نمی‌کنم. فعلا بیا تا خواب از سر من بپره، یه چیزی پیدا کن برای خوردن. - صبحانه حاضره. ** تقریبا چیزی نخوردم. خیلی کارهای مهم‌تری از صبحانه خوردن وجود داشت که نمی‌ذاشت با خیال راحت مشغول خوردن بشم. وقتی به کلبه‌ی اصلی رفتم همه منتظر بودن و توی نگاه همه‌اشون یه سوال موج می‌زد؛ دیشب چه اتفاقی افتاد؟ لبخند زدم، سلام کردم و پشت میز نشستم. رو به نگاه نگران شاهین گفتم: - الان خوبم، یعنی فکر می چ‌کنم که خوبم. سرش رو به معنی فهمیدن تکون داد. دست‌هام رو توی هم قفل کردم و به مونا خیره شدم: - فکر کنم اول تو باید برامون صحبت کنی. با استرس دستی به موهاش کشید و سر تکون داد: - اوهوم. اولین بار بود که مونا رو اینجوری می‌دیدم؛ اینقدر پریشون و ناآروم‌. تکیه دادم و چیزی نگفتم تا خودش شروع کنه. همه پر از سوال بودیم و باید کم کم به همه چیز پاسخ داده می‌شد. نفس عمیقی کشید: - من تقریبا ششصد سالمه. ابروهام بالا پرید و متعجب نگاهش کردم. - پونصد و هشتاد سالش رو خواب بودم. شونه بالا انداخت: - گوماتو خوابم کرده بود. سرش رو بلند کرد و نگاه گذرایی به هممون انداخت: - اون برادرم بود. برای یه لحظه‌ی کوتاه نفس توی سینه همه امون حبس شد. اولین نفر سپنتا بود که نفسش رو با شدت بیرون داد. مونا لبخند تلخی زد که گفتم: - ولی تو از اون کوچیکتری. سر تکون داد. - ولی مادر گوماتو وقتی اون خیلی کوچیک بود مرد. - پدرمون! توی اون اتفاق پدرمون زنده موند اما گوماتو نمی‌دونست. پدرم فکر می‌کرد گوماتو کشته شده. دستش رو تکون داد: - تقریبا بیست سال بعد وقتی گوماتو دنبال یه پروچیستا بود من رو پیدا کرد، پدرمون هنوز زنده بود و گوماتو اون رو شناخت و فهمید من خواهرشم. بغض کرده بود: - اون موقع هنوز خودش رو گم نکرده بود. زمزمه کردم: - هنوز قدرت زیادی نداشت. سر تکون داد: - آره اما اونقدری قدرت داشت که برای نجات من از دست نایت ازش استفاده کنه. من رو برای چندصدسال طلسم کرد تا توی یه غار زیر یه چشمه بخواب برم.

#پارت_71 لبام رو کج کردم: - پس فکر می‌کنی امید دوستم داره؟ - خودتم می‌دونی. آروم سر تکون دادم. خودمم می‌دونستم. بلند شد: - بهتره دیگه بخوابی. چیزی هم از شب باقی نمونده. سر تکون دادم. بیرون رفت و چند دقیقه‌ای تنها بودم که امید اومد. چهره‌اش رو دنبال نشونه‌ای از عصبانیت گشتم؛ برای تنهایی من و بلیک. اما آروم بود. اومد سمتم و کنارم نشست: - نمی‌خوای بخوابی؟ - بلیک گفت بیای؟ سر تکون داد: - آره. گفت می‌خوای پیشت باشم. بلیک بازم متوجه شده بود. خم شدم سمتش و سرم رو روی سینه‌اش گذاشتم: - نبخشیدمتا. دستش رو دورم حلقه کرد: - باشه. چشم‌هام رو بستم، اینجوری آر‌وم‌تر بودم. دستم رو روی شونه‌اش گذاشتم و نفهمیدم کی خوابم برد. با صدای پچ‌پچی بیدار شدم. امید بود که سعی می‌کرد آروم حرف بزنه: - یکم عقب بندازینش، بیدار شد می‌آیم. فکر کنم سپنتا بود که جواب داد: - باشه. بعد صدای در اومد. با فکر به اینکه من رو اینجوری کنار امید دیده باشه خجالت زده مشتم رو به سینه امید کوبیدم. - صبح بخیر. هنوز چشاتو باز نکردی چرا منو می‌زنی؟ - سپنتا بود؟ سر تکون داد: - آره. - چرا راهش دادی؟ - چرا نباید راهش می‌دادم؟ بلند شدم: - ما رو اینجوری دید. نشست و دستش رو چندبار روی هوا چرخوند: - چجوری دید؟ - همینجوری دیگه؟ چشم‌هاش رو گرد کرد: - چجوری؟ از شیطنتش خنده‌ام گرفت: - همینجوری که باعث شده دستت خواب بره. - دستم ثابت بوده خواب رفته. - خب چرا ثابت بوده؟ نگاهم کرد: - تو چی فکر می‌کنی؟

#پارت_70 شاهین جلو اومد: - بهتره استراحت کنی سپینود. نگاهش کردم. مونا بلند شد: - همه باید استراحت کنیم. بدون اینکه منتظر حرفی بمونه به سمت صخره‌ها رفت. اونقدر با نگاهم دنبالش کردم تا پیش نگاهم محو شد. امید زیر بازوی بلیک رو گرفت و بلندش کرد. تا همیشه برای زجری که می‌کشید شرمنده‌اش بودم. سپنتا هم خم شد و من رو بلند کرد: - پاشو سپینود. بعدا در مورد اتفاقی که افتاد حرف می‌زنیم. نمی‌تونستم مخالفت کنم. مغزم احساس خستگی می‌کرد. بلیک همراه من به سمت کلبه اومد: - نمی‌دونم چطور از این دردها جون سالم به در می‌بری. وقتی نگاهش کردم بغض داشتم: - نمی‌خوام به خاطر من بمیری. به جای جواب دادن به من رو به بقیه گفت: - باید با سپینود تنها باشم. هیچکس چیزی نگفت. با هم وارد کلبه شدیم. منتظر نگاهش کردم که گفت: - بیا اینجا. وارد تنها اتاق کلبه شد. دنبالش رفتم که روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد: - بیا. کنارش نشستم که دستش رو باز کرد و روی شونه‌ام گذاشت: - نمی‌میرم. سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم. - نه تا وقتی که تو همینطوری قوی باشی و زنده بمونی. سرم رو پایین انداختم. - نگاهم کن. به قیافه روحانیش خیره شدم: - می‌خوای بخندی؟ لبخند زد: - فکر کنم باید برات بخندم. چشم‌هام رو بستم: - انگار همه‌ی اون احساس خوب از بین رفته. - خسته‌ای. - این خیانت نیست؟ با تعجب پرسید: - چی؟ - من عاشق امیدم ولی به جای اینکه پیش اون باشم اینجا پیش توام. نفس عمیقی کشید: - این یه درمانه ولی اگر حس می‌کنی که عذابت می‌ده... توی حرفش پریدم: - تو برای همه استفاده‌اش نمی‌کنی. دستش رو برداشت: - آره نمی‌کنم، چون احساسات همه رو حس نمی‌کنم، نمی‌گم همه‌اش به خاطر خودمه اما وقتی تو حالت خوبه منم آرامش بیشتری دارم و بهتر به کارهام می‌رسم اما نمی‌خوام اذیتت کنم. حق داشت، اگه اینجوری به قضیه نگاه می‌کردم، اون پادشاه یه دنیای بزرگ بود و نمی‌تونست وقتش رو برای درمان روح همه بذاره، اما حتما این اتصال روح‌هامون به هم، براش آزار دهنده و خسته کننده بود. لبخند زدم: - می‌فهمم. در مورد امید، من باهاش دعوا می‌کنم ولی هنوزم دوستش دارم. لبخند زد: - می‌تونم حسش کنم. - واقعا؟ - عشق هم احساسه و من احساسش می‌کنم. امید دوستت داره. چشم‌هام رو گرد کردم که خندید: - می‌دونم که دوستت داره.

#پارت_69 دستش داغ بود اما نه به داغی بدن من و عجیب بود که می‌تونستم این اختلاف دمایی رو تفکیک کنم. خم شد سمتم و آروم زمزمه کرد: - قدرت زیاد آدم رو از خودش می‌گیره. دستش رو روی قلبم گذاشت: - من اینجا نخواهم بود اما همیشه کمکت می‌کنم. آزادی بهای سنگینی داشت. نگاهش غمگین بود: - من تو رو به اینجا کشیدم، باید نجات پیدا کنی. فشاری به دستش آورد که حس کردم دردم هزاران برابر شد. - برای پیروز شدن باید آزادی داشت، باید آزاد بمونی، قدرت زیاد آدم رو از خودش می‌گیره. نگاهی به مونا انداخت: - این کوچولو همیشه حواسش به همه چیز هست، ازش تشکر کن که نجاتم داد. دوباره به من نگاه کرد: - انتقام چشم آدم رو کور می‌کنه. حس می‌کردم دارم می‌میرم و درکی از حرف‌هاش نداشتم. انگشت اشاره‌اش رو گوشه‌ی ابروی راستم گذاشت: - تو می‌تونی تموم کننده باشی. از جلوی نگاهم محو شد و من خم شدم و عق زدم. مونا دستش رو از روی دهنم برداشت. چیزی که بیرون ریخت تیکه‌های بلور بود. بلوری که انگار توی معده‌ام از هم پاشیده بود. کم‌کم به خودم اومدم. روی دست مونا افتاده بودم. درست رو به روم بلیک به سینه‌ی امید تکیه داده بود و از بین چشم‌های نیمه بازش نگاهم می‌کرد. انگار متوجه شد که حواسم سر جاش اومده که آروم خندید: - نمی‌دونم کی اما تو یه روزی منو می‌کشی. لبخند تلخی زدم. مونا کمک کرد بشینم: - خوبی؟ به جای جواب پرسیدم: - چرا برای گوماتو گریه کردی؟ بغض کرد: - دیدیش؟ سر تکون دادم. به سختی پرسید: - چی گفت؟ - گفت این کوچولو همیشه حواسش به همه چیز هست، ازش تشکر کن که نجاتم داد. بغضش با صدا ترکید و من رو به خودش فشار داد. لب‌هاش رو به گوشه‌ی ابروم چسبوند: - دیگه چی گفت؟ گیج شده از واکنشش گفتم: - خیلی چیزا. گفت اینجا نیستم اما کمکت می‌کنم، آزادی بهای سنگینی داشت. هق هقش بیشتر شد. - انتقام چشم آدم رو کور می‌کنه، قدرت زیادی آدم رو از خودش می‌گیره. مادر آنه هم همین رو بهم گفت. اخم کردم: - از کدوم قدرت حرف می‌زنن؟

#پارت_68 لبخند می‌زد! گوماتویی که جوون بود و نگاهش شبیه گوماتویی نبود که می‌شناختم. نگاهش صحنه‌ای رو برام تداعی کرد. مونایی که بالای جسدش گریه می‌کرد و من هیچ وقت ازش نپرسیدم چرا برای دشمن مرده‌امون گریه می‌کنه. آروم بهم نزدیک شد، بالای سرم ایستاد و دستش رو روی شونه‌ام گذاشت: - من کنارتم. پلک زدم و اون دیگه اونجا نبود. بلیک بازوم رو تکون داد: - سپینود. نگاهم مات به سمتش برگشت. فکر کنم از نگاهم شوکه شد: - چیه؟ چرا اینجوری نگاه می‌کنی؟ - تو هم دیدیش؟ اخم کرد: - چی شده؟ کلمه‌ها رو بریده بریده از بین لب‌هام بیرون دادم: - اون اینجا بود. نگاهم رفت سمت جایی که گوماتو ایستاده بود. بلیک شونه‌هام رو گرفت: - سپینود منو نگاه کن از کی حرف می‌زنی؟ محکم تکونم داد و تقریبا داد زد: - سپینود. نگاهم به سمتش برگشت و در کلبه باز شد. امید، سپنتا و بعد هم بقیه از کلبه بیرون دویدن. - چی شده؟ به چشم‌های بلیک زل زده بودم. ترس چیزی نبود که وجودم رو پر کرده بود. احساس من مثل این بود که می‌دونستم اون هنوزم اونجاست ولی نه اطرافم، بلکه درون خودم. بلیک دوباره فریاد زد: - سپینود. انگار مشتی به قفسه سینه‌ام برخورد کرده باشه به سرفه افتادم. بلیک رو کنار زدم و خم شدم. در حالی که سرفه می‌زدم قطرات سیاه غلیظی از دهنم روی سنگ زیر پامون ریخت. امید وحشت زده کنارم نشست و دستش رو دور شونه‌ام حلقه کرد: - چی شده؟ سپینود؟ قبل از اینکه بتونم درکی از اتفاقات داشته باشم مونا امید رو هول داد و کنارم نشست. دستش رو دراز کرد و انگشت وسطش رو روی قطرات سیاه کشید. دستش رو بالا برد و انگشتش رو روی پیشونیش کشید. دست دیگه‌اش رو جلوی دهنم گرفت و چیزی رو به زور وارد دهنم کرد. دستش رو محکم جلوی دهنم نگه داشت و منی که داشتم از سرفه‌های فروخفته‌ام خفه می‌شدم رو مجبور به قورت دادنش کرد. پایین رفتن جسم سخت برابر بود با آتیش گرفتن معده‌ام. سوزش از معده‌ام شروع شد و بلافاصله انگار قلب و مغزم رو درگیر کرد. احساس می‌کردم مغزم داره متلاشی می‌شه و یکی با میخ داغ قلبم رو سوراخ می‌کنه. عجیب بود که هنوز زنده بودم و می‌تونستم ببینم. می‌تونستم ببینم که بلیک چطوری خم شده و قلبش رو چنگ زده. اشکی از گوشه‌ی چشمم پایین چکید. صداهای اطرافم گنگ بود و بین اون همه افرادی که اطرافم رو گرفته بودن تونستم گوماتو رو ببینم که کنارم نشست و دستم رو گرفت.

#پارت_67 ابروهام رو بالا انداختم: - تو هم متوجه شدی؟ سر تکون داد و به سمتم اومد: - آره احساس آرامشی که داری بعد از مدت‌ها ذهنم رو آروم کرده. نگاهش رو از آتیش گرفت و به چشم‌هام داد: - شاید همه ما اشتباه می‌کردیم. مکث کرد و من هم چیزی نگفتم تا ادامه بده. - به نظر تو توی آروم ترین حالتت به سر می‌بری، بدنت توی حالت بهبودی و آرامشه. لبخند زد: - حتی وقتی در حال استراحت هم می‌دیدمت این احساس رو ازت دریافت نمی‌کردم. فکر کنم ما اشتباه کردیم، تو اینجوری وقتی درگیر همه‌ی این مسائلی حالت بهتره. نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم: - خوشحالم یکی بالاخره درکم کرده. - گفتی باید حرف بزنیم. با یادآوری موضوع سر تکون دادم: - آره. نمی‌دونم چقدر اهمیت داره اما... . کنجکاو نگاهم کرد. - در مورد نایته. اخم‌هاش رو توی هم کشید. - نایت از اینجا از بعد ما به دنیای شما اومده. - این که چیز جدیدی نیست. سر تکون دادم: - آره اما نه به عنوان یه انسان. اون از اول هم نایت بوده، اون هیچوقت یه انسان نبوده. گیج نگاهم کرد: - چی می‌خوای بگی؟ - نایت چیزیه که گوماتو به خاطرش اون همه قدرت جمع کرد. به سمت آتیش نیمه خاموش رفتم و نشستم: - نایت خانواده گوماتو رو کشته. چیزی که من دیدم هاله‌ی سیاهی بود که همه جا می‌رفت و بعد صدای جیغ. من مرگ مادر گوماتو رو احساس کردم. کنارم نشست. - گوماتو چهارسالش بوده. سعی کرده با یاد گرفتن جادوی سپید نایت رو نابود کنه اما شکست می‌خوره برای همین می‌ره سراغ جادوی سیاه. اون فکر می‌کنه تونسته نایت رو از بین ببره. - اما نایت فقط به روحان رفته. سر تکون دادم: - آره و نایت اونجا تازه اون چهره‌ی شبیه انسان رو برای خودش درست کرده‌. -ولی اون چیه؟ به چشم‌هاش که شعله‌های آتیش توشون افتاده بود خیره شدم و زمزمه کردم: - شرارت محض. موهای تنم سیخ شده بودن. بازم نمی‌دونستم اینو از کجا می‌دونم. سرم رو که بلند کردم وحشت تمام وجودم رو پر کرد. گوماتو درست پشت سر بلیک ایستاده بود.

#پارت_66 ** اگر ساعت‌ها گفت‌و‌گو بی‌نتیجه می‌موند جای تعجب داشت. می‌تونستم سیاهی شب رو که از پنجره خودش رو داخل می‌کشید ببینم. دست‌هام رو بالا بردم و کمرم رو عقب کشیدم. صدای تیریک تیریک مهره‌هام نگاه بقیه رو به سمتم برگردوند. لبخند خسته‌ای زدم. تنها کسی بودم که تمام این هشت ساعت اینجا نشسته بودم. هر نفر بعد از تصمیمی که به گروهش مربوط می‌شد بیرون رفته و با مردمش مشورت می‌کرد. فقط من نشسته بودم و هر بار با یکی حرف می‌زدم. برنامه می‌ریختم و سعی می‌کردم فکر کنم. - بهتره تمومش کنیم. نگاهم رو به شاهین دوختم. اگر می‌خواستم هم توانی برام نمونده بود که مخالفت کنم. سر تکون دادم و از جام که بلند شدم برای یه لحظه نفسم بند اومد. درد توی زانوم پیچید و آخم رو بلند کرد. امید سریع ایستاد و دستم رو گرفت: - خوبی؟ نگاهش کردم و آروم زمزمه کردم: - اونقدر خوبم که توی شرایط تنش هم از همه‌اتون بهتر رفتار کنم. نگاهش غمگین شد. دست خودم نبود اما من هنوز دل شکسته بودم. لنگ لنگان به طرف در رفتم و سپنتا همراهم اومد: - کلبه کناری رو برای استراحت آماده کردیم. سر تکون دادم: - مرسی. جلوی دانا ایستادم: - فردا. سر تکون داد که دستم رو جلوش دراز کردم. نگاهی به دستم انداخت و در حالی که مطمئن به چشم‌هام نگاه می‌کرد دستم رو فشرد: - فردا. پشت در، فضای کوهستان سکوت رو به نمایش گذاشته بود. آتیش وسط محوطه نگاهم رو خیره کرد و صدای طرق طرق سوختن چوب‌ها گوشم رو نوازش داد. نمی‌دونم اون همه جمعیت رو کجا فرستاده بودن و نمی‌خواستمم بهش فکر کنم. احتیاج داشتم چند دقیقه اجازه بدم ذهنم نفس بکشه و آرامش توش جریان پیدا کنه. با وجود همهی‌ خستگی‌ای که داشتم حالم خوب بود. این شلوغ بودن و بی‌وقفه کار کردن حالم رو خوب می‌کرد. زندگی من همین بود، من اینجوری جریان پیدا می‌کردم، روحم اینجوری آرامش می‌گرفت. - بالاخره. چرخیدم و با شرمندگی به بلیک که پشت سرم ایستاده بود نگاه کردم. دستم رو روی پیشونیم کشیدم: - فراموش کردم. لبخند زد: - خیلی تو رو اینجوری ندیدم. - چجوری؟ - این حجم از احساسات مثبت.