|•حَرفآی مَنطقی•|
Open in Telegram
311
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-730 days
Posts Archive
من هر روز بیشتر میفهمم چقد اشتباه به این دنیا اومدم در جای اشتباه، در زمان اشتباه آدمهای اشتباه
قبلا از فراموش شدن خیلی میترسیدم، اینکه دیگه اسم و یادی از «من» تو ذهن کسی نباشه بهم حس تنهایی مزخرفی میداد. اما الان دلم میخواد حافظه هرکسی که منو به یه نحوی میشناسه رو پاک کنم و هیچوقت دیگه ارتباطمو با اون آدمها شروع نکنم. دلم میخواد اگه کسی ذرهای دوستم داره یا ازم متنفره، حسش هرچی که هست بهطور کلی از بین بره و بشم یه غریبه که یه روز بارونی سرد، تو پیادهرو با سرعت از کنارش رد میشه که زودتر به خونه برسه. دلم میخواد همینطور که الان تو اوج تنهاییام، زندگیم از همون اول تو اوج تنهایی شروع میشد و تو اوج تنهایی میموند. بذارید یه چیزی رو براتون بگم، ارتباط وابستگی میاره، وابستگی تنهایی رو سخت میکنه، اگه تنهایی سخت بشه دیگه چی برات میمونه؟
وقتایی که میبینم از چیزی ناراحت و غمگینم به خودم میگم که: پاهاتو جفت کن، ببینشون!
تو همینقدر از دنیارو اشغال کردی، به اندازه پاهای جفت شدت! پس همین اندازه غصه بخور.
تهش قراره بمیریم پس بیا نترسیم، به تهِ هیچی فکر نکنیم. ریسک کنیم، بدوییم، وقتی ناراحتیم گریه کنیم، قهقه بزنیم، موزیکامونو گوش بدیم، جریمه بشیم، بخوریم زمین، زیر بارون خیس بشیم، شب گردی کنیم، تو خیابونا بدوییم، بخندیم.بیا تا هستیم دیوونگی کنیم و نترسیم.
ما هیچ وقت نرسیدیم، میخواستیما ولی نرسیدیم.حتی بار و بنه جمع کردیم، سوار ماشین شدیم و روشنش کردیم؛راه افتادیم اما نرسیدیم. همیشه تو راه بودیم..هیج مقصدی نبود واسمون، هیچ جا خونه نشد واسه دلمون، امن نبود واسه موندن. هیچ جا، جای ما نبود.واسه همین بود هیچ وقت نرسیدیم، همیشه رفتیم و فقط رفتیم
اگه رنگ مورد علاقتون یکیه، دلیل نمیشه با هم ازدواج کنید،میتونید با هم نقاشی بکشید.
