🔊 روانپژوهشگران
Open in Telegram
🍎☤⛨ روانپژوهشگران ⛨☤🍎 مطالب علمی و کاربردی #روانشناسی نسل سوم روانشناسان و مشاوران ایران #محمدرضا_مهدوی_روانشناس_بالینی 09019095990 https://t.me/third_generation #روانپژوهشگران #روان_حامی #نسل_سوم
Show more1 438
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-730 days
Posts Archive
1 438
https://www.instagram.com/p/B_0imySgqmN/?igshid=6pnls4ec1q7z
#معلم
#آموزش_و_پرورش
@mohammad_reza_mahdavi
1 438
کرونا
دو تعارض روانشناختی احتمالی برای مراجعه
در صورتی که علائم جدیتر مربوط به کرونا را ببینید احتمالا با تعارضات روانشناختی ویژهای مواجه خواهید شد. احتمالا مهمترین آن نگرانی بابت برچسب بیماری کرونا است. با توجه به آمار محدود رسمی مبتلایان نگران خواهید شد مسئولیت وخامت حال یا مرگ افراد دور و نزدیک به گردن شما بیفتد. اما مراتب مراقبت پزشکی فعلی به گونهای است که طی چند مرحله غربالگری از جمله اسکن ریه و آزمایش خون تنها برای افرادی که خیلی بدحالند کیت تشخیصی را به کار میبرند. یعنی به این سادگی نامی از شما ثبت نخواهد شد. مگر اینکه با خطر جدی مواجه باشید که قاعدتا باید سلامت خودتان را در اولویت قرار دهید.
نگرانی دیگر احتمالا اشتغال فکری با این خواهد بود که در روند مراجعه به مراکز بالینی به همراهان خود آسیب بزنید. مساله دشواری است. در صورت وجود علائم خفیف احتمالا به تنهایی میتوانید کارهای بیمارستانی لازم را انجام دهید. اما در صورت علائم جدیتر فشار جسمانی-روانی- اجتماعی زیادی را تحمل خواهید کرد. جدای از بنیه بدنی لازم برای پیگیری و اضطراب بیماری، به لحاظ اجتماعی مثلا با اعلام ارتباط با نقاط پرشیوع مثل قم یا افراد مشکوک به بیماری، دیگران از نزدیکی به شما و ابتلا ترس خواهند داشت. مسالهای که میتواند شما را دچار احساس غرابت از خود یا شرم سازد.
در مجموع در صورت مشاهده علائم اصلی مرتبط با کرونا جهت مراقبت از سلامت خود و دیگران برای مراجعه راسخ باشید. در صورت نیاز با رعایت ملاحظات ایمنی پیشگیری، از یک همراه کمک بگیرید.
صلاح اسماعیلی
https://t.me/third_generation
1 438
روایتی از زندگی پریرخ دادستان، مادر روانشناسی نوین ایران
بخش 5/5
ساعتها مینشست با دکتر مظاهر مصفا و امیربانو کریمی به واژههای علم روانشناسی به زبان لاتین و جایگزین فارسی آنها فکر میکرد، به واژههایی سلیس و روان. کلماتی که با شکل و شمایل عجیب به زبان مادری بیحرمتی نکند. روان آزردگی که جایگزین واژه نورز است، ثمره همین نشست و برخاستها و فکر کردنها بود. بارها تقدیر شد، بارها گفتند چهره ماندگار است، حافظه دیوارهای خانه پر از تقدیرنامه شده بود، برایش فرقی نمیکرد از چه جایزهای حرف میزند. همه برایش یکی بودند، شاگردان اما نه. هرکدام فرزندی بودند، برومند و رشید. یکی کراواتی بود، یکی طلبه حوزه. از قم هم میآمدند تا کنار او درس خودشناسی بیاموزند. او آنها را دوست داشت، میگفت ادب دارند، رابطه شاگرد و استادی برایش مهم بود. خودش در دبستان شاگرد دکتر بحرالعلومی بود، وقتی در دانشگاه شد همکار دکتر، احترامش را دوچندان کرد. در جلسات تا دکتر روی صندلی نمینشست او هم نمینشست.
استاد زاده شده بود، نه مشاور. نمیخواست با جان کسی شوخی کند: «نمیتوان دوتا کار را با هم خیلی خوب انجام داد، گاه به اجبار یا زور شاید مواردی را پذیرفتهام برای مشاوره یا درمان ولی به صورت مطلب یا هرچه، نه هیچوقت کار نکردهام. درمانگری و مشاوره شوخی نیست، سرنوشت انسانهاست.» روانشناسی در ایران را اصولی نمیدانست: «در ایران هیچکدام از اصولی که در روانشناسی غرب به آنها رسیده محترم شمرده نمیشود.» او از بابت روانشناسی بازاری که نقل محافل شده بود هم شکایت میکرد: «بدون پژوهشهای بنیادی کاربرد روانشناسی متصور نیست، عملا همه روی آوردند به بخش کاربرد، بدون اینکه آمادگی لازم وجود داشته باشد، بیشتر روانشناسان نصیحت درمانگری میکنند به جای رواندرمانگری. اینجا شاهد هستیم که بچههای درحال لیسانس به درمانگری شروع کردند، افراد مراجعه میکنند، دستکاری میشوند و مشکلات دوچندان میشود.» همینها باعث شده بود تا برنامههای روانشناسی تلویزیون را هم نگاه نکند، آنها را علمی نمیدانست.
ریه که از کار بیفتد، دیگر هیچ کاری نمیتوان کرد، با کسی شوخی ندارد، سال ۸۹ سلولها یکی در میان تقسیم ناقص شدند. میخواستند نفس را بگیرند. گرفتند. نفس او را گرفتند. چشمهایش تا آخرین لحظه در چشمخانه میخندید، گواه همه شاگردانش است. احتمالا شعر محبوبش را هم در آن لحظه زمزمه میکرده: «تو آمدی ز دورها، ز نورها.» غم درون دیدهاش آب شده بود، دیگری اثری از آن نبود. او رفته بود با نگاهش. با خیالش. کتاب مانده بود و مقاله. روانشناسی جنایی، اضطراب یا تنیدگی، گفتوگوهایی با ژان پیاژه. مانده بود دانشجویانی که نفس او به نفسشان خورده بود. دکتر علی عسگری، سوسن رحیمزاده، آسیه اناری و رضا پورحسین. او رفته بود و مانده بود بیدمجنونی در نزدیکیهای خانه ابدیش. رفته نشسته بود روی آخرین شاخهاش. او رفته بود و رویایی باقی مانده بود از تحول روانشناسی در ایران. مانده بود آخرین جملهای که در مراسم بزرگداشتش نوشته بود: «دوستان عیب من بیدل حیران مکنید/ گوهری دارم و صاحب نظری میجویم.»
مرجع : روزنامه شهروند
https://t.me/third_generation
1 438
روایتی از زندگی پریرخ دادستان، مادر روانشناسی نوین ایران
بخش 4/5
غم روی غم آمد، غصه روی غصه ماسید وقتی روی کاغذ نامهاش نوشتند بازنشسته. کاش همان بیدمجنون بود. عاشق و سر به زیر، زور انسانها به او نمیرسید، زور شاگردان قدیمی خودش. نوشته بودند، عدم نیاز. به او نیاز نداشتند. اویی که پیاژه میخواست در ژنو نگهش دارد، گفته بود پشیمان شدی برگرد، به او گفته بودند نیازی به حضورش ندارند. با ۳۰ واحد تدریس نیازی به حضورش نداشتند. در شصتوپنجسالگی، دانشگاه تهران را از او گرفتند. «عزت موی سفید پیران را» نگه نداشتند. دانشجویانش تحصن کردند، تا جلوی در وزارت علوم هم رفتند، او میگفت توهین بالاتر از این ندیده، ظلمی از این بالاتر ندیده، بازهم سروکله فقدان پیدا شده بود سال 85 در فصلنامه روانشناسان ایران نوشته بود: «پژوهشهای پیری شناختی به ما آموختهاند که هرکس با آهنگ خاص خود پیر میشود، اما جامعه اینگونه به مسأله نمینگرد و غالبا در یک لحظه معین به شیوه ناگهانی فرد را با پیری و بازنشستگی مواجه میکند. بازنشستگی به معنای توقف کار نیست، بلکه به معنای دگرگونی بنیادی زندگی است، پس میتوان از خود پرسید که این مصراع که میگوید، چو پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو، چه پیامی در بر دارد؟ آیا مبین باور حافظ نسبت به ناتوانی دوره پیری است؟ یا آنکه گلهمندی از نسلهایی است که در بحبوحه موفقیتهای واقعی یا کاذب جوانی، واقعیتها را سهوا یا عمدا به فراموشی سپرده و به سنتها پشت پا زدهاند؟ آیا قطع رابطه بین نسلها و بیاعتنایی نسبت به نیروهای توانا و باتجربه، کشور را از فرهنگ و سنتهای غنی خود بیبهره نمیکند؟»
چشم بر هم زد، بیژن هم رفت، برادر جان جانیاش. از تهران کوچ کرده بود به بهشتی و آزاد و تربیت مدرس. او ماند و شاگردانش. او ماند و دفتر و تعلیم و تربیت، ماند با مرکز سمت و کتاب و مقالات. مجله روانشناس ایرانی را هم در همین سالها تأسیس کرد. مجلهای که پیش از هرچیز راه و رسم نگارش علم روان به زبان فارسی را میآموخت. ا و ماند و دریایی از واژههای لاتین که یکی یکی برایشان معادل فارسی پیدا میشد. کلمات با دم و بازدم او نفس میکشیدند، فقط این نبود که از دهانش بیرون بیایند و حق مطلبی را ادا کنند. بهم میریخت وقتی کسی به کلمات بیاحترامی میکرد، وقتی به فارسی حرف میزد اما اصطلاحات انگلیسی را بار کلماتش میکرد و آن را نشانه سواد زیادش میدانست، برافروخته میشد.
https://t.me/third_generation
1 438
روایتی از زندگی پریرخ دادستان، مادر روانشناسی نوین ایران
بخش 3/5
انوشیروان ناغافل انفارکتوس کرده بود، او مانده بود و آرش و رویا و یک دانشگاه شاگرد و دانشجو. سخت بود، از درس خواندنش در سوییس هم سختتر. گذشته بود، سختیها میگذرند، باور داشت. موقعیتهای احساسی بههمریختهاش میکرد، اما نمیگذاشت کسی چیزی بفهمد، چشمهایش را به خنده وادار میکرد، میگفت شما آمدید که سختیها را ببینید. آرش و رویا رفته بودند پی رویاهایشان. رفته بودند آمریکا پی درس و مشق. مادر مانده بود اینجا و به بچههای دیگرش درس میداد. درسهای تازه، حرفهای تازه از علم روز دنیا: «تا امروز هیچ روزی نبوده درسی را که یکسال به دانشجویان میدهم، سال دیگر تکرار کنم. همیشه درسهایم را به روز میکردم، تحقیقات جدید به آنها افزودهام، ساعتها پشت کامپیوتر مینشینم و آخرین رویدادهای علمی دنیا را پیدا میکنم و در اختیارشان میگذارم، هر انسانی تعهد و رسالتی برای خودش دارد، دلیل برگشت من به ایران همین احساس مسئولیت و رسالت بود.» حافظه میز ناهارخوری و میز دانشگاهش پر بود از تصویر شاگردانش. گلها و گیاهانی که اطراف خانهاش چیده بود هم چیزی جز این در خاطر نداشتند. آنهایی که میآمدند و میرفتند و او فقط به آنها لبخند میزد. میزها هم عادت کرده بودند که بخندند. عادت کرده بودند که او روی آنها جا باز کند برای شاگردان جدیدش. پشت همان میزها بود که شاگردانش فهمیده بودند که باید چگونه روانشناس شوند، چگونه انسان شوند. نصیحت نمیکرد، از روانشناسی نصیحتگونه خوشش نمیآمد اما از پژوهش کردن و تحقیق کردن چرا. میگفت باید بخوانید تا بتوانید. میگفت گره مشکلاتتان با تحقیق کردن باز میشود. میگفت باید علم و دانش داشت و بعد نوشت، بعد قلمفرسایی کرد: «اگر تاحدود دو دهه پیش یک استاد دانشگاه پس از سالها تفحص و تجربه به کار تألیف و ترجمه دست میزد، اکنون بسیاری از افراد غیرمتخصص و بیتوشه از علم و قلم به تشویق ناشرانی که جز مال اندوزی نمیاندیشند، دست اندرکار ترجمه و تألیف آثار روانشناختی شدهاند و استنباطهای درست یا نادرست خود را به خوانندگان عرضه میکنند.»
شاید اگر بید مجنون بود، در مواقع خاص احساس بهم ریختگیاش را کسی نمیفهمید. آشفتگی و ملالش را. «دلتنگیهایش» را «باد ترانهای میخواند» و رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده «میگرفت.» شمعها چیده شدند جلوی عکس آرش، وقتی چند ماه مانده بود تا لباس فارغالتحصیلی به تن کند، حافظه میز ناهار خوری خانه از حضور بچهها پاک شد. انگار دلش را هم در آن تصادف از دست داده بود، بهم ریخت. گذشت، باز هم گذشت، شاگردانش آمدند، یکی یکی آمدند، اطرافش را گرفتند، شدند آرش از دست رفته. شدند رویای دور از وطن. آنقدر ماندند تا شدند عضوی از خانواده. او بازهم نوشت، بازهم تدریس کرد، از روانشناسی جنایی نوشت، از ادراک نوشت، از هوش هیجانی گفت، پژوهش کرد، نتیجه گرفت در یکی از گفتوگوهایش حتی این را به زبان آورد: «یکی از عمده مشکلات ما در ایران از یک سو تحصیل دانشجوها در رشتهای است که قرار نبوده در آن تحصیل کنند، اما چون نمره آوردهاند، رفتهاند.» میخواند و مینوشت. ۳۰ واحد تدریس روانشناسی میکرد.
https://t.me/third_generation
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
