Ardalan.amin.javaheri
Open in Telegram
PhD in human Psychology from UCLA class of 2023 | Human Behavior Researcher | Author ارتباط مستقیم : @ardalan8j آدرس صفحه ی اینستاگرام: https://instagram.com/ardalan.amin.javaheri?igshid=MzNlNGNkZWQ4Mg==
Show more1 862
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-6030 days
Posts Archive
چه کسی میفهمد کسی عوض شده وقتی چهره اش با دیروز هیچ فرقی ندارد؟
چه کسی میفهمد پلیسی دزد شده وقتی هنوز همان لباس پلیسی اش را در تن دارد؟
حالا چه کسی میخواست بفهمد من دیگر آن زن دیروزی نیستم وقتی هنوز در همان خانه ی قبلی زندگی می کردم؟
فقط کسی که با چشم هایش من را نگاه نمیکرد میفهمید من عوض شده ام،
فقط کسی که لباس هایم را نمیدید میفهمید من دزد شده ام
و فقط کسی که به من عادت نداشت میفهمید
من دیگر در آن خانه زندگی نمیکنم..
من فریاد میزدم که در حال فرق کردن هستم.
مثل تمام این سالها که فریاد میزدم چقدر همه را دوست دارم...
ولی آنها که در نزدیک ترین حالت به من زندگی میکردند،
هیچوقت،
هیچکدام
از حرف هایم را نشنیدند.
متن از داستان : #فرار_به_آلاسکا
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
همه چیز عوض میشود، آدم ها روی دیگرشان را نشان میدهند و چشم تو نیز عادت میکند بدی هایشان را بیشتر ببیند.
یک روزی که خیلی زود فرا میرسد میتوانی از هر کسی در دنیا متنفر شوی، هرکس که عاشقش بودی، هرکس که عاشقت بوده..! حتی دوستانی که فکرش را هم نمیکردی.
یک روز که اندازه صبح فردا نزدیک است، میفهمی در ما آدم ها چندین نفر زندگی میکنند، همان آدم بدهایی که در فیلم ها نشان میدهند در کنار آدم خوب ها که قهرمان میشوند، همه اشان در یک جا اندازه مشتمان [قلب] می تپند.. میخوابند، بیدار میشوند و زندگی میکنند، و تو از جایی در زندگی حق انتخاب داری، که کدام یک از آنها را ببینی!...
مهم نیست... همه ی ما بستری داریم که بشود ازمان متنفر بود، و همه ی ما جایی در دلمان هست که بخاطرش دوست داشته شویم،
فقط باید یاد بگیری،
وقتی سیاهی قلبم را دیدی، سپیدی دلم را فراموش نکنی...
متن از داستان : #برگشتن
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
چشم های بینای آدم ها یکجاهایی هیچ چیز را نمیبینند شاید چون همه چیز وجود دارد تا همه چیز گم شود...
به قول یکی از نوشته هایت "زندگی نارنجی، یک خوب و بد قاتی شده، درست مثل قرمز و زردی که نمیتوانیم از هم جداشان کنیم"
من هم نتوانستم خودم را از تو جدا کنم، یا کنارت یکی باشم، نتوانستم باور کنم خوب بودیم یا بد، با هم بودیم یا بی هم، پشت هم بودیم یا روبهروی هم..
ولی به قول خودت:
" وقتی چشم ها کار نمیکنند قلب ها همه چیز را میبینند... "
متن از داستان : #به_زودی
نویسنده #اردلان_امین_جواهری
حالم خراب شد یک هو دیدم شاید نمی شود، اصلا شاید از اول هم من مال این کار نبودم، همیشه انگار یک چیز داشتم و یک چیز نداشتم، آن که داشتم خاص تر بود، ولی معنیش رویش هست دیگر، آن چیزی که خاص بود یعنی کمتر است، پس آن چیز که نداشتم مشتری بیشتری داشت.
این داستان امروز و دیروزم نبود، خلاصه ای از کل عمرم بود که همیشه هم بود هم نبود. همیشه انگار آن چیز که دیگران داشتند بهتر بود ، کاش همان خاص تر را هم نداشتم، شاید حالم بهتر میشد.
ولو شدم روی تختم که ولش کنم مثل همه یمان که یک جایی ول کردیم، پارو ی چوبی را انداختیم توی آب و گفتیم هرچه پارو بزنیم نمیرسیم. انگار از اول وسط سه جزیره ولمان کردند. پارو میزنیم به سمت این، بعد بیخیال می شویم و میرویم سراغ آن، این بار خسته می شویم، فکر میکنیم آنجا هم جای ما نیست میزنیم سمت آن یکی و باز هم فکر میکنیم از آن یکی هم دوریم و ول میکنیم...
رو به خرافات میبریم، که اگر پارویمان طلایی بود حتماً می رسیدیم، مشکل پاروی کهنه ی چوبی است انگار! بعد پارویمان را می رنجانیم، پرتش میکنیم توی آب، میخورد توی سر ماهی کوچکی که هاج و واج به آشفتگی ما نگاه میکند، بعد دلمان برای پاروی چوبی خودمان تنگ میشود، "آن پارو بیچاره ی من بود، مثل من که بیچاره ی این مسیر شده بودم"..
خم میشویم، پاروی خیس چوبی را دست میگیریم و باز به آب می زنیم، ماهی هنوز برنامه ی مارا نمیداند خودمان هم نمیدانیم.
همین میشود که وسط یکی از همان راه ها مثلاً همان جا که شروع کردیم وقتمان تمام میشود و گیم اور میشویم..
ماهی خنده ای به تمام خود درگیری های ما میکند و از مسیر کنار میرود تا پس مانده یمان طعمه ی کوسه ای شود و کامل تمام شویم.
من الآن در مسیر جزیره ی دوم خسته شده ام، ولو میشوم و به ماهی کوچک چشمکی میزنم تا بداند، در جریان قصه ام هستم...
#اردلان_امین_جواهری
فکر میکنی مرد ها برای چه چیزی به خط مقدم میروند و میجنگند؟
برای خودشان؟ برای پول؟ نه!
برای اینکه زن ها و بچه ها در آرامش باشند.
خلاصه اگر فرض کنیم من حالا در جنگ هستم، از اینکه تو اینجا زیر این تیر بار گلوله نیستی خیلی خوشحالم و همانقدر هم دل تنگ تو میشوم. راستش وقتی گلوله ها از زمین و آسمان روی سر ما ریخته میشوند چشمانم را میبندم و به چمن های بهاری فکر میکنم که من و تو در آنجا کنار هم هستیم و تو هنوز سعی میکنی در مسابقه مچ اندازی مچ من را به خاک بمالی...
البته باید بگویم که در این رویا تو برنده نمیشوی.
راستش نباید هم برنده شوی ، حتی اگر زورش را داشته باشی...!
برایت میگویم چرا :
در شهر مردان زیادی زندگی میکنند، ولی همه ی آن ها حاضر نیستند در جنگ شرکت کنند، فقط دو دسته مرد هست که به قلب دشمن میزند، یکی کسانی که از همه جا بریده اند و یکی کسانی که هنوز فکر میکنند میتوانند تغییری در جهان ایجاد کنند.
در کل فقط مردانی میجنگند که یا چیزی برای از دست دادن ندارند و یا هنوز چیزی برای از دست دادن دارند. مابقی مردم بین این دو دسته شناور هستند و هرگز نه میجنگند و نه در زندگی شخصی که دارند ریسک میکنند.
ولی جنگ چه با توپ و تفنگ باشد چه بر سر یک لقمه نان، فقط برای آن هایی است که هنوز در خودشان قدرتی میبینند که با آن میتوانند کار بزرگی انجام دهند.
آن ها همان کسانی هستند که در مسابقه مچ اندازی میتوانند مچ معشوقه هاشان را به خاک بزنند...
چون از آن ها قوی تر هستند؟؟
آه نه اصلا اینطور نیست..
چون هیچ مردی نیست که از زن خودش قوی تر باشد.
بلکه این زنانی هستند که میگذارند مرد خردسالشان پیروز شود و این پیروزی حسی در آن ها ایجاد کند که باعث شود فکر کنند میتوانند دنیا را تغییر دهند، این مردها از زندگی ناامید نشده اند.
و من میدانم هرکسی کنار تو باشد هیچوقت از زندگی نا امید نمیشود.
عزیز من تو یک قهرمان هستی چون همیشه اجازه دادی من مچ ات را به زمین بزنم با اینکه همیشه برنده اصلی تو بودی...
از اینکه نیستی خوشحالم، امروز حالم خوب نبود، مثل دیروز و روز قبل از آن ولی پیش خودم فکر میکنم تو شاید امروز به ضیافتی بروی که در آنجا دوستانت باشند، امیدوارم لباس های گرم بپوشی چون شاید در این فصل باران ببارد و سردت شود.
در تصورم احتمال می دهم آنجا که برسی روی نوک پاهایت چند گام ریز بر میداری تا همه باز قربان صدقه ی تو بروند و بعد داستان گرفتن شکلات از خواهرت را برای همه تعریف میکنی تا همه خوشحال شوند.
آه من خیلی خوشحالم که فکر میکنم امشب حالت خوب است..
احتمالا آتشی روشن میکنید و همه دور آن خواهید نشست و باهم به همه چیز خواهید خندید...
میدانی قشنگِ من، زندگی فقط همین خنده های زودگذر است که همه ی ما در دل سختی و رنج هایمان میکنیم...
و باز احتمال میدهم در دل خنده هایت، یک لحظه به نقطه ای خیره بمانی و جای من را کنارت خالی ببینی..
آن لحظه دلت برایم تنگ میشود..
دوست دارم بدانی،
دقیقا همانجا
در همان لحظه،
تو در خیال من هستی،
در حالی که روی چمن های بهاری باهم مسابقه مچ اندازی میدهیم و تو میگذاری من، مچ ات را به خاک بزنم...
#اردلان_امین_جواهری
