احســاس💕 زیبـــا 🎵
Open in Telegram
« ازدل شعـرتاعمق نغمه، احسـاس زیـبا جاری است.» تو بیش کنی کم را، از دل ببری غم را 🍂 مولانا
Show more722
Subscribers
+524 hours
+97 days
+330 days
Posts Archive
اي بـیخبــر بکــوش کـه صاحب خبــر شوی
تــا راهــــرو نباشی کـی راهـبـر شـوی
در مکتب حقایق پیش ادیـب عشـق
هان اي پسر بکـــوش که روزی پدر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی…
حافظ
ز همه خلق رمیدم ز همه باز رهیدم
نه نهانم نه پدیدم چه کنم کون و مکان را
ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
سه تفنگدار.
جالبه بدونید که این کتاب دوما هم مثل خیلی از آثار چارلز دیکنز مثل الیور تویست یا دیوید کاپرفیلد، که در ابتدا به صورت پاورقی توی یه روزنامه انگلیسی چاپ میشده، این کتاب هم به صورت پاورقی توی یه مجلهی فرانسوی چاپ میشده، و بعدها به صورت کتاب با زبانهای مختلف معروف میشه. اولین ترجمه ش هم توی ایران به دست حکومت ناصر الدین شاه قاجار بوده. جریان داستان هم به نظر من هم یه جورایی رومانتیک بود، هم ماجراجویانه و حماسی… دوما توی این کتاب قهرمان آفرینی میکنه برای انگلیس و فرانسه و عشق رو به عنوان یه شمشیر دو لبه معرفی میکنه که هم میتونی باهاش به عرش بری و هم با اعتماد نادرست زندگیت رو ببازی…
“سینوهه” شبی را به مستی کنار نیل به خواب می رود و صبح روز بعد یکی از برده های مصر که گوش ها و بینی اش به نشانه ی بردگی بریده بودند را بالای سر خودش می بیند، در ابتدا می ترسد، اما وقتی به بی آزار بودن آن برده پی می برد، با او هم کلام می شود.
برده، از ستم هایی که طبقه اشراف مصر بر او روا داشته بودند می گوید، از فئودالیسم بسیار شدید حاکم بر آن روزهای مصر.
برده، از سینوهه خواهش می کند او را سر قبر یکی از اشراف ظالم و معروف مصر ببرد و چون سینوهه با سواد بود، جملاتی که خدایان روی قبر آن شخص ظالم رانوشته اند برای او بخواند.
سینوهه از برده سئوال می کند که چرا می خواهد سرنوشت قبر این شخص را بداند؟ و برده می گوید: سال ها قبل من انسان خوشبخت و آزادی بودم، همسر زیبا و دختر جوانی داشتم , مزرعه پر برکت اما کوچک من در کنار زمین های بیکران یکی از اشراف بود. روزی او با پرداخت رشوه به ماموران فرعون، زمین های مرا به نام خودش ثبت کرد و مقابل چشمانم به همسر و دخترم تجاوز کرد و بعد از اینکه گوش ها و بینی مرا برید و مرا برای کار اجباری به معدن فرستاد، سالهای سال از دختر و همسرم بهره برداری کرد و آنها را به عنوان خدمتکار فروخت و الان از سرنوشت آنها اطلاعی ندارم، اکنون از از معدن رها شده ام، شنیده ام آن شخص مرده است و برای همین آمده ام ببینم خدایان روی قبر او چه نوشته اند …
سینوهه با برده به شهر مردگان (قبرستان) می رود و قبرنوشته ی آن مرد را اینگونه می خواند:
(او انسان شریف و درستکاری بود که همواره در زندگی اش به مستمندان کمک می کرد و ناموس مردم در کنار او آرامش داشت و او زمین های خود را به فقرا می بخشید و هر گاه کسی مالی را مفقود می نمود، او از مال خودش ضرر آن شخص را جبران می کرد و او اکنون نزد خدای بزگ مصر (آمون) است و به سعادت ابدی رسیده است…)
در این هنگام , برده شروع به گریه می کند و می گوید (آیا او انقدر انسان درستکار و شریفی بود و من نمی دانستم؟ درود خدایان بر او باد …. ای خدای بزرگ ای آمون مرا به خاطر افکار پلیدی که در مورد این مرد داشتم ببخش…)
سینوهه با تعجب از برده می پرسد که چرا علیرغم این همه ظلم و ستمی که بر تو روا شده، باز هم فکر می کنی او انسان خوب و درستکاری بوده است؟
و برده این جمله ی تاریخی را می گوید که: وقتی خدایان، همه بر قبر او اینگونه نوشته اند , من حقیر چگونه می توانم خلاف این را بگویم؟
و سینوهه بعد ها در یادداشت هایش وقتی به این داستان اشاره می کند، می نویسد :
(آنجا بود که پی بردم حماقت نوع بشر انتها ندارد!)
این کتاب یکی از بهترین نمونههای رمانهای تاریخی هست که تا حالا خوندم، خواننده خیلی راحت با خوندن این کتاب میتونه فرهنگ این دورهی تاریخی رو متوجه بشه، از نظر صحت تاریخی دقیق نیست و خیلی از اتفاقات در واقع زادهی تخیل نویسنده است ولی کلیت وقایع کتاب بر اساس اسناد تاریخی هست. از نظر سبک داستانی و جذابیت اون فکر میکنم کتابی هست که میتونه هر فردی رو به خودش جذب کنه
عجیب نیست یک کتاب بعد از چندین بارخواندن چاقتر میشود!!
انگارچیزی لابلای صفحه هاجا میماند...چیزهایی مثلِ احساسات، افکار، صداها...
ای از ورای پرده ها،
تاب تو تابستان ما
ما را چو تابستان ببر،
دلگرم تا بُستان ما
تا سبزه گردد شوره ها،
تا روضه گردد گورها
انگور گردد غوره ها
تا پخته گردد نان ما
#حضرت_مولانا
مثل گیسویی که باد آن را پریشان میکند
هر دلی را روزگاری عشق ویران میکند
#مژگان_عباسلو
