en
Feedback
چپ‌کوک

چپ‌کوک

Open in Telegram

این کانال، نسخه تلگرامی وبلاگ چپ کوک است. اگر دوست دارید سری به گذشته چپ کوک بزنید، به ادرس زیر بروید chapkook.blogspot.com

Show more
748
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
photo content

photo content

این هفته در تقویم رسمی کشور به نام هفته دفاع مقدس خوانده می‌شود. من ترجیح می‌دهم بگویم هفته دفاع ملی. در طول دو سال گذشته درگیر نوشتن رمانی بوده‌ام که بخش‌هایی از آن به جنگ ایران و عراق در ماه‌های اول مرتبط می‌شد. درباره عملیات‌ها خواندم، خاطرات ضبط شده را شنیدم، وصیت‌نامه‌ها را خواندم، گاهی هم از میان بازماندگان کسی به من اعتماد کرد درد و دل کرد یا دلنوشته‌های خونینش را در اختیار من گذاشت. آنچه دیدم حضور مردان و زنانی بود که بعضی‌هاشان به هیچ خدایی باور نداشتند، بعضی‌هاشان دین‌دار بودند. بعضی‌هاشان مسلمان، بعضی مسیحی، بعضی زرتشتی و بعضی کلیمی بودند. آنچه دیدم حضور مردان و زنانی بود که به زبان‌های مختلف صبحت می‌کردند.حضور مردان و زنانی بود که به دلایل متعددی به میدان آمده بودند. برای پس‌گرفتن خانه‌شان که اشغال شده بود، برای عزیزی که ناجوانمردانه از دست داده بودند، برای حفظ خاکشان، برای حفظ دینشان، به خواست رهبران سیاسی‌شان، به ندای وجدانشان یا تحت تاثیر جو عمومی که از رزمنده یک قهرمان می‌ساخت. اما با وجود حضور خالصانه همه این مردان و زنان، عراق در شهرهای مرزی زمین‌گیر نمی‌شد اگر نیروهای متخصص حوزه جنگ به میدان نمی‌آمدند. خواندن از ارتشی‌ها برای من تکان دهنده بود. در ماه‌های اول جنگ ارتشی‌هایی به میدان آمدند که منفصل از خدمت شده بودند، ارتشی‌هایی آمدند که بازنشسته شده بودند، ارتشی‌هایی آمدند که هنوز خارج از ایران تعلیمات‌شان تمام نشده بود و می‌توانستند هرگز برنگردند. به گمان من چیزی که بین اغلب این گروه ارتشی مشترک بود شرفشان بود. قسم خورده بودند حافظ خاک و مردم باشند و در بزنگاه، مستقل از تمام سوتفاهم‌ها یا بازی‌های سیاسی پای قسم‌شان ایستادند. اما جنگ سویه دیگری هم داشت که لابه‌لای متون جنگی خودش را به رخ می‌کشید. خشونت میدان جنگ روان را به مختصات دیگری می‌برد. خشونت میدان جنگ می‌تواند به از هم پاشیدگی روان منجر شود، می‌تواند به شهوت سیری ناپذیری برای لذت بردن به هر قیمتی منجر شود. خشونت میدان جنگ می‌تواند به احساس نفرت از آنهایی که بهای میدان جنگ را نپرداختند منجر شود. خشونت میدان جنگ می‌تواند انسانیت را به کل از میان ببرد. پاسداشت خون شهیدان و یادآوری هشت سال جنگ در تمام این سال‌ها یکی از شعارهای پر سر و صدای دستگاه حاکم بوده است. من هم موافق پاسداشت خون شهیدانم. به گمانم این پاسداشت تنها از راه حفاظت از آنچه آنها "بودند" و آگاهی از آنچه بعضی از آنها به آن تبدیل شده‌اند امکان پذیر است. آنها متفاوت بودند در باور، زبان، قومیت، طبقه اجتماعی و می‌توانستند کنار هم و برای هم بجنگند. آنها شریف بودند و می‌توانستند علیرغم همه بی‌مهری‌ها کنار مردم و وطنشان بایستند. آنها شکستند وقتی جنگ طولانی شد. پاسداشت خون شهیدان دفاع ملی برای من پاسداشت تنوع زیستی، شرافت و عبور از هر جنگی در کوتاه‌ترین زمان ممکن و حفظ صلح است در شرایطی که صلح قابل دفاع و امکان‌پذیر باشد.

photo content

photo content

آقای عزیز دیدن دستنوشته‌تان بر این برگه‌های کاغذی که هنوز بوی تنهایی‌تان را می‌دهد خوشحالم کرد. نوشته بودید می‌دانید که لحظه تولدم به هستی گفته‌ام این رمان را که تمام کنم تا اینجای کار با تو بی‌حسابم. نوشته بودید اگر کسی در چهل و هفت سالگی با زندگی چنین بی‌حساب باشد باید رضایت در نگاهش بدرخشد، دلش در آرامش آب‌تنی کند و قلبش به عاشقانه‌ترین والس برقصد. نوشته بودید صدای قلبم را شنیده‌اید که سخت می‌تپد و رنگ دلم را دیده‌اید که خونین است و غم را یا شاید هم خشم را، چیزی ویرانگر در نگاهم. نوشته بودید این بی‌قراری با ادعای من در لحظه چهل و هفت ساله شدنم نمی‌خواند. نوشته بودید البته می‌دانید این روزها حال ما خوب نیست و قلبتان به درد آمده از آنچه امروز بر ما می‌رود. از همدردی‌تان متشکرم. می‌دانم که اظهار تاثرتان صمیمانه است و ردی از ریا در آن نیست. اما فاصله‌هاست بین آن دردی که قلب شما را فشرده و جای آن سیلی که بعد از بیست و پنج سال هنوز بر چهره روح من مانده. بابت چه؟ بابت اینکه روی پله‌های فضای بازی نشسته بودم و نگاهم به زمین خاکی روبه‌رویم بود که چند نفری در آن فوتبال بازی می‌کردند. تنبیهی به جرم نگاه کردن به بازی مردانه. نمی‌توانستم برایشان توضیح دهم که بدون عینک جایی را نمی‌بینم و راستش دیدن چند نکره که عربده کش دنبال یک توپ پلاستیکی می‌دوند برایم جذابیتی هم ندارد. نمی‌توانستم بگویم آنجا نشسته بودم و سعی می‌کردم بخشی فراموش شده از افسانه نیما را به یاد بیاورم. یک حقیقت فقط هست بر جا: آنچنانیکه بایست، بودن! یک فریب است ره جسته هر جا: چشمها بسته، بایست بودن!“ افسانه نیما را قباد به دنیایم آورد و آنقدر خواند تا حفظش شدم. قباد، دایی‌ام. زیباترین مردی که در زندگی‌ام دیده‌ام. با خنده‌ای عجیب که دلم هنوز در خیالش پر می‌کشد. تاریخ خوانده بود. شاعر بود، عاشق بود و دو پا نداشت. داشت، راه نمی‌رفت. فلج بود. در چهل و دو سالگی زندگی را بوسید و کنار گذاشت. ماندن به هر قیمتی سرنوشت بعضی‌ها نیست. قباد افسانه را خط به خط برای دختر هفت ساله‌ای خواند که پا داشت و قرار بود جای او بدود، جای او برقصد، شعر بگوید، دیوانگی کند. درست هم دیده بود. من واقعا دو پا داشتم. دو پای سالم که در روپوش‌های بلند دکمه خورده تا قوزک پایمان مرا همان‌قدر در عبور از جوی‌های پهنی که پل نداشت مستاصل می‌کرد که او را. من پا داشتم و چهار سال تمام از سردر دانشگاه که می‌گذشتم زنی در اتاقکی تو سری خورده با یک نخ و سوزن چاک باز جلوی مانتوی مرا می‌دوخت. همیشه دیرم شده بود. همیشه شعر مرا برده بود. همیشه در مسیرهایی که شاملو زیر لب می‌خواندم، فروغ حفظ می‌کردم فروغی که به علی می‌گفت ماهی چکار به کار یک خیک شکم تغار داره، ماهی که سهله سگشم از این تغارا عار داره. ماهی تو شب می‌گرده و ستاره دستچین می‌کنه. اون وقت به خواب هر کی رفت خوابش رو از ستاره رنگین می‌کنه و یادم می‌رفت کوییز مکانیک تحلیلی داریم، استاد کوانتوم زودتر سر کلاس می‌رود و استاد اخلاق جلسه فوق‌العاده گذاشته. باید می‌دویدم. باید می‌دویدم و با آن کوک های پای روپوش بلندم نمی‌شد و من دلم می‌خواست جای خودم، جای قباد، جای همه قبادها که پاهایشان را تقدیر، جنگ، یا باوری، سلیقه‌ای برده بود فریاد بزنم پاهایم را به من برگردانید. پاهایم را برگردانید. گفتم پا یاد خبری افتادم که چند روز پیش در جایی خواندم. زمین دارد خشک می‌شود آقای عزیز. درخت‌ها کم شده‌اند، شاخه‌های پایینی‌شان بی‌بار و برگ شده و فیل‌ها که برای زنده ماندن به این برگ‌های سبز شاداب نیاز دارند حالا مجبورند چند تن وزنشان را روی دو پای عقبی‌شان بالا بکشند، بایستند و خرطوم‌هایشان را به سمت شاخه‌های دور از دسترس دراز کنند. خواندم که در آینده فیل‌های زیادی خواهند مرد و تنها آنهایی زنده می‌مانند که بتوانند بدن چند تنی‌شان را روی دو پای کوتاهشان بلند کنند و در این برخاستن دوام بیاورند. روزها، ماه‌ها، سال‌ها، سال‌های طولانی. سال‌های طولانی سنگینی چند تن را برای زنده ماندن از زمین بردارند و به شاخه‌ای نحیف بیاویزند. خونریزی قلبم، دلم و غم نگاهم از این روست که این روزها به فیل‌ها فکر می کنم آقای عزیز. به پاهایی که خواهند شکست. به پاهایی که دوام نخواهند آورد. به پاهایی که تغییر شکل خواهند داد، پهن و بی‌قواره و کج و مج خواهند شد. و البته به پاهایی که دوام خواهند آورد. بله، فکر می‌کنم یا شاید صادقانه‌تر باشد بگویم دلم می‌خواهد فکر کنم فیل‌هایی هم هستند، فیل هایی هم می‌آیند که دوام خواهند آورد و آن وقت شاید رسمشان هم عوض شود و به جای عزاداری دسته‌جمعی برای فیل مرده، در شیپورهای بلندشان به شادی برای آنانی بنوازند که زنده ماندن را دوام آوردند.

photo content

سومین کارگاه از مجموعه کارگاه‌های دوره فهم تاریخی ادبیات ایران در راهه. کارگاه‌ها اگرچه پیوستگی دارند اما می‌تونید بطور مجزا
سومین کارگاه از مجموعه کارگاه‌های دوره فهم تاریخی ادبیات ایران در راهه. کارگاه‌ها اگرچه پیوستگی دارند اما می‌تونید بطور مجزا هم در هر کدوم شرکت کنید. برای اطلاعات بیشتر از طریق راه‌های درج شده در پوستر تماس بگیرید

سومین کارگاه از مجموعه کارگاه‌های دوره فهم تاریخی ادبیات معاصر ایران در راهه. دوره‌ها اگر چه پیوستگی دارند اما به طور مجزا هم
سومین کارگاه از مجموعه کارگاه‌های دوره فهم تاریخی ادبیات معاصر ایران در راهه. دوره‌ها اگر چه پیوستگی دارند اما به طور مجزا هم می‌تونید در هر کدوم شرکت کنید.برای اطلاعات بیشتر از طریق یکی از راه‌های درج شده در پوستر تماس بگیرید