en
Feedback
دست سبز

دست سبز

Open in Telegram

هرچه که در مسیرِ زندگی شماست رویدادی ست برای آموختن! گزیده هایی کوتاه از ادبیات، هنر و روان شناسی برای ارتباط با ادمین به ایدی زیر مراجعه کنید: @Parisar56

Show more
577
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
عاشقی بر من پریشانت کنم کم عمارت کن که ویرانت کنم... ور تو افلاطون و لقمانی به علم من به یک دیدار نادانت کنم! مولانا 🌱@dsabz
عاشقی بر من پریشانت کنم کم عمارت کن که ویرانت کنم... ور تو افلاطون و لقمانی به علم من به یک دیدار نادانت کنم! مولانا 🌱@dsabz

خواستن، قاعده را اصلا به هیچ جایش حساب نمی کند بی پدر! دوری؟ مرز؟ قواعد؟ آداب؟ هیچ. یک باره می بینی تشنه شده ای برای چشمه ای
خواستن، قاعده را اصلا به هیچ جایش حساب نمی کند بی پدر! دوری؟ مرز؟ قواعد؟ آداب؟ هیچ. یک باره می بینی تشنه شده ای برای چشمه ای دور و مسموم و ممنوع! عذاب عطش، آبت می کند و میچکی روی تن خشک کویر زندگیت بی هیچ سرسبزی. خواستن، تمام فاصله ها را به ثانیه ای می بلعد. بر می دارد از الان تورا می برد به سالها پیش، به کیلومترها دورتر، یه شرایطی که برایت فهمیدنی نیست، به داغ و ننگ و درد و دروغ و کینه و لبخند و گریه و اندوه و خنده و نیکویی و بدکرداری و بدنامی و هشیاری و مستی. خواستن، این عذاب جاری دقایق، وقتی فتحت کند از تو ویرانه ای به جا می گذارد که ترمیمش دیگر از دست هیچ معماری بر نمی آید، مگر که دلبر دیرین نقشه ای طرح کند برای بازگرداندن تو به چرخه آرامش! خواستن، این دشمن دلچسب که عمرمان را به باد می دهد... وادارمان میکند لبخند بزنیم به تماشای دردهایی که در جان می نشیند. اما اگر خواستن و رسیدن یکی شد، چه عظمتی است در این رسیدن. اصلا به یاد بیاور که تمام حرفها را چگونه قیصر گفته بود پیش تر، آنجا که آواز سر داد: می خواهمت، چنان که شب خسته خواب را... حمید سلیمی 🌱@dsabz

از هیچ، به قدرِ هیچ باید خواست، نه بیشتر! نادر ابراهیمی 🌱@dsabz
از هیچ، به قدرِ هیچ باید خواست، نه بیشتر! نادر ابراهیمی 🌱@dsabz

شکل‌های کوچکی از دوست داشتن همه جا هست. در هر آدمی. حتی در آنهایی که بسیار از آنها عصبانی هستیم. و پیدا کردن همین شکل‌های دوس
شکل‌های کوچکی از دوست داشتن همه جا هست. در هر آدمی. حتی در آنهایی که بسیار از آنها عصبانی هستیم. و پیدا کردن همین شکل‌های دوست داشتنِ کوچکی که در هر کس پنهان و منحصر به فرد است، میتواند سیاه دیدن آدم‌ها ‌ و تماما خشمگین بودن از آنها را کم کند. آنچه ما را در یک خشم بزرگِ سیاه کننده نرمتر میکند، ورود کمی مهر است. و آنچه که ما را در یک عشق بزرگ بی عیب و نقص مستقل‌تر میکند ورود کمی خشم است. پونه مقیمی 🌱@dsabz

بوسه، بخیه است خنده، بخیه است فراموشی، بخیه است مهربانی، بخیه است آدم، بی بخیه متلاشی می شود آدم، زخم است... طاهره خنیا 🌱@ds
بوسه، بخیه است خنده، بخیه است فراموشی، بخیه است مهربانی، بخیه است آدم، بی بخیه متلاشی می شود آدم، زخم است... طاهره خنیا 🌱@dsabz

🌱@dsabz آنچه در آزمایشگاهِ توکیو رخ داد، نه صرفاً یک کشفِ علمی، که گشوده‌شدنِ پرده‌ای بود از رازهای کهنِ آفرینش. رازی که قرن‌ها در سکوتِ سلول‌ها پنهان مانده بود. دانشمندان دیدند تخمک، بی‌صدا اما آگاه، دست بر سینه نمی‌ایستد تا هر اسپرمی بر او بتازد. او موجی از مولکول‌ها را در فضا رها می‌کند و تنها اسپرمِ هماهنگ با نجوای درونش راه به او می‌یابد. نه آن‌که سریع‌تر می‌دود، نه آن‌که تنومندتر است، بلکه آن‌که با موسیقیِ خاموشِ بدنش هم‌آهنگ‌تر می‌رقصد. این انتخابِ خاموش، این «بله»ی میکروسکوپی، تمثیلی‌ست دقیق از ماهیتِ انتخاب‌های انسانی. ما در عشق نیز چنین‌ایم. نه مجذوبِ بهترین‌ها می‌شویم، نه اسیرِ قوی‌ترین‌ها. ما شیفته‌ی آن کسی می‌شویم که زیستِ ما، در ژرفای خود، در لایه‌ای ورای عقل و منطق، زیر لب می‌گوید: بله، من تو را می‌شناسم! شاید همین است که گاهی یک نگاه چیزی را در ما بیدار می‌کند که هزار منطق و هزار دلیل از درکش عاجزند، چرا که انتخاب‌ها پیش از آن‌که در مغز رقم بخورند، در حافظه‌ی کهنِ سلول‌ها نوشته شده‌اند. علم تازه دارد این حکمتِ پنهان را می‌فهمد، تازه فهمیده که بدن، شاعرتر از آن است که با نمودار و عدد توضیح داده شود. پس اگر روزی بی‌دلیل، بی‌هیچ توجیهِ ظاهری، به سوی کسی کشیده شدی، بدان شاید صدای همان لحظه‌ی نخستین را شنیده‌ای، همان قانونی را که در آزمایشگاه توکیو بی‌پرده شد: ما بهترین را برنمی‌گزینیم، ما آن‌کس را انتخاب می‌کنیم که تقدیرِ زیستیِ ما، از آغاز، به او گفته است: بله! 🌱@dsabz

اگر کسی را دوست داریم، این هنر اوست نه هنر ما! چقدر زیباست کسی را دوست بداریم نه برای نیاز، نه از روی اجبار و نه از روی تنهای
اگر کسی را دوست داریم، این هنر اوست نه هنر ما! چقدر زیباست کسی را دوست بداریم نه برای نیاز، نه از روی اجبار و نه از روی تنهایی، فقط برای اینکه ارزشش را دارد! فروغ فرخزاد 🌱@dsabz

غریزه‌ی زیستی یا مسئولیت انسانی؟ این‌جا جایی برای توجیه نیست! در نگاه تکاملی، می‌شود رفتارهای انسان را توضیح داد، اما توضیح با توجیه فرق دارد. وقتی از زیست‌شناسی به عنوان بهانه‌ای برای شانه خالی کردن از مسئولیت‌ها استفاده می‌کنیم، خودمان را تا حد موجودی پایین می‌آوریم که تنها دنبال غریزه است. اما اگر می‌خواهیم «انسان» بمانیم، باید بتوانیم بر همین غرایز مسلط شویم وگرنه تمام ادعای انسان‌بودن‌مان پوچ می‌شود. 🌱@dsabz

‍ 🌱@dsabz ‍ میان فروتنی اصیل و ابتذالِ دم‌دستی بودن، مرزی‌ست باریک، اما عمیق! مرزی که تنها خردمندان، از سرِ بلوغ، بدان واقف‌اند. خاکی بودن، هنر آن انسانِ فهیمی‌ست که به جای هیاهویِ خودنمایی، در سکوتِ وقار می‌نشیند، نه از سر خودکم‌بینی، بلکه از اوجِ خودشناسی و باور به ارج و منزلتِ خویش. چنین کسی، نیازی به جلوه‌گری در نظر اغیار ندارد، چرا که شأن خویش را نه در نگاه دیگران، بلکه در ترازوی شعور می‌سنجد. اما افسوس، که برخی در توهمِ هم‌ترازی، این تواضع را سادگی می‌پندارند و آن موضعِ دوستانه را، مجوزی برای عبور از مرزِ حرمت‌ها. ندانسته، دست به رفتارهایی می‌زنند که از فقدانِ فهم و شعور حکایت دارد. آن‌که آگاهانه، عزتِ نفسِ خویش را پاس می‌دارد و از سطحی‌نگری‌ها پرهیز می‌ورزد، نشان از بلوغی دارد که در هیاهوی ظاهر، گم نمی‌شود. باور کنیم هر که خاموش و متواضع است، ناتوان نیست، شاید بلندای قامتِ فهمش، مجال سر خم کردن و تماشای سطح را ندارد! آن‌که به درکِ ژرفِ انسانیت رسیده باشد، می‌داند، ارزش، در سادگیِ پرمغز است، نه در فریبِ پُر زَرق! 🌱@dsabz

آدم‌ها شاید طنینِ تشویق‌ها را با گذر سال‌ها فراموش کنند اما زخمِ تمسخر و تهمت و تحقیر چون خاری در عمق جان، هرگز رهایشان نمی‌ک
آدم‌ها شاید طنینِ تشویق‌ها را با گذر سال‌ها فراموش کنند اما زخمِ تمسخر و تهمت و تحقیر چون خاری در عمق جان، هرگز رهایشان نمی‌کند. خاطره‌ی آن لحظه‌ای که با شوق از رؤیاهایشان گفتند و پوزخندِ کشدار کسی بر روحشان نشست! آن لحظه ای که ناباورانه مورد اتهام قرار گرفتند و روحشان هم خبر نداشت! آدم‌ها فراموش نمی‌کنند آن روز را که بر قله‌ای کوچک ایستادند و حاصلِ رنجشان در سکوتِ و  بی‌مهری دیگری گم شد و دردشان، زیر لایه‌ای از نجابت، به فریاد خاموش بدل شد. اما انسان، همین موجود زخم‌خورده و تاب‌آور، می‌آموزد که ارزش آدمی نه در جایگاهِ تصادفی‌ای‌ست که در آن ایستاده، نه در قدرتی که از شانس به او رسیده، بلکه ارزش آدمی در قلبی‌ست که زخم می‌خورد و باز مهربان می‌ماند، در قدم‌هایی که بر خار و تاول می‌ایستد و عقب نمی‌نشیند و در سکوتی‌ست که فریاد می‌زند: من از داوری آدم‌ها نیامده‌ام، من از رنج‌هایم قد کشیده‌ام. 🌱@dsabz

امروز همه‌ی نیاز من این است که تو را به "نام" بخوانم و مشتاقِ حرف حرفِ نام تو باشم... مدت‌هاست نامت بر روی نامه‌هایم نیست و ا
امروز همه‌ی نیاز من این است که تو را به "نام" بخوانم و مشتاقِ حرف حرفِ نام تو باشم... مدت‌هاست نامت بر روی نامه‌هایم نیست و از گرمی آن گرم نمی‌شوم، اما امروز در محاصره پنجره‌های "پاییز" می‌خواهم تو را به نام بخوانم. آتش کوچکی روشن کنم، چیزی بپوشم و تو را ای پیراهن بافته از گل پرتقال و شکوفه‌های شب بو، صدا کنم. نزار قبانی 🌱@dsabz

چیزی که سبب شده است زنده بودن را تقریبا با ارزش بدانم و بگویم زندگی احتمالا به زیستن‌اش می‌ارزد، بعد از موسیقی و ادبیات، دیدا
چیزی که سبب شده است زنده بودن را تقریبا با ارزش بدانم و بگویم زندگی احتمالا به زیستن‌اش می‌ارزد، بعد از موسیقی و ادبیات، دیدار با انسان‌هاست. انسان‌هایی که همه جا حضور دارند. مقصودم از انسانها، مردمانی است که در جامعه‌ای که به شکل تکان دهنده‌ایی بی‌آبروست، آبرومندانه رفتار می‌کنند! کورت ونه گات 🌱@dsabz

گفت: کوه همیشه کوه است. پروانه، همیشه پروانه. فقط آدمست که گاهی آدم است، گاهی کوه، گاهی پروانه. فقط آدمست که گاهی مثل کوه بعد
گفت: کوه همیشه کوه است. پروانه، همیشه پروانه. فقط آدمست که گاهی آدم است، گاهی کوه، گاهی پروانه. فقط آدمست که گاهی مثل کوه بعد از زلزله‌ای مهیب، ذره‌ای نمی جنبد و گاهی با یک حرف چنان از او هیچ نمی مانَد که گویی بر تنِ پروانه‌ای اسب دوانده‌اند! گفتم: از کجا میشود فهمید آدمها کِی کوه اند و کِی پروانه‌؟ گفت: نمیشود فهمید. باید خیال کنی هر آدمی که میبینی در لحظه‌ی پروانگی‌ست. در آن‌جای زندگی‌اش که لبخندی یا نوازشِ کلمه‌ای میتواند او را به زندگی برگرداند، یا تلخیِ کلمه‌ای دیگر، قلبِ رنجه‌اش را مهمان آخرین ضربه کند... حمید باقرلو 🌱@dsabz

بعد از دوره‌های طولانی معاشرت و جمع‌نشینی، به گوشه‌ها و کنج‌های خودم می‌خزم. هرگز کسی نتوانسته این نیاز را در من خاموش کند که به درون خودم برگردم و پوشه‌ی فکرها و خیالاتم را مرتب کنم. برای خیلی‌ها احیا شدن در خلوت به‌معنی نفی حضور دیگران است. انگار همین که می‌خواهی خلوت خودت را داشته باشی، پس غیراجتماعی و مردم‌گریز هستی. این دسته از آدم‌ها از چیستی خلوت‌گزینی بی‌خبرند و ازآن‌چه در خلوت اتفاق می‌افتد بی‌بهره! فیلسوف محبوبم گاستون باشلار که به‌طور شگفت‌انگیزی پدیدارشناسی را با شاعرانگی ترکیب کرده، در اهمیت گوشه و کُنج می‌گوید: «گوشه‌ها اصلی‌ترین پناهگاه‌های شایسته‌ی تجربه شدن‌اند. گوشه، بهشتی است که ما را به وجود ارزشمندی مثل سکون نوید می‌دهد». و این سُکون همان چیزی است که بعد از تاب‌خوردن‌های بسیار در میان آدم‌ها و اتفاق‌ها آرامت می‌کند. چیزی شبیه جادو در گوشه‌ها هست که به تخیل متصل می‌شود و می‌تواند رؤیا بسازد. شاید برای همین قدیمی‌ها عقیده داشتند که باید در گوشه‌های تاریک آب ریخت تا جن‌ها را بتاراند. چون انگار موجودات دیگر هم به اهمیت و ضرورت گوشه‌ها پی برده‌اند. یک گوشه‌ی امن برای بطالت، با چند کتاب برای رفع بی‌حوصلگی، دفتر یادداشت‌های شخصی و یک فنجان چای می‌تواند بهشت آدم‌های درونگرا باشد. نعیمه بخشی 🌱@dsabz

من مرد را نه دیواری در برابر زن دیده‌ام و نه قله‌ای دست‌نیافتنی از قدرت. مرد، برای من پیش از آنکه نماد صلابت باشد، صاحِبِ قلبی آرام، نجیب و پنهان‌کار است! قلبی که اغلب پشت نقابِ استواری پنهان می‌شود اما در حقیقت گاهی شکننده‌تر از لطافت زنانه می‌تپد. مردها کم نمی‌ترسند! فقط آموخته‌اند ترس را در سکوت حمل کنند. کم نمی‌شکنند! فقط شکستن شان را به دیوارهای خلوت می‌سپارند. گریه‌شان کم نیست! تنها سهم اشک‌شان را از نگاه دنیا دریغ کرده‌اند. دنیا این‌گونه خواسته و آن‌ها سال‌هاست که بارِ این «قوی بودنِ اجباری» را با نجابتی بی‌صدا به دوش می‌کشند. نه من مرد را مانع راه زن می‌دانم، نه زن را سایه‌نشین مرد. هر دو از یک تبارند. تبارِ انسانی که آرامش را می‌جوید و چه زیباست وقتی زن و مرد نه به غلبه، که به همراهی می‌اندیشند. نه به برتری، که به آرامش و امنیت فکر می کنند. و زن! زن اگر بخواهد، می‌تواند تسلای روح مرد باشد. می‌تواند مرهم باشد و فشار جهان را از شانه‌های او بردارد. با یک کلمه، می‌تواند دلش را از ترس و تردید تهی کند و با آغوشی ساده می‌تواند جانش را دوباره گرم کند. این قدرت نیست، این مهر است همان حقیقتی که جهان بر محور آن می‌چرخد. روز جهانی مرد مبارک، از زبان زنی که جهان را با چشمانِ انصاف می‌بیند! 🌱@dsabz

انسانِ سالم، نگهبانِ خاموشِ مرزهای خویش است. می‌داند کدام واژه را باید پاسخ گفت و کدام را به باد سپرد. آموخته که توضیح دادن، حقی همگانی نیست، امتیازی‌ست برای آنان که قضاوت نمی کنند و سخنشان در پی فهمیدن است، نه در پی زخم زدن. او خوب می‌شناسد که برخی را باید با جمله‌ای کوتاه، چون تیغی صریح، سرِ جایِ خود نشاند، برخی را باید با سکوتی سنگین به دورترین فاصله‌های بی‌اهمیت تبعید کرد و تنها با معدود کسانی باید لب به سخن گشود که گفت‌وگو با آنان امنیت و آرامش را به ارمغان می آورد. باید دانست، در کدام میدان باید فرمانِ عقب‌گرد داد، که گاه پیروزی در پیش رفتن نیست، در رها کردن است، در آن لحظه‌ای که خود را از معرکه‌ای بی‌حاصل بیرون می‌کشی و روحَت را سالم‌تر از پیش بازمی‌گردانی! 🌱@dsabz

...دریافتم که پنجه آن ماه رنجه است وز سنگریزه‌ای بتِ من در شکنجه است من خم شدم به چاره‌گری در برابرش وآن مه نهاد بر کف من پایِ نرمِ خویش شستم به اشک پایِ وی و چاره ساختم آن داغ را به بوسه لب‌هایِ گرم خویش وین گوهری که در نظرت سنگ ساده است بر پای آن پری چو رهی بوسه داده است! رهی معیری 🌱@dsabz

قطع قلم، به قیمت نان می کنی رفیق؟ این خط و این نشان که زیان می کنی رفیق! روزی که زین بگردد و بر پشتت اوفتد، حیرت ز کار و بار جهان می کنی رفیق تیر و کمان چو دست تو افتاد، هوش دار "سیب" است، یا "سر" است، نشان می کنی رفیق گفتی: گمان کنم که درست است راه من داری گمان چو گمشدگان می کنی رفیق فردا که آفتاب حقیقت برون زند، سر  در کدام  برف  نهان می کنی رفیق! حسین جنتی 🌱@dsabz

یک سریالی می‌دیدم دیشب، افرادی که بخاطر یک‌ سونامی بزرگ و تبعات بعدش از هم جدا و بعدش مفقود شده بودند. همسر شخصیت اصلی داستان
یک سریالی می‌دیدم دیشب، افرادی که بخاطر یک‌ سونامی بزرگ و تبعات بعدش از هم جدا و بعدش مفقود شده بودند. همسر شخصیت اصلی داستان، در فرودگاه آتلانتا درحالی گیر کرده بود که امواج آب در ارتفاع چندصد پایی در حال رسیدن بودند. در تماس آخر، بریده بریده به همسرش گفت به بچه ها پیغامش را برساند که: بعدها، باز هم خوشحال بودن اشکالی ندارد، مادرشان همیشه عاشقشان می ماند! اینکه زندگی ادامه دارد، اینکه تو شب را به هر جان کندنی بود به صبح رساندی، اینکه بالاخره چای نوشیدی و حمام رفتی و گرمای آب را روی پوستت حس کردی در حالیکه زندگی را دوست نداشتی ولی همزمان همه این کارها نشان از قصدت به ادامه اش داشته، بدون آنکه بدانی یا بخواهی با بفهمی، فقط از روی عادت و ادب رو به دوربین لبخند زدی در حالیکه هزار پرنده زخمی در رگهات آواز میخواندند... اینکه امروز به بهانه این و فردا به بهانه آن ولی روزی هم به بهانه خودت از خواب برخاستی و حتی دامن روز را محکم گرفتی تا برسی به شبکلاه شب، اینکه از یک جایی چراغ ها و اینکه دوباره خوشحال بودن اشکالی ندارد... وبلاگ ۲۵ نوامبر 🌱@dsabz