پـاییـ🍁ــزآن
Open in Telegram
پاییز میگه : بزار رفتنی ها برن ،تا دوباره سَبز بشی 🌱 . . . . .✦⋅。᮫˚ @paiizzan 🍁 💭𓏲 ࣪𓄹៸៸
Show more309
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
309
این جمله از جنایات و مکافاتِ داستایفسکی دقیقا همون حسی رو میگه که این روزها دارم:
هر وقت سعی میکنم لبخند بزنم،
احساس میکنم به آنچه رخ داده است، خیانت میکنم...
@paiizzan🍁🍁
309
در اين دنيا افراد شجاع ميميرند
افراد باهوش ديوانه ميشوند
و دنيا پر از احمق هاى خوشحال است
@paiizzan🍁🍁
309
به امید روزهایی که در آن،
«وطن» نه یک دردِ مشترک،
که یک لبخندِ دستهجمعی باشد.
آرامش، مهمان هميشگی قلبهایمان
و خورشيد سعادت و بهروزی
بر تمام خانههاى اين سرزمين بتابد 🖤🥀
@paiizzan🍁🍁
309
چـهل روز بر مـا به سـانِ
چـهل ســـال گذشـت.
مـا هرگـز فرامـوشِتان
نخـواهیم کرد...
اِی فـرزندانِ ایـران و
جـانفدایـانِ میهـن!🖤
309
من خوب نیستم، ما خوب نیستیم، من خوب نمیشوم، ما خوب نمیشویم! چندین روز است در بُهتم، چندین شب است نمیخوابم، چندین هفتهاست از زندگی هیچ چیز نمیفهمم! اینجا کجاست؟ اینها کهاند؟ کجای تاریخیم؟ دارد چه میشود؟ بیدارم یا خواب؟ بیهوشم یا هوشیار؟؟؟
دارم کابوس جهنم میبینم با اهریمنان پلشت و بیرحمی که به جان آدمهای بیگناه افتادهاند و کاری با انسان میکنند که هیچ حیوانی در حق حیوان و انسان نمیکند!
من دارم در بُهت و خشم و نفرت دست و پا میزنم و مدام از خودم میپرسم: یعنی خدا نبود؟ خدا ندید؟ خدا کاری نکرد؟!
خدا آنلحظات کجا بود و داشت چهکار میکرد؟؟!
#نرگس_صرافیان_طوفان
@paiizzan🍁🍁
309
من توی دلتنگ ترین حالتمم...
نه اینکه فقط به زبون بیارما... نه. با تک تک سلول های تنم واژه دلتنگی رو احساس میکنم، دلتنگی برای هرچیزی...
برای برف سنگین و تعطیلی...
برای دوستای مدرسه و کلی خاطره...
برای آغوش اول صبحش...
برای خنده های از ته دل...
دلتنگم؛ برای هرچیزی که داشتیم و حالا نداریم...
@paiizzan🍁🍁
309
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین، پلنگی شود که می دود در دشت های دور،
آن قدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند و پرندگان دوباره بر زمین.
نه!
به عقب تر برگرد. بگذار خدا دوباره دست هایش را بشوید در آینه بنگرد؛ شاید تصمیم دیگری گرفت.
#گروس_عبدالملکیان
روزتون بخیر رفقا ✋❤️
@paiizzan🍁🍁
309
_گفت : چته جوون؟ توو خودتی!
_هیچی نگفتم
_گفت : با شمام، خیلی توو فکریا!
از سر میدون که سوارت کردم هی زل زدی به گوشیت و غمبَرَک گرفتی..
_هیچی نگفتم
_گفت : از دستش دادی؟ بالاخره گذاشت رفت؟
_هیچی نگفتم
_گفت : آره، حتما گذاشته رفته، همه شون میرن، همه شون، اصن میان که برن ...
_هیچی نگفتم
_گفت : درسته دور و زمونه ی ما از این گوشیا نبود که هی عکسشو نگا کنی هی زخمت دلت تازه شه، اما ما هم کلی پیغوم و پسغوم می دادیم به هم ...
_هیچی نگفتم
یه نگاه آرومی بهم انداخت وُ
_دوباره گفت : بعدش یهو میدیدیم توو کوچه مون عروسی شده و یار رفته که رفته،
ما می موندیم و گریه و ناله و اشک و زاری و شبای بی انتها
آخرشم هیچی به هیچی
_هیچی نگفتم :
_گفت : اما مرد باش، هرچی باشه چارتا پیرهن بیشتر از شما جوونا پاره کردیم، بالاخره فراموشش میکنی، بهت قول میدم، جوری که حتی اصلا اسمشم یادت نیاد
_گفتم : آقا دستت درد نکنه، سر چار راه پیاده میشم!
کرایه رو که دادم بهش
دیدم رو مچ دستش با خالکوبی نوشته : «فریبا» . . .
@paiizzan🍁🍁
309
باد و بارانِ چند روزه، آلودگیها را شسته و چهرهی کوهها را هویدا کرده. نگاهشان میکنم و یاد آدمهایی میافتم که دیگر نیستند. آدمهایی که از همهی این کوههای برفپوش محکمتر بودند. حالا انگار ایستادهاند و قامت بلندشان از همهجای شهر پیداست. همین که سرت را بالا بگیری، میبینیشان که محکم بودنشان را یادآوری میکنند. با شانههای سپید و سرهای فرورفته در آبیهای بیابر آسمان. چند احساس همزمان درگیرم میکند، اما نمیخواهم به خودم برگردم. نمیخواهم هیچ ردّ شخصیشدهای روی این روزها بگذارم تا کوههای بلندمان رو به آفتاب، ایستاده و آشکار بمانند و نامها و نشانههایشان پشت هیچ مه و غباری کمرنگ نشود. توی سرم این شعر تکرار میشود که ما بیچرا زندگانیم، آنان به چرا مرگ خود آگاهانند. اما بعد فکر میکنم که نه، ما هم تا هستیم و نفس میکشیم، به چرایی زندگانیمان آگاهیم. امروز دلیل زنده بودنمان کوههای بلندمان است.
نعیمه _بخشی
@paiizzan🍁🍁
309
ای غم.. نمیدانم..
روز ِ رسیدن روزی ِ گام ِ که خواهد بود..
اما درین کابوس ِ خون آلود؛
در پیچ و تاب ِ این شب ِ بن بست..
بنگر چه جان های گرامی رفته اند از دست..
دردی ست چون خنجر؛
یا خنجری چون درد..
این من که در من
پیوسته می گرید..
در من کسی آهسته می گرید...
اجرای استاد کیهان کلهر / بهمن ۱۴۰۲ / تورنتو
@paiizzan🍁🍁
