انتشارات چابک اندیش
Open in Telegram
وقتی مجبورید در جایی که اکنون هستید بمانید کتاب خواندن به شما جای دیگری برای رفتن میدهد. برای مشاورهی روابط و خرید کتاب پل ارتباطی ما و شما👇🏼👇🏼 @Hassan_chabok (ارسال کتاب رایگان) لینک معرفی کتابها @cabokandish
Show more432
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-130 days
Posts Archive
#چابک_اندیش
📙 @chabok_andish 👈
#ضربالمثل شماره(۱۲۹)
(از کوره در رفتن) :
در گذشته برای بدست آوردن آهن خالص، سنگ آهن را در کورههای آهنگری حرارت میدادند، این حرارت به تدریج باید به سنگ داده میشد و درجه حرارت در کوره تا حدی بالا میرفت که سنگ آهن به حالت مذاب در آید.
از آنجا که در گذشته دستگاه دقیقی وجود نداشت تا حرارت کوره را تنظیم کند، گاهی در اثر خطای انسانی حرارت در کوره سریع بالا میرفت و سنگ آهن به طور ناگهانی گداخته میشد و با صدای مهیبی از کوره خارج میشد و خسارتهای بسیاری به بار میآورد و در اصطلاح به این حالت "از کوره در رفتن "میگفتند.
از این رو به افرادی که به طور ناگهانی در اثر یک حادثه سریع عصبانی میشوند و کلمات و رفتار نادرستی در زمان عصبانیت از خود بروز میدهند، میگویند "فلانی از کوره در رفت "یعنی به سرعت و خیلی زیاد عصبانی میشود.
#با_ما_همراه_شوید 👇👇👇👇
📙 @chabok_andish 👈
📙 @chabok_andish 👈
#چابک_اندیش
📙 @chabok_andish 👈
#ضربالمثل شماره(۱۲۸)
(با طناب کسی توی چاه رفتن):
شبی هنگام خواب، صاحب خانه متوجه دزدی شد که وارد خانه شده است. صاحب خانه با زیرکی و به دروغ، به همسرش گفت مقداری پول در چاه داخل حیاط پنهان کردهام تا از دست دزدان در امان باشد، دزد که صدای صاحب خانه را شنید فریب حرف صاحب خانه را خورد و خوشحال به داخل چاه رفت، سپس صاحب خانه به زنش گفت خانم چون هوا خیلی گرم است امشب رختخواب را در حیاط روی در چاه پهن کن، دزد که در پی یافتن پول به داخل چاه رفته بود هنگامی که از یافتن پول نا امید شد خواست که از چاه بیرون بیاید، اما دید که صاحب خانه روی در چاه خوابیده و به همسرش وعده خرید طلا می دهد و میگوید برای تو چنین و چنان میکنم، دزد از داخل چاه بلند فریاد زد، آهای زن صاحب خانه، من با طناب شوهرت به چاه رفتم، اما تو مواظب باش با طناب او در چاه نروی. بدین ترتیب دزد به دام افتاد.
#با_ما_همراه_شوید 👇👇👇👇
📙 @chabok_andish 👈
📙 @chabok_andish 👈
#چابک_اندیش
📙 @chabok_andish 👈
#ضربالمثل شماره(۱۲۷)
(دروغش_ازدروازه_تونمیاید):
در روزگاران قدیم پادشاهی تصمیم گرفت که دخترش را به دروغگوترین آدم کشورش بدهد . آدمهای زیادی نزد پادشاه آمدند و دروغهای زیادی گفتند و او را خنداندند .
اما پادشاه همهی آنها را رد کرد و گفت دروغهای شما باور کردنی هستند . تا اینکه جوانی دانا و باهوش تصمیم گرفت کاری کند تا پادشاه را مجبور کند تا او را داماد خودش کند . پولی تهیه کرد و سراغ سبد بافی رفت و از او خواست خارج از دروازهی شهر بنشیند و سبدی ببافد که از دروازهی شهر بزرگتر باشد و داخل دروازه نشود . بعد به سراغ پادشاه رفت و گفت: من دروغی دارم که هم باید بشنوید و هم باید آن را ببینید .
پادشاه گفت : بگو چه کنم ـ گفت با من به دروازه شهر بیائید با هم به دروازه رفتند جوان زیرک گفت ای پادشاه پدر شما پیش از مرگشان به پول احتیاج داشتند از پدر من وام خواستند و پدر من هم هفت بار این سبد را پر از سکه و طلا کرد و برای پدر شما فرستاد .
اگر حرف مرا باور دارید پس قرضها را پس بدهید . اگر باور ندارید این دروغ مرا بپذیرید و دخترتان را به عقد من در آورید .
پادشاه تسلیم جوان زیرک شد و چارهای جز این نداشت . از آن زمان به بعد به هر کس که دروغ بزرگی بگوید میگویند : دروغش از دروازه تو نمیآید ...
#با_ما_همراه_شوید 👇👇👇👇
📙 @chabok_andish 👈
📙 @chabok_andish 👈
#چابک_اندیش
📙 @chabok_andish 👈
#ضربالمثل شماره(۱۲۶)
(سر زا رفت) :
همانطور که میزاید همانطور هم سر زا میرود
ملا نصرالدین چند تا همسایه داشت . یکی از همسایههای ملا اغلب مزاحم او میشد و گاه و بی گاه در خانهی او را میزد و چیزی از ملا میخواست . یک روز نان ، یک روز پیاز و روزی دیگر تخم مرغ و ... ملا از دست کارهای او خسته شده بود ، فکر میکرد و نقشهای کشید ، یک روز صبح رفت و در خانهی همسایه را زد به او گفت : میهمان زیادی داریم و یک دیگ بزرگ میخواهم همسایه دیگ بزرگی را به او داد .
ملا دیگ را گرفت و رفت . فردای آن روز دیگ کوچکی هم توی آن گذاشت و به خانهی همسایه برد .
همسایه دیگش را گرفت و دید دیگ خیلی کوچکی هم توی آن است به ملا گفت : دیگچه مال من نیست .
ملا گفت : دیگ شما دیشب یک دیگچه زایید مبارکتان باشد .
همسایه می دانست که دیگ نمیتواند بچه بزاید ولی چون صاحب دیگچهای شده بود دیگر حرفی نزد و به نادانی ملا خندید . چند روزی گذشت و دوباره ملا آمد همان دیگ را از همسایه ( دیگ بزرگ ) گرفت . یک روز گذشت ، دو روز و یک هفته گذشت . ملا دیگ را به همسایه پس نداد . همسایه به سراغ ملا رفت و سراغ دیگش را گرفت . ملا با ناراحتی گفت دیگ نازنینی بود خدا رحمتش کند . متأسفانه سر زا رفت . همسایه عصبانی شد و گفت : چرا حرف بی حساب میزنی ؟ ملا گفت: همان طوری که دیگ میزاید ، سر زا هم میرود .
از آن به بعد به کسی که عقل و آگاهیاش را کنار گذاشته و دلش را به سودهای کوچک خوش کرده میگویند : همان طور که میزاید سر زاهم میرود
#با_ما_همراه_شوید 👇👇👇👇👇
📙 @chabok_andish 👈
📙 @chabok_andish 👈
#چابک_اندیش
📙 @chabok_andish 👈
#ضربالمثل شماره(۱۲۵)
(نادر هم رفت و برنگشت):
مورد استفاده:
در مورد افرادی كه خیلی به خودشان و تواناییهایشان اطمینان دارند به كار میرود.
در حدود چند صد سال پیش سلسلهای به نام افشاریه در ایران حكومت میكردند. این سلسله نامش را از بنیانگذار خود نادرشاه افشار گرفته بود. نادر فرماندهی سپاهیان شرق ایران بود كه كم كم از خراسان شروع به كشورگشایی كرد و توانست بعد از سلسلهی صفویان یک دولت متحد اسلامی قوی در ایران پایه گذاری كند و تا مدتی امنیت را به ایرانیان بازگرداند. نادر بعد از همراه ساختن ایرانیان با خودش با همسایگان شرقیاش وارد جنگ شد و توانست كشور هند را تصرف كند.
در پی این جنگ ثروت بینظیری در قالب طلا و الماس وارد ایران شد. این جنگهای طولانی و پیروزیهای پی در پی در طول سالها باعث غرور و خودبزرگبینی نادر شد. او كم كم دچار سوءظن به اطرافیان و نزدیكانش شد. نادر فكر میكرد همه میخواهند او را از بین ببرند. از این جهت روز به روز ظلم و ستم بیشتری به مردم روا میداشت و آنها را بیشتر اذیت میكرد و بیشتر از قبل باعث نارضایتی مردم از خودش میشد.
یكی از این گروههای ناراضی قزلباشها (سربازان ترک زبان سپاه صفویان) بودند كه گاهی شورشهایی را در مناطق مختلف ایران ترتیب میدادند. هر بار نادرشاه سپاهی را مأمور سركوب این شورشها میكرد تا اینكه یكی از این دفعات كه خبر شورش قزلباشها به نادرشاه داده شد، نادر عصبانی شد و فریاد زد: «فردا به این قزلباشهای یاغی میفهمانم مخالفت با من یعنی چی؟ آن قدر از آنها را خواهم كشت تا از سرشان تپهای درست شود كه از بالای آن شهر مشهد (پایتخت ایران در دورهی افشاریه) قابل دیدن باشد.
همان روز نادر با سپاهیانش به قصد غرب ایران راهی شدند و به سرعت حركت كردند و تا شب به شهر قوچان رسیدند همه خسته بودند و نیاز به استراحت داشتند. نادرشاه دستور توقف و استراحت سپاه را داد. آن شب یكی از فرماندهان سپاه نادرشاه با فرزند او بحثی كرد و او را مغلوب ساخت كه به مزاق نادر خوش نیامد. نادر گفت: باشه فردا صبح به حساب هر دوی شما میرسم. فرمانده كه میدانست نادر چگونه به حسابش خواهد رسید و مطمئناً او را میكشد. وقتی نادر در چادرش به خواب رفت. آهسته آهسته وارد چادرش شد و با یک ضربه شمشیر او را به قتل رساند، در واقع در پایان نادر رفت و برنگشت.
#با_ما_همراه_شوید 👇👇👇👇
📙 @chabok_andish 👈
📙 @chabok_andish 👈
#چابک_اندیش
📙 @chabok_andish 👈
#ضربالمثل شماره(۱۲۴)
(نه سر پیازم و نه ته پیاز):
این ضرب المثل غالباً به منظور دفع مزاحم به کار برده میشود و یا فی الحقیقه در موضوع مورد تقاضا نقش و اثر وجودی نداشته باشد.
عبارت مثلی بالا اگر ریشه تاریخی نداشته باشد قطعاً ریشه گیاهی دارد که بدان جهت جزء امثله سائره شده یادآوری آن را بی مناسبت ندانستیم.
به طوری که میدانیم پیاز از گیاهان خوردنی است که:«حصه داخل زمینی آن مدور یا شبیه به آن است به قدر تخم مرغ یا کوچکتر و یا بزرگتر و با شاخی سبز و باریک و میان کاواک و طعمی تند...»
پیاز از سه قسمت سر و ساقه و ریشه که همان ته پیاز است تشکیل شده است. سر پیاز همان گل و تخم پیاز است که از آن برای کاشتن استفاده میکنند تا پیاز به دست آید. ته پیاز همان پیاز اصلی مورد نظر است که به مصرف خوردن میرسد و به علت سرشار بودن از ویتامینهای مقوی خواص و فواید زیادی برای آن قائل هستند.
اما ساقه پیاز چیز بی مصرفی است که نه تنها بشر از آن طرفی نمیبندد بلکه حیوانات هم آن را نمیخورند بنابراین ملاحظه میشود که اگر کسی در وجه مشابهت به مثابه سر یا ته پیاز نباشد عنصر بی خاصیتی است که از او بیم و امیدی نتوان داشت.
#با_ما_همراه_شوید👇👇👇👇
📙 @chabok_andish 👈
📙 @chabok_andish 👈
#چابک_اندیش
📙 @chabok_andish 👈
#ضربالمثل شماره(۱۲۳)
(ما پوستين ول كرديم ، پوستين ما رو ول نمیكنه) :
سيلابی از كوهستان جاری شده بود و از رودخانه میگذشت . مرد بی نوائی از آنجا عبور میكرد ، چيزی در آب شناور ديد و فكر كرد خيک يا پوستينی در آب شناور است
مرد لخت شد و خودش را به آب زد به اين اميدكه آنرا بگيرد و با فروشش چيزی برای خود بخرد
ولی آنچه سيلاب آورده بود نه پوستين بود و نه خيک روغن ، بلكه يک خرس زنده بود كه در سيلاب گرفتار شده بود
خرس دست و پا میزد تا دستش را به چيزی بند كند . همين كه مرد نزديک شد و دستش را دراز كرد كه پوستين را بگيرد ، خرس برای نجاتش به او چسبيد . مردم ديدند كه مرد نيز همراه سيل پيش میرود فرياد زدند : اگر نمیتوانی پوستين را بياوری ولش كن و برگرد.
مرد جواب داد : بابا ، من پوستين را ول كردم ، پوستين مرا ول نمیكند .
⚠️ اين مثل هنگامی استفاده میشود كه فردی به اميد سودی در كاری دخالت كند و در آن گرفتار شود . و اگر كسی به او نصيحت كند كه از خير اين كار بگذر برای دفاع از خود اين مثل را استفاده میكند .
#با_ما_همراه_شوید 👇👇👇👇
📙 @chabok_andish 👈
📙 @chabok_andish 👈
هر روز یه قدم حتی
کوچیک به سمت رویاهات بردار!
اگه امروز چیزی نسازی
فردا چیزی واسه تماشا کردن نخواهی داشت!
#انتشاراتچابکاندیش
@chabok_andish🌱
#انتشاراتچابکاندیش
🌙 داستان شب
قورباغه به کانگورو گفت:
من و تو میتوانیم بپریم.
پس اگر با هم ازدواج کنیم بچهمان میتواند از روی کوهها یک فرسنگ بپرد، و ما میتوانیم اسمش را «قورگورو» بگذاریم.
کانگورو گفت:
"عزیزم" چه فکر جالبی!
من با خوشحالی با تو ازدواج میکنم اما دربارهی قورگورو، بهتر است اسمش را بگذاریم «کانباغه».
هر دو بر سر «قورگورو» و «کانباغه» بحث کردند و بحث کردند.
آخرش قورباغه گفت:
برای من نه «قورگورو» مهم است و نه «کانباغه».
اصلاً من دلم نمیخواهد با تو ازدواج کنم.
کانگورو گفت:
بهتر.
قورباغه دیگر چیزی نگفت. کانگورو هم جست زد و رفت.
آنها هیچوقت ازدواج نکردند، بچهای هم نداشتند که بتواند از کوهها بجهد و تا یک فرسنگ بپرد. چه بد، چه حیف که نتوانستند فقط سر یک اسم توافق کنند.
این قصه زیبا از شل سیلور اشتاین مفهوم جالبی دارد :
«پتانسیل موجود برای دستاوردهای بزرگ، قربانی اختلاف نظرهای کوچک میشود.»
#انتشاراتچابکاندیش
@chabok_andish🌱
#ضربالمثل شماره(۱۲۲)
(از دماغ فیل افتادن یعنی چی؟):
ضرب المثلی که از دیرباز میان مردم رد و بدل میشود، به کسی اطلاق میشود که به اصطلاح، خودش را بسیار میگیرد. یعنی به زبان صریحتر، کسی که از خود راضی باشد و تکبر و خودبینیاش دیگران را آزار دهد، مردم دربارهاش میگویند فلانی از دماغ فیل افتاده.
مهدی پرتوی آملی، نویسنده و محقق کتاب جامع «ریشههای تاریخی امثال و حکم» معتقد است که ریشه این ضرب المثل به زمان حضرت نوح باز میگردد داستان از این قرار بود که حضرت نوح که از سوی خداوند مامور میشود تا از تمام موجودات کره زمین یک جفت در کشتی معروفش بگذارد تا سیل و طوفان نسل آنان را منقرض نکند، یک روز دید که کشتی پر از فضولات حیوانات شده است. همراهان حضرت نوح گله به نزد پیامبر میبرند و او هر چه میاندیشد برای تخلیه فضولات آن همه حیوان، فکری به ذهنش نمیرسد. پس دست به دعا میبرد و از خداوند میخواهد که در این طوفان، آنان را از فضولات و بوی آن نجات دهد. خداوند هم به او دستور میدهد که دستی به پشت فیل بزند. حضرت نوح به محض این که دستور را میشنود، آن را عملی میکند. دستی به پشت حیوان عظیم الجثه یعنی فیل میزند و ناگهان از دماغ بزرگ فیل، یعنی خرطومش یک خوک میافتد زمین. خوک هم به محض این که پایش به زمین میرسد شروع میکند به خوردن فضولات و کثافات و کشتی ظرف چند ساعت، مثل روز اول، پاک و پاکیزه میشود.
در همین هنگام میگویند، ابلیس که از پاکیزگی کشتی ناراحت شده بود، دست به پشت خوک میزند و ناگهان از دماغ خوک، موشی بیرون میجهد. موش شروع میکند به خرابکاری و آنقدر به کارش ادامه میدهد که نزدیک است کشتی سوراخ شود. خداوند که این را میبیند به نوح دستور میدهد تا دوباره دستی به پشت شیر بمالد. هنوز حضرت نوح دستش را از پشت شیر برنداشته بود که ناگهان از دماغ شیر درنده، گربه به زمین میافتد و به دنبال موش میافتد. پس طبق روایات اسلامی سه حیوان پس از طوفان نوح به جهان هستی گام گذاشتند و پیش از آن وجود نداشتند: خوک، گربه و موش.
حال ببینیم ارتباط خوک که از دماغ فیل افتاده است چه ربطی دارد به آدمهای متکبر و از خود راضی مهدی پرتوی آملی در این باره آورده است: «از آنجا که فیل حیوان عظیم الجثهای است و عظمت و هیبتش دل شیر را میلرزاند، لذا آنچه از دماغ فیل افتاده: «حتی اگر خوک مفلوک هم باشد» در مورد افراد خودخواه متکبر معجب مورد استفاده و ضرب المثل قرار گرفته است» اما به نظر میرسد که چهره خود خوک هم در کاربرد این ضرب المثل درباره آدمهای از خود راضی، بی ارتباط نیست.
خوک همان طور که همگان میدانند دماغی سربالا دارد و چشمهای ریزش هم طوری است که انگار همیشه از بالا، آن هم از بالای دماغ سربالایش به بقیه چیزها نگاه میکند. چنانچه اصطلاح دیگری هم در مورد آدمهای از خود راضی به کار میرود: «طرف چنان دماغش را بالا میگیرد و راه میرود که انگار از دماغ فیل افتاده »
#انتشاراتچابکاندیش
@chabok_andish🌱
بار الها
تنها کوچهای
که بنبست نيست
کوچه يادتوست
از تو خالصانه میخواهم
که دوستان
خوبم و هيچ انسانی
در کوچه پس کوچههای
زندگی اسيروگرفتار
هيچ بن بستی نگردد
شب همه عزیزانم بخیر
#انتشاراتچابکاندیش
@chabok_andish🌱
هر چه سن شما بالاتر میرود بیشتر متوجه میشوید که این مهم نیست که چه کسی شما را مدت بیشتری میشناسد. مهم آن است که چه کسی باعث میشود احساس کنید دیده میشوید، شنیده میشوید ، درک میشوید ، حمایت میشوید و دوست داشته میشوید.
#انتشاراتچابکاندیش
@chabok_andish🌱
› فکر میکنم بخش بزرگی از رهـا کردن پذیرفتن باشه . اینکه بپذیری یه موضوعی تمـوم شده ، اینکه بپذیری که نباید به ای کاشها و اگرها فکـر کنی چون دیگه مسئله اونجوری تو میخوای بازسازی نمیشه ، اینکه بپذیری به قضایا به شکل دیگهای نگاه کنی تا آسیب نبينی . وقتی رهـا کردی موضوعی رو و راضی بودی بدون که برگ بـرنده دست توعه و بهتـرین تصمیم رو گرفتی.
#انتشاراتچابکاندیش
@chabok_andish🌱
انتظار را میشنـاسم ...
قدش بلند است و کمی فـربـه
گویی نگاهش در آخرین غـروب پاییز یخ زده است !
آری ، به انـدازه تمـام سالهای جـوانیام
انتظار را میشنـاسم ...
#انتشاراتچابکاندیش
@chabok_andish🌱
زندگى بسيار طعنه آميز است.
غمگينى خواهد داشت تا بدانى
شادى چيست.
صداهاى آزار دهنده دارد
تا از سكوت قدردانى كنى
و نبودنها هستند تا ارزش حضور و بودنها
را بدانى!
#انتشاراتچابکاندیش
@chabok_andish🌱
افکارشما در جهان میگردد
و شـرایط مشابه را جذب میکند.
شاید باورش سخت باشد اما این انــرژیهای افکار توست که خالق اتفاقات زندگیت هست. هر فکری جـاذب یک رویداد هست .
مثبت بــاش تا مثبت جذب کنی...
#انتشاراتچابکاندیش
@chabok_andish🌱
وقتی خودم رو به قدر کـافی دوست داشتم ، شروع کردم به تـرک چیـزهایی که سالم نبودند .
یعنی آدمها ، مشاغـل ، عـادات و اعتقـاداتی که مرا کوچک و حقیـر نگه میداشت کنـار گذاشتم .
قبلاً فکـر میکردم این کار به معنای وفادار نبـودن است ولی در واقع این به معنی دوست داشتن خـود است .
#انتشاراتچابکاندیش
@chabok_andish🌱
#انتشاراتچابکاندیش
🌙 داستان شب
قصه امشب ما
روزی پسر بچهای در خیابان سكهای یک سنتی پیدا كرد. او از پیدا كردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شده بود. این تجربه باعث شد كه بقیه روزها هم با چشمهای باز، سرش را به سمت پایین بگیرد. او در مدت زندگیش، 296 سكه 1 سنتی، 48 سكه 5 سنتی، 19 سكه 10 سنتی، 16 سكه 25 سنتی، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده 1 دلاری پیدا كرد. یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.
در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین كمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچ گاه حركت ابرهای سفید را بر فراز آسمان، در حالی كه از شكلی به شكل دیگر در میآمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.
پی نوشت: این حکایت بیشتر زندگیهای ما انسانهاست که زیباییهای اطرافمان را نمیبینیم و غرق در خیلی از مسائل روزمره هستیم.
#انتشاراتچابکاندیش
@chabok_andish🌱
#ضربالمثل شماره(۱۲۱)
(آنچه تو از رو می خوانی من از برم) :
فروشندهی دوره گردی بود که به روستاها میرفت و جنس خرید و فروش میکرد .
روزی به خانهی یک مرد روستایی رفت ، مرد برای او چایی آورد . دوره گرد چشمش به گربهای افتاد که از یک کاسهی سفالین گران قیمت آب میخورد .
او که فهمیده بود ظرف عتیقه است به مرد روستایی گفت :چه گربهی نازی آن را به من میفروشی ؟ روستایی گفت قابل ندارد ، صد تومان میشود دوره گرد گفت اشکالی ندارد و صد تومان داد و دوباره گفت : اگر ممکن است ظرف آب این گربه را هم بدهید که به آن عادت کرده ظرف را برداشت و مشغول خواندن نوشتههای داخل آن شد.
مرد روستایی گفت : این کاسه را نمیفروشم تو هم برای خواندن نوشته زحمت نکش من از برم .
روی کاسه نوشته : کاسهای که باعث میشود هر روز یک گربهی بی ارزش را صد تومان بفروشی از دست نده... از آن زمان به بعد به کسانی که حیلهگری میکنند میگویند : آنچه تو از رو میخوانی من از برم .
#انتشاراتچابکاندیش
@chabok_andish🌱
خدايا ….
ستارههاى آسمانت را سقف خانه
دوستانم كن تا زندگیشان
مانند ستاره بدرخشد …..
“شب بخير”
#انتشاراتچابکاندیش
@chabok_andish🌱
