SOROUSHMOD
Open in Telegram
ادمین : @soroush_hasanzadeh64 میزنم دست به خودکار دلم گهگاهی...🖋 اینستاگرام : @soroush_hasanzadeh64
Show more704
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-830 days
Posts Archive
704
دستم را بگیر
و آنگونه دوستم داشته باش
که انگار نَفَسِ توام.
اگر در سینهات نباشم
خواهی مُرد...
وَ تو خوب میدانی
که از سَرِصبح تا آخرِشب
کاری جز این ندارم
نگارشِ نامت ..
سخت دوست داشتنت ..
از فرسنگها فاصله
قربان صدقه ات رفتن ..
باخیالِ بودنت نفس کشیدن ..
با تجسم حضورت قدم زدن ..
اما نمیدانی
که چه دلچسب است
آی می چسبد ...
حقیقت این است که در این دنیا، همیشه کسی هست که با کمال میل بخواهد جایش را با شما عوض کند،
بخواهد مثل شما نفس بکشد،
مثل شما راه برود،
در جایی که شما زندگی می کنید زندگی کند.
آیا اخیرا خداوند را به خاطر خانواده، دوستان، سلامتی و فرصتهایی که به شما داده است، شکر کرده اید؟!
#سروش_حسن_زاده✍️
@SOROUSHMOD ✅
704
آدمها، قرار نیست یکدیگر را فقط با مرگ و از این دنیا رفتن از دست بدهند...
آن لحظه که همسرت ، لباس جدیدش را میپوشد و دور خودش می چرخد، اگر سر بلند نکنی و ستایش نشود ، اولین قدم را برای از دست دادنش برداشته ای
وقتی هر صبح با اشتیاق در چشمانت نگاه می کند شاید که تو در آغوشش بکشی و بگوئی مطمئن باش من هستم و تو بی تفاوت ، بلند میشوی و میگوئی دیرم شد...قدم بعدی ست....
آن لحظه که دررستوران مقابلت می نشیند و تو بی توجه به چشمان بی قرار او، به میز کناری نگاه می کنی، دلش را شکسته ای....
آن وقت که روز سالگرد ازدواجتان را فراموش می کنی و يا شبهای تولدش را، باز هم قدمى دیگر برداشته ای..
اگر یادت نباشد که چه رنگی را دوست دارد ، اگر تفاوت موهاى امروز و ديروزش را تشخیص ندهى
اگر به انگشتانش نگاه نکنی
اگر تفاوت لبخندش را ندانى
اگر موهاى سفيدش را ستايش نكنى
اگر پا به پایش نخندی و دل به دلش ندهی ، کودکی کردن در کنار تو را فراموش می کند ...
وقتی آرام آرام خانه ات رنگ سکوت می گیرد و صدای خنده های بی هوای او در هیچ کجا نمی پیچد، وقتی با اشتیاق می نشیند پای سریالهای عاشقانه ، باید بدانی که یک چیز مهم را در وجودش کم دارد....
عاشقی کردن را از یادش برده ای که حالا دنبال خیلی چیزها، یا در کتابها می گردد و یا در فیلمهای خیالی...
او می داند که مردانگی سخت است و کشیدن بار زندگانی بر دوش یک مرد سخت تر...برای همین است که پابه پای تو کار می کند
میداند که باید بارى هرچند كوچك را از روی شانه هایت بردارد....
در تمام آن لحظه ها که او از زنانگیش فاصله می گیرد تا تو را تنها نگذارد ، اگر یادت برود که مراقبش باشی، آرام آرام و شاید برای همیشه از دستش بدهی....
زنها می خواهند تكيه كنند حتى رئیس جمهور هم که باشند ، دلشان تکیه گاهی امن می خواهد، دلشان می خواهد یکی نازشان را بکشد ، قربان صدقه همه چیزشان برود ،
اگر نگذاری سر بر شانه احساس تو بگذارد
اگر همیشه ساكت و تنها باشد و آرام آه بکشد ... رفته است ....
و زنها وقتی می روند دیگر وقت برگشتن همه چیز را نمی آورند ...
ما هر کسی را طوری می کشیم ؛
بعضی از آن ها را با گلوله
بعضی از آن ها را با حرف
و بعضی ها را با کارهایی که کرده ایم
و بعضی ها را با کارهایی که تا به امروز برای آن ها نکرده ایم !
#سروش_حسن_زاده✍️
#لیلا_فلاح✍️
@SOROUSHMOD ✅
704
با دل و جانم ۱۲۰۱ مین پستم را به تو اختصاص میدهم ،
این بار میخواهم مثل قدیمها نامهای عاشقانه برایت مینویسم که از دلِ دلتنگی زاده شده؛ صمیمی، آرام، اما سرشار از عشق …
به تو که هر خط دلم به نام توست،
مدتهاست که مینویسم، اما نه از روی آرامش…
خطوطی که بر کاغذ نقش میزنم، شبیه زلف تو شدهاند: پریشان، درهم، بیقرار…
هر بار که قلم را در دست میگیرم، گویی دلم را در مشت گرفتهام… مینویسم تا آرام شوم، اما هر واژه، آتشیست که بیشترم میسوزاند.
خطم، بازتاب دل من است…
میگویی چرا نمیتوانم صاف و مرتب بنویسم؟
چگونه منظم باشد خطی که از دلی بههمریخته میجوشد؟
چگونه واژهها آرام باشند، وقتی تو نیستی و این دلتنگی لحظهبهلحظه عمیقتر میشود؟
مثل همیشه، قلم را در دست گرفتهام و نشستهام روبهروی دفتری که پر است از بیقراری.
اما نمیدانم چه بنویسم…
فقط میدانم هر خطی که روی کاغذ مینشیند، شبیه زلفهای پریشان توست؛
درهم، بیقرار، عاشق…
نپرس چرا خطم اینطور پریشان شده است؛
پریشانیِ خطم، همان حال دل من است بیتو.
هیچچیز سر جای خودش نیست وقتی نیستی…
نه واژه، نه لحظه، نه لبخند.
همه چیز با تو معنا داشت…
سکوت، نگاه، حتی بیحوصلگیات هم شیرین بود برای دلی که تنها با تو زنده بود.
حالا که نیستی، هرچقدر مینویسم، کاغذ پُر میشود اما دل، خالیتر.
قلم میلغزد، کلمات به هم میپیچند،
و من با هر جمله، بیشتر دلتنگ میشوم.
نمیدانم این نامه را کی میخوانی،
یا اصلاً میخوانی یا نه…
فقط نوشتم،
چون دلی که تو را دوست دارد، راهی جز نوشتن ندارد وقتی تو نیستی.
برگرد…
نه فقط برای صاف شدن خطم،
برای آرام شدن این دل خسته.
برای اینکه این شبهای بیپایان، دوباره طلوعی داشته باشند.
من هنوز همانم…
با دفتری پُر از خطهای درهم،
و دلی که هنوز تنها برای تو میتپد.
با تمام دلتنگیام،
با تمام عشقم
#سروش_حسن_زاده✍️
@SOROUSHMOD ✅
704
خدایا شکرت
اتفاق خاصی نیفتاده فقط
امروز یکم حس کردم زندگی در جریانه.
حتی اگر در زندگی من، اونطور که میخوام در جریان نباشه. تو گوشه کنار این دنیا وسط گریه ها و سختی های من، ما، آدمهایی هستن که حالشون خوبه و احساس خوشبختی میکنن... همین برای من امید محسوب میشه، همین که حس کنم یه روزی هم نوبت خوشحالی منه. میشه که یک روز نوبت خوشحالی ما هم سر برسه...
@SOROUSHMOD
704
روزهای تیره و تار زیادی گذشته است،
با خودم کلنجار زیاد رفتم،
تا برایت امیدوارانه تر بنویسم...
بنویسم که حتی اگر زمین بلرزد،
زمان بهم بریزد،
مرگ و میر زیاد شود،
سیل شهر را با خود ببرد،
من باز هم امید دارم...
اميد به ديدارت...
برای دوباره دیدنت صبر میکنم،
برای در آغوش گرفتنت،
تمامِ دنيا را زير پا ميگذارم،
و برای بوسیدنت،
هر طور شده،زنده خواهم ماند...
عزیزِ دورِ من؛
صبور باش و مراقبِ جهانِ کوچکِ من .
جهانِ كوچكى كه اکنون خيلى از آدمهاى دنيا،
پا به پاى من به دنبالش ميگردند...
جهانِ كوچكى كه از خودَش بيشتر دوستش دارم.
این روزها حالِ دلِ هیچکس خوب نیست،
آغوش هايمان ماه هاست كه خالى مانده و
عزيزانمان را نبوسيده ایم...
اين روزها،
ديوارِ اتاق هايمان پر شده از چوبْ خط،
براى رهایی،
براى شروعى نو ،
براى دوست داشتنى متفاوت،
براى قدر دانستنِ تمامِ چيزهايى كه بى تفاوت از كنارشان گذشتیم...
این روزها که بگذرند و نورِ امید طلوع کند،
هر طور شده به جست و جویت می آیم،
که مجال زندگی کم است...
دستانت را محکم تر میفشارم،
و هرروز بیشتر از روز قبل،
عاشقانه تر دوستت خواهم داشت ...
#ما_دوباره_خوب_خواهیم_شد
#سروش_حسن_زاده
#علي_قاضي_نظام
@SOROUSHMOD
704
بعد از ظهرهای پنج شنبه
حول و حوش ساعت هفت
منتظر تماسش بودم
زنگ میزد و کلی شاکی بود.... !
میگفت نمیبینی هوا چقدر لعنتی شده؟!
تو فکر نمیکنی شاید من دلم قهوه میخواهد؟!
شاید من دلم میخواهد وسط خیابان کلافه ات کنم...
اصلا دلم میخواهد بازویم را نیشگون بگیری...!
واقعا که چقدر بی فکری...
انقدر میگفت تا بگویم
یک ساعت دیگه دم در کافه.... .
عزیزم بعدازظهر پنج شنیه است
هوا هم که لعنتی شده... .
احیانا من نباید به تو زنگ بزنم...؟!
احیانا دلت دیوانه بازی نمیخواهد...؟!
هر چند مدت هاست نمی آیی
اما من مثل هر هفته آماده شده ام....
یک ساعت دیگه دم در کافه ... .
#سروش_حسن_زاده✍️
#علی_سلطانی
@SOROUSHMOD
704
قسمت غم انگیز تنهایی، "بی پناهی" است؛
این که یک شب، یک روز، یک جایی
دلت بخواهد از همه دردهای دنیا پناه ببری به آغوشی، نوازشی، گفتگویی، درست می شَوَدی، بوسه ای، حضوری، دیداری... و هیچکس هیچ جای جهانت نباشد.
بار دنیا و آدمهایش بیفتد روی شانه های نحیفت، به هر طرف که نگاه کنی آیه های عذاب به سمتت دوان باشد، پناه همه باشی به قدر بضاعت دلت، عالم و آدم را مراقبت کنی و کسی نباشد که بارت را از شانه ات بردارد. تنهایی چه قدر "بی پناهی" است.....
#به_دیدنت_فقیرم
#سروش_حسن_زاده✍️
@SOROUSHMOD
704
اولین جمعه ی پاییز بود...
خوب میدانست من عاشق این فصلم!
سه روز از دعوای کودکانه مان میگذشت!
سه روز بود یک کلمه هم حرف نزده بودیم.
سه روز بود هر یک ساعت یک بار زنگ میزدم به نزدیک ترین دوستش و آمار تمام رفت و آمدهایش را میگرفتم... .
سه روز سکوت بی سابقه بود برای کسی که هر دو دقیقه یکبار با بهانه های خنده دار زنگ میزد و سوالی صدایم میکرد تا جوابِ جانم نفس بشنود!
من هم از قصد در این سه روز هیچ تماسی نگرفتم که دل دل کند برای بغل کردنم.
از قصد به دیدن اش نرفتم که از این انتظار، بوسه ای بیست ثانیه ای حاصل شود...!
از آن بوسه هایی که تا بند آمدن نفس، لبهایش جدا نمیشد!
اولین جمعه ی پاییز بود...
دیگر طاقتم طاق شده بود از این دوری و داشتم موهایش را از قاب عکسی که در آغوشم بود بو میکشیدم که تلفنم زنگ خورد... .
نزدیک ترین دوستش بود
صدایش لرز داشت
هی قسم می داد که آرام باشم و بعد از کلی مِن و مِن کردن گفت:
نیم ساعت پیش دیدمش که دست غریبه ای رو گرفته بود و به فلان کافه رفت....!
گفت و لابه لای قسم دادن هایش گوشی از دستم افتاد.
اصلا نمیفهمیدم چه شنیده ام
دو سه باری محکم به خودم سیلی زدم که بیدار شو اما این کابوس را در بیداری میدیدم نه خواب!
دلیل سه روز بی تفاوتی اش برایم روشن شده بود... .
با دست و پایِ کرخت راهیِ کافه شدم.
فقط میخواستم ببینم این غریبه کیست ؟
میخواستم ببینم این غریبه اندازه ی من او را بلد است؟!
این غریبه وسطِ حرف هایش یکدفعه مکث میکند که بگوید الهی فدای آرامشِ چشمانت شوم؟
این غریبه....!
به حال جنون سمت کافه میرفتم
به حال دیوانه ای که دویده بود و نفسش بالا نمی آمد!
چند قدم مانده بود برسم اما قلب و دست و پا یاری ام نمیکرد... .
کشان کشان و با چشمانی نیمه باز وارد کافه شدم که ناگهان همگی جیغ کشیدند و مواجه شدم با کِیکِ بزرگی که روی آن نوشته بود اولین جمعه ی پاییزمان مبارک جانا... .
و بعد هم همان آغوش و بوسه ی ناشی از انتظار رخ داد!
میدانست عاشق پاییزم و میخواست اولین جمعه ی پاییزیِ با هم بودنمان را جشن بگیرد!
.
.
عزیزم !
پاییز فرا رسیده
از آخرین حرف هایت که به تنهایی ام ختم شد، چند ماه و چند روز و چند ساعت گذشته.
اینبار قهرت خیلی طولانی شده عزیزم!
اینبار کنج اتاق، قاب عکس ات مرا در آغوش کشیده و در انتظار غافلگیری ات ثانیه ها را میشمارم!
نمی دانم کجا و با کدام غریبه جشن پاییز گرفته ای
اما میخواهم راهی کافه شوم
با همان حال پریشان
با همان حال پریشان...!
#دل_من_خواب_تو_را_می_خواهد
#سروش_حسن_زاده🖋️
#علی_سلطانی
@SOROUSHMOD
