یک سرگذشت معمولی در تگزاس و ایلینوی!
Open in Telegram
یک سرگذشت خیلی معمولی از یک آدم معمولی در تگزاس و ایلینوی!
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
425
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '24
September '24
+426
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 25 September | 0 | |||
| 24 September | 0 | |||
| 23 September | 0 | |||
| 22 September | 0 | |||
| 21 September | +1 | |||
| 20 September | 0 | |||
| 19 September | 0 | |||
| 18 September | 0 | |||
| 17 September | 0 | |||
| 16 September | 0 | |||
| 15 September | 0 | |||
| 14 September | 0 | |||
| 13 September | 0 | |||
| 12 September | 0 |
Channel Posts
یک گروه حشرات موذی حمله کردهاند به ایلینوی و حسابی زندگی و تردد را مختل کردهاند. اسمشان سیکِیْدا است. شبیه پشههای خودمانند ولیکن هرکدامشان در قسمت ماتحت نیمکیلو اضافهوزن دارند. نیمکیلو گوشته راسته و استیکی. شرموحیا حالیشان نمیشود و از فرط گرمای خورشدعالمتاب تا توی خشتکِ زنِ همسایه پناه میگیرند. از نماز مغرب و عشا به اینطرف ولی، پاتوقشان شاخههای درختان شهر است. آنهایی هم که سایه درختی خسته گیرشان نیاید به حالت دمر یا طاقباز دعوت حق را لبیک میگویند. اینروزها اسپرینگفیلید خیلی سورئالوار تبدیل شده به گورستان جمعی سیکیداها. آن وقتها که بچه بودم جنگ با پشهها در جبهههای حقعلیهباطل خیلی سرراست و ساده بود. تارومار فزرتی ۲۰۰ تومنی سلاحکشتارجمعی ما به حساب میآمد. شبانه، طی یک شبیخون سیستماتیک با چند پیییس پیییس اباواجدادشان را به خاکوخون میکشیدیم.به همین راحتی.
یک قبیله از سیکیداها جمع شدهاند توی درخت روبروی پنجره اتاقخواب. تا صبح یک بند اختلاط میکنند. ویزززززززز ویزززززززززززز. انگار کنفرانس سالانه دفاع از حقوق حشرات گوشتی گرفته باشند. حالا ولی زمانه تغییر کرده. هم پشهها مدرنتر شدهاند هم من.به جای استفاده از تیر،کلنگ، تیشه و تارومار اصرار دارم که مسائل را با گفتمان و مسالمتامیز حل کنیم. بدون یک قطره خون از دماغ حتی یک سیکیدا. یک بار از یکیشان به فارسی و انگلیسی خیلی متمدنانه درخواست کردم از همان دری که آمده رفع زحمت کند. یکبار هم با یکیشان که روی داشبورد ماشین لم داده بود تا سر کار دوتایی «چو تخته پاره بر موج رها رها رها من» گوش دادیم و کیف کردیم. ایرادشان اینجاست که خیلی من را به چیزشان نمیگیرند و داخل آدم حسابم نمیکنند. حتی مطمئن نیستم از صدای همایون به اندازه من لذت ببرند. نمیدانم اصلا از حیطه ادراک پشه وارشان پا را فراتر میگذارند یا نه؟ با نوای «رها رها رها من» اصلا شکوه و لذتی در ذهن بیادراکشان نقش میبندد؟ چهقدر وحشتناک که این دایره تنگِ فهم و ادراک که طبیعت برایش تعیینکرده تا ابدالدهر محدود و ثابت است.
بگذریم. من همین چند ماه پیش فهمیدم دونکیشوت خیلی اثر خفنیست. از آن مهمتر اینکه نویسندهاش، سروانتس، در زمان حبسش در زندانی مخوف چنین شاهکاری خلق کرده. به این فکر میکنم که قسمتِ عینی و بیرونی زندگیِ من، یک سیکیدا و سروانتس با همه تنوع بیرونیاش توفیر چندانی ندارند. تفاوت من و سیکیدا با سروانتس در فهم و ادراکمان از این دنیای عینیست. بلافاصله هم دچار حس حسادت میشوم. بهنحوه ادراک سروانتس از زندگی. شکوه و لذت برای ذهنِ بیادراکِ یکپشه یا آدمی ابله در سواحل هاوایی، در قیاس با تخیل، درک و لذتِ سروانتس در آن زندانمخوف خیلیناچیز است. خیلی.
| 2 | دلودماغ نوشتن ندارم، چیز درستدرمانی نمیخوانم، سلیقه موزیکم افتضاح است و چیز خوب گوش نمیکنم، حوصله تماشای سریال هم ندارم و پای افعیتهران و قِروفِرهای لوسِ دولتشاهی چرت میزنم. خلاصهاش اینکه جز بالاپایین کردن توییتهای سقطشدن هلیکوپتر کار بهدردبخوری نمیکنم. این وسط بهشکل غیرارادی و اٌتوپایْلِت سرعتِ ازدستدادن روابط اجتماعیم را هم روی ۳ ایکس تنظیم کردهام. عمدهشان مزه ندارند. مثل میوه دراگون. آبرسان، اما مزخرف و بیخاصیت. یا شاید مثل خرمالو. گَسْ و ولمعطل بین زمین و هوا. خلاصه اینکه عمده سوشال کانکشنهایم راکدند و ولرم، مثل عبادت هریکشنبه یک گروه پیرمرد پیرزن خسته توی کلیسا. چندماه پیش یک رفیق قشنگم را دلخور کردم. ازحرفم ناراحت شد چون گفتم عمده آدمهایی که در سوشالمدیا با توییت و استوری با دشمن فرضی خیلی هایْلِوِل و فلسفی میجنگند، نمیتونن تلفنی پیتزا سفارش بدن. با من قهر کرده و محل سگ به من نمیدهد. من هم خیلی جدی و “بسم اله القاصمالجبارین” وار، بابت رفتارم خودم را توبیخ میکنم. این وسط باگ سوشالکانکشن اینجاست که شایدصمیمیتها از بین بروند، ولی “از هم خوشم نیامدنها”محکم سر جایشان لم میدهند.
بگذریم. من آدم تنبل و محافظهکاریم. هرقدر بدبختی برایم ردِفلگ است و از آن هراس دارم، خیلی حوصلهو نفس برای دویدن پیِ پرندهخوشبختی و همایسعادت ندارم. موجودی هستم خسته و میانهرو. همین که بشود در مرزهای کوهستانی بین سرزمین خوشبختی و بدبختی بیتوته کنم قانع میشوم. از همانهایی که دوست دارند توی هشتی خانهشان بنویسند “در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست.”دبیرستان که بودیم با علیرخشان و حسینبیاتی یک شبکه پخشوتخس سیدی داشتیم. از طنین ۷۸ و جونیجونمِ لیلا تا لالایی ویگن و فیلمهای خاکبرسری. که خب لو رفتیم. اول از همه من را بردند پیش ناظم. یک کشیده زد زیر گوشم و پرسید کیا تو گروهتون بودن؟ یک ساعت بعد دوباره آمد. یک کشیده دیگر و دوباره همان سوال. تا صلاة ظهر همین آشوهمینکاسه. از دیوار صدا در آمد که از من نه. آخرش ولی نمازش را خواند و آمد بالای سرم. گفت: “حرف نمیزنی،نه؟ صبر کن، بدبختت میکنم! “
همه را لو دادم. حسین ضیایی توی کلاس دوم ب که گاهی سیگار میکشید اما دخلی به ماجرا نداشت را هم لو دادم. حسامرحمانی که کلاسهای فوقبرنامه را دو در میکرد را هم لو دادم. حقیقتش، زهرهام آب شد. من از بدبختی متنفرم. وگرنه فاصله تا خوشبختی، همایسعادت و چار تا چک ناظم را باکی نیست. هست؟بروم. بروم بابت رفتارم خیلی جدی و “بسم اله القاصمالجبارین” وار، خودم را توبیخ کنم. شببهخیر. | 432 |
| 3 | دوران دانشگاه، خلافسنگین زندگیم این بود که دوستدخترم را ببرم تفلیس. بعد هم برای خالهخانباجی و سایرین استنباط کنیم که چون سیمهای توی زیرساختِ همراهاول اتصالی کرده و موتورخانهِ شعبهِ تهرانش ترکیده، گوشیهایمان در دسترس نیست و خلاصه اگر اوامری داشتید با وایبر و اینها تماس بگیرید. آنوقتها هر کوچهپسکوچه تفلیس پر بود از گربههای فربه و چاق. معمول بود دخترقشنگی با یک بطری آب یا پسری با یک پیاله اغذیه کنارشان چمباتمه بزند، کلههای نرمشان را نوازش کند و به طرق مختلف تیمارشان کند. شک نداشتم که گربههای تفلیس خوشبختترین گربههای جهانند. گربههایی که ذهن من را میبرند به خیلی سال پیش، توی اصفهان. کوچه غدیر. که شبها پاتوق گربههای ولگرد بود. پیش حسینقدوسی و پسر عموهای گردنکلفتش که تا بندندان مسلح بودند تا دخل گربهها را بیاورند. آنهم فقط محض شوخی و خنده. از سنگ و کلوخ تا تیرکمان چوبی و سیمی. اگر هم سلاحهایشان تمام میشد با دمپایی و یک رگال فحش کافدار میافتادند عقب گربهها. یک جور پدر کشتگی عرفانی داشتند با این زبانبستهها. مصداق همان که بچهها شوخیشوخی سنگ میزدند، قورباغهها ولی جدی جدی میمردند. گربههای کوچه غدیر و گربههای تفلیس از یک تیر و طایفه بودند. حتی به چشممن که قات از گربه و زندگیگربوی حالیم نمیشود، پشم و پیل و دک و پوزشان هم مثل هم بود. نوع زندگیشان ولی توفیر داشت از اینجا تا آسمان. حالابعد از این همه سال احساس میکنم دوزاریم افتاده. اینکه قدر و منزلت هر چیزی به جا و لوکیشنش ربط دارد. ماجرا مثل روغن توی کلهپاچه است. تا وقتی توی بشقاب و جلوی یک کله خور قهار است میشود سوژهدوربین و اسباب جاری شدن آب از لبولوچه. اما همین روغن اگر به سرش بزند وهوس کند آن دم و دولهای آئورت چمبره بزند، میشود عامل مرگ. یا ناخن. تا وقتی پرِ شالِ انگشت سکنا گزیده هزار قلم قِر و فِر دارد و ماهی یککپهدلار خرجش است. همین ناخن ولی، اگر بیفتد توی ظرفقیمه، میشود مایه تهوع . ناخنسرخ و قشنگ دخترک کجا، ناخن افتاده توی ظرف قیمه کجا. گربه توی کوچه غدیر کجا، گربه کوچههای تفلیس کجا.
به گمانم آنکسی که گفته گوهرِ درونِ آدمیزاد است که ترازو و میزانِ ارزشِ اوست زِر مفت زده. البته تئوریش درست و قشنگ است، اما نه توی جهان ما که روی شمبول سیاستمدارهای گردنکلفت، حسینقدوسی و پسرعموهای لاابالیاش میچرخد. در جهانما، آدمهای توی سوییس ناخنِ تیلور سوییفتند، آن 300 هزار سرباز کشته شده توی جنگ اوکراین ولی، ناخنِ توی قیمه. خلاصه اینکه مکان، جا و لوکیشن خیلی مهم است. خیلی | 708 |
| 4 | از یک لحظهای بهبعد، حوالیهای سیسالگی، انگار باریتعالی سرعت زندگیم را روی حالت ۳ ایکس تنظیم کرده. شبیه شلنگدستشویی که با فشار بازش کرده باشند اتفاقات و وقایع ماتحتبهماتحت میآیند و میروند. انقدر سرعت آمدن و رفتنشان بالاست که بو،مزه و بُعْدِشان خاطرم نمیماند. تنها خاصیتشان این است که مثل چسفیل توی تابه استرس وارد میکنند. این وسط ذهنم دیگر یاری نمیدهد، قٌوّت ندارد و اساسا سلسلهمراتبِ رخدادنِ وقایع را از دست داده. مثلا یادم نیست هفتهپیش بستنی آلاسکا خوردم،سهماه پیش یا سهسال پیش. اصلا خوردم؟ احساس میکنم حسینرضازاده از دو طرف تایملاین زندگیام را گرفته، برده بالای سرش و هی عربده میزند ابررررفضل و با هر عربدهاش مثل دستگاه پرس تنرنجور زندگیم را فشرده و مچالهترش میکند.
سالها پیش، یک کسی توی توییتر نوشته بود که ویدیوها و تصاویر تنها مدیایی در جهانند که به طرز شگفتانگیزی به ((وقایع)) و ((اتفاقات)) ماهیّت فیزیکی میدهند. مخلص کلامش این بود که ((اتفاق)) یک مفهوم مبهم و گذراست که نه میشود لمسش کرد، نه میشود بهش خیره شد نه میشد لیسش زد و ماچش کرد. میآید و میرود. این وسط تصویر و عکس است که یقه اتفاق را سرِ بزنگاه میگیرد، دخلش را میآورد و تاکسیدرمیاش میکند تا ابد! مثل کاری که سنگقبر با آدم میکند و بعد از اینکه ریقرحمت را سرکشید، به آدم اسم و تاریخ و هویت میدهد. عکسها و ویدیوها هم انگار حکم سهجلد مومنتهای مُرده تایملاین زندگیاند.
چندسال پیش یک نفر یک ویدیو ۳۰ ثانیهای برایم فرستاد از یک مجلس ترحیم. صاحبِ عزا به مهمانش تعارف زد و گفت مرحوم عمرش را داد به شما. مهمان ولی، خیلی پوکرفیس و رٌک جواب داد: مرحوم اگر قدرت انتخاب داشت تخمش را هم به من نمیداد، چه برسد به عمرش. من بیشتر از ده هزار بار این ویدیو را تماشا کردهام و هربار از خنده ریسه میروم و صورتم بنفش میشود!بیشتر از همه طنزهای عطاران و مدیری. سیثانیه لحظه مرده که توسط یک آدمی همهشان تاکسیدرمی شدهاند تا همیشه. تنها سهجلد و سند دیالوگِ رخ داده. سهجلدهای وقایع را باید خوب نگه داشت. برای وقتی که سن بالاتر میرود، ذهن و حافظه یاری نمیدهد و تایملاین زندگی میافتد دسته وزنهبردار عربدهکش. | 712 |
| 5 | من اگر داستاننویس قابل و بهدردبخوری بودم، حکما یک داستانِ کوتاه و تراژیک مینوشتم. به جای این خزعبلاتی که توی تلگرام و اینستاگرم مینویسم و حوصله ملت را سر میبرم. چشمه و عصاره داستانم میشد یک مردِ میانسال و دو زن. مردی که بعد از بیست سالِ آزگار فتیله عشقش با زنش به پِرپِر افتاده. رابطه و احساس بینشان طعمِ فرنی بدون شکر گرفته و رابطه خاکبرسریشان هم تعریفی ندارد. فاقد یک ارزن فتیش و فانتزی مشروع و غیرمشروع. اسطوره کسالت. این وسط ولی، مرد یک معشوقه دارد که حسابی کیفشان باهم کوک است. مرد هر شب دست به دامن عزراییل، جبرییل و باقی ملائک می شود که زن یک جوری دست از سرش بردارد و شرایط برای وصل معشوق فراهم شود. از قضا آن وسطهای داستان دلِ باریتعالی رقیق میشود و قلبش اکلیلی. بعد هم فلفلور دعای مردِ قصه را مستجاب میکند. زن از مرد جدا میشود و مرد به وصال زن دوم میرسد. وصل معشوق. ابر و باد و مه و خورشید و فلک، مردِقصه را به مراد دلش میرسانند.
خیلیزودولی، مردِقصه متوجه میشود که اوضاع پیچیدهتر از چیزی بود که تصور میکرد. دوزاریش میافتد که رابطه ایدهآل با زن دوم یک رابطه «درفاصله» بود. همه جذابیت زندوم جایی بود که به عنوان اِلِمانی از اشتیاق و آرزو فرسنگها دور بود. نزدیکشدن ولی خاک رابطه را به توبره کشید. مردقصه خیلی تراژیک زن دوم را هم از دست میدهد. حکما چون حواسش نبود دوپامین برای «بهدستآوردن» ترشح میشود نه برای «داشتن». یا شاید چون حواسش نبود که«اشتیاق» و «خواستن» از اینجا تا قیامت توفیر دارند. آدمِعاقل هر چیزی را که بهش اشتیاق دارد را برنمیدارد بیاورد وسط زندگیاش که. قصهام حرف زیادی برای گفتن ندارد. تکراری است و کلیشه. همان کانسپت آفتِ عشق، وصال استِ خودمان. اگر یک روز قصهام را نوشتم ولی، همه زورم را میزنم تا آخرش خیلی اصغرفرهادیطور نتیجه بگیرم: ما آدمها بیشتر دلباخته ماهیتِ «اشتیاق» ایم تا دلباخته «عاملِ اشتیاق». بعد هم اینطوری تمامش میکنم : «شاید اگردائم بودی کنارم، یک روز میفهمیدم دوستت ندارم». | 618 |
| 6 | هفتماه تمام است آمدهام ایلینوی. جز تلفن، که دوستش ندارم، تنها راهارتباطیباقیمانده با معدود آدمهایی که دوستشان دارم دود و هیزم و آتش است. همان سوشال مدیای مردم غارنشین. دوران پارینهسنگی. ماقبل ایلانماسک و زاکربرگ اینها. خب البته خیلی بلدش نیستم و میترسم اشتباهی سیگنال بفرستم. بعد هم بیایند سروقتم و توی گونیام کنند. بهجایش، توی تلگرام و اینستاگرم، ریلز و استوری و کلیپ تخس میکنم. به جای دود و سیگنال و آتش. کمخطر است و صلحآمیز. دیروز رفیققشنگم یک ویدیو برایم فرستاد از یک دبیرستان توی کارولینایشمالی. یک دختر سیاهپوست با معلمش حسابی دعوایش شد. اول دفتر و کتاب و قلمش را پرت کرد یک طرف. بعد هم سر معلمش جیغ کشید که من از این همه شِت که برایمان پشت هم ریسه میکنی حالم به هم میخورد.بعد هم مثل گرز رستم صندلیش را پرت کرد آن ور کلاس. اینبار بلندتر جیغ کشید و گفت فاک! بعد هم ۱۰ تا جمله پشت هم ردیف کرد که فقط فاک و شتهایش قابل شنیدن بود. آخر کار هم صدایش را تا فیهاخالدون بالا برد و جیغ کشید :
I will go! من میروم از اینجا!
من میروم از اینجا. عجب جمله ترسناک و رعشهآوری. از آن حرفهایی که یا نباید زد یا اگر زده شد باید حتما جامه عمل پوشاندش. اما دخترک توی فیلم بعد از اینکه خاک کلاس را به توبره کشید و خروارخروار فاک و شت بلغور کرد، بخارش خوابید و از تکوتا افتاد. چنددقیقه بعد هم، خودش رفت صندلیش را برگرداند سر جای اولش. آخرکار هم دفترودستکش را جمعوجور کرد و نشست سر جایش. انگارنهانگار که چنددقیقه پیش مثل ابوالهل عربده میکشید و نفسکش میطلبید. شک ندارم از امروز هیچکس توی کلاس دخترک سیاهپوست را جدی نمیگیرد و حرفش را به چیزچپ حسابنمیکند. «من میروم از اینجا» بچهبازی که نیست. از همخوابگی با قاطر سختتر است. اما کسی که گفت میخواهم بروم، باید برود. وگرنه حرف و کلامش میرود قاطی کلی دروغ سیستماک که هیچکس جدیشان نمیگیرد. مثل، عسلطبیعی. پنج دقیقه دیگه پیشتم. نائبالزیاره بودیم. سر ماه برمیگردونم بهت. باور کن ما صلاحت رو میخوایم و اینها.
از کجا رسیدم به کجا! خلاصه اینکه، «من میروم از اینجا» حرمت دارد. دخترک توی ریلز قاعده و قانونش را بلد نبود. | 929 |
