en
Feedback
رنگ خیال

رنگ خیال

Open in Telegram

ارتباط با ادمین : @zarrin1236 قطره ای از ادب و هنر کانالی برای علاقمندان به هنر و ادبیات اینستاگرام : @rang.e.khiyal پذیرش سفارش نقاشی از چهره و منظره و آموزش حضوری و مجازی نقاشی در مقاطع مختلف سنی

Show more
520
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
ما وقتی در روح خود کاوش می‌کنیم به چیزهایی برمی‌خوریم که بهتر می‌بود در همان اعماق روح پنهان بمانند. #آنا_کارنینا #لئو_تولستوی صفحه ۲۰۲

ماحصل بداهه گویی امشب من در گروه ادیبانه با بیت مطلعی از #یوسف_حمزه : "مهربانا با دل ما مهربانی می‌کنی؟ ناز شستت این چنین دل را روانی می‌کنی" کس نشد آگه ز اسرار دل بی تاب ما راز دل گفتن چرا با ما نهانی می‌کنی؟ دیده اما می‌کند اسرار دل را بر ملا  با نگاهت عاقبت آن راجهانی می‌کنی قصه ی ما قصه ی شوریدگی‌ و بیدلی هر دم این دلدادگی را داستانی می‌کنی عشق همچون غنچه‌ای بر شاخسار زندگی مرحبا این غنچه را خوش باغبانی می‌کنی مثل باران و قرارش با بهار بی قرار با دلم در مهربانی هی تبانی می‌کنی با کلام و با نگاه و مهر بی پایان خویش مرغ دل را در دل ما آشیانی می‌کنی در هوایت چون نفسهای بهاری شد دلم باغ بی بار و برم را بوستانی می‌کنی پرتو گرم نگاهت آشنا تر ز آفتاب مهر خود بر ما تمام و آنچنانی می‌کنی آفرین برتو که با عشقی چنین جان مرا پر ز شورو پر ز سودای جوانی می‌کنی #زرین_اسفندیاری

هر آنچه برای شکست بی‌عدالتی نیاز داریم در ذهن لانه دارد. پس از همه مهمتر، شیوه‌ی اندیشیدن ماست ! 📚 #توسعه_جماعت_محور 👤 #مارگارت_لدویت

🎶 «به رغمِ هر آنچه که می‌گوییم یا می‌نویسیم در قلب‌مان چیزهایی باقی می‌مانند که بزرگتر از آن هستند که گفته شوند...!» @rangekhiyaal

کاش فردا دنیا به آخر می‌رسید، آنگاه شتابان سوار آخرین قطار می‌شدم و درِ خانه‌ات را می‌کوبیدم و می‌گفتم: با من بیا، دیگر می‌توانیم بدون ترس و احتیاط به یکدیگر عشق بورزیم، چون فردا دنیا به آخر می‌رسد. @rangekhiyaal

●شیخ حسن جهرمی می‌گوید: در سالی که گذارم به جندی‌شاپور افتاد، سخنی از محمد مهتاب شنیدم که تا گور بر من تازیانه می‌زند. دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ می‌ریسد و ترانه‌ زمزمه می‌کند. گفتم ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم. محمد مهتاب گفت: نخست بگو آیا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانه‌ات تو را از غصه‌های بی‌شمار فارغ کرده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز زیر نم‌نم باران، آواز خوانده‌ای؟ گفتم: نه. گفت: هرگز به آسمان نگریسته‌ای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بی‌خود کرده است که اگر نشسته‌ای برخیزی و اگر ایستاده‌ای بنشینی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش مورچه‌ای، اشک شوق از دیدۀ تو سرازیر کرده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز شده است که بخندی چون دیگری خندان است و بگریی چون دیگری گریان است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف می‌کنی، چشم دوخته‌ای؟ گفتم: نه. گفت: هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شده‌ای؟ گفتم: نه. گفت: هرگز دست بر روی خویش کشیده‌ای و با چشم و گوش و ابروی خویش معاشقت کرده‌ای؟ گفتم: نه. گفت: از من دور شو ای ملعون که سنگ را عاشقی می‌توان آموخت، تو را نه. #زنده‌یاد_رضا_بابایی

ماحصل بداهه‌گویی امشب من در گروه ادیبانه با بیت مطلعی از سلطان سخن #سعدی : «یار گرفته ام بسی چون تو ندیده ام کسی شمع چنین نیامده‌ست از در هیچ مجلسی» پیش ز تو خبر دهد زآمدنت به سوی من عطر تنت که می‌دهد بوی گُلان اطلسی بیا بیا چو ماه نو شبی به شام تار من که شام های تیره را تو آن یگانه مونسی ز یاد من نمی‌روی، نشسته ای به خاطرم بیا که دارد این دلم هوای روی تو بسی چو غنچه وا شود لبم، نگاه خنده‌ها زند گَرَم ز در درآیی و به حال دل همی رسی نشسته ای میان دل نمی روی ز کوی جان جای تو رهزنی چُنین، چگونه گیردم کسی ؟ مرا شفا تو داده ای طبیب هر غم دلم بنای هر عمارت دل مرا، مهندسی چه خوش نشست بر دلم که گفتی‌ام ز بعد تو نمی‌کنم دگر نظر به سوی هییییچ نرگسی تو آشنا ترین غزل ز ابتدای خلقتی نبوده جز خیال تو مرا به جان، پیش و پسی تویی تو بارش غزل به جان هر بداهه ام برای شاعری چو من تو شعر نه، مقدسی ! #زرین_اسفندیاری

شاهکار حسین منزوی خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود پلنگ من دل مغرورم پريدو پنجه به خالي زد كه عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بود من و تو آن دو خطيم آري موازيان به ناچاري كه هر دو باورمان زاغاز به يكدگر نرسيدن بود گل شكفته خداحافظ اگرچه لحظه ديدارت شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من فريبكار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود #حسین_منزوی #رشید_کاکاوند #سروش_صحت

آدمی بودن غم انگیز است، وقتی هوایِ آسمان به سرت بزند و بال نداشته باشی... 👤رسول یونان
آدمی بودن غم انگیز است، وقتی هوایِ آسمان به سرت بزند و بال نداشته باشی... 👤رسول یونان

ای کاش هر انسان درختی بود پاییز می‌مرد  و بهار دوباره زاده می‌شد یا هر انسان رودخانه‌یی بود می‌آمد بدون شور ماندن می رفت بدون دلتنگی #روتخر_کوپلاند @rangekhiyaal #خونه🎼 #سوگند

کاش می‌شد به عقب برگردیم، دقیقا همان‌جا که مامان نشسته‌بود برنج پاک می‌کرد و ما داشتیم لای رختخواب‌ها پشتک وارو می‌زدیم. همان‌جا که سرمان را پایین می‌انداختیم و با یک پیاله می‌رفتیم خانه‌ی همسایه تخم مرغ قرضی می‌گرفتیم. همان‌جا که توی راه رسیدن به مدرسه مسابقه می‌گذاشتیم که هرکس زودتر رسید، بُرده و می‌دویدیم و آخرش هم زمین می‌خوردیم و تا خودِ مدرسه گریه می‌کردیم. همان‌جا که دیر می‌رسیدیم کلاس، در را باز می‌کردیم و همه در سکوتی وهم‌انگیز، نگاهمان می‌کردند، انگشت اشاره‌مان را می‌گرفتیم بالا، می‌رفتیم می‌نشستیم سرجامان که آقا اجازه؛ ساعتمان خراب شده‌بود، خواب ماندیم. همان‌جا که ما سرکلاس بودیم و بچه‌هایی که ورزش داشتند و بیرون بودند، خوشبخت‌ترین انسان‌های روی زمین بودند و شایسته‌ی غبطه خوردن و حسد ورزیدن. همان‌جا که برف می‌بارید و تعطیل می‌شدیم و با بچه‌های محله می‌رفتیم روی برف‌ها سر می‌خوردیم و آدم‌برفی می‌ساختیم. همان‌جا که آخر سال، دفتر خاطرات برای هم پر می‌کردیم که " گل سرخ و سفید و ارغوانی، فراموشم نکن تا می‌توانی"... همان‌جا که نه توقعمان زیاد بود و نه زیاد از ما توقع داشتند، مدرسه‌ای می‌رفتیم و شیطنتی می‌کردیم و هرچه که بود، حالمان خوب بود. همان‌جا که داغ بودیم و نمی‌فهمیدیم... #نرگس_صرافیان_طوفان

کاش می‌شد به عقب برگردیم، دقیقا همان‌جا که مامان نشسته‌بود برنج پاک می‌کرد و ما داشتیم لای رختخواب‌ها پشتک وارو می‌زدیم. همان
کاش می‌شد به عقب برگردیم، دقیقا همان‌جا که مامان نشسته‌بود برنج پاک می‌کرد و ما داشتیم لای رختخواب‌ها پشتک وارو می‌زدیم. همان‌جا که سرمان را پایین می‌انداختیم و با یک پیاله می‌رفتیم خانه‌ی همسایه تخم مرغ قرضی می‌گرفتیم. همان‌جا که توی راه رسیدن به مدرسه مسابقه می‌گذاشتیم که هرکس زودتر رسید، بُرده و می‌دویدیم و آخرش هم زمین می‌خوردیم و تا خودِ مدرسه گریه می‌کردیم. همان‌جا که دیر می‌رسیدیم کلاس، در را باز می‌کردیم و همه در سکوتی وهم‌انگیز، نگاهمان می‌کردند، انگشت اشاره‌مان را می‌گرفتیم بالا، می‌رفتیم می‌نشستیم سرجامان که آقا اجازه؛ ساعتمان خراب شده‌بود، خواب ماندیم. همان‌جا که ما سرکلاس بودیم و بچه‌هایی که ورزش داشتند و بیرون بودند، خوشبخت‌ترین انسان‌های روی زمین بودند و شایسته‌ی غبطه خوردن و حسد ورزیدن. همان‌جا که برف می‌بارید و تعطیل می‌شدیم و با بچه‌های محله می‌رفتیم روی برف‌ها سر می‌خوردیم و آدم‌برفی می‌ساختیم. همان‌جا که آخر سال، دفتر خاطرات برای هم پر می‌کردیم که " گل سرخ و سفید و ارغوانی، فراموشم نکن تا می‌توانی"... همان‌جا که نه توقعمان زیاد بود و نه زیاد از ما توقع داشتند،

کاش می‌شد به عقب برگردیم، دقیقا همان‌جا که مامان نشسته‌بود برنج پاک می‌کرد و ما داشتیم لای رختخواب‌ها پشتک وارو می‌زدیم. همان‌جا که سرمان را پایین می‌انداختیم و با یک پیاله می‌رفتیم خانه‌ی همسایه تخم مرغ قرضی می‌گرفتیم. همان‌جا که توی راه رسیدن به مدرسه مسابقه می‌گذاشتیم که هرکس زودتر رسید، بُرده و می‌دویدیم و آخرش هم زمین می‌خوردیم و تا خودِ مدرسه گریه می‌کردیم. همان‌جا که دیر می‌رسیدیم کلاس، در را باز می‌کردیم و همه در سکوتی وهم‌انگیز، نگاهمان می‌کردند، انگشت اشاره‌مان را می‌گرفتیم بالا، می‌رفتیم می‌نشستیم سرجامان که آقا اجازه؛ ساعتمان خراب شده‌بود، خواب ماندیم. همان‌جا که ما سرکلاس بودیم و بچه‌هایی که ورزش داشتند و بیرون بودند، خوشبخت‌ترین انسان‌های روی زمین بودند و شایسته‌ی غبطه خوردن و حسد ورزیدن. همان‌جا که برف می‌بارید و تعطیل می‌شدیم و با بچه‌های محله می‌رفتیم روی برف‌ها سر می‌خوردیم و آدم‌برفی می‌ساختیم. همان‌جا که آخر سال، دفتر خاطرات برای هم پر می‌کردیم که " گل سرخ و سفید و ارغوانی، فراموشم نکن تا می‌توانی"... همان‌جا که نه توقعمان زیاد بود و نه زیاد از ما توقع داشتند، مدرسه‌ای می‌رفتیم و شیطنتی می‌کردیم و هرچه که بود، حالمان خوب بود. همان‌جا که داغ بودیم و نمی‌فهمیدیم... #نرگس_صرافیان_طوفان

جهان پُر از رنج است، با این حال درختانِ گیلاس شُکوفه می‌دهند...

Repost from N/a
جذاب‌ترین کانال‌های تلگرام 💐هنر شراب زندگیست... @Geraf_art 🌻یه مرد امیدوار @happy_private_life 🍃 کتابخانه صوتی من @ketabegooya_man 🍃 شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!! @book_tips 🍃 کتابخانه صوتی و پی دی اف تاپ بوک @Top_books7 🍃 من و کتاب ا𝐏𝐃𝐅ا @aramesh13577 🍃 یافته‌های مهم روانشناسی @Hrman11 🍃 حضرت مولانا و عاشقانه‌های شمس @baghesabzeshgh 🍃 جامعه‌شناسی زن روز @Zane_Ruz_Channel 🍃 رمانسرای مجازی @Salam_Roman 🍃 کتابخانه کودک و نوجوان @childrenbook 🍃 آرایه‌های ادبی @ARAIEHAYeadabi 🍃 آموزش زبان عربی @amuzesharabi 🍃 نگارش دهم تا دوازدهم @negareshe10 🍃 افزایش اطلاعات عمومی !!! @QUIZ400 🍃 دین و علم @din_va_elm 🍃 مدیتیشن، موسیقی * @meditation14 🍃 پارسے سخن بگوییم و زیبا بنویسیم @FARZANDAN_PARSI 🍃 جامعه‌شناسی اقتصادی و توسعه @Sociology_Development_economic 🍃 مهارتهای زندگی @maharathayezendegimahmudi 🍃 یک فنجان کتاب گرم @ketabkhaneadabi1398 🍃 دنیای پادکست @OneThousandandOnePodcast 🍃 قرابت و ضرب‌المثل @gerabatmanaii 🍃 علوم و فنون ادبی @aroozgafyie 🍃 آموزش حرفه‌ای آشپزی @telefoodgram 🍃 ترانه‌های زیرخاکی (اهل دل‌ها) @nuostalzhi 🍃 قلمرو زبانی @zabanfarsiva 🍃 کافه موزیک @moosigi98 🍃 یک میلیون کتاب 𝐏 𝐃 𝐅 @DONYABOOKPDF 🍃 یادگیری لغات با اخبار انگلیسی @english_ielts_garden 🍃 دوره رایگان برنامه‌ریزی ضمیر ناخودآگاه @behtarinammann 🍃 مدرسه نویسندگی‌《آناهل》 @anahelanjoman 🍃 رازی نهفته [فلسفی] @razhoft 🍃 مجله هنری @tasavirhonarie 🍃 جعلیات ادبی @jaliateadabi 🍃 آفرینش؛ جستجو در ادبیات و فلسفه @afarineshdastan 🍃 آموزش دکوراسیون منزل🏡 @ZibaManzel 🍃 کهن سرا @Faghatghadimiha 🍃 آموزش تخصصی کامپیوتر و موبایل (فرا-رایانه) @Fararaiane 🍃 دل‌شدگان @Ashoftehalan 🍃 سخنوران، سخنان نایاب مفاخر فرهنگ و هنر @SokhanoSokhanvaran 🍃 ترنم احساس @EHSAS_TRANNOM 🍃 دریچه‌ای به سمت نور @Daricheheebenour 🍃 باغ بهشت و سایه طوبی @Bagebeheshtosaiietooba 🍃 خوشگلترین عکسهای پروفایل و دلنوشته‌ها @negahshear 🍃 رنگ خیال؛ جرعه‌ای از هنر و ادبیات @rangekhiyaal 🍃 اشعار و کتاب‌های ممنوعه!!! @tidaa 🍃 یک فنجان آرامش" اطلاعات روز @yefenjanaramsh 🍃 کتاب گویای ژیگ @zhig_story 🍃 آثار خسروی آواز استاد شجریان @stad_shajariyan 🍃 جامعه مدنی(فلسفه. تاریخ. اجتماع) @civilizers 🍃 گالری تصاویر و مطالب ناب ادبی @GaleryeTasavireAdabi 🍃 روانشـنـاسِ خودت بـاش ‌@sh351b 🍃 بلبلی برگ گلی @Bolbolibargegoli1397 🍃 طبیب و درمانگری @samsadeghitebeslami 🍃 دنیای کتاب‌های صوتی ناب « @Audio_Books_24 » 🍃 الفبای توسعه در گرو مطالعه و خرد @Alefbaietousee 🍃 صفر تا صد نویسندگی @ghazaleghaffarzadeh 🍃 زیباترین اشعار » @aftabmahtabi 🍃 آموزش مدیتیشن‌ یوگا @Supernatural666999 🍃 چراغداران، صداهای نایاب فرهنگ و ادب و هنر @chraghdaran 🍃 مدیتیشن" تعادل و تقویت انرژی چاکراها @tabnahayteshgh 🍃 آموزش زبان با سریال @Englishwithmima 🍃 دوره فن ترجمه زبان انگلیسی و متون مطبوعاتی @policyinact 🍃 دل واژہ‌هاے تنهایی @gandomzaran 🍃 کتابهای صوتی آرامش با داستان @arameshbadastan 🍃 طب سینوی، درمان‌های خانگی @teb_sinawi 🍃 نگارگری؛ هنر و ادبیات @tabrizschoolofpersianpainting 🍃 فلسفه سیاسی @Taraneh_t6 🍃 کتب صوتی نایاب / زندگینامۀ مشاهیر و... @feqdanedel 🍃 کتابخانه رایگان @sheykhHares7175666 🍃 کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی @danyalshafa 🍃 زیباترین متن‌های جهان @BeautyText1 🍃 اصولِ نویسندگی @ErnestMillerHemingway 🍃 رازها و نمادها و آموزه‌های شاهنامه @ShahnamehToosi 🍃 برترین اجراهای (( پیانوی کلاسیک )) و ... @pianoland123 🍃 پاتوق نویسندگان برتر دنیا @nevisandbdonya 🍃 مردان جذب این زنان می شوند (جذابیت) @moshavereh_shoma 🍃 کافه کتاب صوتی @CafeBookAudio 🍃 تدریس مکاتب فلسفی و روانی @anbar100 🍃 دنیای جذاب کتاب‌ها @SaCafeketab 🍃 آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده @ECONVIEWS 🍃 آموزش استانبولی با فیلم @kolay_turkcee 🌻در حقوق بشر حرفه‌ای شوید @ngoodvv 💐معرفی و خلاصه کتاب @booklove_blog 🧿🎋هماهنگی برای تبادل @mrgp_1

#کیهان_کلهر #بنان #خاتون🎼 @rangekhiyaal

#داستان_کوتاه من جامدادی‌ را گذاشتم روی بخاری نفتی! فکرش را بکنید، تا این حد بی‌شعور بودم... بعد آمد جامدادی را ورداشت و دید نصفش نیست. من هدفم این نبود که نصفِ جامدادی ذوب شود. هدفم این بود که جامدادی را یک جا قایم کنم که کمی اذیت بشود... ولی هنوز خودم را نمی‌بخشم. دخترعمه به خانه آمد و صحنه را دید و زار زار زد زیر گریه ... گفت عاشقِ این جامدادی بوده‌ است. جامدادیِ رویاهایش بوده‌است و منِ خر آن را ذوب کردم... ولی خب فقط تقصیرِ من نبود. تقصیرِ خواهر و پسرعمه بود. آن‌ها با دخترعمه خوب نبودند. وقتی که دخترعمه و عمه‌ها رفتند عید دیدنی ما در باغ ماندیم و پسرعمه گفت بیاییم دخترعمه را اذیت کنیم. آن‌ها می‌خواستند دفترچه خاطراتش را یواشکی وردارند و بخوانند و بعد قایمش کنند ... یک‌بار دلیلِ این بد بودن‌شان را پرسیدم. گفتم چرا او را دوست ندارید؟ گفتند چون خیلی احساساتی‌ست.... اتفاقاً همان سال‌ها تلویزیون هم اوشین نشان می‌داد. یک قسمتِ سریال اوشین با ناراحتی رفت داخلِ یک اتاقِ دیگر و شروع کرد به گریه کردن. بعد چند خانمِ بد اخلاق که دقیق یادم نیست چه نسبتی با اوشین داشتند با نفرت گفتند:"اون خیلی احساساتیه..." یکی از عمه‌هایم خیلی زود فوت کرد. چند سال بعد مادربزرگم فوت کرد. یک فیلمِ سیزده بدر داشتیم که در آن هر دوی‌شان بودند... هر بار که آن فیلم را می‌گذاشتم پدر زار زار گریه می‌کرد و مادر می‌گفت فیلم را عوض کنیم. آن جا بود که فهمیدم پدر هم احساساتی‌ست... اما پدر نفرت انگیز نبود. به شدت دوست داشتنی بود و هست و خواهد بود... مادرم تعریف می‌کند یک بار با پدر به سینما رفتند تا فیلمِ گل‌های داوودی را ببینند. پدرم به قدری گریه کرد که صندلی بغلی‌ها به او دستمال می‌دادند و دلداری‌اش می‌دادند...فکر کنم خود بیژن امکانیان هم شرمنده شده بود... یک‌بار خواهرم بچه بود. صبح بیدار شد و دید چشمانش باز نمی‌شود. چشمانش قِی کرده بودند. پدرم با چای و پنبه رفته بود بالاسرش و همینطور که اشک می‌ریخت چشمانِ خواهر را می‌شست... اما خب دروغ‌ چرا؟ بعدتر که بزرگ‌تر شدیم. از میزانِ احساساتی بودنِ پدرمان خنده‌مان می‌گرفت. چون با قهرمان شدن رضازاده بغض می‌کرد.با گلِ علی دایی بغض می‌کرد. با فیلم هم که بماند...حتی خاطرم هست یک‌بار دزد به خانه‌ی همسایه‌مان آمد. بعد خانم همسایه شروع کرد به جیغ و داد. دزد فرار کرد. پدرم به کوچه آمد و دوید دنبالِ دزد. ولی وسطِ راه بغض‌اش گرفت و برگشت...دلش به حال دزد سوخت... امروز عصر رفته بودیم خرید. ناگهان در یک فروشگاه ادکلنی را پیدا کردم که وقتی که بچه بودم پدرم آن را به تن می‌زد. من همیشه دوست داشتم مالِ من باشد و همیشه آن را یواشکی می‌زدم. امروز وقتی که بعد از سال‌ها بوییدمش ناخودآگاه بغض کردم. بعد ادکلن را خریدم. وقتی که آن را به خودم زدم بغض کردم و از آن لحظه تا الان هر بار بویش در سرم می‌پیچد بغضم می‌گیرد... برایم سوال شد که کلاً چرا انقدر گریه می‌کنم و بغضم می‌گیرد؟ چرا تا این حد اشکم دمِ مشکم است؟ با شنیدنِ خبرِ خوب بغض می‌کنم. با خواندن اشعار حافظ بغض می‌کنم. با کوچک‌ترین دل‌تنگی‌ای بغض می‌کنم. با صدای مادرم بغض می‌کنم. با بوی پدرم بغض می‌کنم. با خنده‌ی خواهرم بغض می‌کنم. با دیدنِ آرامشِ یار بغض می‌کنم. با هر آغوش و حرفِ عاشقانه‌ی بغض می‌کنم. با دوباره دیدنِ گلِ خداداد بغض می‌کنم. با دیدنِ بچه‌ای که در فروشگاه گریه می‌کند بغض می‌کنم... یک‌هو به خودم گفتم:"ای دلِ غافل... تو همون آدم احساساتیه شدی...". حال اگر می‌خواهید جامدادی‌ام را بسوزانید بسوزانید. اگر می‌خواهید بی اجازه سر وقتِ دفترچه خاطراتم بروید بروید. اگر می‌خواهید به بغض‌هایم بخندید بخندید. فقط بگذارید وقتی که بغضم می‌گیرد گریه کنم. چون آدم‌های معمولی را گذرِ زمان پیر می‌کند و آدم‌های احساساتی را قورت دادنِ بغض‌های‌شان... #کيومرث_مرزبان

بايد به درون زخم هايتان بخزيد و با ترس هايتان رو به رو شويد بعد از خونريزى، فرآيند شفا آغاز مى شود. •کارل گوستاو یونگ

به سمت هنر بروید. نه لزوما به عنوان شغل و با هدف پول درآوردن. انواع هنرها راهی بسیار انسانی هستند برای تحمل پذیر کردن زندگی. به سمت هنر بروید فارغ از اینکه چقدر در آن خوب یا بد هستید. کورت ونه‌گات

قصه‌ی آشنای اتاقِ تراپی … 🎬سکانسی از سریال افعی تهران