معرفة الحقّ - احسان الله نیلفروش زاده
Open in Telegram
🍃 به مرحمت حقّ تعالی؛ نیّت تأسیس این کانال،ارائۀ دروسی برای «مبناسازی» معارف الهی است. و پیش از هر قدمی، معترف و مقرّ آنیم که؛آنچه نگاشته میشود اظهارنامۀ عجز ماست. و عاجزانه؛مستدعی نظر،و مستسقی رحمتِ حضرات آلالله علیهم السلام هستیم. ادمین: @ehsannil
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
692
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+1130 days
Posts Archive
🔹
و این نکته لازم است که بیان شود که حضرت حقّ تعالی چون نَفْس الاَمرِ حقیقی است، همه چیز را به عینِ شخصی فراگرفته است که در احادیث و ادعیه، «شأن» به تفصیل نیز آمده است مثلاً :
🔸『 يَا مَنْ لَا يَشْغَلُهُ شُغُلٌ عَنْ شُغُلٍ
يَا مَنْ لَا يَتَغَيَّرُ مِنْ حَالٍ إِلَى حَالٍ
يَا مَنْ لَا يَحْتَاجُ إِلَى تَجَشُّمِ حَرَكَةٍ وَ لَا انْتِقَالٍ
يَا مَنْ لَا يَشْغَلُهُ شَأْنٌ عَنْ شَأْن』ٍ🔸
(📚 مصباح المتهجد - شیخ طوسی، ج1، ص: 229).
حضرت حقّ (عَظُمَ شَأنُــهُ) مطلق حقیقی است و نامِ مقدّس او «مطلق» است ("يَا مُطْلِق"/📚 المصباح للكفعمي، ص: 357) که هیچ حدّ و حصری ندارد و نسبت به اطلاق و بیحدّی نیز، مطلق است که در ادعیه آن مقامِ مطلق را چنین میخوانیم:
🔻『 يَا مَنْ لَا يَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَنْ سَمْعٍ
وَ لَا يُغَلِّطُهُ
وَ لَا يُضْجِرُهُ إِلْحَاحُ الْمُلِحِّينَ
وَ لَا يَشْغَلُهُ شَأْنٌ عَنْ شَأْنٍ وَ لَا يَتَعَاظَمُهُ الْحَوَائِجُ
👈 يا 《 مُطْـلِـقَ الْإِطْــلَاق》 』🔺
(📚إقبال الأعمال، ط - القديمة، ج1، ص: 435)
🔔 مباحثِ #عین_شخصی و #اطلاق ، مقدمه و ضرورتِ فهمِ این مباحث است.
( برای مبحث عینیّت رجوع شود به 👈 https://t.me/ehsannil1/299
و برای مبحث اطلاق رجوع شود به 👈 https://t.me/ehsannil1/291)
••●🔽●••
⚠️ این تذکّر برای جویندگان حقیقیِ توحید ضروری است :
مُستَشکلین وحدت، عینِ شخصی را نمیدانند یا متوجّه نشدند. و عین تطبیقی را که نقطۀ مقابلِ عینِ شخصی است تصوّر کردند. و با تصوّری اشتباه، قضاوتی اشتباه مینمایند تا جائی که گاهی موحّدین عالَم را متهّم به #اتحاد یا #حلول کرده، و مشرک میدانند! و معرفتی خاصّ، و خصوصِ معارف را «پیش از اینکه فهمیده شود»، تکفیر مینمایند.
و وای از این کم صبریها و [ بدتر از آن، ] تکفیرها، که سدِّ باب معارف است.
••●🔼●••
🔹
🔹
#اتصاف_ذات_به_صفات یا به عبارتی ...
🔰نسبت صفات با ذات باریتعالی🔰
👈 [بدونِ استثناء] همۀ صفاتِ الهی عینِ شخصیِ ذاتِ باریتعالی است.
هیچ صفتی از صفات حقّ تعالی زائدِ بر ذات نیست.
اگر هم در حدیثی اشاره به «صفتِ فعل» میشود (مثلاً در مورد مشیّت میفرمایند؛ 『 الْمَشِيَّةُ مِنْ صِفَاتِ الْأَفْعَالِ』 / 📚 بحار الأنوار، ج54، ص: 37) ؛ نفیِ عینیّت آن با ذات را نفرمودند. بلکه حضرت حقّ که فعلیّت محضه است، [به عینِ شخصی] فعلِ خویش، و [صد البته] صفتِ فعلِ خویش است.
🔶 اینجا سؤال میشود : پس فرق صفتِ فعل با صفتِ ذات چیست؟
پاسخ :
🔹اوّلاً فرق، #فرق_نوری است که خصوصیّتِ شیءِ حقیقی، یعنی حضرتِ احدِ واحد (جلّ جلاله) است. و نه فرقِ میانِ دو شیء که در عالَم حدود و تعیّنات مطرح است (که به آن #فرق_ظلمتی میگوئیم).
(در ادامۀ این مقاله ان شاء الله در مورد فرق نوری، توضیحاتی نوشته میشود)
🔹 ثانیا فرق، در مَجلایِ ظهور است (یعنی در محلّ ظهور).
بدین معنا که ؛
🔅 مجلایِ ظهورِ صفاتِ ذات، خودِ «ذات» است. به عبارتی؛ صفاتِ ذات، تجلّی ذات بر ذات الهی است و از این رو "#صفات_ذات" خوانده میشود.
🔅و مَجلایِ ظهورِ صفاتِ فعل، «فعل» است. به عبارتی؛ صفات فعل، تجلّی ذات در جلوۀ «افعال» است و از این رو "#صفات_فعل" خوانده میشود.
امّا همۀ صفات الهی (چه ذاتی و چه افعالی) عینِ شخصیِ ذاتِ حضرت حقّ هستند که فرمودند🔻『 النُّعُوتُ نُعُوتُ الذَّاتِ』🔺(📚 التوحيد، للصدوق، ص: 140). یعنی تمام نعوت و صفات، صفاتِ ذات است.
🔰 حضرت علی بن موسی الرضا علیهما السلام در وصفِ ذات حضرت حقّ تعالی میفرمایند:
🔸〖 عَالِمٌ إِذْ لَا مَعْلُومَ وَ خَالِقٌ إِذْ لَا مَخْلُوقَ وَ رَبٌّ إِذْ لَا مَرْبُوبَ وَ إِلَهٌ إِذْ لَا مَأْلُوهَ〗🔸
(📚 التوحيد، للصدوق، ص: 57)
در حالیکه عالِم بودن حقّ تعالی عینِ ذات اوست، حضرت امام رضا علیه السلام صفتِ افعالی «خالق» را در عِداد «عالِم» بیان فرمودند و بیانِ «خَالِقٌ إِذْ لَا مَخْلُوقَ» نشان از عینِ ذات بودنِ صفتِ «خالقیّت» است. که با اینکه به حسب ظاهر در فعلِ «خلق کردن» نیامده است، «خالقٌ».
و فعلِ "خلق کردن"، مَجلایِ ظهورِ "خالقیّت" است. و نه اینکه خالقیّت زائد بر ذات باشد. بلکه تمام صفاتِ الهی عینِ شخصیِ ذات حقّ تعالی است.
⚜️ صفاتِ ذات، در تجلّی ذات به منصۀ ظهور میرسد. و صفات فعل، در تجلّی فعل به منصۀ ظهور میرسد. از این جهت به تقسیمبندی صفاتِ ذات و صفات فعل اشاره میشود.
این خودِ ذات باریتعالی است که دائماً در شئون مختلفه متجلّی است که 💎【كُلَّ يَوْمٍ هُـــــوَ في شَـــأْنٍ】💎 (سورۀ الرحمن، آیۀ 22).
پس دقت شود که خودِ «هــــو» (ذات) "في شَـــأْنٍ" میباشد. یعنی در شأنِ صفاتِ ذات، یا در شأنِ صفاتِ فعل.
و اینطور نیست که شئونات حقّ شیئی باشد و ذاتِ باریتعالی شیئی دیگر.
👈 و چون شئوناتِ حقّ، خودیّتِ ذات است (و نه در واحدِ دوئیتِ از ذات) بنابراین 🔻『 لَا يَشْغَلُهُ شَأْنٌ عَنْ شَأْنٍ』🔺( 📚اعتقادات الإماميه ، للصدوق، ص: 40). یعنی آن ذات، از حیثیتِ ذات بیرون نیامد و مثلاً در شأنِ «خالق» و «رازق» قرار بگیرد. بلکه شأنِ «خالق» و «رازق» چون عینِ شخصیِ ذاتِ او بود ، اصلاً اشتغالی در کار نیامد. برای همین بطورِ مطلق هم در وصفِ حقّ فرمودند 🔻『لَا يَشْغَلُهُ شَأْنٌ』🔺(📚 نهج البلاغه، خطبۀ 178).
(فتـأمّـلْ جــدّاً !)
🔹
🔹
🍃 و امّا ...
⇫👁🗨 بینش چهارم (بینش صحیح) ⇜ [بلا استثناء] همۀ صفات الهی، عینِ شخصیِ ذاتِ باریتعالی است. و این در حالی است که ذات مقدّس حضرت حقّ (جلّ جلاله) شخصِ حقیقی است که مطلقِ حقیقی میباشد (یعنی #مطلق_علی_الاطلاق).
↲ ◘ توضیح : تمام آنچه که در بینشهای قبل مطرح شده است، از نادیده انگاشتنِ عالَم نور ، و متأثّر واقع شدن از معیارات عالَم حدود و تعیّنات است.
اوّلین مطلبی که به عنوان مقدمه برای تحلیل رابطۀ صفات با موصوف مطرح است، مسیر حرکتِ تحلیلی ماست.➴
❖اگر نقطۀ شروعِ تصوّر و بررسی، از صفات بوده و بعد از آن وارد بر موصوف شویم؛ این سِیر، مَشوب و آلوده به تعیّنِ صفتی و تعیّنِ موصوفی است. و در نتیجه دخالتِ معیارات عالَم تعیّنات مانع از درکِ حقیقت میگردد.
❖و همینطور اگر از موصوف بررسیها شروع شده و به صفت راهی شود؛ باز هم در تعیّنات گرفتار شدهایم.
💠 امّا چنانچه معرفت به این مطلب داشته باشیم که حضرت حقّ تعالی 《#شخص_حقیقی》 است، تمام اشکالات و مغلقات در تحلیلِ رابطۀ صفات و ذات، منتفی است. و اصلاً سؤالی باقی نمیماند.
با این حال در ادامه، نسبت و اتصاف ذاتِ باریتعالی با صفات او ، به اشارۀ تحلیلی بیان میشود ...
🔹
🔹
⇫👁🗨 بینش سوّم ⇜ صفات الهی، مفهوماً خارج از ذات خداوند است. امّا مصداقاً؛ ذات الهی، فقط مصداقِ صفاتِ عینِ ذات است.
✅ حاشیه مهمّ:
بسیاری از بزرگان برای حلّ و فصل رابطۀ صفات الهی با ذات او (یعنی #اتصاف_ذات_با_صفات)، صفات حقّ را به دو دستۀ زیر تقسیم میکنند :
🔹 1. #صفات_عین_ذات : که به قولِ اکثر این بزرگان، صفاتِ هفتگانۀ #حیات ، #قدرت ، #علم ، #سمع ، #بصر ، #اراده و #کلام ، عینِ ذات باریتعالی است.
#صفات_الذات در کتب حدیث باب و عنوان دارد. تعداد این صفات را بعضی بیشتر و بعضی کمتر از این صفاتِ مذکور میدانند و مثلاً اشاراتی دارند به احادیثی مانند این حدیث شریف:
🔻『 رَبُّنَا ؛ نُورِيُّ الذَّاتِ ،حَيُّ الذَّاتِ ، عَالِمُ الذَّاتِ ، صَمَدِيُّ الذَّاتِ』🔺
(📚 التوحيد، للصدوق، ص: 140)
🔹 2. #صفات_زائد_بر_ذات : سایر صفاتِ الهی که عین ذات نیستند را زائد بر ذات میدانند!
↲ ◘ توضیح حاشیۀ فوق :
صاحبان این تفکر از اینکه بعضی از مسائل مربوط به صفات الهی برایشان قابل تصوّر و در نتیجه تحلیل و تصدیق نبوده، این تقسیم بندی را انجام داده تا بتوانند مغلقاتِ مبحثِ اتصافِ ذات به صفات را به نوعی تحلیل نمایند!
ایشان بر این باورند که چون با نفیِ صفاتِ عین ذات، ذات را نفی کردهایم [ و تصوّر کردهاند که با نفیِ ذات، دیگر چیزی باقی نمیماند]، بنابراین از اینکه این مسئله برایشان لا ینحل است، نتیجه میگیرند که 〖نفی الصفات عنه〗 تنها برای صفاتِ زائد بر ذات میباشد.
و اصلاً برای همین، عنوان «صفات زائد بر ذات» را وضع نمودند (!) تا بشود در برخورد با این خطبۀ شریف، 〖نفی الصفات عنه〗را نفیِ صفاتِ زائد بر ذات بدانند. و به این تصوّر آرام گیرند!
💫 مقام بزرگانْ محفوظ، سعیشانْ مَشکور، عملشانْ مأجور، و آستانشان مبارک، و احترام به ایشان واجب است. و به لطف ائمۀ اطهار (علیهم السلام) نفَس و دعایِ این بزرگان است که معارف حقّه تداوم دارد. و ما آن به آن مستدعیِ دعایِ خیر ایشان هستیم.
منتها چون صحبت از معارف الهی است، تسامح و اغماض از حقیقت جائز نیست. بنابراین با احترام به ساحت بزرگان، مطلب را به قصدِ معرفة الله تحلیل میکنیم :
برای بعضی عالم نور در تحلیل درک نشده است و این شد که برای این عبارات نورانی، «حدود» قائل شدهاند و معیارات عالم حدود را برای درک دقائق عالَم نور به استخدام گرفتهاند. در نتیجه؛
🔅 دقیقاً اشکالاتِ مطرح شده بخاطر درک نشدنِ عالم نور و بیحدّی است. 🔅
پس توجّه کنیم که عنوانِ «صفات زائد بر ذات» از آثار تصوّر نشدنِ عالَم نور و بیحدّی و به دنبالِ آن، تحلیل نشدنِ برخی از احادیث و روایات و مغلقاتِ معرفتی است. که از مهمترین این مغلقات، نفیِ صفات الهی از ذاتِ باریتعالی است که موضوعِ این مقاله و سخن است و ان شاء الله در ادامۀ همین مطلب، بیان آن خواهد گذشت.
🔹
🔹
➆ 💢 قدم هفتم ➣●•
در مورد صفات حضرت حقّ تعالی بینشهای متفاوتی در بین بزرگان مطرح است که به اصلیترین آنها اشاره میشود :
⇫👁🗨 بینش اوّل ⇜ صفات الهی، مفهوماً و مصداقاً، تماماً خارج از ذات حقّ است.
↲ ◘ توضیح : صاحبان این تفکر قائل به این مطلب هستند که خودِ ذات الهی (ذات بما هو ذات)، بیصفت است. و نفیِ "لا اسم له و لا رسم له" را برای ذات، از جنس نفیِ عالَم حدود قلمداد مینمایند! که چون صفت از ذات نفی شد، چیزی که باقی ماند، ذاتی خالص است. و تعریف خلوص برای باریتعالی را از جنس خلوص برای اشیاء عالَم ماده که مرکّب است قلمداد مینمایند. مانند اینکه [العیاذ بالله] روغن را از آب بگیریم و بگوییم حالا آب خالص شد.
پس در حقیقت صفات را مانع از خلوص ذات دانسته و «کمال الاخلاص» را به نفیِ حدّی صفات از ذاتِ باریتعالی تصوّر کردهاند.
🔲 پاسخی به این بینش:
¤ 1 ● صفات باریتعالی خَیر و کمال هستند. و در پیِ این بینش، خَیر و کمالی بیرون از ذات باریتعالی فرض شده است. بنابراین؛
•°• اوّلاً در اعتقاد به «بیرون داشتن ذات» ؛ انکار صمدیّت حضرت حقّ شده است (که این کفر بالله است).
•°• ثانیاً معتقد به تعدّد مبدأ خَیر شدهاند، که یکی ذات و یکی صفات است (که این شرک بالله است).
•°• ثالثاً "الله" که مستجمع جمیع صفات کمالیه است را به نحوِ مرکّب دانستهاند که مرکّب از اجزائی به نام صفات است (و این تصوّر نیز شرک است).
¤ 2 ● اگر ذات خداوند فاقدِ صفاتش باشد، لاجرَم آنها را آفریده. پس با این فرض، صفات را آفرید و آنگاه به آنها متصّف شد! »» این امر محال است چرا که هستیبخش نمیتواند در ذات خود فاقدِ کمالِ مخلوقاتش باشد (به اصطلاح ؛ مُعطی شیء، فاقد شیء نیست).
⇫👁🗨 بینش دوّم ⇜ صفات الهی، مفهوماً خارج از ذات خداوند است. امّا مصداقاً؛ ذات الهی، به یکباره مصداقِ تمام صفات است (یعنی؛ هم صفاتِ عین ذات، هم صفاتِ زائد بر ذات). بطوریکه در ذات، هیچگونه تفاوتی بین تک تکِ صفات نیست.
↲ ◘ توضیح : صاحبان این تفکر قائل به این مطلب هستند که مفهومِ هر یک از صفات، در ذاتِ باریتعالی وجود ندارد. و بیرون از ذات است که مثلاً مفاهیمِ رحمت و غضب را داریم. وگرنه موصوفِ این صفات، یک چیز است. و به حسبِ عالَم ظاهر و اسماء است که بین رحمت و غضب فرق قائلیم. و این همه صفاتِ الهی که مفاهیم مختلفی دارند، ما بِــإزائی در ذات ندارند.
و استدلال ایشان این است که اگر ما بِــإزائی برای هریک از صفات الهی، در ذات باشد، ذات الهی مرکّب از اجزاء خواهد شد و این کفر است.
پس به عبارت دیگر؛ ذات را در خنثی بودنِ نسبت به این معانی و مفاهیم میدانند. یعنی صفات مختلف در ذات، یک مصداق دارند و مفاهیم جداگانه ندارند.
این گروه، اکثراً برای استشهاد، به این آیۀ شریفه اشاره دارند 💎【سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يَصِفُونَ】💎 (منزّه است خدا و از آنچه وصف مىكنند فراتر است./ سورۀ انعام، آیۀ 100).
🌱 فرق این بینش با بینش نخست در این است که بینش نخست ذات را بدونِ «صفت» میدانست. ولی بینش دوّم، ذات را بدونِ «مفاهیمِ صفات» میداند.
🔹
🔹
➅ 💢 قدم ششم ➣●•
◼️ نفی در عالَم حدود و عالَم بیحدّی :
اجسام در عالَم حدود، دارای مختصاتی هستند. و مِن باب مثال اگر در جائی قرار بگیرند، آنجا را در حدّ مختصات خویش پُر میکنند. و چنانچه از آنجا مفارقت کنند، آن مکان از وجودشان خالی میشود.
این، نفیِ شیء از مکان است. که مکان، چیزی بود و شیء، چیزی دیگر. و با مفارقتِ شیء از آن مکان خاصّ، آن مکان نسبت به آن شیء خاصّ، متخلخل شد.
🔍دقیقتر شویم:
◼️ خودِ اشیاء را در نظر بگیرید.
اشیاء دارای عوارض و تعیّناتی هستند. و تمام عوارض و تعیّنات برای اشیاء، اجزاء محسوب میشود.
در حقیقت هر شیئی متشکل از اجزائی است.
مثلاً شیئی دارای رنگ میباشد. یعنی خودِ شیء چیزی است و رنگش چیزی دیگر که به آن عارض شده است.
اگر به نحوی، رنگ این شیء را از آن بگیریم، آن شیء فاقد آن رنگ خواهد شد.
در حقیقت، نفیِ رنگ از این شیء، موجب فقدان و خالی شدنِ این شیء نسبت به آن رنگ خاصّ میشود.
چرا که از اوّل، رنگ دار بودنِ آن شیء عارضی بود و ذاتیِ آن نبود.
«نفی» در عالَم حدود تماماً از همین مقوله است. که باعثِ کم شدن و خالی شدن میشود.
🔆 امّا در عالم بیحدّی و نور :
بدانیم؛
اوّلاً عالَم حدود، در اصل چیزی نیست و نفْسِ هلاکت است. و ثانیاً در قیاس با عالَم نور و بیحدّی نیز چیزی نیست که منظور نظر باشد. ولی برای یافتنِ مطلب، این دو را در کنار هم مقایسه میکنیم تا نفی، در عالَم حقیقت و نور معلوم گردد :
❁ تنها یک شیء حقیقی در عالَم هست و آن حضرت باریتعالی است.
نامِ حضرتِ باریتعالی "حقّ" است. حقّ به معنایِ ثابت میباشد.
وقتی سخن از «ثابت» در عالم حدود میشود؛ این ثابت بودن، نسبی است. مثلاً میگوییم رنگِ این لباس ثابت است و با شستن، رنگ خود را از دست نمیدهد.
این ثبات، نسبی است. و اگر مثلاً همین لباس با شویندۀ قویتری شسته شود، ثبات رنگ خود را از دست میدهد.
این بخاطر این است که لباس، چیزی بود و رنگ، عارض بر آن بود و ذاتیِ آن نبود وگرنه آن خصوصیّتی که ذاتیِ یک شیء باشد هرگز از آن جدا نمیشود.
✾ تا جایی پیش برویم که هر شیئی در نقطۀ انیّتش، نَفْسِ بیثباتی است. بطوریکه نفْسِ هلاکت است که فرمود 💎【كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ】💎 (سورۀ قصص، آیۀ 88) که شرح آن در #سخن_اول_حقیقة_التوحید روزی شد.
(رجوع شود به 👈 https://t.me/ehsannil1/215)
پس در واقع هیچ شیئی ثبات حقیقی ندارد الّا حضرت باریتعالی که «حقّ» است که ثابتِ مطلق میباشد که هر نفیی او را از ثبوت ساقط نمیکند. و در وصف او فرمودند:
⇪🔸『 هُوَ اللَّهُ الثَّابِتُ الْمَوْجُود』 🔸
(📚 الكافي، ط - الإسلامية، ج1، ص: 100)
⇪🔸『 الثَّابِتُ الْكَائِنُ』 🔸
(📚 معاني الأخبار، ص: 44)
و اصلاً نقطۀ ثبوت، نقطۀ ایمان است که فرمودند🔸『 الْمُثْبِتُ مُؤْمِنٌ』🔸 (📚 عوالي اللئالي، ج1، ص: 304). که ایمان آن قرارِ امنیِ «وجود» است. و «وجود» ، خودِ باریتعالی است.
📜 پس در قدم ششم نفی را در عالَم نور یعنی در مورد حضرت حقّ تعالی خوب بشناسیم که چون به حضرت حقّ تعالی چیزی عارض نشده و بلکه هر صفت و نعتی که برای اوست، ذاتیِ اوست (🔻『 النُّعُوتُ نُعُوتُ الذَّاتِ』🔺 /📚 التوحيد، للصدوق، ص: 140)، پس با نفی، ثباتِ او مورد خدشه واقع نمیشود.
دقّت کنیم که «نفی» از «نفی بودن» ساقط نشد. و مسامحۀ در نفی نیست که بگوییم تسامحاً این عمل را "نفی" گفتهاند و نفیِ حقیقی نیست!
خیر. نفی، نفیِ حقیقی است و بلکه اصلاً سایر نفی کردنها از اینجا معنا پیدا میکند.
حضرت حقّ، آن ثابت علی الاطلاق است که با اینکه نفی، تماماً نفی است، او در ثبوت خود باقیست. و هرگز مانند اشیاء دیگر نیست که چون چیزی از آنها کَسر و منها و نفی شود، فاقد آن «منفی شده» شود. اینچنین است که فرمودند:
💠『 هُوَ عَزَّ وَ جَلَّ مُثْبَتٌ مَوْجُودٌ لَا مُبْطَلٌ وَ لَا مَعْدُودٌ وَ لَا فِي شَيْءٍ مِنْ صِفَةِ الْمَخْلُوقِينَ』 💠
(📚 التوحيد، للصدوق، ص: 140)
🍃 هرچند به غایتْ در تلخیص، و به سادگی در بیان، ورود در این مبحثِ مهمّ صورت گرفت، امّا ان شاء الله که به عنایت آل الله (علیهم السلام) این تبیین، و تفهیم و تفهّم درست انجام شده باشد. زیرا تا بدینجا مقدمۀ سخن، نگاشته شد تا وارد بر طرح بینشهایِ مختلف شده و مطلبِ مهمّی که دغدغۀ بزرگان معرفت بوده، به مرحمتِ حضرت مجیب پاسخ داده شود.
🔹
🔹
➂ 💢 قدم سوّم ➣●•
🔱 توحید در سه مرتبۀ کلّی بیان میشود:
◈ #توحید_افعالی
◈ #توحید_صفاتی
◈ #توحید_ذاتی
(📌برای شرح بیشتر مراتب توحید رجوع بفرمائید به 👈 https://telegram.me/ehsannil1/221)
🔆 حضرت باریتعالی دائم التجلّی است و نامِ مبارک او "المتجلّی" است (《 يَا مُتَجَلِّي》 /📚 المصباح للكفعمي، ص: 357). یعنی تجلّی او محدود به افعال و عالَم ظاهر نیست. بلکه حضرتِ "المتجلّی" (عزّوجلّ) في ذاتِهِ و بذاتِه و لذاته و إلی ذاتِهِ، متجلّی است.
تمام مراتب توحید، مَجلایِ تجلّی وحدتِ حقّ تعالی است.
(مَجلا = محلّ ظهور و تجلّی)
یعنی ؛
◈ توحید افعالی؛ تجلّی حضرتِ احد عزّوجلّ در مرتبۀ افعال است.
◈ توحید صفاتی؛ تجلّی حضرتِ احد عزّوجلّ در مرتبۀ صفات است.
◈ توحید ذاتی؛ تجلّی حضرتِ احد عزّوجلّ در مرتبۀ ذات است.
➃ 💢 قدم چهارم ➣●•
همانطور که برای «کمال الاخلاص» در قدم اوّل بیان شد، مراتب توحید نیز در خودِ باریتعالی مطرح است (خودی که به بساطت حقّ، فراگیر است). و نه اینکه ابتدائاً برای اعتقاد یک موحّد و سطحِ معرفت او نسبت به توحید، مطرح باشد.
یعنی تمام مراتب توحید، بسط حقیقتِ باریتعالی است.
👈 و دقّت بفرمائید که «کمال الاخلاص» یا به عبارتی «کمال التوحید» تمامیّتِ توحید است. و نه اینکه صِرفاً توحیدِ ذات (که اعلی مرتبۀ توحید است) منظور باشد و شاملِ توحید صفاتی و افعالی نشود.
⚜️ «کمال التوحید» برای واحدِ اشاره به توحید مطرح است. ⚜️
➄ 💢 قدم پنجم ➣●•
⇩ بینهایت در عالَم حدود و عالَم نور و بیحدّی:
وقتی سخن از بینهایت میشود، این بینهایت در عالَم حدود، مشوب و آلوده به حدّ است. زیرا عالَم حدود، عالَمِ حَدّ و عَدّ است.
و روندِ بینهایت آن، از کنار هم قرار گرفتنِ اعداد است. و اعداد، تماماً حدّ محسوب شده که در نفسِ خویش "نهایت" داشته، بلکه سراسرْ "نهایت" هستند.
(که نفْسِ «نهایت» در مقابلِ «بینهایت»، معدومیّت است که الان بحثِ این مقاله نیست).
بنابراین؛ بینهایت در عالَم حدود و ریاضی، بینهایتِ حقیقی نیست.
در نتیجه در ریاضیات وقتی بینهایت را از بینهایت کسر کنیم (منها کنیم)، نه صفر میشود و نه میتوانیم بگوییم پاسخ آن چه عددی است. و به قوّت نمیگوییم پاسخ، بینهایت است.
بنابراین آنرا «مبهم» یا «تعریف نشده» میگوییم و برای رفع ابهام آن اقدام به عملیاتی جانبی میکنیم تا به نوعی پاسخ را با دور زدنِ اصلِ مطلب بدست آوریم.
امّا بینهایت در عالم نور و بیحدّی، از کنار هم قرار گرفتنِ "نهایت"ها نیست. یعنی اعداد یا اجزاء و عناصری محدود، آنرا تشکیل ندادند که بینهایتِ آن، حقیقی نباشد (و بلکه مَشوب به حدود باشد). بنابراین اگر بینهایتِ عالَم نور را از خودش کسر کنیم (منها کنیم) یا هر عملیاتی بر روی آن انجام دهیم (جمع، ضرب، تقسیم، کعب، جذر و ...) باز به بینهایت بودنِ خود باقی است. زیرا بینهایتی نبود که از مجموعۀ اعداد یا اجزاء تشکیل شده باشد. بلکه خودش (که مبرّا از اجزاء است)، بینهایت است.
✳️ حضرت حقّ، بی حدّ و نهایتِ حقیقی است که 🔻『 هُوَ الَّذِي لَا نِهَايَةَ لَهُ وَ لَا غَايَة』🔺(📚 بحار الأنوار، ط - بيروت، ج25، ص: 28).
پس هر حدّ و نهایتی که برای او تصوّر شود، صاحبِ تصوّر، او را از معدودات دانسته و ازلی و ابدی بودنِ حقّ (که بی حدّ و نهایت بودنِ اوست) را منکر شده است که فرمودند 🔻『 مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ وَ مَنْ عَدَّهُ فَقَدْ أَبْطَلَ أَزَلَه』🔺 (📚 الكافي، ط - الإسلامية، ج1، ص: 140).
«بی نهایت بودن»، ذاتِ باریتعالی است.
بنابراین؛ هیچگاه مورد گـَـزَند و خدشه واقع نمیشود.
🔹
.
🔆 #حقیقة_التوحید
🔅#سخن_بیستودوم_حقیقة_التوحید :
┅─┅─═✾🔅✾═─┅─┅
https://www.facebook.com/ehsan.nilforoushzadeh
🍃 ان شاء الله در این سخن، عبارتی از خطبۀ توحیدیه حضرت مولی امیر المؤمنین علی علیه السلام و احادیث توحیدیه حضرات آل الله علیهم السلام مطرح میشود که محلّ تأمل، تدقيق و تحقیق جمع کثیری از محقّقان، اعم از عالمان، حكيمان و عارفان گشته و موجب تأليف و تصنيف رسالهها و كتب متعدّدی در اين زمينه شده است.
🔰 اصل الوجود و عین الشاهد و المشهود، اوّل الاَوائل و اَدَلّ الدلائل، مولی الموحّدین و امام المتقّین، حضرت ولیّ الله الاعظم مولی امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهما السلام میفرمایند:
💠『 كَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ
لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ
وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ 』 💠
(📚 نهج البلاغه - خطبۀ اوّل)
°•❃📖❃•°
عبارت اصلی به دو صورت بیان شده است:
✓➊🔻『 كَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْه』🔺
(📚 نهج البلاغة، خطبۀ 1)
✓➋🔻『 كَمَالُ تَوْحِيدِهِ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْه』🔺
(📚 الكافي، ط - الإسلامية، ج1، ص: 140)
پس در بَدو امر دانستن این نکته لازم است که اخلاص و توحید دو بیان از یک حقیقت است.
#اخلاص؛ جلال است و #توحید؛ جمال. و دقت شود که جلال و جمال حضرت حقّ تعالی، #عین_شخصی هستند.
بنابراین محوریّت بحث بر 🔹〖نفی الصفات〗🔹از حضرت باریتعالی است.
إن شاء الله این مهمّ را در ضمنِ درایت حدیث و عبارات و معنایِ آن، و نیز طرحِ بینش بزرگان و تحلیل و پاسخگویی به آن، پی میگیریم.
برای انتقال آسانتر ، و تحلیل بهتر مطلب ، قدم به قدم پیش میرویم:
➀ 💢 قدم اوّل ➣●•
"لَـــهُ" در🔻『 كَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَـــهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْه』🔺 ، و "هُ" در 🔻『 كَمَالُ تَوْحِيــدِهِ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْه』🔺 بیان میکند که این عبارات نورانی [اوّلاً] بیانِ معرفت و اخلاصِ ایمان آورندۀ به حقّ تعالی نیست. بلکه توحید و اخلاص و حقیقتِ ذات باریتعالی را بیان میکند. و به عبارتی؛ این کلمات، بیانِ خودیّت حضرت حقّ است.
یعنی در این عبارات نورانی؛ اخلاص و توحیدِ «حقّ» بیان شده است، و نه مرتبۀ اعلایِ خالص شدن و موحّد شدن «مؤمنین».
➁ 💢 قدم دوّم ➣●•
🔰 #خلوص برای حضرت حقّ تعالی :
↾■ اشارۀ اوّل ؛
خلوص در معنایِ حقیقی یعنی ؛ بدونِ جزء. یعنی بسیط. خالص آن شیئی است که مُرکّب نیست. در نتیجه واحدِ حقیقی است. یعنی واحدی که هرگز جا برایِ ثانی نمیگذارد.
شیءِ مرکّب در اینکه جزء دارد، خالص نیست (یعنی بسیط نیست). امّا حضرت واحد عزّوجلّ خلوصِ مطلقه است که فرمودند 🔻『 مَا سِوَى الْوَاحِدِ مُتَجَزِّئٌ وَ اللَّهُ وَاحِدٌ لَا مُتَجَزِّئ』🔺(یعنی ماسوایِ حضرت واحد، جزءدار هستند و الله تعالی واحدی است که جزءدار نیست / 📚 الكافي، ط - الإسلامية، ج1، ص: 116).
پس معنایِ خلوص معلوم شد.
↾■ اشارۀ دوّم ؛
سورۀ "قل هو الله احد" که سورۀ «#توحید» است، «بیانِ خودیّت حضرت حقّ تعالی است» و از این جهت نام این سوره «#نسبة_الرب» است. نام دیگر این سوره، «#اخلاص» است.
پس خودِ حضرت باریتعالی، نفْسِ اخلاص است.
↾■ اشارۀ سوّم ؛
بیان شد که اخلاص، خودیّت حضرت حقّ است.
حضرات ائمۀ اطهار علیهم السلام در مورد اخلاص میفرمایند🔸〖«لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» وَ هِيَ كَلِمَةُ الْإِخْلَاص〗🔸 (📚 التوحيد للصدوق، ص: 234).
بنابراین؛ «کلمۀ اخلاص»، فعلیّت محضۀ حضرت حقّ است که 🔻『 إِنَّمَا كَلَامُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ مِنْهُ』🔺(نهج البلاغه، خطبۀ 186 فی التوحید، ص: 274).
کلام، ظهور خودیّت شیء است.
کلمۀ اخلاص یا همان #کلمة_التوحید، بیانِ خودیّت حضرت حقّ میباشد.
🔍🔖 نکته :
کلمه، نسبت به کلام در فعلیّت است. در کلام، اجزاء در کنار هم معنا را کامل مینمایند و هر جزئی محتاج به جزء یا اجزاء دیگر بوده و در حیثیت «قابلیّتِ معنا داشتن» است و نه فعلیّت.
کلمۀ توحید، فعلیّت محضه است و بدان جهت به آن «کلمۀ طیّبه» نیز میگویند که به بساطت و وحدتِ حقیقی، منزّه و مبرّا از هر نقص و قابلیّتی است.
↾■ اشارۀ چهارم ؛
کلمة الاخلاص، ذات باریتعالی است که قرآن میفرماید 🔻【 اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُو】🔺 (سورۀ بقره، آیۀ 255).
یعنی خودِ "اللهُ" (که مبتداست)، "لا إِلهَ إِلاَّ هُو"ست . "لا إِلهَ إِلاَّ هُو" خبرِ این مبتداست.
پس همانطور که "اللهُ" بسیط بوده و منزّه از داشتنِ اجزاء است؛ [به عین شخصی] "لا إِلهَ إِلاَّ هُو"، بسیط است. و از این رو با اینکه ظاهرِ "لا إِلهَ إِلاَّ هُو" کلام است، امّا حقیقتاً یک کلمه است و جزء ندارد (〖كَلِمَةُ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» حِصْنِي ...〗/ 📚 بحار الأنوار، ط - بيروت، ج49، ص: 127).
🔹
🔹
که جولة و جولانِ باطل، کفِ روی آب است که حضرت سیّد الشهدا علیه السلام در نامه بیان فرمودند:
▪️〖 فَكَأَنَّ الدُّنْيَا لَمْ تَكُنْ وَ كَأنَّ الْآخِرَةَ لَمْ تَزَل〗🔅
گويا دنيا نبوده و پيوسته آخرت بوده است.
(📚 كامل الزيارات، ص: 75)
◈ که اگر بگویی دنیا «نیست» (یعنی باطل - یعنی شرارت - یعنی اشرار)، این چه حرفی است! این همه شرارتها و خباثتها که وهم و خیال نیست.
و اگر بگویی «هست»، ... که نیست.
بلکه؛
اگر هست، به آخرت هست که فرمودند "کانَّ الْآخِرَةَ لَمْ تَزَلْ".
و اگر نیست، به خودش نیست.
🔰 این نقطۀ جمعیه است. مقامِ جمع الجمع. مقام حقیقت.
🔷 نقطۀ جمعیه را رها نکنیم و به طرفی، دونِ طرف دیگر میل نکنیم که هر طرف، کافر از طرف دیگر است.
بلکه جانب توحید را باید رعایت کرد.
چون چنین شد که "عدم مضاف" را یافتیم، عذاب شدنِ گناهکار، عذاب شدنِ "عدم" نیست. بلکه عذاب شدنِ "عدمِ مضاف" است.
و همانطور که حقّ تعالی به اطلاقی که دارد، مجال مطلق داده است و عدوّ او هم خلق شده، واقع شدن عذاب نیز مطلب جدایی از این مطلب نیست.
☀️ پس در ثواب؛ به هر مرتبهاش که اشاره کنیم (ثواب – مُثیب – مُثاب)، همگی، حضرات آل الله علیهم السلام هستند و جلواتِ ایشان که فرمود:
💎【ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّه】💎
هر خيرى به تو رسد از جانب خداست.
(سورۀ نساء، آیۀ 79)
🔰و نیز میخوانیم:
🔻『 إنْ ذُكِرَ الْخَيْرُ كُنْتُمْ أَوَّلَهُ وَ أَصْلَهُ وَ فَرْعَهُ وَ مَعْدِنَهُ وَ مَأْوَاهُ وَ مُنْتَهَاه』🔺
اگر یادی از خَير (نيكويى) شود، شما اوّل آن و اصل آن و فرع آن و معدن آن و محلّ آن و منتهاى آن هستید.
🔳 امّا در عذاب و عقاب؛ معذَّب (عذاب شده) حیثیتِ عدمی است. پس خودِ کافر است که فرمود:
💎【ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ】💎
هر بدى به تو رسد از خود توست.
(سورۀ نساء، آیۀ 79)
امّا چون این عدم، عدمِ مُضاف به وجود است، طرفِ عذاب کننده(یعنی معذِّب) وجودِ «مطلق» است.
که به اطلاقش، صد در صد حقّ تعالی است. و در عین حال (عینِ شخصی)، صد در صد خودِ کافر است. و نحو ترکیب نیست (که بیانش گذشت).
و عذاب شونده را دانستیم که در نقطۀ معذَّب بودن، خودِ کافر است.
"الْحَمْدُ لِلَّهِ الْهَادِي الْعَدْلِ الْحَقِّ الْمُبِينِ
أَهْلِ التَّقْوَى وَ أَهْلِ الْمَغْفِرَةِ
فَاعِلِ كُلِّ صَالِحٍ، رَبِّ الْعِبَادِ، وَ رَبِّ الْبِلَادِ،
وَ إِلَيْهِ الْمَعَادُ، وَ هُوَ بِالْمَنْظَرِ الْأَعْلَى"
(📚الدروع الواقية - سیّد بن طاووس، ص: 177)
#ﭘﺎﯾﺎﻥ_سخن_بیستمویکم_حقیقة_التوحید
🖊 #احسان_الله_نیلفروش_زاده
─═༅࿇༅📓༅࿇༅═─
🆔 @ehsannil ✍️
🆔 @ehsannil1 کانال معرفة الحق
🆔 @ehsannil2 کانال اللطائف الالٰهیّة
🆔 instagram.com/ehsan_nil 🦋
─═༅࿇༅📓༅࿇༅═─
.
🔹
امّا اگر شخصی العیاذ بالله کفر به خدا ورزد، خودِ کفرش تمامِ عِقاب است که فرمود:
💎【... فَمَنْ كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرُهُ وَ لا يَزيدُ الْكافِرينَ كُفْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِلاَّ مَقْتاً وَ لا يَزيدُ الْكافِرينَ كُفْرُهُمْ إِلاَّ خَسارا】💎
پس هر كس كافر شود كفرش عليه خود اوست و كفر كافران نزد پروردگارشان جز خشم بيشتر اثر ندارد و كفر كافران جز خسارت و زيان نمىافزايد.
(سورۀ فاطر، آیۀ 39)
در حالیکه معذِّب (عذاب کننده) خودِ خداست و عذاب شده نیز بیرون از خدا جائی ندارد، امّا هر دو را در این کافر مشاهده میکنیم.
یا در حالیکه میفرماید🔥【وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَة】🔥 یعنی هیزم و آتشْزَنه و سنگهای گداختۀ جهنّم خودِ مردمانِ کافر و فراموشکارند (سورۀ بقره، آیۀ 24)، با این حال حضرت مولی امیرالمومنین علیه السلام میفرمایند:
🔻〖 أَنَا رَحَى جَهَنَّمَ الدَّائِرَةُ وَ أَضْرَاسُهَا الطَّاحِنَةُ〗🔺
من سنگ آسياب گردانِ جهنّم و دندانههای خرد کنندۀ آن هستم.
(📚معاني الأخبار، ص: 58)
🔰 و میفرمایند :
🔻〖أنا عذاب أهل النار〗🔺
(📚مشارق الأنوار، ص: 260– خطبة الافتخار)
و خودشان را 🔻〖عذابٌ بعد عذاب〗🔺معرفی میفرمایند (📚البرهان في تفسير القرآن، ج5، ص: 527).
اینها حقیقت است و العیاذ بالله تسامح نیست. و جمع بندی این دقائق و تحقیق، به دقّت و تحقّقِ معرفة بالنورانیة باید باشد. که صحبت از حقیقتِ نوریّۀ اشیاء است و نه ماندن در تعیّنِ ظلمتی عالمِ دون.
✯ اگر عالم حقیقت، عالم حدود بود، جمع نقیضَین صد البته محال است. هرگز نمیشود که در عین اینکه کافر در نفس کفرش، «تماماً» عذاب خویش و معذِّب خویش است، حضرات آل الله علیهم السلام، «تماماً»، عذاب او و معذِّب او باشند.
امّا حقائق در نفسِ بساطت است و نه در عالمِ ترکیب و تعیّنات.
☀️ و این، مقامِ جمع الجمع حقیقی است که مقامِ تحیّر است.
🔳 در همان نقطۀ عذاب؛
▪️ صد در صدْ این کافر، عذاب و عذاب کنندۀ خود است.
▪️ و صد در صد حضرات آل الله علیهم السلام عذاب و عذاب کنندۀ اویند.
👁🗨 امّا دقت کنیم که عذاب شونده، خودِ کافر است. چون معذَّب (عذاب شده) عدمِ مضاف است. و حیثیتِ وجودی نیست که مانند مُثاب (ثواب داده شده) حضرات آل الله علیهم السلام را ببینیم.
نقطۀ معذَّب بودن، حیثیتِ وجودی نیست، بلکه حیثیتِ عدمی است. امّا چون عدمی است که مُضاف به وجود است، پس استقلال از حضرات آل الله علیهم السلام ندارد و "لا یمکن الفرار مِن حکومتک" (📚دعایِ کمیل).
پس تکرار میکنم که معذَّب ، «عدمِ مُضاف به وجود» است.
چون چنین است، "عدم" است ولی مندک از وجود نیست. بلکه صرفاً به مجال و میدان دادنِ وجودِ مطلقِ علی الاطلاق، جولان میدهد.
وجود، آنچنان اطلاقی دارد که تا "عدمِ مضاف" پیش میرود (یعنی تا "اسفل سافلین").
که اگر به این عدم، صرفنظر از وجود بخواهیم اشاره کنیم، "هالک" و "فان" است و هیچ.
ولی اگر در اتصالِ به وجود بدان اشاره کنیم، قوه از وجود گرفته و خودنمایی بر علیهِ خودِ وجود میکند.
و همان است که دشمنان حضرت سیّد الشهدا علیه السلام از خودِ حضرت (؏) حول و قوه دارند و گستاخانه بر حضرت (؏) میتازند و حضرت (؏) چون وجودِ مطلق علی الاطلاق هستند،『 فیا سیوف خذینی』 میفرمایند (ای شمشیرها مرا بگیرید).
یا حضرتِ مولی (ع) ابن ملجم ملعون را بیدار میکنند.
و در کلّ برای این شرارتها؛ اشرار، قوّه و قدرت را از خدای دیگر نگرفتهاند بلکه از همین وجود، کینونت داشته و قوّت دارند و اراده دارند و چه و چه ...
منتها خداوند، مطلقِ قوّه و قدرت را داده و نه قدرت برای گناه. امّا گناهکار، در امانت، خیانت کرده و قدرت حقّ را بر خلافِ حقّ استفاده میکند.
پس بدانیم که شرارت و اشرار، مستقلاً در سلسلۀ وجود نیستند. چرا که فرمود🔻【بِيَدِكَ الْخَيْرُ】🔺(سورۀ آل عمران، آیۀ 26) یعنی به دستِ خداوند فقط خَیر جاری میشود.
ولی شرارت و اشرار در اتصال و اضافه به وجود، و به مجالی که «وجود» بخاطر اطلاقش میدهد، در سلسله وجود جولان میدهند که فرمودند:
▪️〖إن للباطل جولة و للحق دولة〗🔅
همانا باطل، جولان دارد . و حقّ دولت دارد.
(📚مشارق الانوار، ص: 261)
🔹
🔹
🔲 چون یافتیم که شخص حقیقی عالم آنطور است که به طرفی دونِ طرفِ دیگر مایل نیست، بلکه لُبّ طرفین است؛ پس اشکالِ اینکه ثواب کند یا عقاب نماید، منتفی است.
منتها این دقّت را لازم است که مُعاقــَب (عقاب کرده شده) در سلسلۀ وجود نیست، بلکه عدمِ مضاف به وجود است و صرفاً به مجالی که وجود میدهد، او جولان میدهد.
پس با دانستنِ این مطلب؛ اگر در ثواب دهنده و ثواب داده شده، باور این مطلب آسان باشد که خداوند خود را میستاید،
در عقاب کردن نیز، مطلبْ سنگین نیست. و شرحِ مختصری، کفایت میکند:
☀️ چون خداوند را به اینکه شخصِ حقیقی است شناختیم، مطلقْ بودنِ او برایمان مُحرَز خواهد بود.
که نه به حدِّ اطلاق میماند که صرفاً خود را ثواب کند و بندهای (یعنی قیدی) به عنوان ثواب کرده شده یا عِقاب کرده شده، نباشد.
و نه به حدّ قید (یعنی بنده) میماند که خبری از او در جانِ مُثاب (ثواب داده شده) و مُعاقــَـب (عقاب کرده شده) نباشد.
که هر شیئی و هر شخصی، در کینونت و ذات، و در صفات و افعال و آثار، بیرون از "ایاب"ِ مطلق، یعنی حضرات آل الله علیهم السلام نیست.
پس مُثاب بودن و مُعاقـَـب بودنش، در «ایاب مطلق» معنا میشود.
که وصفِ اطلاق علی الاطلاق چنین است که از اطلاقِ حقیقی، در نهایتِ قید میآید.
که نهایتِ قید، خودِ مُعاقــَب است.
پس فتراکِ اطلاق را در دستان مبارک داشته باشید و آنگاه دقّت بفرمائید ؛
🔰 قرآن میفرماید:
💎【لَقَدْ خَلَقْنَا الْانسَانَ فىِ أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ】💎
كه به راستى ما انسان را به نيكوترين ساختار آفريديم.
(سورۀ تین، آیۀ 4)
که ⦅احسن تقویم⦆ نهایتِ قوام و اطلاق است.
و چون چنین است که آن حقیقت، مطلقِ حقیقی است، پس در حدّ اطلاق نمیماند در نتیجه :
💎【 ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِين】💎
سپس او را به به پايينترين مرحله بازگردانديم.
(سورۀ تین، آیۀ 4)
که مُعاقـــَب، همین ⦅اسفل سافلین⦆ است.
پس چون کسی عمل صالحی انجام دهد، خودِ این «عمل»، تمامِ ثواب است که فرمود:
💎【مَنْ عَمِلَ صالِحاً «فَلِأَنْفُسِهِـــمْ» يَمْهَدُون】💎
و كسانى كه كار شايسته كنند، پس به سود خودشان آماده مىكنند.
(سورۀ روم، آیۀ 44)
در حالیکه مُثیب (ثواب دهنده) و مُثاب (ثواب داده شده) شخصِ شخیصِ حقّ تعالی است، امّا هر دو را در این فرد مؤمن مشاهده میکنیم.
چون حقّ تعالی، مطلق علی الاطلاق است و ثواب، امرِ وجودی است.
پس چیزی از «فَلِأَنْفُسِهِـــمْ» کسر و نقص نشد. و چیزی از خداوند نیز کسر و نقص نشد.
صد در صد این بنده است، و در عین حال (#عین_شخصی)، صد در صد خداوند است.
تصوّر و تصدیق این مهمّ به #معرفة_بالنورانیة ممکن است و الّا فــلا.
🔹
🔹
❃ پس؛
درست است که هر چه در عالَم هست، فقط تطوّرات و تجلیّات حقّ تعالی است، امّا بدین معنا نیست که در صفحۀ اطلاق حقّ، انکارِ قیود (یعنی اشخاص و اشیاء) کرده باشیم.
که اگر منکر شدیم، سلبِ قیودی را کردیم که داعی بودیم اطلاقِ حقیقی تا آنجا آمده است (دقت بفرمائید!)
اشخاص و اشیاء بِتمامِهِ هستند، امّا نه به استقلال و انفصال از حقّ. بلکه به لُبّ اتصال به حقّ.
یعنی هستند، ولی صِرف الاضافه به حقّاند.
▪️ که اگر به اشیاء و اشخاص اشاره کنیم و بگوییم "خبری از حقّ نیست"؛ اشتباه کردیم.
▪️ و اگر به حقّ تعالی اشاره کنیم و بگوییم "خبری از اشیاء و اشخاص نیست"؛ باز هم اشتباه کردیم.
افتادن در هر دو طرف این قضیه، گرفتار شدن به حَدَّیْن است. یکی حدِّ #تعطیل و یکی حدّ #تشبیه.
یا به بیانی؛ یکی حدّ #جبر و یکی حدّ #تفویض.
امّا حقّ تعالی چنین است که فرمودند🔻〖يُخْرِجُهُ مِنَ الْحَدَّيْنِ حَدِّ التَّعْطِيلِ وَ حَدِّ التَّشْبِيهِ〗🔺 (📚الكافي، ط - الإسلامية، ج1، ص: 82).
که "تعطیل"؛ آن است که حقّ را در اشیاء و قیود نبینیم.
و "تشبیه" ؛ این است که اشیاء و قیود را نبینیم و او را - مشابه اشیاء - قیود و اشیاء بدانیم.
🔰 افتادن در حَدَّیْن، کفر بالله است. که حضرت امام جعفر صادق عليه السلام میفرمایند:
🔻『 انّ الجمع بلا تفرقة زندقة
و التفرقة بدون الجمع تعطيل
👈 و الجمع بينهما «توحيد»』🔺
(📚 جامع الأسرار - سیّد حیدر آملی، ص: 117)
🔰و نیز میفرمایند:
🔻『 التَّوْحِيدُ نَفْيُ الْحَدَّيْنِ حَدِّ التَّشْبِيهِ وَ حَدِّ التَّعْطِيلِ』🔺
(📚عوالي اللئالي، ج1، ص: 304)
پس "معاد" در حَدَّین نیست.
👈 "معاد"؛ شخصِ حقیقی عالَم است که از بیحدّی، جانِ حَدَّیـْــن است و در عین حالْ منزّه از حَدَّیـْــن.
پس اگر دانستیم که "معاد"، کینونتِ اشیاء و اشخاص است؛ بدین معنا نیست که معادِ مصطلح را منکر شدهایم. بلکه از شخصِ حقیقیِ معاد، معادِ مصطلح برقرار است.
❇️ با اینکه "الساعة" که نام مبارکِ قیامت است، «سعۀ» حقیقی است و جان عوالم وجود است، ولی "ساعة" به عنوانِ وعدۀ الهی نیز محقّق است. که اصلِ این تحقّق از آنجایی است که پیش از هر نفْسی و هر نَفَسی، سعۀ "الساعة"، محقــِّــق الحقائق است. و چون چنین است،🔸【 إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْميعاد】🔸 (سورۀ آل عمران، آیۀ 9).
وقتی معاد، همه را گرفته است، اصلاً جایِ تخلّف نمیماند. معاد، نقدِ نقد است. پیشتر از اینکه سائل به سؤال کردن از آن برخیزد، او را گرفته است.
یعنی پیش از اینکه فریاد کند که "آن میعاد و میعادگاه کجاست؟"، در نقطۀ قوّۀ این فریاد، فـَـرِّ یادِ معاد خوابیده و نقطۀ قوّتِ فریادِ اوست. و اصلاً در معاد است و سؤال از معاد میکند.
که پیش از شِکوۀ سائل، شُکوه مُجیب موج میزند.
پیش از "الله" گفتنِ داعی، "لبّیک" او جانِ داعی را گرفته.
پس؛
دیدهای باید سبب سوراخ کُن
تا حجب را بر کَنَد از بیخ و بُن
اللهمَّ ارنی الحقائق کما هي.
همین اشاره از معاد ان شاء الله برای ادامۀ مطلب کفایت میکند ...
°•❂♻️❂•°
🔹
🔹
✳️ عرض شد که مبدأ و معاد ظهورِ یک حقیقت است. و آن حقیقت، خودِ حقّ تعالی است.
"معاد"؛ حقیقتِ حقّ است.
حقّ تعالی، مطلقاً عودت و ایاب به نفس و حقیقتِ خویش، یعنی حضرات آل الله علیهم السلام دارد. این است که مبدأ و معاد هر شیئی اوست.
خداوندی که بقولِ مطلق، 🔸【الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ】🔸 است، و حقیقت شیء، و شیئیتِ حقیقی است و در وصفش فرمودند (ع) 🔹『 أَنَّهُ شَيْءٌ بِحَقِيقَةِ الشَّيْئِيَّةِ』🔹؛
چون شیئیتِ اشیاء است، در همان نقطۀ شیئیت، مبدأ شیء و معاد آنهاست.
پس حضرتِ مبدأ و معاد (عزّ و جلّ)، مبتدا و منتهایِی نیست که بیرون از شیء باشد. بلکه مبتدا و منتهایی است که خودیّت شیء است از این رو اینگونه دعا فرمودند (ع):
🔻 『 يَا وَاحِدُ الْبَاقِي «أَوَّلَ كُلِّ شَيْءٍ وَ آخِرَهُ»』🔺
(📚 إقبال الأعمال، ط - القديمة، ج1، ص: 80)
که همانجا که اوّل است، آخر است.
و این، ظهور حقیقتی است که باطن و نفسِ حقّ تعالی، یعنی حضرات آل الله علیهم السلام، 🔸〖مَبْدَأُ الْوُجُودِ وَ غَايَتُهُ〗🔸میباشند (#حدیث_طارق - 📚بحار الأنوار، ط - بيروت، ج25، ص: 174) و در جامعۀ کبیره میخوانیم 🔹『 بِكُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَ بِكُمْ يَخْتِم』🔹.
☘️ چون "معاد" تعریف شد، دانستیم که ضرورت معاد، ضرورتِ خداوندی خداست. و لزومِ حقیقتِ واجب الوجود است.
و دانستیم که ضرورتِ بودِ هرشیئی، و پیش از اشارۀ کینونیّتش، "معاد" و "ایاب"، او را گرفته است. که این، جلالِ حقّ است که جمال را به اشاره آورده. یعنی اشیاء به «معاد»، اشارۀ آغازی و مبدئی دارند.
امّا اینکه تصوّر شود چون مطلقِ ایاب و معاد، حقیقتِ حقّ یعنی حضرات آل الله علیهم السلام هستند، پس دیگر به معاد مصطَلَح نیازی نیست؛ اشتباه است و افتادن در حدِّ اطلاق است.
و چنین اطلاقی، اصلاً اطلاق نیست. چون معنایِ اطلاق، بی قیدی است. امّا اینکه تصوّر شود چون قیامت و معاد، هر شیئی را گرفته است، پس قیامتی نخواهیم داشت، معاد را در حدّ و قیدی، محدود دانستیم.
🔅 "معاد"؛ شخص حقیقیِ عالَم است.
که شخص حقیقی عالم یعنی حضرات آل الله علیهم السلام، مطلقِ حقیقی هستند.
مطلق، اگر به حدّ اطلاق بماند، یعنی جانبِ خلوتیِ "بی قید" بودن را بگیرد و پرهیز از قیود کند، حقیقتاً مطلق نیست. و اصلاً مطلقِ حقیقی نیست.
امّا مطلق، آن هنگامی حقیقی است که به «اطلاق خویش» در تمامِ قیود و حدود بیاید و باز مطهّر از رجسِ حدود و قیود باشد.
🔅 [إن شاء الله] «مطلق» اگر آویزۀ جان شود، آوازۀ معرفت بلند میشود.
🔹
🔹
🌀 چون دانستیم که معاد، حقیقتِ "بود" و کینونت است، بنابراین نگاه ابزاری از آن برداشته میشود. چرا که در نقطۀ کینونتِ اشیاء، و بلکه پیش از کینونتشان، "معاد" بایستی نظر شده و معرفت بدان حاصل گردد.
در نتیجه چون حقیقتِ "معاد"، که عودتِ مطلقه است، جان اشیاء و امور را گرفته است، در ظاهرِ امر نیز به حقیقت خویش باز میگردند که:
🔻『 كــُــلّ شيء يرجع إلى أصله و جوهره و عنصره 』🔺
هر چیزی به اصلش و جوهره و عنصرش برمیگردد
(📚بحار الأنوار، ج64، ص: 106).
که "معاد" صرفاً محلّ و زمان عودت نیست، بلکه حقیقت و باطن امور و اشیاء است.
مطلقِ «بازگشت» (یعنی معاد حقیقی)؛ حضرات آل الله علیهم السلام هستند که چون "ایاب" مطلق میباشند، مطلقاً همۀ خلایق به سمت ایشان ایّوباند.
🔰حضرت مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام میفرمایند:
♦️〖 وَ إِلَيَّ إِيَابُ الْخَلْقِ جَمِيعا
👈 أنَا «الْإِيَابُ» الَّذِي يَئُوبُ إِلَيْهِ كُلُّ شَيْءٍ بَعْدَ الْفَنَاءِ،
وَ إِلَيَّ حِسَابُ الْخَلْقِ جَمِيعاً〗♦️
و بازگشتِ همۀ مخلوقات بسوی من است.
من مطلقِ «بازگشت» هستم که هر شیئی بعد فنا، به سمت آن بازمیگردد و حساب همۀ مخلوقات، بسویِ من است.
(📚مختصر البصائر، ص: 133)
🔻
✅ تذکّر: «بعد الفناء» در عبارتِ 〖 يَئُوبُ إِلَيْهِ كُلُّ شَيْءٍ «بَعْدَ الْفَنَاءِ»〗به این معنا نیست که اشیاء «هستند» و بعد، فانی میشوند. چون در مباحث توحید توضیح این مطلب گذشت، تکرار مکرّرات نمیکنم.
(رجوع شود به 👈 https://t.me/ehsannil1/215 )
پس متذکّر میشوم «قبل و بعد» صرفاً در موضوعِ زمان بکار نمیرود. بلکه «بعد» در اینجا؛ «بعدِ» ذاتی است و از «بعدِ» ذاتی، «بعدِ» زمانی هم جلوه میکند.
🔺
حضرت مولی (؏) فرمودند🔸《 أَنَا «الْإِيَابُ»》🔸یعنی ؛ مَن مطلقِ «بازگشت» هستم.
با معیاراتِ عالم حدود این مطلب بزرگ هرگز فهم نمیشود.
و اوّلین چیزی که در ذهن تصوّر میشود این است که باید «چیزی» اوّلاً باشد تا «بازگشت» را بر آن عارض کنیم و آرام بگیریم که «آن چیز بازگشت».
ذهنِ مَشوب به تعیّن و تبعُّــد، اوّلاً بایستی چیزی را در کینونیّت تصوّر کند و "بود"ش را بعد از تصوّر، تصدیق نماید تا بعد از آن، برسد به تصوّر بازگشتِ آن چیز.
امّا حقیقت، فراتر است!
مطلب این است که مطلقِ «ایاب» یعنی مطلقِ «بازگشت» و #عودت، حضرات آل الله علیهم السلام هستند.
🌀 "ایاب"، شخصِ حقیقی عالم وجود است.
لُبِّ "معاد" که عودتِ مطلقه است، حضرات آل الله علیهم السلام میباشند.
چون چنیناند، در نقطۀ بَدویه خلقتِ هر شیئی [و پیش از تصوّر کینونتِ شیء]، بازگشتش به سوی ایشان است که در میخانۀ حیرانیِ شیعه، جامعۀ کبیرۀ وصفِ معشوق، دلبرا فرمایشی فرمودند:
🔅『 إِيَابُ الْخَلْقِ إِلَيْكُمْ وَ حِسَابُهُمْ عَلَيْكُم』🔅
بازگشت خلق بسوی شما و حساب ایشان با شماست.
(📚من لا يحضره الفقيه، ج2، ص: 612)
این حقیقت از آنجائی است که حقّ تعالی که مطلقِ 🔻【الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِن】🔺است (سورۀ حدید، آیۀ 3)، دائماً به «خویشتنِ خویش» در دوران و گردش است. که حضرت رسول اکرم صلّ الله علیه و آله میفرمایند:
🔹〖عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ وَ الْحَقُّ «يَدُورُ» حَيْثُ مَا دَارَ عَلِي〗🔹
علی با حقّ ، و حقّ با علی است. و حق هرجائی که علی بگردد، میگردد.
(📚مناقب،لابن شهرآشوب، ج3، ص: 62)
🔰 که در جامعۀ کبیره میخوانیم:
🔻〖الْحَقُّ مَعَكُمْ وَ فِيكُمْ وَ مِنْكُمْ وَ إِلَيْكُم〗🔺➷
(📚من لا يحضره الفقيه، ج2، ص: 612)
🎯چون ذات حقّ تعالی چُنین است، تجلیّاتِ او، از همان نقطۀ ایجاد و حدوث، به «ایاب به سویِ نفس الله تعالی» (یعنی حضرات آل الله علیهم السلام) موجود شده و موجودند و دائماً حالشان، حالِ بازگشت به حقیقتِ حقّ است و هیچ انقطاع و مقطع مقطع شدنی در کار نیست.
امّا بعضی این رجوع و بازگشت را در مقطع و برهۀ زمانی، محدود میدانند و قرآن میفرماید:
💎【 وَ تَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ
«كُلٌّ إِلَيْنا راجِعُونَ»】💎
و آنها امر خويش را در بینِ خود قطعه قطعه كردند
[ولى] همه آنان در حالِ بازگشت به سوى ما هستند.
(سورۀ انبیاء علیهم السلام، آیۀ 93)
🔹
.
🔆 #حقیقة_التوحید
🔅#سخن_بیستویکم_حقیقة_التوحید :
┅─┅─═✾🔅✾═─┅─┅
https://www.facebook.com/ehsan.nilforoushzadeh
🍃 بعد از بیان مقالات و مطالبی که در خصوص #توحید روزی شد، سؤالی در مورد نحوۀ ثواب، و خصوصاً عقابِ خلائق در #معاد مطرح است.
❄️ هرچند اگر مبنای توحید و مقالات اطلاق و عین شخصی به درستیْ مطالعه، و بر روی آن تدبّر شده باشد، بسیاری از سؤالات منتفی خواهد بود، امّا با این حال، چون مطرحترین سؤالی که در ادامۀ مباحث توحیدی ذهن جویایِ معرفت را مشغول میکند، نحوۀ عقاب گناهکار است، پس مستقلاً این سخن، اختصاص به این موضوع داده شده تا راهنمائی در جهت نحوهٔ تحلیل باشد.
و اما سؤال :
🔶 اگر عالَم، تجلیّات حضرت حقّ تعالی است، آیا خداوند در ازایِ نیّات و اعمال افراد، خود را ثواب داده یا عقاب میکند؟!
🔷 بایستی پیش از ورود به پاسخ، چند کلمه در مورد #معاد صحبت شود تا مقدمهای باشد برای درک بهتر پاسخ.
به قوّتِ ذکر شریفِ "یا علی" همراهی بفرمائید...
یا علی
°•❁🌸❁•°
🔁 #معاد و #مبدأ یک حقیقت است در دو جلوه.
کسی که منکر یکی از این جلوات شود، [بداند یا نداند] منکر دیگری است (که البته "دیگری" در کار نیست!).
و در حقیقت منکر حقیقت هستی است.
💠 "معاد" از نظر لغوی؛ از ریشۀ "عود" (بازگشتن)، و مصدر ميمى، اسم زمان و مكان است.
یعنی به معنایِ بازگشتن، یا زمان بازگشتن یا محلّ عودت و بازگشت است.
❖ "معاد"؛ عودتِ مطلق است و به اطلاقی که دارد، تمام معانی فوق را در برگرفته.
معاد و مبدأ، حقیقتی واحده است و آن، ظهورِ حضرت حقّ تعالی است.
حقّ تعالی، خودِ توحید است. که قرآن میفرماید 🔻"اللَّهُ «لا إِلهَ إِلاَّ هُو»"🔺 (سورۀ بقره آیۀ 255).
که "الله" مبتداست و «لا اله الا هو» خبر آن است.
"لا اله الا هو" مرتبهای از مراتب توحید است.
مرتبۀ دیگر آن ؛ 🔻『 لا هو الا هو』🔺 است.
"الله" که اسم عَلَم برای ذاتی است که مستجمع جمیع صفات کمالیه میباشد، خودِ 🔻『 لا هو الا هو』🔺 است و نه اینکه شخصی باشد که 『 لا هو الا هو』 بر او صدق کرده یا صِرفاً برای آشنا شدن با او باشد.
الله، خودِ 🔻『 لا هو الا هو』🔺است.
🔲 هو هویّتی جز الله عزّ و جلّ نیست و در تحلیل عرض میشود:
◉ هر دو "هو" در 『 لا هو الا هو』، هو هویّتِ حقّ تعالی است.
◉ "لا هو"؛ جلال است و مطلقِ نفی و بازگشتن.
◉ "الا هو"؛ جمال است و مطلقِ اثبات و آمدن.
به عبارتی:
◉ "لا هو"؛ معادِ مطلق است.
◉ "الا هو"؛ مبدأ مطلق است.
◉ "لا هو"؛ صفاتِ سلبیه است و جلال.
◉ "الا هو"؛ صفاتِ ثبوتیه است و جمال.
✴️ جمال، به جلال ثبوت دارد.
پس ؛
مبدأ مطلق، به معاد مطلق ثبوت دارد.
✳️ چون عالَم، تجلیّات حضرت حقّ است؛ حقیقتی که بیان شد در تمام اشیاء ساری و جاری است.
در نتیجه هر شیئی اینگونه است که به تسبیح و جلال، در تحمید و جمال میباشند که فرمود:
💎【وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِه】💎
و هیچ شیئی نیست الا اینکه شیئیتش تسبیح به حمد خداست.
(سورۀ اسراء، آیۀ 44)
آن به آن، هر شیئی، در نقطۀ شیئیت، از جلال به جمال است. یعنی از «معاد»، در اشارۀ "بودن" و کینونت است.
بنابراین در اثبات است که مترتّبِ از مبدأ، معاد را اشاره میکنیم و معاد اشیاء را متأخّر از مبدأ اشیاء تصوّر میکنیم.
🔆 امّا در ثبوت و واقع؛ باطنِ مبدأ، معاد است. و ثبوتِ مبدئیتِ هر شیئی، معاد آن میباشد. و اصلاً به عودت دائمی، هر شیئی خلق شده و تکوین دارد.
آنچه آغازین است، در نهایت ظاهر میشود (که "البدایات هي النهایات").
🔹
🔹
🔆 حضرات آل الله علیهم السلام ولیّ مطلق حقّ تعالی هستند و نفسِ حرکت حقّ تعالی (که حیات خداست) را در عالَم، انشاء و ترسیم مینمایند.
🍃 هر ساکنی از حضرات آل الله علیهم السلام ساکن است.
🔲 و هر متحرّکی از حضرات آل الله علیهم السلام متحرّک است.
در زیارت جوادیۀ حضرت علی بن موسی الرضا علیهما السلام میخوانیم:
🔲〖 بِهِـــمْ سَكَنَتِ السَّوَاكِنُ وَ تَحَرَّكَتِ الْمُتَحَرِّكَات〗🍃
به ایشان (یعنی حضرات آل الله علیهم السلام) تمام ساکنها، سکونت دارند و متحرّکات، تحرّک دارند.
(📚بحار الأنوار، ط - بيروت، ج99، ص: 54)
عنایت فرمودید؟!
🔔 گوش جان بسپارید که چه عرض میشود:
《 السَّوَاكِنُ》 و 《 الْمُتَحَرِّكَات》 مطلق و جامع است.
یعنی حتّی سکون و حرکت توحیدی حقّ تعالی را نیز فرامیگیرد.
بدین معنا که حرکتِ حقّ تعالی که حیاتِ محضۀ حقّ است نیز به حضرات آل الله علیهم السلام است.
👈 و چنانچه کسی حضرات آل الله علیهم السلام را "مِن دون الله" تصوّر کرده باشد، این کلام برای او کفر محسوب میشود!!
و باید برای شناخت ولیّ خدا علیهم السلام آستین توسّل و همّت بالا زند تا بیابد که حضرات معصومین علیهم السلام «مِن دون الله» نبوده بلکه «نفس الله تعالی» هستند.
پیشنهاد میشود کسانی که مردّد در قبول این دقائق هستند؛ تا فرصت باقی است، از ابتدایِ مقالات این کانال مطالب را با قوّت ادب و توسّل، با دقت بخوانند.
(برای رجوع به ابتدایِ مطالب این کانال از این لینک بهره بگیرید 👈 https://telegram.me/ehsannil1/53)
بنابراین اگر حرکت و سکون در نور را شناختیم، مطلب بزرگی روزی شده است چرا که به مرحمت الهی قرار در توحید حقّ روزی شده که ان شاء الله شاکر این نعمت باید بود. حضرت امام جعفر صادق علیه السلام میفرمایند:
💠〖 من عرف الفصل و الوصل و الحركة و السكون، فقد بلغ القرار في التوحيد〗💠
کسی که جدایی و وصل و حرکت و سکون را بشناسد همانا به قرار در توحید رسیده است.
(📚جامع الأسرار، ص: 364)
با مطالبی که گذشت، در مقالۀ بعدی ان شاء الله حرکت را در موجودات دقیقتر و بیشتر بررسی میکنیم.
"الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا يَفُوتُهُ الْقَرِيبُ، وَ لَا يَبْعُدُ عَلَيْهِ الْبَعِيدُ"
(📚الدروع الواقية – سیّد بن طاووس، ص: 187)
#ﭘﺎﯾﺎﻥ_سخن_بیستم_حقیقة_التوحید
🖊 #احسان_الله_نیلفروش_زاده
─═༅࿇༅📓༅࿇༅═─
🆔 @ehsannil ✍️
🆔 @ehsannil1 کانال معرفة الحق
🆔 @ehsannil2 کانال اللطائف الالٰهیّة
🆔 instagram.com/ehsan_nil 🦋
─═༅࿇༅📓༅࿇༅═─
.
🔹
☀️ این حرکت؛ حرکتِ ملئی است و در عالم بیحدّی.
و برعکسِ عالم حدود که تحصیل حاصل محال است، اما در عالم بیحدّی و نور، تحصیل حاصل هیچ اشکالی ندارد.
✿ یعنی بتمامهِ حاصل، وجود دارد و باز محصِّل در تحصیل و طلب آن است.
✿ و این در حالی است که مطلوب، بیرون از ذات او نیست. بلکه شخصِ خودِ اوست.
❂ خداوند که خود خالقِ حرکت و سکون است؛ حرکتش به عین شخصیِ سکون، و سکونش به عین شخصیِ حرکت است.
✤ در حالیکه؛ حرکت، حرکت است و سکون، سکون. و اینها عنوانهایِ تسامحی نیست که مسامحتاً به آن "حرکت" و "سکون" بگوییم.
بلکه حقیقتاً "حرکت" و سکون" است.
🍃 هر حرکتی در موجودات؛ ظهورِ حرکتِ لُبّیِ حقّ تعالی است.
🔲 و هر سکونی در موجودات؛ ظهور سکونِ لُبّی حقّ تعالی است.
🔰 حضرت مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام میفرمایند:
🔻〖 لَا يَجْرِي عَلَيْهِ السُّكُونُ وَ الْحَرَكَةُ
وَ كَيْفَ يَجْرِي عَلَيْهِ مَا هُوَ أَجْرَاهُ 〗🔺
نظام حركت و سكون بر او جارى نمىباشد،
و چگونه بر او جارى باشد آنچه كه او جارى كرده؟
(📚 نهج البلاغة ،خطبۀ 186)
✾ خداوند در عینِ شخصیِ حرکت و سکون، متعیّن به حرکت و سکون نیست.
🍃 همۀ متحرّکاتِ ماسوایِ خدا، در تعیّن حرکت هستند و از این رو در همان نقطۀ حرکت نمیتوانند ساکن باشند.
🔲 و همۀ ساکنهای ماسوایِ خدا، در تعیّن سکون هستند و از این رو در همان نقطۀ سکون نمیتوانند متحرّک باشند.
💠 چرا که ماسوایِ حقّ تعالی، محدود به حدودند.
❁ ماسوای حقّ تعالی محدود به حدّ حرکت و حدّ سکون میباشند.
◾️ پس در نقطۀ سکون، فاقدِ حرکتند. و در نقطۀ حرکت، فاقد سکون هستند.
✅ بطور کلّی ؛
ماسوی الله که محدودات هستند، حیثیتِ #فقدانی دارند و بلکه، فقرِ محضاند.
امّا حقّ تعالی، صمد محض است.
☀️ خداوند وجودِ بسیط است و فقدان در او راه ندارد و بلکه نفسِ وجدان و وجود است.
در نتیجه ؛
♦️ در تعیّنِ حرکت و تعیّنِ سکون نیست بلکه لُبّ حرکت و سکون است.
این است که حقّ تعالی حرکت را از حرکت ندارد. بلکه حرکت را از اطلاق و صمدیّت خویش دارد.
و همینطور سکون را از سکون ندارد. بلکه سکون را از اطلاق و صمدیّت خویش است.
⇐ بنابراین نقصِ حرکت و نقص سکون را ندارد. بلکه لُبّ آن را به حقیقتِ خویش داراست. یعنی خودش، خودیّت حرکت و سکون است و نه اینکه حرکت و سکون، چیزی بوده که آنرا مالک است.
(دقت میخواهد❗️)
🔹
