آبانـــــــــ 🍃
Open in Telegram
As a feminist. ناشناس: https://t.me/HarfBeManBOT?start=NTc3Njk2MDU
Show more3 042
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-1930 days
Posts Archive
3 042
قبل از خیلی چیزارو یادم نمیاد. گاهی میرم نوشته های قدیمیمو میخونم و یادم نمیاد چرا خوشحال بودم. چرا انگیزه داشتم. چرا انرژی داشتم. چرا تصمیمای بلندمدت میگرفتم. این روزا گریه کردن شبیه جزئی از جریان روزمره شده برام. همینجور کار کردنی، ورزش کردنی، آشپزی کردنی، فیلم دیدنی، برای خودش میاد و میر
3 042
Repost from تدریس ریاضی ابتدایی
🚨 مدرسه حضوری شده… آمادهایم؟!
سال قبل ریاضی رو کامل و درست یاد نگرفتی؟
هنوز بعضی فصلها برات گنگه؟ 🤯
مسئله حل میکنی ولی مطمئن نیستی درست حلش کردی؟
یا بعضی مباحث رو فقط برای امتحان خوندی و بعدش یادت رفت؟
❌ نذار این ضعفها وارد سال تحصیلی جدید بشن!
🔥 دوره فشرده مرور ریاضی 🔥
ویژه دانشآموزان پایه چهارم، پنجم و ششم
📚 قراره در فقط ۱۰ روز، کل مباحث مهم ریاضی سال گذشته رو با هم مرور کنیم!
🎥 ۱۰ روز | ۱۰ ویدیوی کوتاه و کاربردی
✏️ مرور نکات مهم
🧠 تثبیت مطالب
🎯 تمرکز روی مباحث پایهای و ضروری
💬 پشتیبانی آنلاین و رفع اشکال در طول دوره
بدون کلاسهای طولانی و خستهکننده!
هر روز یک ویدیوی کوتاه، اما مفید و هدفمند؛
طوری که دانشآموز هم مرور کنه، هم خسته نشه. 🌱
✨ هدف فقط مرور کردن نیست؛
میخوایم دانشآموز با شروع مدرسه با اعتمادبهنفس بیشتری سراغ ریاضی بره.
⏰ قبل از شروع جدی مدرسه، فرصت جبران رو از دست نده!
📌 پایه چهارم
📌 پایه پنجم
📌 پایه ششم
🎁 ۱۰ روز همراهی + آموزش + تمرین + پشتیبانی
📩 برای ثبتنام و دریافت جزئیات، پیام بده.
ریاضیِ سال قبل رو همین الان جمعبندی کن؛
تا سال جدید رو محکمتر شروع کنی! 💪📚
https://t.me/tadris_hamrah
3 042
اعلامیه ی کوکی هم توو واتس اپ فرستادن. زنگ زدن عباس که دیر به دیر به واتس اپش سر میزنه، بره ببینه.
3 042
اینجوری شد که دقایقی پیش عموی مدیرعامل طبق برنامه صرف چای بعد از ناهار اومد دفتر. پرسیدن ازشون چه خبر؟ گفتن خبر اینکه، سگ رسول مرده!
یه جوری سطح دغدغه مون آشکارا متفاوته که متاسفانه من و همکار داریم به خبر مرگ سگ رسول میخندیم. رسول هرجا هستی معذرت میخوام.
3 042
چون میخواستم راجع به سگ رسول صحبت کنم، مجبور شدم هرچی از قبل توو درفت بودو بفرستم.
3 042
یه ویدئوی رندوم توو یوتوبم اومد که خانومه داشت میگفت توو ترکیه اکه خونواده دخترا اجازه ندن دختره با دوس پسرش ازدواج کنه و دختره با پسره فرار کنه، خونواده پسره کاملا اوکین براش عروسی هم میگیرن و خونواده دختره رو هم دعوت میکنن اگه خواستن بیان. بعد کامنتا رو وا کردم که طبق انتظارم یکی باشه بگه من بیست ساله ترکیهام همچین چیزی نیست چرت و پرت نگو. که نه تنها این نه بود یک در میون اینجوری بود که ما ترک ارومیهایم ما هم همینجور. ما ترک تبریزیم ماهم همینجور. یکی گفت ما برا زنداداشم کلی هم طلا گرفتیم افتخارم میکردن خانواده.
ببینید اصل موضوع اصا به من ربطی نداره ولی ایران خیلییی بزرگه بچهها:)) ینی تو کل عمرت هرچقدر از فرهنگای مختلف بدونی باز اتفاقی یه چیزی میفهمی پرات میریزه.
3 042
مدیرعامل ما جوونه؛ درگیر با بازار و سیستم بانکی و قیمتاست؛ تمام مدت اخبارای مختلف و تحلیلگرای مختلفو دنبال میکنه و بعد در نهایت انقدررر تحلیلاش سطحیه که باورم نمیشه. بعد اصلا نگرانم میکنه مدل دیدگاهش به مسائل که چند درصد این شکلی نگاه میکنن؟! یه روز امیدوارِ با اولین موشک همه چی تمومهس؛ یه روز ناامیدِ اینا دیگه تا تهش هستن و پرچم به پرچم در خیابان به هم میپیوندنددد.. نکنه اشتبا میکنم و پروپاگاندای جمهوری اسلامی واقعا تاثیرگذاره؟
3 042
ما یک سری روان بودیم که دستکاریامونو شدیم. بازیامونو خوردیم. فرسودگیامونو تا استهلاکِ بیستساله رفتیم. آنچه ازش مونده رو نه میتونی روش سرمایهگذاری کنی، نه بازسازیش کنی، نه سر و شکلشو قشنگ کنی، نه حتی نوستالژیطور بذاری به عرصه عموم. یعنی میگم این پولا رو خرج برنامههای آزادی بیان و اینفلوئنسر و بابک زنجانی و فلان نکن. رها کن. موشک بساز.
3 042
حکومت توو اون مرحلهس که غذا شور شده، هی آب میریزی هی چیز میز بیخود اضافهش میکنی بلکه حجمش زیاد شه شوریش به چشم نیاد.
به این جمعیت ناراضی داخل، جمعیت راضی خارج اضافه میکنه نسبتو بیاره پایین.
ولی ببین. دیره. این مال اونووقعس که یادت رفته نمک زدی یا نه و میری میای دوباره نمک میزنی؛ تو انقدر رفتی و اومدی و رو زخمامون نمک زدی که دیگه الان وضعیت شبیه وقتیه در نمکپاش درمیره و کلش میریزه توو غذا. دیگه نکن. بذار این لعابش بمونه حداقل.
3 042
اشارهم به پنجره برای اینه که هرلحظه داره هوا روشنتر میشه و واقعا توو روشنایی خوابیدن نه. ینی میخوام فک نکنید ما به زندگی انقدر نخ و ریسمونمون کم باشه خدایی نکرده. ما یه سنجاق عزیز و گرانبها داریم به زندگی، که شبیه قفلِ طلای یه زنجیرِ بدلی، کل اون گردنبندو برات با ارزش میکنه :)
3 042
الانم برا خودم یه کاسه ماست ریختم چون لبنیات ایز مای پاور و اومدم توو تخت تا به ادامهی بیدار موندگی ادامه بدم. توصیهای که در این صبحاهنگام میتونم بهتون بکنم هم، ماست ناریِ کالهست اگر که ماستفنید. دلربا. دلربا.
3 042
من واقعا به آدمهایی که وقتی حالشون بده راهحلشون خوابیدنه حسادت میکنم. و این ازین جملههای اداییِ من متفاوتم نیستا، واقعا از ته قلبم حسادت میکنم. چون من وقتی حالم بده به قدری بیدار میمونم که مرز بین هویت واقعی و حضور گرافیکیم توو بازی کامپیوتریِ یه خالق بیحوصله از بین میره. و اینو تا وقتی که تصویر برای مخاطب بپره و یه جایی شک کنه نکنه اینا واقعی نیستن و فقط تصاویر ساختگیان ادامه میدم تا چشمام از فشار باز نموندن بسته شه. چون اگه لحظهای گوشیو بذارم کنار فشارِ اورتینک چنان حملهای به مغز و روح و روانم میکنه که اینجوریام اوه پنجره، پنجره! چه راهحل خوبی!
و تمام عمرم همین بوده نه الان که گوشی هست. قبلش تا صبح وبلاگ میخوندم. قبلترش کل فیلمای ایرانی موجود در همهی سیدی فروشیای سطح شهرو از نمرهی ۰/۵ به بالا که حتی مامان کارگردان نمیدیدو میدیدم و قبلترش تا صبح رمان عاشقانهی سخییف میخوندم و قبلتررش رمان عاشقانهی سخیف مینوشتم و قبلترش میرسیم به جایی که از شب و تاریکی میترسیدم و این ترس انقدر زیاد بود که به هیچی جز هیولایی که شبا میخواد بیاد چاقو توو قلب من فرو کنه فکر نکنم.
واقعا حتی شرح زندگی هم خستهکنندهست عزیزانم.
بعد تازه این شرح زندگی همون شرح زندگیه که نویسنده ها ۱۰۰۰صفحه ۱۰۰۰صفحه ازش کتاب مینوشتن و الان تنها شرحی که در دایره اصوات نامفهوم مغز من موجوده به این شکله که:
زنِ چه دگی ای بابا.
3 042
من واقعا به آدمهایی که وقتی حالشون بده راهحلشون خوابیدنه حسادت میکنم. و این ازین جملههای اداییِ من متفاوتم نیستا، واقعا از ته قلبم حسادت میکنم. چون من وقتی حالم بده به قدری بیدار میمونم که مرز بین هویت واقعی و حضور گرافیکیم توو بازی کامپیوتریِ یه خالق بیحوصله از بین میره. و اینو تا وقتی که تصویر برای مخاطب بپره و یه جایی شک کنه نکنه اینا واقعی نیستن و فقط تصاویر ساختگیان ادامه میدم تا چشمام از فشار باز نموندن بسته شه. چون اگه لحظهای گوشیو بذارم کنار فشارِ اورتینک چنان حملهای به مغز و روح و روانم میکنه که اینجوریام اوه پنجره، پنجره! چه راهحل خوبی!
و تمام عمرم همین بوده نه الان که گوشی هست. قبلش تا صبح وبلاگ میخوندم. قبلترش کل فیلمای ایرانی موجود در همهی سیدی فروشیای سطح شهرو از نمرهی ۰/۵ به بالا که حتی مامان کارگردان نمیدیدو میدیدم و قبلترش تا صبح رمان عاشقانهی سخییف میخوندم و قبلتررش رمان عاشقانهی سخیف مینوشتم و قبلترش میرسیم به جایی که از شب و تاریکی میترسیدم و این ترس انقدر زیاد بود که به هیچی جز هیولایی که شبا میخواد بیاد چاقو توو قلب من فرو کنه فکر نکنم.
واقعا حتی شرح زندگی هم خستهکنندهست عزیزانم.
بعد تازه این شرح زندگی همون شرح زندگیه که نویسنده ها ۱۰۰۰صفحه ۱۰۰۰صفحه ازش کتاب مینوشتن و الان تنها شرحی که در دایره اصوات نامفهوم مغز من موجوده به این شکله که: زنِ چه دگی ای بابا.
