کولی
Open in Telegram
قصّه یه هودی سفید که سفر میره. اینجا میتونیم معاشرت کنیم؛ (پلک بسته) http://t.me/HidenChat_Bot?start=51268195
Show more770
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
770
چند سال اخیر، فاصله بین سفرهام، بیشتر از یک فصل نمیشد. سفر امسال، درست یکسال بعد از سفر قبلیه. امیدوارم سفر برگرده به من.
770
خیلی دوست دارم ببینم، بشنوم، دریافت حسی داشته باشم و در حد خودم فکر کنم و کمی بگم. شاید شکلی از بحران سی سالگی بوده برام، همهی این تقریبا شش ماه، که همراه اون دوست داشتن، حجم زیادی از زندگی رو میبینم روبهروی خودم و فرصت کمی که انگار باقیه. همین نگرانم میکنه که هرچقدر هم بدوم، پایان همیشه پشت سرمه.
نه اینکه از مسیر لذت نبرم. احساس اشتباه دیدن مسیر و هر چی در اون هست، تجربهی مورد نیازها و توهم عدم وجود تازگی و اتفاق نسبت به تکرارهای زندگی، سادهترین و دلخواهترین فعل زندگی، نظارهگری رو هم ازم گرفته.
فکر میکنم تا حد خودم، زندگی کردن و دیدن رو بلدم و خوب میتونم کیف و حظش رو ببرم، ولی یه چی، خودم، مانعش میشیم.
770
و این true mastery شامل حال من نمیشه، نمیدونم با تموم و متوقف شدن ایگوی فردی، چی حاصلم میشه.
770
به شدت ذهنم شلوغ شده یهو امشب و دلیلی پیدا نمیکنم براش هرچی فکر میکنم. بیخواب شدم. سعی کردم و نشد. به وانپیس پناه میبرم.
یه رشتهای که پیدا کردم تو این افکار، این بوده که من به شدت از جدی گرفتن به معنای مثبتِ تقریبا همه چی فراریم و اطرافیانم خلافش رو بهم منعکس میکنن.
شبیه به اینه که دارم از منظره و مسیر لذت میبرم که یهو یکی رد میشه و میگه بدو بدو، عقب نیفت، انگار مسابقه است و این واقعا من رو بیچاره و بیخواب میکنه.
