پرسه در خيال...
Open in Telegram
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت ... در اینستاگرام به جمع ما بپیوندید https://www.instagram.com/parseh.dar.khial/ ارتباط با ادمين @khial_N
Show more494
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-430 days
Posts Archive
دوست داشتنِ ما
بازی برف و خورشید بود
هر چقدر عاشقانه تر می تابیدم ،
محو تر می شدی...!
#مینا_آقازاده
@parsehDarkhial
بلعیدهام حرفهایم را
که اینگونه تکهتکهام
در آینهی شکستهی پیش رو
شکستهام
و از باقیماندهی استخوانهایم
فسیل کشف میشود
-فسیل انگشتهای تو بر روی صورتم
شنیدهام
که رد دستهایت به سمت شمال رفته است
به سمت ریلهای خزهبسته
به سمت ساحل دریا
که بوی مرگ میدهد
شنیدهام
که دست کشیدهای به چمدان
دست کشیدهای به دیوارهای راهرو
دست کشیدهای از خانه
و دستهایت را
در خاطرات مرد دیگری دفن میکنی
سیاه پوشیدهام
در آرامگاه متروکهی بیرون شهر
و با چتری که آسمان روی آن میبارد
این عکس را سالها بعد
در آلبوم خانوادگی کسی میبینم
که از دیوارهای خانهاش
صدای موج میآید
.
#نیما_معماریان
@parsehDarkhial
خانه ات را یادت هست
میراث کهن اجدادت را
آنجا با پروانه ها آشنا شدی
آنجا زمین برایت وسعت چشمگیری بود
که از چیزی مدام سرشار می شد
چیزی شبیه هیچ
که بر سمفونی رفتن نواخته می شد
آنجا چیزی را کسی پنهان نمی کرد
و همه آدمیان
پر از احساسی شبیه مهربانی بودند...
#هومن_داوودی
@parsehDarkhial
مادر 💞
او،
تنها واژه ای است،
که هیچ معنایی ندارد!
به اندازۀ تمام روزهای عمرم،
آن را معنی کردم!
و هیچ نیافتم
جز خودِ او
آری...
او هیچ معنایی ندارد
واژه اش غریب است!
باید او را زندگی کرد،
تا او را شناخت...
#علیرضا_اسفندیاری
@parsehDarkhial
درگذشت پر شتاب لحظههای سرد
چشمهای وحشی تو در سکوت خویش
گرد من دیوار میسازد
میگریزم از تو در بیراهههای راه
#فروغ_فرخزاد
@parsehDarkhial
برآی، ای صبحِ مشتاقان،
اگر نزدیک روز آمد
که بگرفت این شبِ یلدا،
ملال از ماه و پروینم
#سعدی
یلدا مبارک 🍁🍂
به امید روزی که از ته دل خوشحال باشیم
@parsehDarkhial
کاش آمده بودی
میان پاییزی که ابرها بالای ولیعصر رسیده بودند
و تن خیابان را خیس کرده بودند.
نه، تو باران نبودی
و موهایت هیچ نسبتی با جنگل نداشت
نه پرنده ای میانشان آواز می خواند
نه آشیانی می ساخت
زیبایی تو، زیبایی تو بود
و هیچ ارتباطی با تنهایی من پیدا نکرد...
#هومن_داوودى
@parsehDarkhial
آیدای من!
تو آخرین چوب کبریتی هستی که می باید به آتشی عظیم مبدل شوی...
واز زندگی من،در برابر سرمای مرگ در این بیابان پر از وحشت دفاع کنی
اگر این چوب کبریت نگیرد،
مرگ در این برهوت حتمی است!
#احمد_شاملو
@parsehDarkhial
هوا چنان سرد است
که سرما را حس نمیکنم
و زخم چنان گرم
که درد را
کنارت مینشینم
دستم را گرم میکنم
و خاکستر میریزم
بر زخمم
#عمرانصلاحی
@parsehDarkhial
آمده بود بادها را دست به سر کند
می خواست به یاد شهر بیاورد
که خیابان رخت پاییز تن کرده
تنها بود
هیچ چهار راهی راهش نداد
#هومن_داوودی
@parsehDarkhial
من اینجا
درست وسط پاییز ایستاده ام
و دارم
برگ به برگ
دوباره عاشقت می شوم...
#شهناز_اسحاقی
@parsehDarKhial
به پاییز مدیونم،
به سرمای هوا
به دستهای کوچک سردت که در جیبهای من به دنبال تابستان میگشت.
#روشنک_آرامش
@parsehDarKhial
دیگر نه خستهام، نه از پا افتاده، فقط بیحرکتم. انگار برگی مانده بر شاخهی خشک درختی، که دعا میکند بادی نوزد تا جدایش نکند.
انگار به پاییز بگویی پاییز نباشد
یا به درخت بگویی، در مقابل سرمای هوا قوی بماند و به خواب نرود.
ایستادهام مقابل باد، به امید دوام آوردن.
انگار یک لشکرم.
نه یک نفر.
#روشنک_آرامش
@parsehDarKhial
.
گاهی دلت تنگ می شود
تنگِ تنگِ تنگ
آنقدر تنگ که دیگر اسمش دل نیست...!
شاید، نقطه ای جا مانده از خاطراتی دود شده باشد در اعماق وجودت
که روزی ...
نامش دل بود و تنگ می شد...!
#عادل_دانتیسم
@parsehDarKhial
کلمه بودم
لابه لای چند واژه دست به دست می شدم
می توانستی دنده هایم را بشماری
بر پیکرم دست می کشیدی
و از این همه زخم
از این همه شعر
به شوق می آمدی
باید رقصت را تماشا می کردم
که آن چنان زلال مست
میان مصرع ها می غلتیدی
آن قدر که باد
اگر اینجا بود
کلاه از سرش می افتاد
ماه
آسمان شبش را جمع می کرد
و به خدا می گفت
او مرده است
جایی آرام
از هر زنده گان، زنده تر؛
#هومن_داوودى
@parsehDarKhial
تو را به باران قول داده ام
و به شب پرسه های خیس
زیر نور ماه !
تو را به تنهایی ام
تو را به دلم قول داده ام و می دانم
تو آن قدر خوبی که روی عشق را زمین نمی اندازی !
#سوسن_درفش
@parsehDarKhial
حالا که آمدهای،
باز باهم میرویم
به دیدار بارانهای بیدریغ پاییز
میرویم و خیس خیس
به خانه برمیگردیم...
#محمدرضا_عبدالملکیان
@parsehDarKhial
