en
Feedback
عقرب در آتش

عقرب در آتش

Open in Telegram

اینجا صدا و سیمای مزدک علی و شرکاست: کانالی برای دل خودمان، که هرچه بنویسم یا چیزهایی که باهاشان حال کنم را برای رفقا به اشتراک می‌گذارم. تماس با من: @MazdakAli

Show more
Iran511 840The category is not specified
238
Subscribers
+124 hours
+17 days
+130 days

Data loading in progress...

Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '24
September '24
+3
in 0 channels
August '240
in 0 channels
Get PRO
July '24
+2
in 0 channels
Get PRO
June '24
+5
in 0 channels
Get PRO
May '24
+3
in 0 channels
Get PRO
April '24
+2
in 0 channels
Get PRO
March '24
+3
in 0 channels
Get PRO
February '240
in 0 channels
Get PRO
January '24
+2
in 0 channels
Get PRO
December '23
+2
in 0 channels
Get PRO
November '230
in 0 channels
Get PRO
October '23
+2
in 0 channels
Get PRO
September '23
+5
in 0 channels
Get PRO
August '23
+1
in 0 channels
Get PRO
July '23
+7
in 0 channels
Get PRO
June '23
+7
in 0 channels
Get PRO
May '23
+65
in 0 channels
Get PRO
April '23
+3
in 0 channels
Get PRO
March '23
+3
in 0 channels
Get PRO
February '23
+15
in 0 channels
Get PRO
January '230
in 0 channels
Get PRO
December '22
+6
in 0 channels
Get PRO
November '22
+8
in 0 channels
Get PRO
October '22
+14
in 0 channels
Get PRO
September '22
+4
in 0 channels
Get PRO
August '22
+1
in 0 channels
Get PRO
July '22
+6
in 0 channels
Get PRO
June '22
+4
in 0 channels
Get PRO
May '22
+1
in 0 channels
Get PRO
April '22
+1
in 0 channels
Get PRO
March '22
+2
in 0 channels
Get PRO
February '22
+1
in 0 channels
Get PRO
January '22
+1
in 0 channels
Get PRO
December '21
+3
in 0 channels
Get PRO
November '21
+1
in 0 channels
Get PRO
October '21
+1
in 0 channels
Get PRO
September '21
+1
in 0 channels
Get PRO
August '21
+1
in 0 channels
Get PRO
July '21
+2
in 0 channels
Get PRO
June '21
+1
in 0 channels
Get PRO
May '21
+207
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
25 September0
24 September0
23 September0
22 September0
21 September0
20 September0
19 September+1
18 September0
17 September0
16 September0
15 September0
14 September0
13 September0
12 September0
11 September0
10 September+1
09 September0
08 September+1
07 September0
06 September0
05 September0
04 September0
03 September0
02 September0
01 September0
Channel Posts
#تجربه_شیلی

2
▪️آریل دورفمن ـــ «شکستن طلسم وحشت» ــ ترجمه زهرا شمس ـــ ملودی که خاموش شد، گروهی زن با دامن سیاه و بلوز سفید وارد شدند، با
▪️آریل دورفمن ـــ «شکستن طلسم وحشت» ــ ترجمه زهرا شمس ـــ ملودی که خاموش شد، گروهی زن با دامن سیاه و بلوز سفید وارد شدند، با پلاکاردهایی از عکس ناپدیدشدگان. و بعد یکی از زنان ــ همسر؟ دختر؟ مادر؟ ــ شروع کرد به «کوئه‌کا» رقصیدن، رقص ملی ما، تمامی تنهایی عظیمش را می‌رقصید، چون رقصی را به تنهایی اجرا می‌کرد که در اصل برای یک زوج طراحی شده بود. لحظه‌ای سکوت بهت‌آلود بر فضا حاکم شد و به دنبالش صدای مردم، که آرام، مردد، شروع کردند به کف زدن همراه با موسیقی، صدای به هم کوبیدن سرکش اما لطیف دست‌ها که به کوه‌های تماشاگر همان نزدیک می‌گفتند ما در این سوگ شریک‌ایم، ما هم با همه عشق‌های گمشده‌مان در تاریخ، با همه مردگانمان می‌رقصیم، و از هیچستانی که پینوشه به آنجا تبعیدشان کرده، به نحوی بازشان می‌گردانیم. پیش از آن هرگز ندیده بودم ــ و دیگر هیچ وقت نمی‌خواهم ببینم ــ که هفتاد هزار نفر با هم گریه کنند و با رفتگانشان وداع بگویند. و در عین حال، آن وظیفهٔ ناگفته و دردناک، وظیفه‌ای بود که آن روز بر دوش خود گذاشتیم؛ در سال‌های پیش‌رو، باید هر جایی را که پینوشه طلسم کرده، یک به یک آزاد کنیم. 🎥 @CinemaParadisooo
70
3
#دادخواهی
#دادخواهی
69
4
💡این فیلم هواداران مراکشی را دوباره ببینید؛ آنجا که اعتراض می‌کنند جامعه در فقر است ولی یک میلیون به شکیرا داده‌اند. در کشور ما هم مردم زیر فشار تورم نجومی و فقر در حال له شدن‌اند، در حالی که آقازاده‌ها و نوکیسه‌ها خواننده‌ی سر لختِ قلمبه‌سلمبه از باکو می‌آورند تا بزم انتخابات درون‌گروهی‌شان گرم‌تر شود. خوش‌شان باشد جدن، که نوبت خوشی مردم ایران نزدیک‌تر از همیشه است. @ElMazdakAli
70
5
▫️ببین چه شده که بین اصلاح‌طلب و اصولگرا، اعتدالی و غیراعتدالی، مردم مستأصل و حتا شخص حضرت آقا اتحاد شکل گرفته تا این هیولای جدید را مهار کنند. این نتیجه‌ی مستقیم سال‌ها «انتخاب بین بد و بدتر» و مماشات ما با حکومتی غیرمردمی است. معتقدم که با این روند تَکراری، در نهایت طیف جلیلی (مصباحیه) قدرت را تصاحب خواهند کرد. حالا امسال هم نشود، چند وقت بعد؛ خیلی زودتر از آنکه فکرش را بکنید. @ElMazdakAli
86
6
No text...
93
7
💡پاسخم به یکی از رفقا @ElMazdakAli
129
8
💡حالا خیلی عصبانی شدم وقتی دیدم همان فرد در اینستاگرام نوشته که با چشمی گریان و قلبی فلان، برای آینده دخترم و فلان و فلان رای می‌دهم! پیام صوتی که آن روز برای او فرستادم و اینجا هم گذاشتم را یک بار دیگر مرور کنید
122
9
💡 @ElMazdakAli
💡 @ElMazdakAli
116
10
💡در روزهای ابتدایی آغاز جنبش مهسا، نظرم این بود که به جای اتلاف انرژی مردم باید در راستای یک طرح مشخص و شفاف، مثل شیلی درخواست رفراندوم کنیم. یکی از دوستان (به قول آخوندا) ظاهرالصلاح جواب داد که کار از این حرف‌ها گذشته و ایده رفراندوم مانع انقلاب مردم می‌شود...
105
11
No text...
149
12
▪️عمیقن خُرد شدم... تصویر پیکر سوراخ‌سوراخ «حدیث نجفی» را دیدم و انگار هزار گلوله‌ی سربی به جانم نشست. لطفن این عکس را برای دیگران نفرستید. انتشار این سند مهم در مقطع فعلی، احتمالن به قصد تاثیرگذاری در انتخابات پیش رو است و حتا اگر با نیت خیر انجام شده باشد سواستفاده از یک شهید است، غیراخلاقی و غیرانسانی است. واقعیت اینکه هرکه قرار بوده بفهمد و شرافتش را بردارد و به این سیستم هیولایی پشت کند، تا حالا کرده است. ما از سیاست‌بازی و فریب، از اینکه رسانه‌های خودفروخته هر بار مردم را وادار می‌کنند شرافت‌شان را زیر پا بگذارند، از این کثافت مکرر خسته‌ایم. اگر کار بیشتری از دست‌مان برنمی‌آید حداقل می‌توانیم عزت نفس، کرامت انسانی و اخلاقیات را در خودمان زنده نگه داریم. @ElMazdakAli
216
13
صوتیش
187
14
No text...
180
15
تنها دفعه‌ی دیگری که نتوانستم جلوی اشک‌ها را بگیرم، روز پیش از عید بود. عید قربان؛ سالگرد آشنایی من و تو، ویرجین. ایستاده بودم کنار شکاف پنجره، که از بلندگوها صدای دعا آمد: «دعای عرفه». بی‌اعتنا بودم، اما برای ما که تنها صدای اطراف‌مان فقط سه وعده‌ی اذان بود و بس، این اتفاقی تازه بود. کمی که گذشت احساس کردم سوز صدای خواننده روی من تاثیر گذاشته. از سلول بغلی هق‌هق کسی می‌آمد. لحظه‌ای دیگر، به وضوح ضجه‌های بند زنان را می‌شنیدم. دخترها جیغ می‌زدند و گریه می‌کردند. میان آن همهمه‌ی هولناک، شنیدم که یکی اسمی را صدا می‌زد. انگار اسم من... پری من، این تویی که صدایم می‌کنی؟ دیگر دیوانه شدم... ویرجین، وقت‌هایی که بی‌تابی می‌کنی می‌فهمم. حس می‌کنم که آمده‌ای روی کوه‌های اطراف اوین. ایستاده‌ای رو به این عمارت خاکستری غمگین و از ته دل فریاد می‌زنی. صدایت در کوه می‌پیچد، اسم من را فریاد می‌زنی، فریاد می‌زنی، با تمام وجود... #مزدک_علی_نظری #ویرجین_کافر 💡قبلن توضیح دادم که این داستان تجربی را بین سال‌های ۸۸ تا ۸۹، به مرور روی وبلاگم می‌نوشتم. طرح و سبک مشخصی نداشت، و متاثر از اتفاقات زندگی شخصی‌ام و دقیقن عین واقعیت است؛ مگر در جزئیاتی که برای حفاظت از اشخاص تغییر کرده. @ElMazdakAli
151
16
▪️ #ویرجین_کافر بخش هشتم: بغض هنوز #مزدک_علی_نظری به نام خدا «النجاة فی الصدق» برگه بازجویی دوم س: شما به ارتباط با بیگانگان و افراد مشکوک متهم هستید. دفاعیات خود را بنویسید؟ ج: دروغ است. باور نکن بزرگوار، باور نکن. من و دیگری، غریبه؟ من جز تو با هیچ‌کس رابطه نداشتم. حتی حالا که این‌جا در اتاق بازجویی، چشم بسته و رو به دیوار نشسته‌ام، دارم برای تو می‌نویسم. دلم برای کاغذ و قلم، برای نوشتن، از تو و برای تو نوشتن تنگ شده. دارم تند تند می‌نویسم و بازجویم خوشحال است، خیال می‌کند دارم جواب سوال او را می‌نویسم. صدای خنده‌اش قطع نمی‌شود. باز دست و پایم یخ کرده، ولی خیس عرق‌ام و همین‌طور می‌نویسم. دلم می‌خواهد بنویسم که نگران تو و بقیه‌ی بچه‌ها هستم. توی سلول گوش می‌خوابانم؛ هر صدایی که از بیرون می‌آید فکر می‌کنم صدای یکی از شماهاست. بازجویم می‌گوید اگر همکاری نکنم «معلوم نیست که چه می‌شود». این را بعد از اینکه از برادرم می‌گوید، از دوستان نزدیکم می‌گوید، و به تو اشاره می‌کند می‌گوید. می‌گویم: هرچه شما بگویید می‌نویسم، فقط با آن‌ها کاری نداشته باشید. می‌خندد. صدای خنده‌اش وقتی توی انفرادی قدم می‌زنم و آن چهار قدم را هی می‌روم و هی برمی‌گردم هم توی گوشم است. از هول اینکه آن صداهای دورِ بیرون صدای یکی از شماها باشد، دیوانه می‌شوم. مشت به دیوار می‌کوبم و دلم می‌خواهد فریاد بزنم، اما صدایم در نمی‌آید. درد انگشت‌ها را تحمل می‌کنم، دندان‌هایم را به‌هم فشار می‌دهم، اما صدایم در نمی‌آید... گاهی که آرام‌ترم، به یاد تو دست می‌کنم توی جیب، راه می‌روم و سوت می‌زنم: ژست بامزه‌ی تو! اما بیشتر می‌ایستم پشت پنجره کوچک سلول و از باریکه‌ی آن به دیوار راهرو خیره می‌شوم. یادت هست همین چند روز پیش، توی کافه اوریانت برایم فال گرفتی؟ من دست زده بودم زیر چانه و سعی می‌کردم نخندم. گفتی: «نخندی ها! توی فالت چیزهای عجیبی هست... تو را می‌بینم که پشت یک پنجره ایستادی و از آن‌جا داری به یک عالمه آدم نگاه می‌کنی...» حالا از صبح تا شب پای میله‌های این پنجره می‌ایستم و دیوار زشت رو‌به‌رو را نگاه می‌کنم و یاد تک‌تک آدم‌های زندگی‌ام می‌افتم؛ رفقا، همکارها، دوستان صمیمی، عشق‌ها و... فال تو چه زود و چه ناگهان تعبیر شد! این دیوارهای سیمانی سردند و حتی خاطره‌های گم، آدم‌های دور، همه‌ی چیزهای گم‌شده را از اعماق ذهنم بیرون می‌کشند. هر بار بغض می‌کنم، آهی می‌کشم و به سقف سلول خیره می‌شوم تا اشک بایستد، مبادا که بیاید. کسی نیست که ببیندم، اما دوست ندارم این‌جا گریه کنم. از آن لحظه‌ی اول که لباس‌هایم را گرفتند، این پیراهن و شلوار بد رنگ را تنم کردند و با دمپایی و چشم‌بند تا دم در این سلول هلم دادند، چیزی در من جان گرفته که نمی‌دانم چیست. فقط می‌دانم باید قوی باشم و این لحظه‌های سخت را تحمل کنم. گفتم شاید یک هفته طول بکشد، شاید هم دو هفته... شد یک ماه... شد دو ماه... و هنوز ادامه دارد. نمی‌دانم کی رها می‌شوم و کی خلوتی پیدا می‌کنم تا خودم باشم و خودم و آن‌وقت، آن‌جا، این بغض سنگین که دلم را شکسته، بشکند. باور نمی‌کنی ویرجین؟ حق داری. می‌دانی که نمی‌توانم، این‌قدر تحمل ندارم. اعتراف می‌کنم که گریه کردم. بار اول وقتی بود که بعد از هشت روز مقاومت و سکوت، گفتند: «فکر می‌کنی کاری دارد که برادرت را هم بیاوریم این‌جا؟ به اندازه کافی ازش مدرک داریم. یا این دوست‌های عزیزت! دلت برای کدام‌شان بیش‌تر تنگ شده؟» بردندم پای تلفن: «پس یادت باشد؛ نمی‌گویی کجایی. فقط به برادرت بگو دیگر با جایی مصاحبه نکند.» بوق، بوق. صدای برادر، و اشک‌های من که لای کلمات می‌چکید... بار دیگر هم وقتی بود که بعد از سی و چند روز انفرادی و چندین روز بلاتکلیفی، بالاخره من و چند نفر دیگر را بردند به جایی دیگر. جایی که از پشت شیشه‌ها می‌شد آدم‌ها را دید؛ خانواده‌های ما. مشت‌هایشان را گره می‌کردند که «قوی باشید»، بغض‌شان را قایم می‌کردند و لبخند می‌زدند و برای‌مان دست تکان می‌دادند. آن‌طرفِ یکی از کابین‌ها «سرهنگ» ایستاده بود، با قامتی خمیده، با چشم‌هایی که در اشک قاب بود و نمی‌توانست پنهانش کند. و برادر، که دیدم آزاد است. که گفت او و پنج نفر از بچه‌ها را احضار و بازجویی کردند، اما همه آزادند و سلامت... لحظه‌ی عجیبی بود... @ElMazdakAli
133
17
سها مرتضایی، دانشجوی ستاره‌دار، بعد از ۲۲ ماه از زندان اوین آزاد شد. عکس از اینجا .
سها مرتضایی، دانشجوی ستاره‌دار، بعد از ۲۲ ماه از زندان اوین آزاد شد. عکس از اینجا .
150
18
▫️#اصلاح‌طلبان تیر آخر و تمام سرمایه‌ی نوستالژیک خود را برای این فرصت نادر هزینه کردند، در حالی که دوست ندارند باور کنند بخش
▫️#اصلاح‌طلبان تیر آخر و تمام سرمایه‌ی نوستالژیک خود را برای این فرصت نادر هزینه کردند، در حالی که دوست ندارند باور کنند بخش عمده‌ی ایرانیان و به‌ویژه هم‌نسل‌های من بابت سرخوردگی #دوران_خاتمی هرگز آن‌ها را نبخشیده‌ایم. نه! «خاتمی دوم» به کت ما نمی‌رود! @ElMazdakAli
183
19
▫️مردمانی آمدند بی کاردانی، بی کار درست، بهره نجسته از پیشه‌ی نیاکان، بی‌پروا از نام و نژاد خویش، نابرخوردار از پیشه‌ای یا هنری، آزاد از هرگونه اندیشه و کار و بار، آماده برای گواهی دروغ و برای بدنام کردن هرکس و برای نیرنگ و بدکاری. و از همین راه روزگار می‌گذراندند و پیش می‌رفتند و توانگر می‌شدند... 📚 تنسرنامه @ElMazdakAli
167
20
No text...
223