✨aadzzy’s channel✨
Open in Telegram
948
Subscribers
+224 hours
-17 days
-1030 days
Posts Archive
من خیلی این متن رو دوس دارم
خیلی زیاد:
بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو را به عرياني خويش بگشايد.
هر چند آنجا جز رنج و پريشاني نباشد.
اما کوري را به خاطر آرامش تحمل نکن
سفرت بخیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها ، به باران
برسان سلام ما را
#مادربزرگ 🕊️✨
تو کتاب "نباید میماندیم" معین دهاز
یه جا خیلی درست میگه :
«در زندگیم سختیهایی را تحمل کردم که پیش از واقعه گمان نداشتم بتوانم؛ حتى بعدها باور نکردم که در آن ماجرا تاب آوردم؛ انسان خودش را
نمیشناسد، خصوصا قدرتهایش را ..»
@aadzzy
فکر میکنی ضعیفی ؟
تو با سخت ترین لحظات زندگیت بدون اینکه حتی به پدر و مادر یا نزدیک ترین کَسِت چیزی بگی رو به رو شدی…
تو سکوت می کنی
فریاد زمانم را نمی شنوی
یک روز من سکوت خواهم کرد
و تو آن روز برای اولین بار
مفهوم "دیر شدن" را خواهی فهمید...
از: زنده یاد حسین پناهی
سختترین و خوشبختترین چیزها این است که کسی در رنجهایش، در رنجهای ناخواستهاش، عاشق این زندگی باشد!
-جنگ و صلح، لئو تولستوی
@aadzzy 🌱✨
به قول استاد یزدانی خرم:
چهگونه بنویسم و پیش روم که مداوم از «خون» جوانان وطن لاله میدمد و اصلن لالهزار شده این کرانه. منتها لالهی خونخورده.
🕊️✨ @aadzzy
چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟
که غمگین باغ بی آواز ما را باز
در این محرومی و عریانی پاییز
بدینسان ناگهان محروم و خالی کرد
#حمیدرضا_روحی 🕊️💔
من عاشق بچه هام اینو اطرافیانم میدونن. برای خودم همیشه سه چهار تا بچه تصور میکنم که دورم نشستن، داریم باهم نقاشی میکشیم و بازی میکنیم…
میدونی به چی فکر میکنم؟
اینکه بالاخره یه روزی یه کدومشون یه آسمون و رنگین کمون برام نقاشی میکشه. چطوری میتونم ذوق کنم لبخند بزنم و بگم چقدر قشنگ کشیدی عزیزم؟
بزرگ میشه میره کلاس سوم و درسش میرسه به شعر به نام خداوند رنگین کمان…
من نمیتونم…
حتی فکر کردن بهش از توان و ظرفیتم خارجه
🕊️🌈💔
خدای رنگین کمون برس به داد دل مادرش💔
خدای رنگین کمون خودت هوای مامانشو داشته باش…
میبینی رفیق؟ ما ملتی هستیم که با دیدن رنگین کمون هم دچار تروما میشیم…
#کیان_پیرفلک 🌈🕊️💔
خدای رنگین کمون خودت هوای مامانشو داشته باش…
میبینی رفیق؟ ما ملتی هستیم که با دیدن رنگین کمون هم دچار تروما میشیم…
#کیان_پیرفلک 🌈🕊️💔
وقتی هواپیمای اوکراینی رو زدن بی اختیار این شعر اخوان ثالث رو زیر لب زمزمه میکردم.
و این روزها دوباره … :
چه دردآلود و وحشتناک
نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود
دریغ و درد
هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود
چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟
که غمگین باغ بی آواز ما را باز
در این محرومی و عریانی پاییز
بدینسان ناگهان محروم و خالی کرد
از آن تنها و تنها قمری محزون و خوش خوان نیز
چه جانسوز و چه وحشت آور است این درد
نمی خواهم ، نمی آید مرا باور
و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ
بدم می آید از این زندگی دیگر
بسی پیغامها، سوگندها دادم
خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر
نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر
که زنهار، ای خدا، ای داور ، ای دادار
تو را هم با تو سوگند، آی
مکن ، مپسند این ، مگذار
مبادا راست باشد این خبر زنهار
تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز
و نفشرده است هرگز پنجه بغضی گلویت را
نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد
خداوندا ، خداوندا
به هر چه نیک و نیکی ، هرچه اشک گرم و آه سرد
تو کاری کن نباشد راست
همین تنها تو میدانی چه باید کرد
نمی دانم ، ببین گر خون من او را به کار آید دریغی نیست
تو کاری کن که بتوانم ببینم زنده ماندست او
و ببینم باز هست و باز خندان است خوش ، بر روی دشمن هم
و ببینم باز
گشوده در بروی دوست
نشسته مهربان و گربه اش را بر روی دامن نشانده است او ...
الا با هرچه زین جنبنده ای ، جانی ، جمادی یا نباتست از تو
سپهر و آن همه اختر
زمین و این همه صحرا و کوه و بیشه و دریا
جهانها با جهانها بازی مرگ و حیات از تو
سلام دردمندی هست
و سوگندی و زنهاری
الا با هرچه هست کائنات از تو
به تو سوگند
دگر ره با تو ایمان خواهم آوردن
و باور می کنم بی شک همه پیغمبرانت را
مبادا راست باشد این خبر، زنهار
مکن ، مپسند این ، مگذار
ببین آخر پناه آورده ای زنهار می خواهد
پس از عمری همین یک آرزو ، یک خواست
همین یکبار می خواهد
ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید
خداوندا به حق هرچه مردانند
ببین یک مرد می گرید
چه سود اما دریغ و درد
در این تاریکنای کور بی روزن
در این شبهای شوم اختر که قحطستان جاوید است
همه دارایی ما ، دولت ما ، نور ما ، چشم و چراغ ما
برفت از دست
دریغا آن پریشادخت شعر آدمیزادان
نهان شد ، رفت
از این نفرین شده مسکین خراب آباد
دریغا آن زن مردانه تر از هرچه مردانند
آن آزاده ، آن آزاد
دریغا آن پریشادخت
نهان شد در تجیر ابرهای خاک
و اکنون آسمان ها را ز چشم اختران دور دست شعر
بر خاک او نثاری هست ، هر شب ، پاک
