485
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-1130 days
Posts Archive
درد وقتی شدید می شود جهان و زبان ما را ویران می کند. درد کلام را خرد می کند و آدم حتی از گفتن آن هم عاجز میشود. درد شدید را نمیتوان با دیگران در میان گذاشت چون وقتی درد سراسر جان و جهان آدم را میگیرد دیگر جایی برای هیچ چیز دیگر باقی نمیگذارد...
اگه یه جای دیگهی دنیا لودم امروز تو صف سینما بودم برای دیدن small things like this، ولی تو ایرانم و رویداد هیجانانگیز امروز اکران صبحانه با زرافهها با حضور پژمان جمشیدیه.
و خب تفاوت کیلین مورفی و پژمان جمشیدی نشوندهندهی شانس منه :)))
این رمان رو فیلیپ جون در واکنش به کتابی که همسرش دربارهی جدابیشون نوشته بود، نوشته.
همسرش تو اون کتاب جزئیات رابطهشون رو برملا کرده بوده.
ترجمه اسم کتاب هم خیلی اشتباهه به نظرم.
اسم اصلیش اینه
I married a communist
ولی جود گمنام رو هر وقت تونستید انگلیسی بخونید 🫠🫠🫠
یا حتی بهتر، انگلیسیشو گوش کنید.
آنابلا تا جود دوبار بوسش کرد، گفت بیا خونهمون.
تو خونه کی بود؟
همسایهها هم بودن به جز خانوادهش :))
همه هم بهش تبریک گفتن برای این رابطهی جدی
جود برگشت خونهش سر کتابش که نصفه مونده بود :))
سردردی که فکر میکردم ازش خلاص شدم و برگشته رو چه کنم.
نمیشه عین اکسها هم بلاکش کرد 😐
دنیا اینطور پیش میرفت و خدا از دور میدید که همهچیز روبهراه است.
خسته از آفرینش، همهی کارهای شبانه را به فرشتهها میسپرد.
