en
Feedback
آبانـــــــــ 🍃

آبانـــــــــ 🍃

Open in Telegram
3 042
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-1930 days
Posts Archive
https://t.me/VahidOnline/78263 «غیرِ گریه مگه کاری میشه کرد..؟ کاری از ما نمیاد زاری بکن...»

قبل از خیلی چیزارو یادم نمیاد. گاهی میرم نوشته های قدیمیمو میخونم و یادم نمیاد چرا خوشحال بودم. چرا انگیزه داشتم. چرا انرژی داشتم. چرا تصمیمای بلندمدت میگرفتم. این روزا گریه کردن شبیه جزئی از جریان روزمره شده برام. همینجور کار کردنی، ورزش کردنی، آشپزی کردنی، فیلم دیدنی، برای خودش میاد و میر

بچه ها جانم کسی هست اینجا سفارش نقاشی چهره با آبرنگ قبول کنه؟

عشق دوطرفه منتهای زیبایی این جهانه و از دست دادنش، پایان جهان.

🚨 مدرسه حضوری شده… آماده‌ایم؟! سال قبل ریاضی رو کامل و درست یاد نگرفتی؟ هنوز بعضی فصل‌ها برات گنگه؟ 🤯 مسئله حل می‌کنی ولی مطمئن نیستی درست حلش کردی؟ یا بعضی مباحث رو فقط برای امتحان خوندی و بعدش یادت رفت؟ ❌ نذار این ضعف‌ها وارد سال تحصیلی جدید بشن! 🔥 دوره فشرده مرور ریاضی 🔥 ویژه دانش‌آموزان پایه چهارم، پنجم و ششم 📚 قراره در فقط ۱۰ روز، کل مباحث مهم ریاضی سال گذشته رو با هم مرور کنیم! 🎥 ۱۰ روز | ۱۰ ویدیوی کوتاه و کاربردی ✏️ مرور نکات مهم 🧠 تثبیت مطالب 🎯 تمرکز روی مباحث پایه‌ای و ضروری 💬 پشتیبانی آنلاین و رفع اشکال در طول دوره بدون کلاس‌های طولانی و خسته‌کننده! هر روز یک ویدیوی کوتاه، اما مفید و هدفمند؛ طوری که دانش‌آموز هم مرور کنه، هم خسته نشه. 🌱 ✨ هدف فقط مرور کردن نیست؛ می‌خوایم دانش‌آموز با شروع مدرسه با اعتمادبه‌نفس بیشتری سراغ ریاضی بره.قبل از شروع جدی مدرسه، فرصت جبران رو از دست نده! 📌 پایه چهارم 📌 پایه پنجم 📌 پایه ششم 🎁 ۱۰ روز همراهی + آموزش + تمرین + پشتیبانی 📩 برای ثبت‌نام و دریافت جزئیات، پیام بده. ریاضیِ سال قبل رو همین الان جمع‌بندی کن؛ تا سال جدید رو محکم‌تر شروع کنی! 💪📚 https://t.me/tadris_hamrah

اعلامیه ی کوکی هم توو واتس اپ فرستادن. زنگ زدن عباس که دیر به دیر به واتس اپش سر میزنه، بره ببینه.

اینجوری شد که دقایقی پیش عموی مدیرعامل طبق برنامه صرف چای بعد از ناهار اومد دفتر. پرسیدن ازشون چه خبر؟ گفتن خبر اینکه، سگ رسول مرده! یه جوری سطح دغدغه مون آشکارا متفاوته که متاسفانه من و همکار داریم به خبر مرگ سگ رسول میخندیم. رسول هرجا هستی معذرت میخوام.

چون میخواستم راجع به سگ رسول صحبت کنم، مجبور شدم هرچی از قبل توو درفت بودو بفرستم.

یه ویدئوی رندوم توو یوتوبم اومد که خانومه داشت میگفت توو ترکیه اکه خونواده دخترا اجازه ندن دختره با دوس پسرش ازدواج کنه و دختره با پسره فرار کنه، خونواده پسره کاملا اوکی‌ن براش عروسی هم میگیرن و‌ خونواده دختره رو هم دعوت میکنن اگه خواستن بیان. بعد کامنتا رو وا کردم که طبق انتظارم یکی باشه بگه من بیست ساله ترکیه‌ام همچین چیزی نیست چرت و پرت نگو. که نه تنها این نه بود یک در میون اینجوری بود که ما ترک ارومیه‌ایم ما هم همینجور. ما ترک تبریزیم ماهم همینجور. یکی گفت ما برا زن‌داداشم کلی هم طلا گرفتیم افتخارم میکردن خانواده. ببینید اصل موضوع اصا به من ربطی نداره ولی ایران خیلییی بزرگه بچه‌ها:)) ینی تو کل عمرت هرچقدر از فرهنگای مختلف بدونی باز اتفاقی یه چیزی میفهمی پرات میریزه.

مدیرعامل ما جوونه؛ درگیر با بازار و سیستم بانکی و قیمتاست؛ تمام مدت اخبارای مختلف و تحلیلگرای مختلفو دنبال میکنه و بعد در نهایت انقدررر تحلیلاش سطحیه که باورم نمیشه. بعد اصلا نگرانم میکنه مدل دیدگاهش به مسائل که چند درصد این شکلی نگاه میکنن؟! یه روز امیدوارِ با اولین موشک همه چی تمومه‌س؛ یه روز ناامیدِ اینا دیگه تا تهش هستن و پرچم به پرچم در خیابان به هم میپیوندنددد.. نکنه اشتبا میکنم و پروپاگاندای جمهوری اسلامی واقعا تاثیرگذاره؟

اصا بمب اتم بساز. یه تهدیده دیگه. دور هم میشیم و میکنیم.

ما یک سری روان بودیم که دستکاریامونو شدیم‌. بازیامونو خوردیم. فرسودگیامونو تا استهلاکِ بیست‌ساله رفتیم. آنچه ازش مونده رو نه میتونی روش سرمایه‌گذاری کنی، نه بازسازی‌ش کنی، نه سر و شکلشو قشنگ کنی، نه حتی نوستالژی‌طور بذاری به عرصه عموم. یعنی میگم این پولا رو‌ خرج برنامه‌های آزادی بیان و اینفلوئنسر و بابک زنجانی و فلان نکن. رها کن. موشک بساز.

حکومت توو اون مرحله‌س که غذا شور شده، هی آب میریزی هی چیز میز بیخود اضافه‌ش میکنی بلکه حجمش زیاد شه شوری‌ش به چشم نیاد. به این جمعیت ناراضی داخل، جمعیت راضی خارج اضافه میکنه نسبتو بیاره پایین. ولی ببین. دیره. این مال اونووقع‌س که یادت رفته نمک زدی یا نه و میری میای دوباره نمک میزنی؛ تو انقدر رفتی و اومدی و رو زخمامون نمک زدی که دیگه الان وضعیت شبیه وقتیه در نمک‌پاش درمیره و کلش میریزه توو غذا. دیگه نکن. بذار این لعابش بمونه حداقل.

اشاره‌م به پنجره برای اینه که هرلحظه داره هوا روشن‌تر میشه و واقعا توو روشنایی خوابیدن نه. ینی میخوام فک نکنید ما به زندگی انقدر نخ و ریسمونمون کم باشه خدایی نکرده. ما یه سنجاق عزیز و گرانبها داریم به زندگی، که شبیه قفلِ طلای یه زنجیرِ بدلی، کل اون گردنبندو برات با ارزش میکنه :)

زندگی ماست داره نازنین. تا وقتی ماست هست، چرا پنجره؟

الانم برا خودم یه کاسه ماست ریختم چون لبنیات ایز مای پاور و اومدم توو تخت تا به ادامه‌ی بیدار موندگی ادامه بدم. توصیه‌ای که در این صبحاهنگام میتونم بهتون بکنم هم، ماست ناریِ کاله‌ست اگر که ماست‌فنید. دلربا. دلربا.

من واقعا به آدم‌هایی که وقتی حالشون بده راه‌حلشون خوابیدنه حسادت میکنم. و این ازین جمله‌های اداییِ من متفاوتم نیستا، واقعا از ته قلبم حسادت میکنم. چون من وقتی حالم بده به قدری بیدار میمونم که مرز بین هویت واقعی و حضور گرافیکیم توو بازی کامپیوتریِ یه خالق بی‌حوصله از بین میره. و اینو تا وقتی که تصویر برای مخاطب بپره و یه جایی شک کنه نکنه اینا واقعی نیستن و فقط تصاویر ساختگی‌ان ادامه میدم تا چشمام از فشار باز نموندن بسته شه. چون اگه لحظه‌ای گوشیو بذارم کنار فشارِ اورتینک چنان حمله‌ای به مغز و روح و روانم میکنه که اینجوری‌ام اوه پنجره، پنجره! چه راه‌حل خوبی! و تمام عمرم همین بوده نه الان که گوشی هست. قبلش تا صبح وبلاگ میخوندم. قبلترش کل فیلمای ایرانی موجود در همه‌ی سی‌دی فروشیای سطح شهرو از نمره‌ی ۰/۵ به بالا که حتی مامان کارگردان نمیدیدو میدیدم و قبلترش تا صبح رمان عاشقانه‌ی سخییف میخوندم و قبلتررش رمان عاشقانه‌ی سخیف مینوشتم و قبلترش میرسیم به جایی که از شب و تاریکی میترسیدم و این ترس انقدر زیاد بود که به هیچی جز هیولایی که شبا میخواد بیاد چاقو توو قلب من فرو کنه فکر نکنم. واقعا حتی شرح زندگی هم خسته‌کننده‌ست عزیزانم. بعد تازه این شرح زندگی همون شرح زندگیه که نویسنده ها ۱۰۰۰صفحه ۱۰۰۰صفحه ازش کتاب مینوشتن و الان تنها شرحی که در دایره اصوات نامفهوم مغز من موجوده به این شکله که: زنِ چه دگی ای بابا.

من واقعا به آدم‌هایی که وقتی حالشون بده راه‌حلشون خوابیدنه حسادت میکنم. و این ازین جمله‌های اداییِ من متفاوتم نیستا، واقعا از ته قلبم حسادت میکنم. چون من وقتی حالم بده به قدری بیدار میمونم که مرز بین هویت واقعی و حضور گرافیکیم توو بازی کامپیوتریِ یه خالق بی‌حوصله از بین میره. و اینو تا وقتی که تصویر برای مخاطب بپره و یه جایی شک کنه نکنه اینا واقعی نیستن و فقط تصاویر ساختگی‌ان ادامه میدم تا چشمام از فشار باز نموندن بسته شه. چون اگه لحظه‌ای گوشیو بذارم کنار فشارِ اورتینک چنان حمله‌ای به مغز و روح و روانم میکنه که اینجوری‌ام اوه پنجره، پنجره! چه راه‌حل خوبی! و تمام عمرم همین بوده نه الان که گوشی هست. قبلش تا صبح وبلاگ میخوندم. قبلترش کل فیلمای ایرانی موجود در همه‌ی سی‌دی فروشیای سطح شهرو از نمره‌ی ۰/۵ به بالا که حتی مامان کارگردان نمیدیدو میدیدم و قبلترش تا صبح رمان عاشقانه‌ی سخییف میخوندم و قبلتررش رمان عاشقانه‌ی سخیف مینوشتم و قبلترش میرسیم به جایی که از شب و تاریکی میترسیدم و این ترس انقدر زیاد بود که به هیچی جز هیولایی که شبا میخواد بیاد چاقو توو قلب من فرو کنه فکر نکنم. واقعا حتی شرح زندگی هم خسته‌کننده‌ست عزیزانم. بعد تازه این شرح زندگی همون شرح زندگیه که نویسنده ها ۱۰۰۰صفحه ۱۰۰۰صفحه ازش کتاب مینوشتن و الان تنها شرحی که در دایره اصوات نامفهوم مغز من موجوده به این شکله که: زنِ چه دگی ای بابا.

خیلی سخته جهانتون، به خودتون قسم.