کولی
Open in Telegram
قصّه یه هودی سفید که سفر میره. اینجا میتونیم معاشرت کنیم؛ (پلک بسته) http://t.me/HidenChat_Bot?start=51268195
Show more770
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
770
Repost from N/a
بامداد پنجشنبه ۲۹ شهریور سال سه است.
بعد از ۳ سال و ۱۷۹ روز حالا رسیدهایم به امروز که جشنیست کمی بزرگتر و نمادین برای رسیدنمان به هم.
نه این جشن و نه نمادی اینچنینی مرا به معنا نزدیک نمیکند و در درونم گویی چیزی مدام در حال پس زدن پیوند این رویداد است؛
و در تلاش برای همراهی و همخوشی با آن.
وحید را دوست دارم؛ چون در پسزدنِ این پیوند با من همرنج است و در همین مسیر هم برای همراهی در تابآوریاش آرام است و مطمئن.
نمیدانم آیا روزی دلتنگ این رنج خواهیمشد یا نه؛ ولی این را میدانم که خاطرهای این همرنجی هم برای ماست و همچنان تمرینی است برای با همبودگی و با همسودگی.
770
دیشب بعد از مدتها با تموم شدن انتخاب رشته و خاطر جمعی اینکه، دیگه پیام و لیستی برای چک کردن نیست، یا اگه هست فورس نیست، خواب خوب و طولانیای داشتم.
770
و تازه دراز کشیدم و ۹ صبح قرار باشگاه داریم با متین. اگه متین نبود، قطعا فردا خواب میموندم و نمیرفتم.
این فضای همراهی، تو هر موضوعی جواب میده. یادمه کارشناسی، میترم و پایانترمها، علی این همراه بود، واسه ارشد امیر. الان هم متین. کارکرد طرفین برای هم تقریبا یکسانه و باعث میشه زورت به خودت برسه.
تو زندگی هم برقراره و یه پارتنر خوب، زور زندگی رو کم میکنه.
770
همچین موردی رو صرفا میتونم با فرستادن کارنامه و لیست انتخاب رشته، یکی از بچههای چندسال پیش، تا حدودی شاید منصرف کنم.
انتخاب اشتباه پزشکی، درست مثل خون میمونه. جلوی چشمها رو میگیره و بعدش نابودیه.
770
و این دانشآموز اصلا به پزشکی علاقه نداره، و اصلا توان ۷ سال تو اون فشار درس خوندن رو!
و اصلا شانس قبولی رو حتی با سهمیه!
من چی باید بگم. 😭
770
و لقمه و ساندویچ پنیر گوجهای که شیما صبح فکر میکنم صبحونه برام درست کرده بود رو الان شام یا حتی سحریطور خوردم و دیگه شب بخیر. :))
770
و در نهایت، از سنندج هم با دختری صحبت میکنم که عاشق هوافضا و فیزیکه. خانوادهای که سده و منی که شروع کردم به پرسیدن جزئیاتی که شاید تو انتخاب کمک کنه بهش.
شبتون بخیر.
770
و این چند روز، کلی اشک دخترها رو دیدم و سکوت و شرم پسرها. واکنشها تو همین سطح و تفکیک ساده، برام پُر از معناست.
و نسبت به شاید ده سال پیش، چقدر خونوادهها همراهتر شدن و هنوزم هستن خونوادههایی که جلوی تجربه و ابراز بچههاشون رو میگیرن.
770
تو این فضا، هیچوقت بابت هیچ گزینهای قطعیت ندادم بهشون. همیشه شدم مکمل نگاه خودشون و اگه رو گزینهای اصرار کردن، سعی کردم با دلیل ردش کنم یا اگه گزینهای رو رد کردن، با اصرار برشگردونم.
کسی که میخواد از مشهد بره به امید انتقالی رو از انتقال ناامید میکنم و کسی که میخواد مشهد بمونه و دانشگاه رو پایینتر بیاره، به دولتی شهرستان و انتقال امیدوار.
در نهایت اما، نگاه رو جامع بهشون برمیگردونم و هر دو از من میشنون که این مثبت و منفیهای هر انتخابته، «در نهایت، تو قراره این انتخاب رو زندگی کنی!»
و تا اینجا، به یاد موندنیترین مراجع، دختر خانمی بود که تو رشته تجربی، رتبهی خوبی نداشت و مامانش به موندن دوباره فکر میکرد. وسط صحبتهایی که نیم ساعت معمولا زمان میبره، فهمیدم فضای ذهنی و علاقهی پنهانش، «مهمانداری هواپیما»ست. آخر جلسهای که با فکر موندن شروع شد، به پیگیری جدیتر زبان و مهمانداری رسیدیم. کارم رو با دیتاهای دیگهای که بهش دادم و ایجاد جرقههایی از علاقه به معماری تکمیل کردم.
یا سال گذشته، دختری که تجربی خوند یکسال با خودم و تمام این یکسال دفتر برنامهریزیش پر شده بود از طراحیهاش و مادری که نمیدید و نمیخواست بشنوه، اولین جلسه انتخاب رشته، با اشک و فریاد دخترش، به خودش اومد و با راهنمایی و اصرار و پیشنهاد من، تغییر رشته به هنر داد و امسال سه رقمی شد.
یا پسری که باز هم به خاطر فضای مسموم ذهنی مادرش، ۴ سال تمام پشت مونده بود و تو این روند ۴ ساله، ۳۰ هزار رو ۱۵ هزار و بعد ۹ هزار و در نهایت به ۵ هزار رسونده بود، که علاقه یا آرزوی در واقع مادر رو ارضا کنه. نتیجه ۵ سال پشت کنکور بودن، رتبهی ۱۱ هزار شد و این پسر، همون اولین جلسهای که من دیده بودمش، تموم شده بود.
و یا برادری که امسال برای انتخاب اومد و یادآور ۳ سال پیش و انتخاب درستی که خواهرش انجام داد، به کمک من شاید.
همهی این نفرات، سختی و غمهاشون، فشار روانی و فضای مسموم سال کنکور، با تمام بدیهاش، برای من پُر از قصه و داستانه. سالی که برای خودم، سختترین این سی سال بود رو، شاید حدود ۴۰۰۰ روزه که به طور مداوم برای ۵۰ نفر تکرار میکنم و در نظر خودم، سفیدی موهام، هر کدوم این بچههان.
