1 271
Subscribers
No data24 hours
-87 days
-3430 days
Posts Archive
1 271
Repost from دُچآر
رسیدم به کودکی به حالت ضعف.
سر بالا کرد نگاه به قامت من گفت:
خیلی وقته باهم بازی نکردیما ، دلم گرفت انقد جایی نرفتیم
اینجا خشکه درختاش تیزن ، دیدی؟ گل نمیدن انگار مریضن ، چند باری دست زدم برید انگشتامو ، خون اومد ، شستم ، دستام تمیزن.
پک زدم به سیگارم دیدم دود از دهن اون میاد بیرون پاک گیج شدم.
+ اون فعه پیش که قایم باشک بازی کردیم ، انقد خوب قایم شدم پیدام نکردی.
چرا تاحالا ندادی منو نشون کسی؟
اخه حوصلم سر میره بدون رفیق.
وسط این برهوت این بچه کی بود که منو میشناخت فراتر از مرز دیروز؟
اون منو رها یا من اونو ول کرده که شدیم سرگردون و له؟
+ میای ببینی که نقاشیتو خوب کشیدم ، واسه اون باره که گفتی جای دور نمیرم.
- ببین بچه من سالهاست جاری از دردم.
+ خب منم خیلی وقته بازی نکردم.
تا اومدم داد بزنم رنگش پرید افتاد رو زمینو نفسش رفت ، گُر گرفت وجودم از شعله گناه و دویدم به طرفش شد بدنش سرد.
چطور پاک کنم دست آلوده به خونُ تو این شر وجود با این سردر شوم؟
بد ریختم پایین وقتی که دیدم گردنبند من گردنش بود.
یک دو سه چهار پنج شیش ، احیا نشد...
یک دو سه چهار پنج شیش ، احیا نشد...
یک دو سه چهار پنج شیش ، احیا نشد...
